X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.


دیروز شیفت اورژانس بودم .

ساعت ۱/۵ اورژانس رو تحویل گرفتم ،یه پیراهن صرمه ایی یک دست با یقه های اتو خورده و یه شلوار آبی نفتی پوشیده بودم که تازه از خشکشوئی تحویلش گرفته بودم وبا خط اتوش میشد خربزه قاچ کنی .

یه جفت کفش مشکی چرم فرزین تبریز پوشیده بودم که سطح واکس خورده و سیقلیش عکس  هالوژن های سقف اورژانس رو منعکس میکرد .

صورتم رو با شدت هر چه تمام تر و در تمام جهت های ممکن تراشیده بودم ،  جوری که حرام اندر حرام شده بود و مورچه روی پوست صورتم تیک آف میکرد،

علی میگه ته ریش به مردها بیشتر میاد و اونا رو قابل اتکا نشون میده ، ولی برای  من  اصلا این چیزا کوچکترین اهمیتی نداره ، اینقدر قابل اتکا بودم که حالم از هرچی آدم قابل اتکاست بهم میخوره ، اینه که صورتم رو از ته که نه ، از سطح basement memebran  میتراشم !!

اخیرا وزن هم کم کردم  و با صد و هشتاد سانتیمتر  قد  ۷۸ کیلو شدم یعنی دقیقا هیکل یه مانکن رو دارم .

موهام که همیشه کوتاه هستن رو به  بالا زده بودم و چند پاف از ادکلن دیویدف کول واتر  هم به خودم پاچیده بودم !!

سرحال و چابک  آماده بودم که کارم رو شروع کنم .

حالم خیلی خوب بود ،فقط دلم میخواست یکی یه  حرفی بزنه تا باهاش شوخی کنم . اصلا دلم نمیخواست کسی یا چیزی حالم رو بگیره ، اصلا دلم نمیخواست کسی با من حرفی از غصه بزنه ،دلم میخواست فقط شوخی کنم و فقط شوخی بشنوم ...

با لبخند و پر از انرژی وارد اورژانس شدم ، با لب خندون با همه سلام و علیک کردم ؛ با پرستار، منشی ، بیمار بر ، انتظامات و حتی با چنتا از مریضها که داشتن به من نگاه میکردن .

احساس خوبی داشتم و بوی دیویدف اونو برام خوبترش میکرد.

اصلا یادم رفته بود که من واقعا کی ام ؟!

اصلا یادم رفته بود که من واقعا هیچ نیستم  ، اصلا یادم نبود که چه نامردی هایی که نکردم، اصلا یادم نبود که کوهی از بهترین خاطراتم رو این گذشت زمان کشته ، اصلا یادم نبود که یه دنیای شیرین و دوستداشتی از خاطرات خنده دار و یه دنیا قهقه ایی که با برادرم میزدیم با مرگ پدرم خراب شدن .

هیچ یادم نبود که من بزرگ شدم ،یادم نبود که من دیگه انو استاد همیشه گی نیستم .

من خوشحال بودم ، انگار حشیش کشیده بودم، من خوشحال  بودم انگار مست بودم ..‌‌

تو همین عوالم خیالی خودم بودم و همچنان مثله احمق ها خوشحال و خندان واسه خودم لُکه میرفتم که  ناگهان صدای اوپراتور  تلفنخانه همه جا طنین انداز شد و منو از حالت نارسیسیسمی که داشتم در آورد   و چرتم پاره شد ؛

اوپراتور با  یه لحن استرس زایی گفت : کد ِ ۹۹  CCU ….

و تکرار کرد : کدِ ۹۹ CCU.

این جمله یعنی تیم احیای بیمارستان باید خودش رو هرچه سریعتر به سی سی یو برسونه ،

این جمله یعنی یه نفر تو CCU داره میمیره و به قول ما ARREST کرده.


من اون روز جز تیم احیا بودم در واقع پزشک اورژانس مسئول تیم احیاست و بعنوان Head تیم احیا باید عملیات احیا رو مدیریت کنه و جون مریض رو نجات بده .

من با شنیدنِ کد ، به سمت CCU دویدم ، همونطوری که میدویدم آستینم رو بالا میزدم ، من عادت دارم بالای سر مریض بد حال آستینم رو بالا میزنم ،

ازپله ها بالا رفتم به طبقه ی اول رسیدم،  CCU  همون جاست ، از یه کردیدور نسبتا عریض رد شدم ؛ چنتا همراه  مریض پشت درب اتاق عمل وسط کریدور منتظر بودن و وقتی دیدن که من دارم میدوم با چشماشون منو دنبال کردن ، من به راهم ادامه دادم  تا به راهرویی رسیدم که CCU توشه . عاقبت 

وارد CCU شدم و از پس و پیش بقیه تیم رسیدن .

مریض یه پیر زن هفتاد ساله بود که یه بار سکته ی مغزی کرده بود و الان بخاطر سکته ی قلبی تو CCU بستری بود و ناگهان برادیکارد ( کند شدن تعداد ضربان قلب )شده بود،

فشارش افت کرده بود و تنفس نداشت .

ما لوله اش کردیم و با آمبو بهش نفس میدادیم ، یه سرم دوپامین براش گذاشتم و تا ۳۰ قطره دوزش رو افزایش دادم ولی مریض جواب نمیداد و نهایتا آسیستول شد ، من اپینفرین و ماساژ رو براش شروع کردم بعد از بیست دقیقه مریض نبض پیدا کرد وفشارش اومد بالا چند دقیقه خوب

بود و دوباره برادیکارد شد و ارست کرد ،

من دوباره عملیات احیار رو ادامه دادم ؛ بعد از یکساعت بازی مرگ و زندگی عاقبت عزرائیل  بر من چیره شد  و مریض رو باخودش    به آغوش  مرگ برد !

من که تمام مدت و در تمام احیاهای که انجام میدم، یاد اون CPR تلخی میافتم که برای بابای عزیزتر از جانم انجام دادم با غم  و اندوهی که تمام وجودم رو گرفته بود با تمام جدیت میخواستم مریض رو برگردونم  .

الهی برای بابام بمیرم ، الهی بر ای بابام بمیرم چطور  اون مرده بود ومن قفسه ی سینه اش رو ماساژ میدادم ، چطور بابام مرده بود و من با دستای خودم با عجز و ناله از خدا میخواستم که بابام رو بهم پس بده ؟ چطور مادرم مثله مرغ سرکنده  توی سالن از اینور به اونور میرفت وآخرین دقایقی رو  که بابامو میدید سپری میکرد، چطور برادرم با دستای رنگ پریده و چهره ی ملال انگیزش برای بابام امبو میداد و زیر لب میگفت : من هیچوقت این لحظه ها رو فراموش نمی کنم ...

الهی برای بابام بمیرم ، چطور مظلوم و بی صدا مرد و از دستای محتاج من پر کشید ……

القصه ..

وقتی پیر زن  مغلوب مرگ شد  و من ختم احیا رو اعلام کردم، بچه ها دست از سرش برداشتند،   من دستکش هام رو در آوردم وبه سمت سطل آشغال رفتم تا اونا رو  بندازم  دور ، تو همین حین شنیدم که یه صدای نحیف و بیمار داره منو صدا میزنه ....

برگشتم سمتش، یکی از مریض های CCU بود ؛  دقیقا تخت کناری  همون پیرزنی که ما احیاش میکردیم ، یه پیرمرد مهربون و تقریبا کوچک اندامی بود  که روی تختش نشسته بود و  داشت به من نگاه میکرد،

ازش پرسیدم : چیه حاج اقا ؟

گفت :

ببخشید یه سوال فنی داشتم ….

درحالیکه داشتم  لبخند میزدم به سمتش رفتم و گفتم : من زیاد فنی ام  خوب نیست ولی خب بپرس ،بلد باشم جواب میدم ..‌.!

پیرمرد بدون اینکه به  حرف مفتی که من زدم و مثلا شوخی کرده بودم بخنده ،  یکم به سمت من خم شد و به آرومی پرسید :

منم همینطوری میشم ..؟ وقتی داشت این جمله رو میگفت با حرکت سرُگردن و چشمُ ابرو  به تخت کناریش که همون پیرزن مرحوم رو داشتن تو کاور پیچیدن اشاره کرد...

منظورش این بود که آیا اونم عاقبت به یک چنین سرگذشتی دچار میشه ؟

من که از چشمهای خاکستری و پر چین و چروکش یاس و ناامیدی و دلهره رو میخوندم جلو رفتم و دستش رو تو دستم گرفتم ، انگشتاش یخ کرده بود و دستش می لرزید ،

با چشمای بی فروغش به لبهای من زل زده بود و منتظر بود ببینه من چی میگم .

منکه تمام یاس ها و ناامیدی ها و دلهره ها و اندوه ها و دلخوری ها و دلتنگی ها و تنهایی ها و ترس ها و غصه ها و بی کسی هایی رو که خودم با تمام وجود حس میکنم رو تو محتوای پرسش پیرمرد میدیدم جوابم بهش این بود که ؛ چه فرقی میکنه حاجی جون ؟!

چه فرقی میکنه که تو CCU تموم کنیم یا تو ماشین تصادف کنیم یا تو استخری پر از شراب جان به جان آفرین تسلیم کنیم ؟

ولی مثله همیشه موتور دروغگویی رو روشن کردم و گفتم : نه حاجی !

خدا نکنه !

این چه حرفیه شما میزنی ؟

گفتم : شما خوبی الحمد الله ‌‌،طوریت نمیشه ..

میخواستم بگم خیالت مثله تخت مرده شورخونه راحت باشه ولی بعد فکر کردم این بنده خدا فعلا قالب تهی کرده اگه اسم مرده شورخونه رو بیارم دیگه واقعا Expire میشه .

اینه که جلوی خودمو گرفتم،

حاجی گفت : پس چرا اینقدر دست و پام سرده ، نکنه خونریزی داخلی دارم ؟!

خندیدم و گفتم : نه بابا، خونریزی داخلی کجا بود استاد؟!

بعد یکم دیگه بهش اطمینان دادم و خداحافظی کردم.

وقتی داشتم برمیگشتم تو اورژانس حس شادابی و خوشحالی که قبل از احیا داشتم تموم شده بود ، حالم گرفته بود،سلانه سلانه رفتم تو اورژانس ، اونجا یکی از پرستارا به مناسبت تولدش رولت  گرفته بود ، به من هم تعارف کرد ، یه رولت برداشتم و رفتم تو اتاق پزشک اورژانس رولت رو خوردم و حالم بهتر شد !!

آخه من عاشق شیرینی تر هستم .

ولی حیف که تو رژیمم.

چند دقیقه بعد باران زنگ زد و گفت :

استاد این شال سبزه منو ندیدی ؟!!

منم گفتم : نه حقیقت !

خندید و گفت : خیلی خب خدافظ...

وقتی گوشی رو قطع کردم احساس کردم از خنده ی باران حالم خیلی بهتر میشه .

باران طوری خندید و خدا حافظی کرد که من احساس کردم خیلی به باران عادت کردم .

احساس کردم باران با تمام خط خطی که رو اعصاب من میکشه ولی حضورش برای من یه دلگرمی و صدای خنده اش برام ارزشمنده ....

براش دعا میکنم و از خدا میخوام همیشه سالم باشه و سایه اش همیشه تو زندگی من و بچه هام بادوام باشه .‌‌‌‌......




تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 22:08 | نویسنده: استاد | نظرات (65)

خیلی سابقه ی من پیش باران درخشان و طلایی بود ، یه اتفاقاتی هم برام می افته که خودم از شانس خودم خنده ام میگیره ....

قبلا ما تو یه مجموعه  آپارتمانی زندگی میکردیم ،اونجا یه خدمه ایی داشتیم که روزهای زوج می آمد کارای مجموعه رو انجام میداد ، آشغالا رو میبرد و پله ها رو جارو میکرد و از این دست کارا انجام میداد.

این   آقا که فامیلش محمدی بود اتفاقی  فهمیده بود که من دکترم ، از همون اولی که ما داشتیم اثاث کشی میکردیم منو اقای دکتر صدا میزد .

از اونجایی که دوتا بچه ی من خیلی شیطون هستن و هر جا  میرن اونجا رو تقریبا منفجر میکنن و خودمو باران هم یه روز در میون داریم تو سر و نغز هم میزنیم من ترجیح میدم هر جا زندگی میکنم همسایه هامون نفهمن که من پزشکم که آبروی  پزشکا نره !

بهر حال این آقا فهمیده بود من پزشکم ولی کس دیگه ایی نمیدونست .

یعنی در واقع ما واحد روبروی خودمون رو نمیشناختیم که اینا اصلا کی هستن و بالتبع اونا هم ما رو نمیشناختن.

بگذریم ...

این آقای محمدی مدت ها بود سرش  بکار خودش بود تا اینکه یه روز از من خو است براش یه نسخه بنویسم و منم اینکار رو انجام  دادم .

چند روز بعد ازم خواست یه آزمایش واسه خانمش بنویسم ، باز من نوشتم 

کم کم هر دفعه منو میدید  یه خدمت پزشکی برام علم کرده بود و منم با روی باز براش انجام میدادم.

مثلا من دستم پر از خرید بود و داشتم به جون کندن از پله های  پارکینگ می امدم  بالا که توی راه پله ها منو خفت میکرد و میگفت :

دکتر میشه یه فشار از من بگیری ؟!

امروز خیلی کار کردم سرم داره گیج میره ،میترسم غش کنم...!

با این حال من دریغ نمیکردم و براش انجام میدا م 

روزگار به همین منوال میگذشت تا اینکه یه روز توی پارکینگ در حالیکه داشتم سوار ماشینم میشدم اقای محمدی منو صدا زد و به  آرومی اومد جلو ،همینطور که دستای بزرگش رو توی هم قلاب کرده بود و هی چرخش میداد سلام علیک کرد و بعد مِن مِن کنان گفت :

ببخشید آقای دکتر من برای ۲۵ اُم همین ماه یه چک دارم و  پانصد هزارتومان کم دارم ! میشه  این پول رو به من قرض بدین تا حقوقم رو گرفتم بهتون پس میدم ..

منکه با خودم  حدس میزدم عاقبت یه همچین روزی پیش خواهد امد بدون شک و بلافاصله گفتم :

بله اقای محمدی ، خواهش میکنم ، ایرادی نداره ...

بعد ازش یه شماره کارت گرفتم و پول رو براش کارت به کارت کردم.

اون زمان فکر میکردم که اگه به باران قضیه رو بگم حتما مخالفت میکنه و نمیزاره من پولو به محمدی بدم .

نمیدونم چرا این فکر رو میکردم ؟!  ولی بهر حال من پولو دادم و به باران چیزی نگفتم.

همش با خودم فکر میکردم محمدی دیگه پول رو پس نمیده ، ولی تو لحظه ی اول واقعا نمیتونستم بهش بگم نه و روم نمیشد روش  رو  زمین بندازم .( واج آرایی  ر و  واو)

در واقع احساس میکردم اگه بگم ندارم یا نمیدم خیلی به شخصیتش برمیخوره .

چون محمدی جَوُن و همسن خودم بود و به غرورش بر میخورد .

خلاصه پولو دادم و تقریبا قیدش رو زده بودم تا اینکه  آخر ماه رسید و مدیر مجموعه ی ما حقوق خدمه رو داد ،ولی محمدی پول منو پس نداد .

یک هفته گذشت و بعد از اون یه روز آقای محمدی منو رو دید و یه شماره کارت ازم گرفت و بعد چند روز پولو رو ریخت به حسابم.

من همش با خودم فکر میکردم کاش وقتی با باران میریم بیرون و منو تو محوطه میبینه ازم بخاطر پول تشکر نکنه که جلوی باران ضایع  بازی در نیاره که خب خدا رو شکر چیزی نگفت و پول رو هم برگردوند و همه چیز به خیر خوشی تموم شد .

بعد از یکماه دوباره سر و کله ی محمدی پیدا شد و اینبار هم پول میخواست .

من باز هم پولو بهش دادم و اینبار هم به باران نگفتم .

بعد از حدود یکماه دوبازه محمدی که من فکر میکردم پولم رو میخوره  ،آمد و پول رو پس داد .

یه روز که  توی پارکینگ صنوق عقب ماشینم رو تمیز میکردم دوباره سر وکله ی محمدی پیدا  شد ، یه خانومی هم همراهش بود ، دوتایی اومدن جلو و سلام علیک کردن ، خانومه چند قدم عقب تر از محمدی ایستاده بود وحرفی نمیزد ،

محمدی در حالیکه داشت با من دست میداد برگشت عقب و با انگشت خانومه رو نشون داد و گفت :

این زنمه اقای دکتر !

اومدیم    بابت کمکی که به ما کردید ازتون تشکر کنیم .

خانومش گفت : خیلی ممنون که به ما پول قرض دادید ،

خدا خیرتون بده ....

بعد محمدی به خانومش گفت :

اون بسته رو بده ..

خانومش از توی کیفی که زیر چادرش بود یه بسته در آورد و داد به محمدی ،

محمدی بسته رو از خانومش گرفت و به سمت من چرخید و گفت : بفرمایید آقای دکتر ، این یه چیز ناقابله ، کار منطقه ی خودمونه ، اینو برای تشکر آوردم خدمتتون !

منکه اول گیج شده بودم که این زن و شوهر تو پارکینگ چه کاری میتونن با من داشته باشن با دیدن اون به اصطلاح هدیه گل از گلم شکفت و با لبخند گفتم :

ای بابا ...

این چه کاریه ؟!

منکه کاری نکردم ...نیازی به اینکارا نیست ...

محمدی  اصرار کردو گفت : ناقابل آقای دکتر ، بفرمایید بگیرید ..

منکه تا اون لحظه به بسته دقت نکرده بودن یه نگاه خریداری بهش انداختم و دیدم    به به ! یه جین شورت مامان دوزِ پاچه دارِ مردونه  است که هرکدونش هم یه رنگی بود کنار هم توی یه نایلون   شفاف بسته بندی شده ،  که از تولیدات منطقه ی خودشون بود !  انگار ترشی سیره !!!

واقعا مونده بودم چیکار کنم ؟! 

آخه ادم به دکتر مملکت شورت کادو میده ؟؟!!

اصلا شورت کادو دادن یعنی چه ؟

حالا چه اجباری بود که کادو بدی ؟

بخدا آدم به کسی کادو  نده بهتره تا بیاد شورت هدیه بده ... اصلا پول منو میخورد و یه آبم روش بهتر بود تا شورت کادو کنه ....!!!

اعصاب و روانم ریخته بود به هم  ،  خنده ام هم گرفته بود !

از طرفی اینقدر این زن و شوهر با بی آلایشی و سادگی این شورتهای عزیز   رو به رسم تشکر و قدر دانی به من تقدیم کردن که زبون من بسته شده بود و غیر از تشکر نتونستم  چیز دیگه ای بگم .

علی الخصوص که زنش هم اونجا ایستاده بود و نمیشد لوده بازی در  آورد . وگرنه با شوخی و خنده یه تیکه ایی به محمدی م انداختم ولی خب کار حساس بود و هدیه خیلی بوردر لاین بود .

خلاصه شورت ها رو گرفتم و بدون اینکه قضیه رو کش بدم  انداختم تو صندوق عقب و رفتم دنبال کار خودم‌

همه اش به این فکر میکردم که حالا با این بسته خوشگل شورت برم تو خونه چی بگم ؟!

به باران که نگفته بودم به محمدی پول دادم و حالا کادو گرفتم.

از طرفی شرایط هم جوری بود که نمیشد گفت این همه شورت رو خریدم !!

بنابراین تصمیم گرفتم فعلا شورتها رو قایم کنم تا بعد یه فکری بحالش بکنم و یه خاکی تو سر خودم بریزم.

من یادم نیست که  اون موقع  شورتها رو دقیقا چیکارشون کرده بودم تا اینکه روز واقعه رسید ؛

دیشب باران گفت : استاد جان بیا بریم این کارتونهایی رو  که تو کمد اون اتاف هست و هنوز بعد از یکماه که از اثاث کشی گذشته بازشون  نکردیم رو یه  سر و سامانی بدیم ‌.

منم قبول کردم و رفتیم سراغ کمد ،چنتا از کارتونا رو باز کردیم و اینور اونور پخش کردیم تا رسیدیم به کارتون کوچکی که مال اسکیت های آرش بود ، کارتون سبک بود و ظاهرا چیزی توش نبود ولی باران درش رو باز کرد و در این لحظه بود که عرق سردی بر تن من نشست ؛ بله اون بسته ی شورتی که من کادو گرفته بودم تو جعبه اسکیت بود !!!

باران با تعجب بسته رو نگاه میکرد و پرسید: استاد اینا چیه ؟!!!!

منکه داشتم به شانس بد خودم لعن  و نفرین میفرستادم گفتم : چه میدونم ؟! انگار شورت مردونه است .....!!!

گفت: شورت مردونه ؟ اینا کجا بوده ؟!  چقدر زیاده ؟ تو اینا رو گذاشتی اینجا ؟

نمیتونستم بگم من نزاشتمشون ، مامان مری که نزاشته بود....!!!

این بود که گفتم : آهان ....

یادم افتاد !!

آره اینا رو من گذاشتم اینجا !

باران گفت : اینا رو خریدی ؟چرا گذاشتی تو  جعبه اسکیت ؟

گفتم: نه بابا ، نخریدم !  کادو گرفتم !!!  اصلا یادم رفته بود !

بعد در حالیکه قیافه ی احمق ها رو به خودم گرفته بودم و با دست پشت سرم رو ماساژ میدادم گفتم :

عجب حواسی دارما‌..‌‌

اصلا یادم نبود ....

باران که گیج و عصبانی شده بود با تعجب و عصبانیت گفت :

کادو گرفتی ؟؟

تو از کی شورت کادو گرفتی ؟؟

اصلا تو از کی کادو گرفتی و به من نگفتی ؟

اونم شورت ؟!!!

واقعا که ....

راستش من یکمی هول کرده بودم ولی چون میدونستم ریگی به کفشم نیست با لبخند گفتم : بخدا جدی میگم ، اون اقای محمدی رو یادته ؟  اون بهم کادو داده ؟؟

باران که هر لحظه عصبانی تر و با هر جمله ی من متعجبتر میشد گفت : واااااا؟!!!!

اقای محمدی به تو شورت کادو داده ؟؟؟ چرا اونوقت ؟

من گفتم : هیچی بابا ، یه روز از من پول خواست منم بهش دادم ، اون بنده خدا هم چیزی غیر از این شورتا تو بساطش نبود که برسم قدرداتی به من  کادو  بده ،

آخه تو منطقه ی  اونا  کارگاه  تولید شورت و این جور چیزا زیاده و لابد خودش هم دستی بر آتش داره ...

باران گفت : چرا به من نگفتی بهش پول دادی؟

گفتم : ترسیدم مخالفت کنی ...

باران با بد اخلاقی گفت : واقعا که .

  و بلند شد و رفت .

نمیدونم از چی ناراحت شد ؟!

یعنی میخوام  اینو بگم که مردم  کادو میگیرن  من هم کادو گرفتم .

خاک تو سر  محمدی کنن با اون تشکر و قدر دانیش.

شورت کادو  میده ....

شورتم شد هدیه ؟!




تاریخ : سه‌شنبه 18 مهر 1396 | 13:47 | نویسنده: استاد | نظرات (37)

خیلی چیزها هست که ادمی باید کشف کند ،مثلا من باید بفهمم چرا اینقدر خیال پرداز و تنبلم ؟
خیلی چیزها هست که ادمی باید کشف کند ؛
مثلا اینکه چرا باران هر شب زود می خوابد ومن تا بوق سگ بیدارم ؟
خیلی چیزها هست که من باید از راز آن سر در بیاورم
مثلا من باید بفهمم چطور یک نفر آدم عادی میتواند سر آدم دیگری را ببرد ؟
خیلی چیزها برای کشف کردن هست که من حالش را ندارم پاپی شوم ،مثلا میشود پاپی شد که چطور میشود سر گوسفندی رابرید تا به خدا نزدیک شد ؟!
خیلی چیزها هست که باید درک کرد،مثلا من نمیتوانم درک کنم چطور میشود که پروردگار ی خیلی خیلی مهربان مخلوق حقیر خود را تا ابد میسوزاند ؟
خیلی چیزها هست که نیاز به دقت دارد ،ولی ما دقت لازم را نداریم ،نمیدانم چرا دقت نمیکنیم که ما داریم آرام آرام میمیریم ، ما واقعا داریم به سمت مرگ پیش میرویم ،ما واقعا میمیریم ، ما واقعا هر لحظه داریم به آخر خط نزدیکتر میشویم، ما واقعا رو به زوال و نیستی میرویم نه کمال و تکامل.
خیلی چیزها هست که باید فهمید ؛مثلا من باید بفهمم چرا مامان پری که اینقدر قران میخواند هر لحظه حال مرا بیشتر بهم میزند !
خیلی چیزها برای کشف کردن هست ،اینقدر زیاد هستند که گاهی با خودم میگویم بیخیال باشم و شراب بخورم بهتر است .
خیلی چیزها هست که در دل خود رازی بزرگ را آبستن است ؛مثلا اینکه خود من هم بوی خیانت میدهم ،مثل سیگار مثل ودکا مثله خلسه ی احمقانه ی مثله خیلی چیزهای دیگر که من انها را لمس کرده ام والان مانند رازی بزرگ با خود یدک میکشم .
خیلی چیزها هست که باید روشن شود مثلا باید روشن شود که چرا باران اینقدر حساس است ،چرا باران شک میکند چرا باران حرف مرا باور نمیکند ؟چرا من اینقدر راحت دروغ میگویم ؟
آخر باید روشن شود چرا ما گوشت را با خون میخوریم ؛
آخر باید روشن شود چرا ما همگی با اینکه زاییده میشویم ولی مکلفیم ؟
به نظرم خیلی مهم است که بدانم چرا بعضی وقتها اینقدر دلم میخواهد بنویسم
و بعضی وقتها حالم از خودم بهم میخورد .
خلاصه خیلی چیزها هست که هست ولی دیده نمیشود ؛ گرچه تکراری است ولی یکی اش همین مرگ لامصب است دیگر ،
هیچکس آنرا نمیبیند ولی او هر لحظه به ما مینگرد.
یکی اش عذابی است که ما در محکوم کردن دیگران میکشیم ،
عذابی که در اثبات خودمان میکشیم ؛
منکه قید همه چیز را زده ام ، هر چه قید بوده است از پیش پای برداشته ام و هر چیزی که با خود تعصبی داشته است را کشته ام .
لا اقل من یک پیشرفتی کرده ام .
ما که لخت به دنیا امده ایم و لخت از این کثافت خانه میرویم ،
پس بگذار تا لخت هم زندگی کنیم .
خیلی چیزها هست باید مشخص شود ؛مثلا باید مشخص شود که چرا ما اینقدر میخوریم و اینقدر مدفوع میکنیم ؟ عاقبت چیزی هست که میخوریم و بعدش دیگر مدفوعی در کار نیست ،شایدم روزی باشد که مدفوع کرده ایم و دیگر اجل فرصت نمیدهد تا چیزی بخوریم .
حتی من مریضی داشته ام که حین مدفوع کردن جان را نیز دفع کرده است ، یعنی هم مدفوع رو برون کرده و هم جان شیرین را.



تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1396 | 16:20 | نویسنده: استاد | نظرات (55)

الان سه ساله که من دارم تو بلاگ اسکای وبلاگ مینویسم .

تو این مدت دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و الان هم که همه ی دوستای قدیمی دور هم هستیم و از وجود هم دیگه انرژی میگیریم .

وجدان یکی از اون دوستایی بود که صمیمیت و صداقتش واقعا منو تحت تاثیر قرار داده بود و دقیقا نقش وجدان رو برای من بازی میکرد و با اون نوشته های موجزش نکات ریز و کلیدی رو به من گوش زد میکرد که خیلی ارزشمند بود .

الان که نوشته زندگیش داره وارد مرحله ی جدیدی میشه و میخواد از ما خداحافظی کنه من برای نظرش احترام قایلم و امید وارم هر جا هست موفق و موید باشه .

وجدان داره خداحافظی میکنه ، ما همه اینجا مجازی هستیم ،ادمهای مجازی توی یه فضای مجازی .

ولی دوستای خوبی برای هم هستیم و سعی میکنیم همدیگه رو راهنمایی کنیم و این خیلی ارزشمنده.

وجدان کسی بود که صمیمانه و صادقانه سعی در کمک کردن به همه داشت .

این اخلاقش خیلی ارزشمند هست و امیدوا رم خدا هم همیشه براش وسیله ساز باشه تا هیچوقت به مشکلی نخوره .


اون عکس تک نفره هم که امشب کنار عکس دیشبی گذاشتم که با راهنمایی دوستان موفق به انجامش شدم  رو  وجدان عزیز به مناسبت روز پزشک برای من ارسال کرد ، این اقا که ملاحظه میکنید منم .

امشب که وجدان از ما جدا میشه منتشرش کردم تا ازش تشکر کنم .

وجدان ما همیشه بیدار بود و سعی داشت ما رو بیدار کنه .

وجدان عزیز  از طرف همه ازت خداحافظی میکنم و تو رو به خدای بزرگ میسپارم.



ADIOS   AMIGO....




تاریخ : جمعه 14 مهر 1396 | 00:53 | نویسنده: استاد | نظرات (16)

من امشب بیمارستانم.

یه نقاشی دیگه از وجدان جان در دست هست که ان شا الله اگه زنده بودم و رسیدم  خونه و با باران دعوام نشدو پری جون نرفت رو اعصابم و خوابم نبرد ...

منتشرش میکنم.

ان شا الله.

اگه نشد پس فردا شب دیگه حتما .



تاریخ : پنج‌شنبه 13 مهر 1396 | 19:43 | نویسنده: استاد | نظرات (10)
   1    2    3    4    5      ...    48    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال