X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خیلی وقت بود که بخاطر مسایل ارتباط جمعی منو باران با هم اختلافی پیدا نکرده بودیم .

همه چیز تقریبا  خوب بود .من یه کشیک طولانی ۱۸ ساعته رو توی اورژانس گذرونده بودم و ساعت ۲ نیمه شب رسیدم خونه .

با خستگی زیاد رفتم تو رختخواب ،صبح با صدای آرش از خوای بیدار شدم ، ساعت ۱۱ صبح  بود ولی من هنوز خیلی خسته بودم و همه جای بدنم درد میکرد ، از شدت  خواب آلودگی انگار لبام   فلج شده بودن ،  آرش ول کن نبود و هی صدام میزد . بالاخره عزمم  رو جمع   (جزم ) کردم !

و از تختخواب جدا شدم ،رفتم تو سالن ، باران تا چشمش به من افتاد گفت : واااای استاد ! چقدر میخوابی ؟! کلی خرید دارم ...

این حسرت به دل من مونده که فقط برای یکبار وقتی از خواب پا میشم باران هیچ خرده فرمایشی با من نداشته باشه .همیشه هم عجله داره .یعنی من رو با استرس و عجله بیدار میکنه و هنوز چشمام باز نشده یه کاری رو دستم میزاره .

دیگه واقعا از این کار خسته شدم .

خلاصه  !    اون روز هم   من   واسه یه سری خرید الکی از خونه رفتم بیرون ، سرم منگ و پوک بود ، کل هیکلم درد میکرد،با بدبختی و بیحالی خریدها رو انجام دادم ،یه چیزی میخریدم ،هنوز از مغازه بیرون نیامده بودم که یه   SMS   از طرف باران اومده بود که دوباره یه چیزی به لیست خرید اضافه کرده بود .

هوا خیلی خیلی گرم بود و کولر ۲۰۶  پس بر نمیامد،من از  SMS  های پیاپی باران کلافه شده بودم ، تازه از سوپری خرید کرده بودم و رفته بودم تو میوه فروشی که  SMS  میداد : چیپس پیاز و جعفری !!

دوباره باید بخاطر ۲ تا چیپس  کوفتی برمیگشتم تو سوپرمارکت.

به همین ترتیب دهن منو آسفالت کرده. بودخلاصه ساعت ۲ بعد از ظهر با خستگی و گرمازدگی برگشتم خونه که دیدم  بَه بَه !

چشمم به جمال بی مثال مامان پری روشن شد، یه قبلمه استامبولی (به قول خودش لوبیا پلو) پخته بود و با دوتا کاسه سالاد شیرازی و ماست آورده بود  بالا   واسه ناهار.

جاتون خالی استامبلی رو  به قول  آرشم ؛ پاشیدیم تو روده  و هنوز  از گِلومون پایین نرفته بود که مامان پری رفت پایین و باران  پیشنهاد داد که بریم  خونه ی مادرِ من !

من مخالفت کردم و گفتم که ساعت ۲/۵ ظهر جمعه مادرم خوابه .خودم هم خیلی خوابم میامد ،ولی باران گوشی رو برداشت و زنگ زد به مامانم ، اونم بیدار بود و گفت که تشریف بیاریید .!  این شد که لباس پوشیدیم  و رفتیم خونه ی مادرِ من ، اونجا من روی کاناپه غش کردم ،بعد از چند ساعت که اونجا بودیم ساعت حدود ۷ عصر بود که به قصد منزل،  خانه ی پدری رو ترک کردیم ، هنوز سوار ماشین نشده بودیم که باران گفت خوبه بریم فلان مرکز خرید واسه بچه ها کفش بخریم !!

از حق نباید بگذریم ؛ با اینکه من خیلی خسته بودم ولی از این پیشنهاد خیلی بدم نیامد ، البته خیلی هم خوشم نیامد چون هروقت میریم  اونجا،  هم باران    هم پسرا ،کلی خرج  و بَرج  رو دستم میزارن .ولی در کل زیاد بدم نیامد و خلاصه رفتیم مرکز خرید معروف.

خب   ؛ خدا رو شکر اون کفشی که میخواستیم گیرمون نیامد ولی باران یه تیشرت و یه جفت کفش خرید  و  پسرا هم طبق معمول اسباب بازی !

دست از پا درازتر داشتیم برمیگشتیم خونه ، توی یکی از خروجی های مرکز خرید بودیم ، ملت در حال رفت و آمد بودن ،یِه عده خارج میشدن و یه عده داخل ، دوتا  خانم جوان هم پشت یکی از این دکه های موقت که کنار مراکز خرید هست ایستاده بود و چند نمونه فیلتر و دستگاه تصفیه ی آب پشت سرشون گذاشته بودن و  همینطور که داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن ، یه نیم نگاهی هم به رهگذرین  داشتن .

من دست  آرمان رو گرفته بودم و جلوتر راه میرفتم ، آرش  و باران هم با یه فاصله ی ۲ متری  بدنبال ما میامدن ،همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت و صلح و صفا برقرار بود که یکدفعه صدایی  توجه منو به خودش جلب کرد ؛

یکی از اون دخترایی که پشت کانتر بود خطاب به من گفت : آقا  شما دستگاه تصفیه آب دارین ؟!

منم همینطور که دست آرمان رو گرفته بودم  و داشتم راهم رو ادامه میدادم گفتم : بله ....

اون دختره  یکمی به من نگاه کرد و بعد شونه هاش رو بالا انداخت و لباش رو یه حالتی کرد و یه لبخندی زد ، حرکتش این معنی  رو میداد که  خب!  اگه دارین که پس هیچی دیگه !

منم متقابلاً  یه لبخندی زدم  و  رد شدیم و

خلاص .

یعنی یه برخوردی به این  شکل و شمایل  از فاصله ی حدوداً  ۴ متری ما با این خانم داشتیم .

با توجه به سابقه ی درخشان  و یَد طولای باران در امر حساسیت مزخرف   زنانه ،من پیش خودم حدس زدم که باران از این برخورد من خوشش نیامده باشه .روی همین حساب چندمتری که دور شدم برگشتم عقب رو نگاه کردم ببینم باران در چه حالیه ؟! 

خیر سرم  میخواستم یه ارزیابی مقدماتی  ازش داشته باشم تا تکلیف خودم رو بدونم و آمادگی لازم برای خون و خونریزی  احتمالی رو داشته باشم .

باران داشت با آرش حرف میزد و ظاهراً همه چیز خوب بود .وقتی سوار ماشین شدیم باران کاملا  عادی بود ،حتی از تو کیفش یه ساندویچ هم درآورد به من داد و برگشتیم خونه و من همه چیز رو کاملا فراموش کردم .

کاملا فراموش کرده  بودم، در این حد که  علت پکر بودن باران رو در طول مدتی که تو خونه بودیم متوجه نشده بودم .

ساعت ۱۰ شب بچه ها خوابیدن و باران یکمی غذا واسه صبحشون درست کردو از منم خواست تا تو کارا  کمکش کنم، باران تمام طول مدت ساکت بود و من هی حرف میزدم که ببینم آخرش میفهمم باران چِشه یا نه ؟!

دست آخر بدون اینکه تغییری تو حال روحی باران ایجاد بشه ،بدون سرو صدا مسواک زد و رفت خوابید .

من روی کاناپه تو حال دراز کشیدم و هدفونم رو   چپوندم تو گوشم ،همینطور که  اهنگ گوش میدادم ،  وقتم رو  با نگاه کردن تو موبایل به بطا لت  میگذروندم ، یک دفعه دیدم ساعت ۲ نیمه شب شده و باران مثله شیخ عجل معلق بالای سرم ایستاده ، هدفون رو از تو گوشم دراوردم و با تعجب پرسیدم : چیزی شده ؟!

باران در حالیکه چشماش پف کرده و قیافه اش خیلی تو هم بود گفت: چیه اینقدر تو این موبایل نگاه میکنی ؟!

چرا نمیخوابی ؟! مگه تو امروز همه اش خوابت نمیامد ؟!

چی میخوایی  تو موبایل.....؟!

من یکمی خودم رو جمع کردم و گفتم : الان میخوابم ..

باران  گفت : استاد امروز چی شد که به  اون دخترا خندیدی ؟!! چی گفتن مگه ؟!

من یه لبخندی زدم و تازه متوجه شدم فاتحه ام خوندَس !

هول کرده بودم ، باران با قیافه ی  مصمم و عصبانی ، دست به کمر بالای سر من ایستاده بود و من مانند  موشی که تو تله افتاده باشه ، مثله احمق ها رو کاناپه دراز کشیده بودم .

از جام بلند شدم و گفتم : هیچی ....

اون جا یه موقعیت طنز پیش اومد ، درواقع من به اون موقعیت خندیدم .

باران گفت : چرت و پرت نگو ، موقعیت طنز ....!!!

تو همینطور که داشتی دور میشدی هی میخندیدی ....

من که فهمیده بودم هر گونه دروغی بهم ببافم در واقع وضع خودم رو از این که هست بدتر میکنم ، سعی کردم یبار دیگه صحنه رو واسه باران شرح بدم ، ولی باران خیلی ناراحت بود ، فقط دلش میخواست با یه  چیزی بکوبه تو صورت من ،فکر میکنم فقط همینکار آرومش میکرد.

داشتم دوباره هول هولکی توضیح میدادم که آرمان فرشته ی نجات من شد و در اتاقشون رو باز کرد و گفت:

من میخوام  بابا منو   بخوابونه .....!!

کارای خدا رو ببین ! وقتی بخواد کسی رو نجات بده  چطوری بچه ی ۴ ساله ایی رو که ساعت ۱۰ شب خوابیده  از خواب بیدار میکنه و درست سرِ بزنگاه میفرسته وسط خفتگیری  باباش و نجاتش میده !!

الهی قربون پسر کوچولوی خوشگلِ خودم برم که دلش میخواست من بخوابونمش .

با ظهور  آرمان  ، باران بیخیال من شد و در حالیکه داشت میرفت تا آرمان رو بزاره سر جاش گفت :

استاد ! دیگه  با من کاری نداشته باش‌.

باران رفت و الان ۳ روزه با هم قهریم ! سر چی ؟! سر یه لبخندی که من به اون دخترای فروشنده زدم  و رد شدم .

نه میشناختمشون ، نه باشون حرف زدم ، نه قراره دیگه ببینمشون .

من از قهر کردن باران متنفرم ، از اینکه بیام خونه و باران با من حرف نزنه بیزارم .دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم .من از تنهایی نمیترسم ، ولی تنهایی طبعات خوبی واسه من نداره ، افسرده تر میشم ، فکرای بد میکنم ، امیدم به زندگی کم میشه ، تنهایی یه چاهی هست که منو میمَکه،  مثله یه سیاه چاله  روحم رو میکشه تو خودش و احساس پوچی بهم دست میده،  تنهای منو تنهاتر میکنه ،وقتی  میافتم تو چاه تنهایی دلم میخواد  تا تهش برم ،خلاصه تنهایی رو دوست ندارم .دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم .

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم ؛  آش نخورده و دهن سوخته  چیز خوبی نیست 'حالا که باران اینقدر سر مسایل بی اهمیت اعصاب منو خرد میکنه و  روح و روان منو به چالش میکشه پس بزار منم یه حرکتی بزنم که لااقل دلم نسوزه ..

دوستی دارم که خیلی برای برنامه ماساژ درمانی به من اصرار میکنه ،

با خودم فکر میکنم یبار برم ماساژ از این تنهایی در بیام بدم نیست .

دست کم  وقتی از سمت باران متهم میشم دیگه احساس نمیکنم بیگناهم .

ایندفعه تصمیم گرفتم حتی اگه باران خواست آشتی کنه دیگه عادی نشم .

خسته شدم از این بازی موش و گربه .مگه اعصاب و روان من  مسخره ی دست بارانه ؟!


ان شا الله  تعالی  پست بعد  خاطره ی ماساژ رو مینگارم ......

دوست خوب بدرد همین روزا میخوره.

دمتگرم علی جون.




تاریخ : شنبه 30 تیر 1397 | 08:35 | نویسنده: استاد | نظرات (0)

من امشب توی اتاقم هستم .

میخواستم زود بخوابم ولی  دیدن یک کلیپ فرانسوی که برادرم برام ارسال کرد منو حسابی بهم ریخت .

آهنگ راجع به پدر بود .

آه ....

چه کلمه ایی ....

پدر .

پدر .

میدونم شاید باور پذیر نباشه 

شاید تکراری باشه .

ولی من دارم اشک میریزم ....

من بابام رو میخوام 

منه بابایی 

منه بچه بابایی ....

آه ، خدای من !

من چقدر دلم بابام رو میخواد .

من دلم بابام رو میخواد 

لعنت به این زندگی نامرد .

من دلم بابام رو میخواد .

چرا هرچی  این جمله رو تکرار میکنم دردی از من درمان نمیکنه .

انگار هیچکس نیست که بفهمه من چقدر ، چقدر و چقدر دلم برای اون مرد بزرگ تنگ شده .

من دلم برای بابای خودم تنگ شده 

برای عباسعلی .

دلم برای عباسعلی خودم تنگ شده ‌.

لعنت به اجبار کوفتی .

من هنوز  بچه ام .من خودم بچه ام .

بچه ایی که دست باباش رو توشلوغی و بیرحمی این دنیا ول کرده و گم شده .

من کاملا غمگینم .

من کاملا تنهام .

من یک مرد تنها و خسته هستم که همه اش فکر میکنم بابام رو از دست دادم  و تنها شدم .

میخوابم ...

شاید امشب خوابش رو دیدم .....



تاریخ : پنج‌شنبه 28 تیر 1397 | 00:33 | نویسنده: استاد | نظرات (32)

ما توی اورژانس  یه پرستار داریم که ۸ سال از من کوچکتره ، حدودا  دوسالی هست که ازدواج کرده  و یه بچه ی کوچولو هم داره ،خیلی خانم خوبیه ، البته رفتارش با مریضها  معمولی هست ولی با پرسنل خیلی خوش اخلاق  و خوش برخورد هست ،قدش بلنده  و مانتوی تنگی میپوشه ، همیشه یه کلیپس  گنده ی قرمز رنگ هم به فَرق  کله اش زده که رنگ و سایزش از زیر سفیدیه مقنعه اش کاملا  مشخصه ، همیشه مقنعه کوتاه میپوشه و با اینکه پرستار ها  باید کفش های سفید داشته باشن این خانم سعی  میکنه به هر شکلی شده کفش های سفید پاشنه بلندی بپوشه ،در همین حد که بتونه سیستم رو توجیه کنه که من لباس فرم  پوشیدم  ، ولی در واقع میخواد یه جورایی یه تیپ  اسپرت  تری نسبت به اون فرم پرستارا داشته باشه و به گونه ایی  خارج از عرف خشک و سازمانی حرکت کنه .

مثلاً  پشت مانتوش دوتا دکمه  گنده  عسلی دوخته ، در نگاه اول اینطور بنظر میاد که موهاش رو بافته و از مقنعه اش زده بیرون .

همیشه یه عطر خیلی تندی زده که کل station پرستاری رو  آکنده میکنه.

یه ساعت عقربه ایی  عجیب  و بزرگ به مچش میبنده و آستینای  مانتوش همیشه بالاست .

من خیلی ازش خوشم میاد ، جسارتش تو لباس پوشیدن ستودنی هست ، اونطوری که دوست داره تیپ میزنه و از قضاوت دیگران راجع به خودش واهمه ایی نداره .

اعتماد به نفشس  بالاست ، به نظر من کسی که از قضاوت دیگران نسبت به لباس پوشیدن و سبک زندگیش هراسی  نداره آدم با اعتماد به نفسی هست .حتی اگه اون اعتماد به نفس کاذب باشه ، چون بازم به نظر من اعتماد به نفس ، در ذات خو دش   به درجات مختلف کاذب هست !!

مثلا خود من اکثرا لباسهای ساده میپوشم .خیلی ساده ، چون اینطوری تو خیابون راحتتر هستم و فکر میکنم کمتر مورد توجه قرار میگیرم و عادی به نظر میام .ولی هیچوقت کسی رو که به شدت مختلف از نرم لباس پوشیدن جامعه خارج میشه رو محکوم نمیکنم ، حتی ستایش هم میکنم ، چون به روحیه ایی که باعث شده اون فرد اینطور لباس بپوشه فکر میکنم و میبینم روحیه ی  باحالی داشته.

حالا کار به این حرفا نداریم ......!!

داشتم میگفتم که این همکارمون 

همیشه سرش تو کار خودشه  و من ندیدم تا حالا پشت سر کسب غیبت کنه.

چند روز  پیش با یه   تغییرات جدیدی   وارد صحن علنی اورژانس شد ،گویا قصد داشته بلافاصله بعد از تمام شدن شیفتش  ، جایی بره ؛ مهمانی یا تولدی ، چیزی .

خلاصه موهاش رو طلایی کرده بود و  نصف کَله اش از مقنعه بیرون بود ، بر عکس همیشه  لاک زده بود و  رژش پرنگ بود ، با شور و حرارت زیادی وارد اورژانس شدو  با همه سلام علیک گرمی کرد،خیلی خوشحال به نظر میرسید و خوشگلتر از قبل شده بود . بعد از چنتا شوخی و  خوشو بش ،  همه با هم رفتیم برای تحویل گرفتن مریضها.داشتیم تو اورژانس راند میکردیم و مریضها رو یکی یکی از شیفت دیشب تحویل میگرفتیم که

اومد کنار من و گفت :

دکتر استاد ! چند وقته حالت گرفته است ، چیزی شده ؟!

من لبخند زدم و گفتم : اگه ما هم مثله شما سر وقت حقوقمون رو میگرفتیم   الان کبکمون خروس میخوند، خانم عزتی .....

قیافه اش رو به مسخره  بازی تو هم کشید و گفت :

الهی بمیرم ! به شما حقوق ندادن ....؟!

من که حال و حوصله درست و حسابی نداشتم ،همینطور که  روبروم  رو نگاه میکردم گفتم :

به شما  حقوق بِدَن  ، انگار به ما ندادن !

فرقی نداره .....

  عزتی  اومد یه چیزی بگه که سرپرستار اورژانس  امانش نداد و ازش خواست که مریضی رو تحویل بگیره و کاراش رو انجام بده .

بعد از تغییر و تحول مریضها من رفتم تو اتاقم نشستم ، مثله همیشه موبایلم رو از تو جیبم درآوردم و مشغول شدم !

اون روز،  صبح جمعه و  اورژانس خلوت بود ، دو سه تایی مریض دیدم  تا اینکه چنتا جوان خوش تیپ و قد بلند اومدن تو اتاق من ، همگی   خوش صورت و خوش سیرت بودن ، بوی الکل و تنباکو میوه ایی میدادن !

شلوارهای زاپدار  پاره پوره پوشپده بودن، با تیشرتهای بلند ی که اکثراً  مشکی بود و طرح های خوشگل و رنگی روش داشت .

نمیدونم چرا تیشرتهاشون اینقده  بلند بود ؟!

بعضیاش  ،  عقبش از جلوش هم بلند تر بود و به سارافون  بیشتر شباهت داشت تا تیشرت !

این بزرگواران  و خوشتیپان  یکی از دوستاشون رو   با درد شدید و ناگهانی  پهلوی چپ  آورده بودن اورژانس ، مریض یه پسر حدودا ۲۷ ساله خوش قیافه و خوش هیکل بود ، بازوهای کلفتش تمام قطر آستین تیشرت رو پر کرده بود ،سر و سینه  پهن و خوش استیل با کمر باریکی داشت که نشان از v شکل بودن هیکلش داشت ، یک گرم چربی اضافه تو شکم و پهلوهاش نداشت ،  چنتا خالکوبی  مار و اژدها و ببر و پلنگ  و مرغ خروس رو بازوش  و ساعدش تتو کرده بود  و  از شدت دردمثله  مار به خودش میپیچید و میخواست تخت معاینه رو گاز بگیره !

رنگش عین گچ دیوار سفید شده  بود و حالت تهوع داشت ، تا اومد تو اتاقِ  من   حدوداً    ۲  لیتر استفراغ کرد تو سطل آشغال ، دودستی پهلوش رو گرفته بود و عربده میزد ، دوستاش هم حسابی هول کرده بودن و با هیجان و استرس اینور و اونور رو نگاه میکردن  و ترسیده بودن، با هیجان از من میخواستن که ببینم دوستشون  چشه ؟!

منکه همون لحظه  ورود با دیدن  جوانک فهمیده بودم مشکلش  سنگ کلیه است  با خونسردی از جام بلند شدم و رفتم سمت مریض که ولو شده بود رو تخت اتاقِ من و گریه میکرد،دستم رو گذاشتم رو شونه اش و گفتم : چِتِه جَوون ؟!

کجات درد میکنه ؟!

جوانک در حالیکه نفسش رو حبس کرده بود تا درد  کمتری  بکشه ؛به زور گفت : آقای دکتر پهلوم داره سوراخ میشه !

دستم به دامنت یه کاریش بکن ، دارم میمیرم .....

ازش پرسیدم : چی شد که دردت  گرفت ؟

گفت : رفته بودیم کوه ، داشتیم برمیگشتیم پایین که یکدفعه پهلوم شروع کرد به سوختن !

و ادامه داد : یکمی مشروب هم خوردم ! نکنه مال اونه ؟!

طوریم نشه دکتر ؟! کور نشم ....؟!

من لبخند زدم و گفتم : نه بابا ، پهلو چیکار داره به چشم ؟!

درواقع میخواستم بگم    گوز چیکار داره به شقیقه که خب مراعات کردم و بی ادب نشدم .

بالاخره دکتری  گفتن دیگه .....!!

یکی از دوستاش پرسید : چِشِه آقای دکتر ؟

گفتم : احتمال زیاد سنگ کلیه است ، باید آزمایش بدیم ببنیم چیه ؟

یکی دیگشون که اونم تیپ خفن و قد بلندی داشت  با یه لحن استادانه ایی گفت : اقای دکتر حالا دردش رو ساکت کنید!  یه آمپولی ، مسکنی ، چیزی  آخه ......!!

رو کردم بهش و گفتم : باریک الله  ،خیلی باهوشی، حالا که اینقدر پسر خوبی هستی بپر  دمِ پذیرشِ  اورژانس  ، یه نمره واسه دوستت بگیر و بیا .....

پسره  با تعجب پرسید : چیکار کنم ؟!

گفتم : شماره . برو پذیرش شماره بگیر و بیا .....

اون رفت و من مشغول نوشتن کارت بستری موقت واسه مریضشون شدم ، من معمولاً  در وهله ی اول واسه مریضهای رنال کولیک  از خانواده ی مورفین چیزی نمینویسم ، ولی این مریض خیلی درد داشت و میتونستم حدس بزنم  کارش با شیاف دیکلوفناک و آمپول دیسیکلومین و دگزا و پرومتازین  راه نمیافته .علاوه بر اون از  برخورد همراهاش معلوم بود که  صبوری لازم  رو ندارن و چون فکر میکنن حال مریضشون خیلی بده و علاوه بر اون خودشون هم خیلی ادعای پزشکی داشتن  و ممکن بود تو اورژانس شَر درست کنن ،  تصمیم گرفتم دردش رو با پتیدین ساکت کنم .

خلاصه پرونده رو نوشتم ،دستور بستریش رو دادم و مریض رو فرستادم رو یه تخت بخوابه تا کاراش انجام بشه .

پرستارا  سریع  آمپولاش رو زدن و دوستاش  زحمت شیاف رو براش کشیدن !

بعد از ۵ دقیقه مریض اروم شد و دیگه صدای ناله هاش بگوش نمیرسید ، منتظر جواب  آزمایشاتش بودم و دیگه کاری بکارشون نداشتم تا جواب آزمایشاتش رو ببینم .

همراهاش هی میرفتند و برمیگشتند و سوالهای مختلف میپرسیدن ؛  از  فیزیوپاتولوژی کلیه گرفته  تا عوامل موثر بر ایجاد و دفع سنگ کلیه و فلسفه ی نجس بودن ادرار و مشروبات .

اورژانس خلوت بود و منم از تیپشون خوشم میامد و به همه  یه جوابی میدادم.

تو همین  پروسه درگیر بودیم که یه مرتبه صدای  بلندی از یه قسمت اورژانس بگوش رسید و با داد و بیداد ادامه پیدا کرد .

من از اتاقم بیرون رفتم و دیدم خانم عزتی وسط  اورژانس ایستاده  روبروی همون پسری که من فرستاده بودمش واسه نمره گرفتن و داره میگه : تو غلط کردی  به من دست زدی .....! بیشعور ....

پسره هم  صاف  وایستاده بود تو روی خانم عزتی و میگفت : برو  بابا  توّهمی .... کی با تو بود ...؟!

خانم عزتی  قرمز شده بود و مثله اسفندی که روی آتیش افتاده باشه بالا و پایین میپرید و با نفرت به  پسره  تعرض میکرد .

انتظامات اورژانس اومد و از خانم عزتی پرسید که جریان چی بوده ؟

خانم عزتی مدعی بود که   موقعی که  مشغول انجام کارهای یکی از مریضا بوده ، این جوان  زیبا رو   نزدیکش شده ، چند کلمه با خانم عزتی حرف زده و بعد بازوش رو گرفته و گفته که خیلی خودش رو نگیره  بلای شیطون ....!!!

با رسیدن نیروی انتظامی مستقر در بیمارستان پسره  رو بردن باجه ی نیروی انتظامی  و زنگ  زدن رییس حراست بیمارستان هم اومد .

پرسنل نیروی انتظامی از خانم  عزتی  پرسیده بودن که آیا از پسره شکایت داره  و خانم عزتی هم با قطعیت جواب مثبت داده بود و شکایت کرده بود.

بقیه پرستارا دور خانم عزتی رو گرفتن و بهش دلداری میدادن ، اونم یکم گریه میکردو خیلی ناراحت بود .

بعد از یکساعت از حراست بیمارستان زنگ زدن اورژانس و از خانم عزتی خواستن که بره دفتر رییس حراست .

خانم عزتی رفت و بعد از نیم ساعت برگشت .

دیگه کم کم  آخرای شیفت بود .خانم   عزتی با ناراحتی رفت و با عصبانیت  برگشت ! توی حراست علاوه بر اینکه خب بهش حق داده بودن که  از اون پسره شکایت داشته باشه ،خیلی محکم بهش گفته بودن که اگه خودش  تو لباس پوشیدن و آرایش کردن زیاده روی نمیکرد این اتفاقات براش نمیافتاد ، در واقع  براش از پرستاراری  محجبه مثال آورده بودن و پرسیده بودن که پس چرا هیچموقع،  هیچکس مزاحم اونا نمیشه ؟!

و خانم عزتی رو متوجه این موضوع کرده بودن که  عامل اصلی این اتفاق خود خانم عزتی و نوع پوشش و آرایشش بوده .یه تعهد کتبی ازش گرفته بودن و فرستاده بودنش بیرون !

خانم عزتی هم  بعد از اتفاقات حراست ،رفت پیش نیروی انتظامی بیمارستان  و از شکایتش علیه اون جوان  زیبارو و  غیرتمند این مرزوبوم   انصراف داد.

هنوز شیفتش تمام نشده بود که با چشمان گریان بیمارستان رو ترک کرد و رفت .......

نمیدونم رفت مهمونی که دعوت بود یا برگشت خونه ....؟




تاریخ : شنبه 16 تیر 1397 | 12:43 | نویسنده: استاد | نظرات (38)

نمیدونم واقعاً   اسم کسی رو که از اعتماد دیگران به خودش سو استفاده میکنه چی باید گذاشت . اونم  از اعتماد عزیزای خودش ، از اعتماد نزدیکترین فرد به خودش !!

کار زشتی که الان من به پستترین شکلش دارم انجام میدم !

واقعاً  همه ادم ها همینطوری هستن ؟ متاسفانه من جواب این سوال رو نمیدونم. خوب که فکر میکنم میبینم با اینکه پدر و مادر من انسانهای خیلی خوبی بودن و واقعا با تمام وجود در راه تربیت و پرورش ما  تلاش میکردن ولی  باز هم انسانی مثله من  مشکلاتی دارم که بعضیاشون واقعا شرم آوره .

راستش حقیقت ماجرا اینه که چند وقت پیش موبایل باران مشکل  پیدا کرده بود و شارژ نمیشد ، این دوتا پسر اینقدر با موبایلای ما   ور میرن و بازی میکنن و زمین میکوبن  که قشنگ ماهی یکبار گوشی های ما تعمیرگاست .

خلاصه من  گوشی باران رو بردم نمایندگی و چون کار تعمیرش دو روزی طول میکشید مجبور شدم گوشی رو بزارم و برگردم  خونه .

وقتی باران فهمید که ۲ روز گوشی نداره خیلی ناراحت شد ، اون موقع  از طرف مدرسه پسرم یه گروه تلگرامی تشکیل شده بود و هر روز یه تکالیفی تو تلگرام برای بچه ها ارسال میشد و همینطور چون پسرم کلاس زبان میرفت ، لغات و تمرینات جدید هم برای باران تلگرام میشد و باران   هم عادت داشت  با دقت و وسواس زیادی اون تکالیف رو   برای  آرش  اجرا میکرد . اینقدر این تکالیف و مخصوصاً لغات زبان برای باران حیاتی و مهم بود که به جرات میتونم بگم  باران حاضر بود و هنوزم هست که مثلا  منِ  استاد  از ۲  ناحیه ستون فقرات دچار قطع نخاع بشم ولی پسرمون از تکالیفش عقب نیافته .

رو همین حساب باران که منتظر پست شدن  پستهای جدید از طرف مدرسه و موسسه ی زبان آرش بود ، با فهمیدن خبر  طولانی شدن زمان تعمییر موبایلش حسابی بهم ریخت .

بعد از مدتی  آمد پیش من و گفت که نمیدونه باید تو این شرایط چیکار کنه ؟

منم  برای حل این معضل یه پیشنهاد ویژه بهش دادم که نتونست رد کنه!! (پدر خوانده ؛ پارت یک)

در واقع بهش گفتم که من میتونم  تلگرام خودم رو پاک کنم  و  بجاش رو گوشی خودم تلگرام تو رو نصب کنم تا بتونی از برنامه های مدرسه و موسسه ی زبان مطلع بشی .

باران هم با کمال میل قبول کرد و من سیستم رو اعمال کردم  !   اکانت تلگرام   باران رو روی گوشی خودم فعال کردم ، و نامردی از اینجا رقم خورد ،

 باران نمیدونه که با یک برنامه تلگرام روی گوشی میتونی چند حساب رو بازدید کنی !

در واقع من تلگرام خودم رو حذف نکردم ! فقط اکانت باران رو به تلگرام خودم  add کردم ، ولی با علمِ  بر جهلِ  باران نسبت به حوزه ی it و سپهرِ انگاشتی ( فضای مجازی) از این نقطه ضعف باران به بی شرمانه ترین شکل تاریخ سوء استفاده کردم و اینطور وانمود کردم که تلگرام خودم رو پاک و تلگرام باران رو نصب کرده ام .

توی این دو روز بار ان با گوشی من کارهاش رو انجام میداد و  وقتی  گوشیش درست شد از من خواست که تلگرامش رو برگردونم .

خب منم که قبلاً  نامردی رو شروع کرده بودم و تو طول این دو  روز نتونسته بودم خودم رو توجیه کنم که بهش خاتمه بدم  ، با چهره ایی گشاده  استقبال کردم و بدون اینکه  اکانتش رو از  گوشی خودم پاک کنم تلگرام رو  براش نصب کردم و تو گوشی خودم  user رو عوض کردم و اکانت خودم رو آوردم جلو .

با اینکار من عملاً به پیامهای باران تو تلگرام دسترسی داشتم و هر وقت میخواستم میتونستم اونا رو چک کنم .

باران هم فکر میکرد همه چیز تموم شده و تلگرامش برگشته روی گوشی خودش.

ولی خب اینطور نبود !

از روزی که تلگرام باران رو نگاه میکنم احساس دوگانه ایی دارم ، از یک طرف همیشه به دیدِ  یک دزد به خودم نگاه میکنم ، احساس میکنم انسان سطح پایینی هستم ،دقیقا احساس یک دزد رو دارم ، معنی واقعی شرمساری رو درک میکنم چون واقعا پیش خودم شرمسارم ،

یه مدت من پزشک زندان بودم ، روزانه  چندین نفر  ورودی  به زندان داشتیم که  د ر بدو   ورود من معاینه و اسکیرینشون میکردم ،خیلیهاشون دزد بودن ! خیلی از این دزد ها از سر گرسنگی و  درد ابرو دست به دزدی زده بودند ،در واقع مجبور شده بودن ، ولی من چی؟! حریم خصوصی همسرم رو دزدیده بودم  در حالیکه اصلاً اجباری به اینکار نداشتم  و اتفا قا چه حالی هم  میداد .....!

از روز بعدش  تمام چتهای خصوصی خانومم با خواهر و مادرش رو میخوندم و چه چیزهایی که دستگیرم نشد !!

اینقده  حال میداد که نه بگو و نه بپرس !  تازه فهمیده بودم  خواهر خانومم و مسعود که اینقدر جلوی ما  ادعای عشق و عاشقی در میارن چقدر با هم مشکل دارن !!

خواهر خانومم اسمش گندمه .

گندم همیشه با یه شور و حرارتی از خونه پدری شوهرش و دور همی اشون و نذری دادناشون واسه ما حرف میزد که من فکر میکردم گندم  اصلا به اونا تعلق داره  واشتباهی تو خانواده ی خودش  بدنیا اومده !!

ولی هر بار که با  باران حرف میزنه از بی فرهنگی  و بی ظرفیت بودن  بستگان مسعود میناله ....

 یه نکته خیلب خیلی  مثبت این دزدی من در سپهر انگاشتی   که باعث تداوم  حضور من در این عرصه رذل و باحال بود  شخصیت باران تو چتهای خصوصی با خواهر و مادرش هست .

هیچ نکته ی منفی راجع به خانواده ی من نمیگه ، یعنی درواقع از کسی صحبتی نمیکنه ،  تمام قد پشت من ایستاده و هرگز از من بدی نگفته ، یعنی از وقتی حرفای خصوصیشون رو میخونم  عاشقش شدم .

منم اینقدر مرد هستم که توی گروههای دبیرستان  و سایر گروهای دوستانه باران نمیرم و پیاماشون رو به هیچوجه نمیخونم .

فقط خاله زنک بازی به من فاز میده ، مامان پری و گندم و گروه خانوادگی  بارانینا که من توش نیستم .

با چنتا گروه دیگه  که با اعضای مختلف فامیل تشکیل شده ، مثلا یکیش با مادر و خواهرای خودم هست که خب هر ازگاهی چتای اونم میخونم .

خلاصه افتادم  تو این چتای خصوصی و چه چیزهایی که دستگیرم نشده !!!

یه نکته مهم دیگه شخصیت مامان پری هست ‌ که تو چتای خصوصی با دختراش هم همین چیزی هست که بیرون  هست،

همه اش توصیه به نماز و روزه و قران و مسجد و ختم و  صدقه و دفع چشم زخم .

بعضی اتفاقات رو هم خیلی تاکیید میکنه که من  و مسعود نفهمیم !!!

خخخخخخخ

خنده ام میگیره ! آخه من همون موقع که داره حرص میخوره که مثلا من نفهمم پدر خانومم تو فلان موضوع چقدر کفر مامان پر ی   رو درآورده ،من دارم داستان رو  متوجه میشم....


خلاصه داستانی شده ، یه دفعه تو اورژانس شیفت بودم و داشتم تو تلگرام باران چرخ میخوردم ، داشتم پیامهای نخونده تو گروه خانوادگی خودمون که منو باران و پدرخانم و مادرخانم ومسعود و زنش هستن رو   میخوندم که آروم آروم یادم رفته بود که این تلگرام خودم نیست ، یکدفعه اون رگ با حالی و خرّیَتم  گل کردو یه سلفی از خودم گرفتم و فرستادم تو گروه !

شانسی که آوردم این بود که خدای نادیده و ناشنیده رحم کرد و زود متوجه شدم که با حساب باران از خودم سلفی گرفتم و shairکردم ،

کارای نکرده ، به قول بچهای محل گوهای هیچوقت نخورده !!

من هیچوقت از این خودشیرینی ها نمی کردم ، انگار  دست قضا میخواست دست منو رو کنه و به این مرد تنها  رو دست بزنه ‌.

اگه یه مریض چیزی میامد تو  و اورژانس شلوغ میشد و من فراموش میکردم که چه گندی  زدم و چه سوتی خفنی دادم ، چه خاکی تو سرم میکردم ؟!

ولی  الله   یاری کرد و من فهمیدم و عکس رو remove for all members کردم و خلاص.

فعلا که تلگرام باران رو پاک نکردم  و هنوز با شرمساری و خجالت زدگی دارم مشتاقانه حس خاله زنکی مردانه ی خودم رو ارضا میکنم .

اتفاقاً  بیش از پیش از باران خوشم اومده  و ته دلم  بهش افتخار میکنم.

باشد تا  ببینم کی و چگونه دستم رو میشه .....

واقعا  حسی که در دزدی اطلاعات و شنود مکالمات مردم هست تو هیچی نیست.

بنده با این تجربه ی بی نظیر شخصی  حق میدم به هر کس که میخواد اطلاعات  ملت رو باقالا  کنه .

وای که چقدر  ناراحتم ....



تاریخ : دوشنبه 11 تیر 1397 | 07:46 | نویسنده: استاد | نظرات (43)

خیلی خوبه که آدم بتونه اونجوری راجع به خودش فکر کنه که واقعا هست .


اگه ما بتونیم راجع به خودمون قضاوت درست و حقیقی داشته باشیم ،حتما انسان بهتری خواهیم شد.

مثلاً   من خیلی کارها  تو زندگیم انجام دادم ولی به جرات میتونم بگم تو هیچ زمینه ایی استعداد خاصی ندارم .

من سنتور دارم و صدای سنتورم رو هم درمیارم ولی این نوازندگی من بدرد لای جرز میخوره ،


مینیسک پام تو فوتبال پاره شده  ولی وقتی فوتبال بازی میکنم پای چپم به پای راستم میگه :

گوه زیادی نخور ! 

همیشه هم همینطور بوده ام.


از نظر پزشکی هم یه دکتر معمولی رو به پایین هستم ،ولی تو  اورژانس همه میگن دکتر استاد از همه بهتره !!!

هر کدوم از پرسنل مریض هستن تمایل دارن من ویزیتشون کنم !

سالها پاسور بازی میکردم ،خودم میدونستم که همه اش شانسی بازی میکنم ؛ ولی تو دوران دانشجویی طوری شده بود که وقتی وارد پاویون اینترنها میشدم،   اگر گروهی   پاسوربازی   میکردن با ورود من  خودشون رو جمع و جور  میکردن و میگفتن :

اوه   اوه  ... صاحبش اومد .....!!

من میدونم که هیچ کدوم از این تصورات خارجی راجع به من حقیقی نیست .یک عمر با این توهمات زندگی کردم و الان در  آستانه ی ۳۸ سالگی  یه مرد تو خالی و پوچم .

سایه ایی هستم که به  آرامی از  روی دیوار  رد میشه .

دوستانی دارم که خصوصی ترین مسایلشون رو از من میپرسن و  از من نظر میخوان ، به نظر من احترام میزارن و براشون ارزشمنده و  باعث تعجب من میشن !

من یه مرد  تو خالی و متقلب هستم که فقط این سطور رو  با  چاشنی حقیقت  مینگارم.

حقیقتا  هر چی تو خودم  میگردم نقطه ی مثبت و پرفکتی  پیدا نمیکنم ، تقریبا همه چیز استاد  لنگ میزنه؛

ورزش ، علم ، فلسفه ، هنر ....

استاد واقعا استاده 

استاد ی که من میگم برازنده ی  خودمه ...

تمام اینا رو نوشتم که به اون دوستی که برام پیغام خصوصی  داده بود بگم :


عزیز جان !

زحمتِ  زیادی به خودت نده ،

اونچه شما از من و شخصیت من استنباط کرده ایی و در پی اثباتش هستی ،تمام اونچیزی هست که من قبلا گفته ام و امشب دوباره  نوشتم .

من  یه شخصیت مجازی هستم که عین حقیقتم .

متاسفانه من ادم  خوبی نیستم ،ولی این موضوع منو آزرده خاطر نمیکنه ، چون من میدونم  کی هستم و ازش فرار نمیکنم .

من  دارم از اینجا عبور میکنم و عاقبت روزی خاموش خواهم شد .

یه خدمه تو اورژانس داریم که یکماه به صورت قراردادی اومده تو بیمارستان ما ،

نمیدونم  از کجا  این تصور براش پیش اومده که من فوتبالیست خوبیم !!

با التماس و خواهش از من میخواد که یه جلسه برم باهاشون فوتبال کنم ،

آخه بچه های بیمارستان از هر واحد و بخشی،  روزهای چهارشنبه یکساعت میرن تو یه سالن فوتبال میزنن،

این بنده خدا هر وقت منو میبینه میگه :

آقای دکتر تو رو خدا این چهارشنبه بیا سالن !!

هر چی بهش میگم:   داداش من بازیم خوب نیست ، میام بازیتون رو خراب میکنم ! انگار اثر برعکس داره !

اون چشماش یه برق خاصی میزنه ، دستش رو میزاره روی شونه ی من و با یه لحن داش مشتی میگه : دکتر بازی ما رو قبول نداری قبول ، ولی ما رو اسکول نکن دیگه ....!

منم خنده ام میگیره ،همیشه میخندم و میگم :

ای بابا ...جدی میگم ،تو چرا باورت نمیشه ؟!

یه روز بهش گفتم : اصلا   تو  چرا  اومدی سراغ من؟!

اینهمه فوتبالیست خوب تو این بیمارستان هست ، بچه های آزمایشگاه سالنی باز حرفه ایی هستن ،بچه های اداری تو استان مقام دارن ، تو چرا همه رو  ول کردی چسبیدی به من ؟

کیانی خندید وگفت :

دکتر اونا از شما تعریف میکنن!

واقعا خنده داره ....


من ادم مزخرفی هستم  قبول دارم ؛ ولی من مزخرفم چون    ادمم.

تو فعلا این کلمات رو درک نمیکنی،مثله روزگاری که من   معنی خیلی از جملات رو  نمی فهمیدم ،

والان میدونم تمامشون عین حماقت بودن.

علم بهتر است یا ثروت....؟

بودن یا نبودن ،مساله این است ....

اول مرغ بوده یا تخم مرغ....

اینا همه اش جوابهای قطعی و روشنی دارن که من خیلی دیر فهمیدم‌‌.




تاریخ : پنج‌شنبه 7 تیر 1397 | 02:33 | نویسنده: استاد | نظرات (40)
   1    2    3    4    5      ...    58    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید | تعداد صفحات : 288 صفحه
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه