آقا این حرفها رو  وِلِلِش !

ما داریم میریم شمال !!

چون من پسر خوبی بودم و به عنوان پزشک نمونه انتخاب شدم از طرف بیمارستان چند روز بهم استراحت دادن و گفتم بیا برو شمال ..‌‌

یه آپارتمان هم در اختیارمون گذاشتن ،یعنی عاشق خانم دکتر هستم ، ریئسمون رو میگم ،

ایشون دستور دادن که قرعه فال بنام منه استاد زدن ...‌‌

باید برم سانتافه رو رکاب کنم ،

به قول اصفهانی ها ؛ نَمِک آبرود ‌‌‌‌‌ در انتظار ماست .

الان بیشتر از یکساله که من از جام تکون نخوردم.

شاید طی چند روز اینده کمتر فر صت کنم بیام اینجا .

میدونم نَمِک آبرود تله کابین داره ، فقط همینو میدونم

اگر جایی خاصی رو میشناسید بی زحمت یه راهنمایی بفرمایید بریم یه سر بزنیم

  


دِس شوما  درد نیاد.







تاریخ : دوشنبه 7 خرداد 1397 | 01:04 | نویسنده: استاد | نظرات (0)

پدرم  یه رادیوی کوچیک داشت همیشه اخبار رو از رادیو گوش میکرد،با اینکه ما تلوزیون داشتیم ولی پدر عادت داشت رادیو گوش میکرد ،پدر عزیزم ، سایه ی بالای سرم ،روحم و  جسمم بود ،

پدرم همه چیزم بود ،همه چیز ، من عاشقش بودم و از وجودش لذت میبردم،دستای بزرگ و زبرش ،چشمای قهوه ایی و ریش کوتاهش ،حرف زدن قاطع و قیافه ی مصممش از خاطرم نمیره .

دلم میخواد فقط یه بار دیگه باهاش دست بدم ،دلم میخواد یه بار دیگه اون خندهای نایابش رو ببینم ،من دلم برای پدرم تنگ شده ،

من واقعا   و از صمیم قلب دلم برای پدرم تنگ شده،نمیتونم فراموشش کنم .

اگه الان بابام اینجا بود ، به پاش میافتادم و پاش رو میبوسیدم ،اگه الان بابام رو میدیم بهش میگفتم  که چقدر میپرستیدمش ،

اگه الان بابام اینجا بود حتما بهش میگفتم که حاضر بودم بمیرم ولی این روز رو  نبینم که پدر زیر خاک خوابیده باشه و من سرگردان و آواره ،مثله  سگ ولگرد  ، هراسان و در بدر باشم.

بابام رفت و همه چیز منو با خودش برد ،همه چیز ، واقعا همه چیز رو با خودش برد ، گذشته  ی منو با خودش برد و آینده ام  بی معنی شد.

زندگی من تاریک و سرد شد ،نقاشی من دیگه  خورشید نداره‌..

الان دیگه از نقاشی متنفرم.

اون سالها پدرم وقت سحر رادیوش   رو روشن میکرد و دعای سحر گوش میداد ، من به بابام نگاه میکردم و از لذت بردن بابام از دعای سحر کیفور میشدم .

از ۲ سال پیش که پدر مظلوم تر از گلم ما رو تنها گذاشت ،غم انگیز ترین چیز برای من دعای سحر هست .

لعنت به سحر  ،لعنت به افطار بدون پدرم. ‌‌....

لعنت به همه چیز ،   لعنت به هر چیزی    بدون پدرم.






تاریخ : جمعه 4 خرداد 1397 | 04:48 | نویسنده: استاد | نظرات (52)

متاسفانه من روز به زور بیشتر حالم از مامان پری بهم میخوره .

آخه  یک انسان چقدر باید از نظری ذهنی بن بست باشه که نتونه در طول زمان یکم  خودش رو  تحلیل و اصلاح کنه؟!

این مامان پری  از یه مجسمه بدتره ، مجسمه هر چه هست در طول زمان ثابته و دیگه  همونه  که هست ،اگه مجسمه است  و پیشرفتی نداره ، لا اقل دیگه پسرفت  هم نمیکنه ،

ولی  این زن  رو ز به روز   حالش بدتر میشه و حرکات و سکناتش   لج درآر تر  میشه..

میدونم که همه فکر میکنن من زیادی   رو   مامان پری حساس شدم  ولی بخدا اینطور نیست .

مامان پری واقعا رو اعصاب منه .

من مرد تنها و صبوری هستم که با بدترین چیزهای عمرم کنار اومدم ولی مامان پری طوفانیه که پایه های محکم شخصیت منو از بُن به باد داده.

نمیخوام مثله آدم ترسویی باشم که فقط بلده  غُر غُر کنه ، ولی مامان پری  آنچنان  پاش رو  با پاشنه گذاشته بیخ گلوی من  و فشار میده که  واقعا دارم خفه میشم .

وااای خدا  !    دارم خفه میشم ....!!

یکماهی بود که مامان پری و  پدر خانومم رفته بودن تبریز پیش گل پسرِ  لوس و نُنُرشون..!

تو این مدت خیلی راحت بودیم تا اینکه خانم از مسافرت خسته شدن و تصمیم به رجعت گرفتن.

مامان پری یه عادت کوفتی داره که حال منو بهم میزنه، من مطمئنم خودش  می خواسته  واسه ی ماه رمضون  برگرده  تا روزه  هاش رو تو خونه و  زندگی خودش بگیره  و با  دوستای احمقتر از خودش بره اینطرف  و  اونطرف .اونوقت سر ما منت میزاره و میگه : وااااای ...همه اش دلم پیش شما بود ! دیگه بیشتر از این نتونستم دوری پسرها رو تحمل کنم ! اومدم که کمک دست شما باشم !!!

فکر کرده من هم مثله باران ،اونقدر ساده لوح  هستم  که  این حرفای خزعبلش رو باور کنم.

دلم میخواست بهش میگفتم :

منکه میدونم واسه ماه رمضون و گِل افتادن با ۱۰ -۱۲ تا زن   ناقص العقل   دیگه  برگشتی خونه ! پس بیخودی منتِ  کاری رو که  ۱۰۰%  واسه خاطر خودت انجام دادی سر ما نزار.

مامان پری آدمی هست که کوچکترین   اهمیتی به بقیه نمیده و فقط  علایق خودش رو در نظر میگیره ، البته تا اینجای کار ایرادی نداره ، به نظر من هر کس حق داره اول به خودش اهمیت بده بعداً    اگه  وقت و انرژی زیادی داشت صرف بقیه کنه .ولی مامان پری   عادت داره همه اش جوری نشون میده که همه ی کاراش رو صرفاً برای بقیه انجام میده ، تظاهر به فداکاری میکنه.درحالیکه فوق العاده خودخواه و تنبله.


هنوز از  راه نرسیده با اون دوستای متحّجر احمقش قرار گذاشتن برن استخر !

 صبح اولین  روزی  که  مامان پری از تبریز رجعت و چشم ما رو به جمال بی کمال خودشون روشن فرموده بودن ، من داشتم از خونه بیرون میرفتم که به یه کاری رسیده گی کنم ، به محض اینکه از پله های طبقه ی دوم اومدم  پایین دیدم مامان پری هم مثله خُل ها چادرش  رو   زده  زیر بغلش و از درب طبقه ی همکف که خودشون اونجا زندگی میکنن پرید بیرون !

با هم سلام و علیک کردیم و من ازش پرسیدم :

مامان جایی میخواین برین ؟

همین ! فقط پرسیدم جایی میخواین برین ؟!

ولی مامان پری جواب داد:

نه نه ....!

نمیخواد شما منو برسونید!!!  من خودم میرم ....

یکی نیست بهش بگه  حالا کی خواست تو رو برسونه ؟! بزار کلام تو دهن من منعقد بشه لامصب ، بعد بنداز به تعارف کردن.

وقتی مامان پری اینطوری جواب داد منم دیگه حرفی نداشتم بزنم جز اینکه بگم : نه بابا !

خواهش میکنم ، با هم تا یه جایی میریم دیگه ، میرسونمتون .....

از اینجا به بعد دیگه افتاد تو حوزه تخصصی مامان پری جان ؛ یعنی تعارف کردن های الکی و زورکی و بی سرو ته و بی دلیل.

مامان پری دوست داره با تعارف کردن های زیاد و ساختگی خودش رو  پرِزِنته کنه و یه بُعد شخصیتی به خودش بده ، حال منو بهم میزنه ،تمام حرفها و حرکاتش نمایشی هست .

همه میدونن مادر زن   و داماد دیگه اینقدر روابطشون بهم نزدیک هست که تعارف کردن سر یه مساله ی بی اهمیتی  مثله این مورد ما خیلی مسخره است .

ما که  دو نفر غریبه نیستیم که تازه بهم رسیده باشیم و من هی اصرار کنم و ایشون انکار .

ما خیر سرمون ۱۱ ساله داریم در کنار هم زندگی میکنیم و مثله مادر و پسر هستیم .دیگه نباید سر یه رسوندن مسخره اینقدر تعارف کنیم .

استنباط من اینه که وقتی مامان پری سر یه موضوع کوچیک و روتین و بی اهمیتی مثله این اینقدر تعارف میکنه ،پس لابد منو به دامادی قبول نداره و مثله یه مرد غریبه به من نگاه میکنه که ۲ روزه  اومدم همسایه خونه شون شدم و الان میخوام ایشون رو سر راهم تا یه جایی برسونم .

این رفتار واقعا زشته ، مامان پری که سالها معلم مدرسه بوده اینقدر نمیفهمه که این تعارف  کردن مسخره  و کِشدار   و تصنعی  و وقتگیر و مشمئز کننده اش  چه پیامی برای طرف مقابلش مخابره میکنه.اون فقط به این فکر میکنه که تعارف کنه .مامان پری یاد گرفته که تعارف کنه،

هر وقت خونه ی ما دعوت هستن واسه ناهاری چیزی ،تقریبا من باید باش ۳ راند کشتی کچ بگیرن تا یه لمقه یه چیزی بخوره ،از همون لحظه ی ورود شروع میکنه صغری و کبری میچینه که :

وااای من چقدر سیرم ، واای چقدر پایین صبحانه خوردم، واای چقدر چاق شدم و هزار تا قر و اطوار دیگه رو بامبول میکنه که مثلا سر سفره  چیزی نخوره و   ناهار رو   زهر مارمون کنه .یعنی ما از ۶ ساعت قبلش کلی تمیزکاری و آشپزی کردیم الان که ناهار اماده است و میخواییم غذا بخوریم باید قاشق چنگال رو زمین بزاریم و فقط با سرکار خانم تعارف کنیم ! بجای اینکه از دور هم بودن  لذت ببریم و راجع به مسایل عادی صحبت کنیم، با هم دست به یقه هستیم و هی تعارف تکه پاره میکنیم!

واقعا مسخره است ! یه کار چیپ و ضایع.

مامان پری از این طریق جلب توجه میکنه،وقتی هم که میریم خونه شون همین مکافات  رو داریم ، مامان پری همه اش حواسش به بشقاب بقیه است ، همه اش داره زیرچشمی نگاه میکنه ببینه کی چی میکشه و چی میخوره  ؟چقدر برنج کشید ؟چقدر خورش برداشت ؟گوشت تو خورشتش هست یا نه ؟!  و خلاصه همه اش داره زاغ سیاهه  غذا خوردن آدم رو چوب میزنه و   بعد هی تعارف میکنه ، شما در نظر بگیر بارها برای من پیش اومده  که سر سفره ی مامان پری تازه یه قاشق غذا رو گذاشتم تو حلقم که یه دفعه مامان پری یه کفگیر پر از برنج  رو بر میداره و به قصد خالی کردن تو بشقاب من دستش رو میاره جلو ،

آخه این چه کار زشتیه ؟!!    اصلا یکی نیست بهش بگه تو حواست به غذا خوردن خودت باشه ،چیه  مثله  حواصیل شاخ افریقا هی سرت تو بشقاب بقیه است که دارن چه غلطی  میخورن !!

بعد تو اون شرایط منم دهنم پُره ؛ نه میتونم درست حرف بزنم و نه میخوام اونقدر برنج مزخرف رو بخورم ! بنابراین قاعدتاً  چاره ای جز این نمی مونه که با دست بزنم زیر کفگیر !

ولی خب اینکار هم   مقدور نیست  و مجبور میشم با همون دهن پر  هی تشکر کنم و هی بشقابم رو کنار بکشم ، کاری که  من  ازش  متنفرم ، من دوستدارم اگه دارم یه لقمه نون خشک هم سق میزنم با آرامش و بدور از صحبت کوفتم کنم ،

مخصوصا موقع غذا خوردن من دلم میخواد تو خودم باشم ولی این مامان پری گند   میزنه تو غذا خوردن  آدم ، یعنی با این حرکاتش بلایی به سر  آدم میاره که اگه حتی بدونی بعد از این هیچ غذایی گیرت نمیاد که بخوری و از گرسنگی خواهی مرد،  بازم ترجیح میدی دست از غذا خوردن بکشی و هر زودتر غزل خدا حافظی رو بخونی.

اونروز صبح مامان پری سوار ماشین من نشد و سعی  میکرد با سرعت تو کوچه راه بره و به خیابون برسه تا سوار اتوبوس یا تاکسی بشه ،منم با ماشین افتاده بودم دنبالش و هی بوق میزدم و اصرار میکردم که سوار بشه ! عاقبت مامان پری  با هزار تا   نُچ و نوچ   و  اداهای الکی که یعنی من خیلی ناراضی هستم از اینکه میخوام سوار ماشین بشم ، اومد بالا،توی ماشین گفت : وااای شنیدم که شما دارین از خونه میرید بیرونا...

باید صبر میکردم تا شما برید بعد میامدم بیرون که مزاحم شما نشم!

من احمق هم تو اون لحظه حرفش رو باور کردم و یکم تعارف کردیم ....

اون روز گذشت تا فردا صبحش دوباره وقتی داشتم از خونه میرفتم بیرون مامان پری هم  مثله جن بو داده جلوم ظاهر شد!!

لباس  پوشیده و آماده بود، چادرش رو گوله کرده بود زیر بغلش و یه مقنعه ی چونه دار مضحک پوشیده بود، دوتا کتاب کلفت عربی دستش بود، تا منو دید گفت : وااای سلام استاد .

دوباره من شما رو دیدم ...

من جواب دادم و گفتم :

کجا تشریف میبرید مامان ؟

پری گفت : نه نه . اصلا ! من هیچ جا نمیرم !  شما برید به سلامت .

اینجا بود که من با توجه به اینکه دیروز گفته بود کاش صبر میکردم تا شما برید و بعد می آمدم بیرون به این نکته پی بردم که خب ؛ اگه واقعا مامان پری نمیخواد با من بیاد و  این تعارفهاش واقعی هست چرا صبر نکرد تا من برم و بعد با خیال آسوده بره دنبال کارش؟!!!

اون روز هم به سبک دخترای کنار خیابون و ماشین های مراحم (morahem)  تو کوچه دنبال مامان پری افتاده بودم و هی بوق میزدم و اونم کم محلی میکرد و با دستش اشاره میکرد که عمراً سوار  نمیشه !

یه  آبروریزی بود کف خیابون ..‌.‌‌

اونروز هم گذشت و روز سوم رسید ، شاید باورتون نشه ولی دقیقا همین صحنه تکرار شد و وقتی که داشتم از خونه خارج میشدم مامان پری هم داشت میرفت بیرون !

اینجا بود که دیگه مطمئن شدم مامان پری تعمداً هماهنگ میکنه که با من روبرو بشه و از طرف دیگه کلی تعارف میکنه و  سوار نمیشه .

شما باشید چه حسی بهتون دست میده ؟!

دیشب مادر من اومده بود خونمون ،درواقع خودمون دعوتش کردیم، تو این ۱۱ سالی که من ازدواج کردم حتی یک مورد پیش نیامده که پدر خدابیامورز و مادرم بدون دعوت ما آمده باشند خونه ی ما ،حتی یک مورد.

دیشب باران مادرم رو دعوت کرده بود، مادرم خیلی معقول و آرام هست ،سر سفره هرچی براش بزاری به حد معقول میخوره و تشکر  میکنه ،نه حرف اضافه میزنه ،نه تو بشقاب کسی نگاه میکنه ، تعارف الکی نمیکنه و با خوردنش به زحمتی که صاحب خونه براش کشیده احترام میزاره .

حظ  میکنم از از رفتارش.






تاریخ : سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1397 | 08:39 | نویسنده: استاد | نظرات (64)

من واقعاً  نمیخوام بی تربیتی کرده باشم ولی یه سری  چیزها  هست که تجربه ی خوبی برای زندگی کردن به آدم میده؛

مثلاً  همین شورتای که جدیداً  بعضی از اقایون میپوشن و اینطوریه که مثلاً  وقتی  هنگام   نماز جماعت  خم میشن واسه ی رکوع یا سجود ،تیشرتشون از یه طرف رفته بالا ،شلوارشون هم از یه سمت دیگه کشیده شده پایین و این وسط فقط اون شورت کش قرمز هست که سنگر رو حفظ کرده و همچنان بر  مواضع خودش پافشاری میکنه و لاجرم  عین مو  تو ماست پیداست !!

یا مثلا طرف خم میشه کیف پولش رو از زمین برداره کل شورتش پرچم میشه .

میخوام بگم وقتی با یک اینچنین صحنه ایی مواجه شدین اصلا طرفتون رو قضاوت نکنید ،

خود من کسی بودم که همیشه با دیدن شورتی که EXPOSE شده  از خودم می پرسیدم  چطور یه نفر حاضر میشه جوری لباس بپوشه که به کرات در انظار عمومی خلع شورت بشه!

یا در واقع شورتش به منصه ی ظهور برسه ؟!

با این حال هیچ موقع طرف شورت پیدا رو محاکمه نمیکردم و با خودم میگفتم لابد  سن و سال من که رفته بالا شعورم هم اومده پایین و عقلم به کار جَوُونای امروزی  قد نمیده و خلاصه مثله همیشه بدون نتیجه گیری  از کنار موضوع بحث میگذشتم   تا  رسید به اینجا که ما برای تولد بچه هامون تو خونه یه جشن تولد کوچولو برپا کردیم با اجازه ی شوما.

باران  تصمیم گرفته بود که بچه ها لباس جین بپوشن و خودش و من هم همینطور .

در واقع برای تولد تم جین   (لی سابق) رو انتخاب کرده بود، و قرار شد  همه لی بپوشیم ....!

آخرین باری  که من شلوار جین خریدم و پوشیدم دقیقا ۱۹  سال پیش بود !

بعد از اون من همیشه شلوار پارچه ای پوشیده ام .

وقتی باران پیشنهاد داد که برای تولد بچه ها شلوار جین بپوشم خوشم اومد،فکر کردم بد نباشه بعد از سالها دوباره شلوار لی تنم کنم.

این بود که رفتم واسه تست کردن شلوار لی ....

ولی این موضوع  فقط اولش خوب بود .

طی چند روز  به دفعات  زیاد تو  اوقات بیکاریم هر جا یه شلوار فروشی بود میرفتم تو و یه شلوار لی رو امتحان میکردم .

اوضام   واقعاً   درام بود !   نمیدونم  تو این ۱۹ سال چه اتفاقی واسه ی من افتاده بود که دیگه هیچ شلوار جینی به من نمیخورد! فکر میکردم  هیکلم قِناس شده ، تو هر مغازه ایی می فتم و یه شلوار رو امتحان میکردم  حس   اوشکولی رو داشتم که با شلوارک رفته عروسی !

نا امید شده بودم  ،احساس میکردم عقب افتاده و پیر شدم .

بعد از مدتی متوجه نکته ی اصلی داستان شدم ،

گیر کار اینجا بود که تو این ۱۹ سال صنعت دوخت شلوار لی دچار تغییر و تحول  فاقی  شده بود و بر این اساس طول فاق شلوار لی خیلی کوتاه تر از زمان ما بود.هر جا شلوار پرو میکردم  انگار لخت بودم ؛ فاق کوتاه و پاچه های قیفی اصلاً  احساس خوبی به من نمیداد‌.

البته زمان ما هم شلوار لی به اندازه ی شلوار پارچه ای  فاق نداشت ولی خب دیگه اینقدر هم فاق کوتاه نبود ! الان طوری شده که شلوار های لی دیگه زیپ ندارن !! یعنی از بس طول فاق کوتاست ، دوتا دکمه گذاستن بجای زیپ و خلاص !

بالاخره یه فکری بسرم زد و یه شلوار لی که ۲ سایز از خودم بزرگتر بود خریدم!

بردم   دادم به یه خیاط و قد و کمرش رو برام اندازه کرد، بقیه جاهاش خوب بود ، فاقش هم  به اون کوتاهی نبود .

خلاصه تولد رو برگزار کردیم و من از شلوار لی خوشم اومد ، ولی یه مشکل بزرگ داشت ،وقتی خم میشدم  لباس زیرم ازش میزد بیرون !!

همون چیزی که سالها برای من علامت سوال بود الان به سر خودم اومده بود .

منم که همیشه شورت مامان دوز پاچه بلند میپوشم ،  حتی تصور اینکه  لیفه ی یه شورت پاچه دار از کمری شلوارم بزنه بیرون برام افتضاح بود .

اینجا بود که فهمیدم چرا باید باشلوار جین شورت مارک پوشید ، در واقع چون چاره ایی نیست .

لااقل شورت درست حسابی از شلوار  ادم بزنه بیرون خیلی آبرومند تر از اونه که یه شورت مامان دوز  خودنمایی کنه .

بهر حال الان من سر یه دوراهی قرار گرفتم :

یا باید قید ۱۰۰ هزارتومانی که برای شلوار دادم رو بزنم و دوباره همون شلوار پارچه ایی رو استاد کنم، یا یه شورت درست و حسابی بخرم و تن به اون وضعیت مذکور بدم .

منم که اصفهانی ، اصلا تو  کَتَم نمیره ۱۰۰ هزار تومان بالای یه شلوار بدم و نپوشمش ......


فعلا آچمز مطلق شدم .......



تاریخ : شنبه 22 اردیبهشت 1397 | 14:30 | نویسنده: استاد | نظرات (52)

منکه اگر یه موضوعی برام خیلی مهم باشه برای هیچس بازگوش نمیکنم ،یعنی قبلاً نا اینطوری نبودم و مثله گوساله هرچیزیکه تو ذهنم میگذشت رو برای هر ننه قمری که حالم رو میپرسید میریختم روی دایره ...!!

ولی الان اصلا این کار رو نمیکنم .

والا ...

آخه ادم به کی میتونه اعتماد کنه ؟

یکی از فامیلای باران  که یه خانوم حدودا ۶۰ ساله ایی هست دچار یه مشکل پزشکی شده ، خب تصور خودش و شوهرش از اون بیماری خیلی وحشتناک بوده ، یه جورایی   اونا سایه ی مرگ رو بر سر اون خانوم احساس میکردن  تا  اینکه  یه پزشک جراح به اونا گفته که باید فلان عمل جراحی رو انجام  بِدَن و ممکنه بهبودی حاصل بشه. اینا هم ریسک  عمل رو قبول کردن و تصمیم به عمل گرفتن.

ظاهراً باید  قبل از عمل یه قسمتی از بدن خانوم shave میشده  که در دسترس  خودش نبوده و  نمیتونسته شخصاً   اینکار رو انجام بده، لاجرم با شوهرش میرن توی حمام و اقاهه براش  shave میکنه و از فرط ناراحتی و غصه ، زن و شوهر در حمام  همدیگه رو در آغوش میکشن و کلی گریه میکنن !!


  فردایِ حمامِ غرقِ در اشک ،حاج خانم عمل میشه و به سلامتی جون سالم بدر میبره و بعد از تحمل یه دوره ی نقاهت الان خب شده خدا رو شکر .


حالا چرا منکه یک فامیل سببی  و دور هستم و حتی اون زن و شوهر رو تا حالا ندیدم جریان حمام  رو که یه امر فوق خصوصی و فقط بین اون زن و شوهر بوده رو اطلاع دارم و تازه دارم تو وبلاگم بیشتر منتشرش میکنم ؟!

چون به نظر من -منطقیش هم همینه  -  اون خانم عزیز  وقتی داشته با خواهرش راجع به مریضیش و جونی که به سلامت بدر برده حرف میزده ،جریان گریه کردن با اتفاق همسرش در حمام رو برای خواهر احمق تر از خودش تعریف میکنه !

حدس شخصی من اینه که میخواسته از این طریق مثلاً به خواهرش بگه که چقدر شوهرش دوستش داره و یه چیزی تو این مایه ها ....

کلا من از فامیلای  مادریه   مامان پری حالم بهم میخوره .

در حال حاضر از تنها چیزی که تو زندگی کیف میکنم حرص خوردن مامان  پری هست ،

بگذریم حالا ....

غیبت نکنیم که خوبیت نداره....

بله داشتم میگفتم؛

خلاصه اون خانم داستان حمام رو برای یه خانم دیگه تعریف میکنه و دیگه هیچی !! الان  بنده ایی که هفت پشت غریبه هستم اینجا نشستم  در خدمت شما ، در یک شب بارانی ،درحالیکه زن و بچه ام خواب هستن دارم داستان حمام رو برای شما باز گو میکنم !!

آخه یکی نیست بگه خواهر من  رفتی تو حمام با شوهرت گِل هم گریه کردین که کردین ! به ماچه ؟

حالا مثلا ما باید چیکار کنیم ؟ دق کنیم از غصه ؟

به شما حسودیمون بشه ؟ دلمون واسه شما بسوزه ؟ من نمیفهمم این حرف اصلاً چه گفتنی داشته ؟

الان کل فامیل میدونن که این زن و شوهر یه شب قبل از عمل  رفتن تو حموم و در آغوش هم گریه کردن !!!


فی النفسه این کار بدی نیست ،ولی تعریف کردنش برای بقیه جایز نیست ، مسلماً  اقاهه  که تعریف نکرده واسه کسی ، پس لابد کارِ خود حاج خانم بوده و الان تو کل فامیل پخش شده .

نمیخوام یک طرفه به قاضی رفته باشم  ، ولی وقتی به مادر خودم و فرهنگش نگاه میکنم میبینم خیلی  از فامیلای  باران  بالاتره و با اینکه هم از نظر سواد و هم از نظر وضع مالی از اون خانواده ها پایین تر بوده   ،ولی از نظر شخصیت و تربیت و اصول اخلاقی  و درک وفهم و انسانیت یه سرو گردن از اونا بالاتره و اصلاً  مقایسه ی مادرم با اونا یه جورایی توهین به مادرم هست ‌.

باران همچین با حزن و اندوه میگفت اره  خاله فلانی با  شوهرش رفتن تو حمام و کلی گریه کردن که انگار داشت نمایش نامه ی رومئو و ژولیت رو تلاوت میکرد !

حالم از همه شون بهم میخوره !

دهن لق های  ورّاج و مزخرفی که ۲۴ ساعت گوشی تلفن دستشونه و معلوم نیست راجع به چه کوفتی دارن با هم حرف میزنن.....؟!

تا الان که ۱۱ سال از ازدواج منو باران میگذره من  این زن و شوهر فوق الذکر  رو ندیدم ، ولی شرط میبندم برای اولین باری که ببینمشون  از تصور هیکل لخت و بی ریختشون تو حمام کلی خنده ام بگیره .....

والا شعور هم خوب نعمتی هست که پروردگار عالمیان به همه کسی عطا نکرده ....


مُصَدِع نشم .

شب خوش.




تاریخ : سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397 | 15:32 | نویسنده: استاد | نظرات (50)
   1    2    3    4    5      ...    56    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید | تعداد صفحات : 276 صفحه
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه