X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

من تا موقع ایی که تحت فشار نباشم آدم خوبیم .

میدونم که خیلی زحمت میکشم ،ولی خب اینطوریم دیگه .

دیروز یه کار خیلی زشتی کردم ،

از بس که حرصم در اومده بود و تحت فشار عصبانیت فقط میخواستم یه تو دهنی به مامان پری زده باشم ...

دیروز مامان پری به اتفاق پدر زن و برادر زنم (آلولت =Alolet)

بعد از یکماه که تبریز بودن برگشتن .

آخه برادر زنم مدتی هست که به واسطه ی داییش اونجا کاری پیدا کرده و رفته تبریز ،

از اونجاییکه این پسر ۲۸ ساله خیلی خیلی لوس و  نُنُر تشریف دارن ،پدرخانوم و مامان پری هم باهاش رفتن تبریز .

این موضوع باعث شده که من از یه طرف ریخت مامان پری رو کمتر ببینم و راحت باشم ولی  از طرف دیگه باران خیلی بی تابی میکنه و دلش تنگ میشه و اعصاب ما رو خرد کرده .

خلاصه که اوضاع خونه قراشمیش شده .

بعد از حدود ۲ هفته دیشب پدر خانومم و مامان پری از تبریز برگشتن و ما رفتیم طبقه ی پایین دیدنشون .

پسر بزرگ من امسال پیش دبستانی هست و سال دیگه میره کلاس اول دبستان .

خب پسر بچه ها تا وقتی که تو خونه هستن میشه رفتارشون رو کنترل کرد و لی وقتی پاشون به اجتماع باز میشه دیگه یه سری چیزها رو از بیرون یاد میگیرن .

مثلا همین  آرش من  ،از وقتی رفته مدرسه  بجای تحصیل فضایل دینی فحش یاد گرفته !

از بس که ما شا الله این جامعه در سایه الطاف اسلام از نظر فرهنگی پیشرفت کرده .

آدم انگشت به دهن می مونه که چطور میشه با وجود جاری بودن یکی از لطیف ترین مذهب های دینی در کشور با غنای ۱۵۰۰ سال مردم  بی لیاقت ما قدر این نعمت الهی رو نمیدون و ماشا الله هر روز بی تربیت تر از  روز قبل میشن !

بی تربیتا .....

مردم تو خیابون اصلا انگار نه انگار که از اول دبیرستان تا اخر دانشگاه تحت تعلیمات فقه پویای شیعه بودن ، یارو سرش رو از شیشه ی ماشین   میاره بیرون و خواهر و مادر اونکسی رو که پیچیده جلوش مورد عنایت قرار میده .

بگذریم ....

پسر شاخ شمشاد منم رفته مدرسه و از برکات تحصیل علم و دانش دو تا کلمه مهجور و کاربردیِ   "احمق" و " بی شعور "  رو با  موفقیت کامل و با معدل بالا تحصیل کرده و با  خودش به منزل ما ارمغان آورده  ،   الحق و الانصاف  هم بجا و با اندیکاسیون استفاده میکنه .

آرمان هم که همینطوری قیافه اش عین چاله میدونیا  هست ، فی الفور از داداشش یاد گرفته و راه میره و فحش میده !

یعنی این دو تا پسر  با احمق و بیشعور منزل ما رو مزیّن کردن.

حالا برای منکه اصلا مهم نیست ،خودمو که نمیتونم بُکشم ،پسر بچه  هستن دیگه ؛آخرش چهارتا فحش یاد میگیرن .

ولی باران خیلی ناراحته و همش داره کتابهای روانشناسیش رو زیر و رو میکنه تا ببینه چه برخوردی باید با این فنومن فحش در خانه انجام بده .

ولی من عین خیالم نیست ،من خودم خدای فحش های بالای ۴۵ سال بودم و یه زمانی  برای خودم تو این  زمینه منشا اثر بودم .

الانم رو نگاه نکنید که شکل لویی پاستور شدم ! 

الان دیگه کُرک و پرم ریخته و پا به سن گذاشتم .

بگذریم ...

داشتم میگفتم که مامان پری جونم اینا از تبریز برگشته بودن و جنابشون مثلا خیلی دلش برای بچه های من تنگ شده بود و در لحظه ی اول که پسرای منو دید با یه حالت اغراق  آمیز و ساختگی و حال بهم زنی  پرید به آرشِ من و  بچه رو با  یه حالتی مثله  روانیا گرفت و محکم بوسش کرد ،هی بچه بچاره رو میچلوند و هر چه محکمتر لباش رو  بر گونه ی آرش میفشرد ،   هرچه آرش  آخ و ناله میکرد و ازش میخواست که ولش کنه  گوشش بدهکار نبود ..

خدا بسر شاهده  مادر  من که نصف مامان پری  ادعا نداره وقتی میخواد نوه هاش  رو ببوسه  ازشون اجازه میگیره و میگه فلانی اجازه هست ببوسمت ؟

و اگه بچه اجازه داد یه  بوس کوچولو  ازش میکنه .

منم خودم همیشه از بچه هام اجازه میگیرم و بوسشون میکنم .

ولی این مامان پری مثلا میخواست بگه دلش خیلی  برای بچه ها تنگ شده  ، همه اش اَدآ   اطوار  ، همه اَدآ  اصول . مثله هیستریک ها پرید به بچه و گرفتش به بوس کردن  و  ول کن هم نبود .

آرش هم کلافه شده  بود هی داد میزد : واای   ولم کن ....ولم کن مامان پری ....

ولی مامان پری که میخواست نشون بده مثلا خیلی دلتنگ بچه ها بوده  ،در حالیکه من مطمئنم اونجا فقط دنبال خوشگذرونی هست و به هیچ کس و هیچ چیز غیر از خودش نه اهمیت میده و نه فکر میکنه ، ول کن معامله نبود و صورتش رو چسبونده بود به صورت لطیف و کوچیک آرش و هی فشار میداد .

 عاقبت وقتی مامان پری  بچه ام رو  رها کرد و دست از سرش برداشت ،آرش در حالیکه موهاش بهم ریخته بود و صورتش سرخ شده بود  با عصبانیت و  اَخم  رو کرد به مامان پری و گفت : احمق بی شعور ! هی میگم بوس نمیخوام ، انگار نمیفهمه ...!


آخییش  ! باورکنید شُشَم حال اومد ! میخواستم به آرش بگم دستمریزاد بابا جونم .قربون دهنت ...

ولی خب هیچی نگفتم و خودم رو زدم به کوچه علی چپ ، انگار که اصلا نشنیدم آرش چی گفت .

اون لحظه باران هنوز نیامده بود و شاهکار پسرش رو نشنید .

مامان پری هم که فکر میکرد من نشنیدم آرش بهش چی گفت ،

بچه رو ول کرد   و رفت تو آشپزخونه .

من رفتم کنار رادیاتور ایستادم و  با برادر باران  حرف میزدم ،مسعود هم بود .

بعد از مدتی مامان پری به جمع ما اضافه شد و در حالیکه کنار من ایستاده بود آروم گفت :

ولی بچه هات خیلی با ادب هستن  استاد !

و ادامه داد : خیییییلیییییی باااا ادددب..‌‌‌‌..‌‌

من اول هیچی نگفتم ،مامان پری خودش شروع کرد به توضیح دادن که چجوری آرش مورد عنایت قرارش داده.

و بعد دوباره تکرار کرد :

بچه هات خیلی با ادبن ! خییییییلللللللییییییی......‌


تا قبل از اینکه آرشم حق مامان پری رو کف دستش نزاشته بود پسرای من بچه های مامان پری بودن  !

مثلا برفرض اگه من یکیشون رو دعوا میکردم،  مامان پری مثله نخود خودش رو پرت میکرد وسط و میگفت : استاد چیکار داری بچه ام رو ؟!

اینا پسرای من هستن ! حق نداری دعواشون کنی ...‌

و از این دست حرفهای مفت میزد .طبق اصول روانشناسی والدین بچه نباید  در موارد تربیتی با همدیگر  جلوی بچه مخالفت کنن ،اینکار باعث میشه کودک حرف هیچ کدوم رو گوش نکنه و با خودش خیال کنه والدی که داره بهش تذکر میده خودش راه درست رو بلد نیست و اینطوری دفعات دیگه هم از اون حرف شنوی نداره .و به قول معروف برای اون والد دیگه تره هم خرد نمیکنه.

مامان پری که این چیزا رو نمیدونه ،فقط میخواد خودش رو مطرح کنه ،همیشه ژست حال بهم زنِ  نگرانا و  با محبتها رو میگیره   در حالیکه روی یک آجر قسم میخورم  سرسوزنی اینطوری نیست و همه اش ادآ در میاره .

 اما حالا که  آرش من  فحش داده بود ، شده بودن پسرای من !

مامان پری طبق عادت همیشه گیش ول کن نبود و همون حرف احمقانه اش رو هی تکرار میکرد :

خییییللییی با ادبن 

خییییللللی.

من احساس کردم  دلیل اینکه مامان پری علی رغم سکوت من همچنان بر جمله ی نغز خودش اصرار داره این هست که میخواد یه جوری به من هالی کنه که من بی ادب هستم که پسرام بی ادبی کردن .

درواقع هم همینطور بود ،مامان پری از تمام حرفاش منظور داره ،

هیچگونه شوخی صرفی بلد نیست ،

یا داره ناله میکنه و الکی میگه از چیزی نگرانه که بیشتر جنبه نمایشی داره و میخواد جلب توجه و یا صلب مسئولیت کنه  یا داره با شوخی  و خنده به کسی که غالبا اون فرد یا من هستم یا مسعود تیکه میندازه .

خلاصه .

بعد ازاینکه دوزاریم افتاد که مامان پری داره غیرمستقیم منو متهم میکنه و ول کن هم نیست دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با خودم اندیشیدم که جوابی بهش بدم که منم مامان پری رو متهم کرده باشم .

این بود که بس ناجوانمردانه و صرفاً  برای ضایع کردن مامان پری گفتم :

باران جلو اینا فحش داده و بچه ها یاد گرفتن !!!!

میخواستم با متهم کردن باران در واقع بصورت غیر مستقیم مامان پری رو متهم کنم و تربیتش رو زیر سوال ببرم .

تا این حرف رو زدم مامان پری هنگ کرد ،حرفی واسه گفتن نداشت ،

دیگه بحث رو ادامه نداد و کم کم از من جدا شد و رفت .

فردای اون روز توی آشپزخونه داشتم یه چیزی رو تعمیر میکردم که باران با ناراحتی گفت :

استاد چرا به مادرم گفتی که من تو خونه فحش میدم ؟!

اصلا در شاءن من هست که فحش  بدم ؟ اونم جلوی بچه ها ؟

منم که هنوز از دست مامان پری کفری بودم گفتم :

مادرت دایم تکرار میکرد که پسرات بی ادبن و  ول کن نبود .

منم اینطوری گفتم که شاید بیخیال بشه .

باران چیزی نگفت و گذشت کرد ،چون مادر خودش رو میشناسه 

وگرنه خدایشش حق داشت خیلی بیشتر از اینا از دست من ناراحت بشه.

ولی در هر صورت این جز معدود دفعاتی بود که راساً حال مامان پری رو گرفتم....

و خوشم اومد از خودم .





تاریخ : جمعه 17 آذر 1396 | 12:57 | نویسنده: استاد | نظرات (43)

روز  اولی که بجای باران رفتم بیمارستان خیریه همچین تو ذوقم خورد که تا ۶ روز پکر بودم .

وقتی وارد اون سالنی شدم که مطب پزشکای درمانگاه اونجا بود ،مردم روی صندلی ها نشسته بودن و یکی یکی میرفتن تو اتاق پزشک .

اونجا فقط ۲ تا مطب بود ،یکیش خالی بود و قرار بود که من برم و مریض ببینم .

تو یکی دیگه اش یه اقای دکتر نشسته بود و مشغول کار بود .

کنار هر اتاقی یه تابلو بود و اسم پزشک روش نوشته بود .

برای اتاق من اسم باران رو نوشته بودن و اتاق کناریش اسم اون آقای دکترِ لا خاک رفته رو ....!

(اصطلاح به شدت اصفهانی بود )

:دکتر الله وردی .

وارد اتاق خودم شدم ،روپوشم رو پوشیدم و نشستم پشت میز ،

درحال معاینه کردن اولین مریض بودم که دیدم اقای دکتر اله وردی وارد اتاق شد و سلام کرد .

من از جام بلند شدم و گفتم :سلام اقای دکتر ،حالتون چطوره ؟

دکتر الله وردی همسن دکتر اقبالی  بود ،یعنی حدودا ۴۵ سال داشت ،

صورت خیلی سفید و یک دست با چشمان سبز خیلی خوشرنگی  داشت که آدم رو جذب  میکرد .

نگاهش نافذ و گیرا بود .

قدش متوسط بود و صدای معمولی رو به نازکی داشت ،

فاصله ی ابروهاش یکم از هم زیاد بود و چون جلوی موهاش یکم ریخته بود پیشانیش رو خیلی باز و وسیع نشون میداد .

فکر کنم بوتاکس زده بود ،چون هیچ چین و چروکی توی صورتش نبود .

موهای خرمایی رنگی داشت که رو به عقب چسبانده بود کف کله اش ‌.

وقتی سلام و علیک کردیم یه قدم به سمت من اومد و  ماسکش رو برداشت و گفت :

ببخشید شما اقای دکتر ....؟؟؟

من لبخند زدم و گفتم :

دکتر استاد هستم !

دکتر گفت :

پس خانم دکتر باران نمیان ؟!!


چشم شما روز بد نبینه ، اینجا بود که  واقعا میخواستم به دکترِ زاغ بگم  تا چشمت که کور بشه .

مرتیکه الاغ تو چیکار داری که دکتر باران تشریف میارن یا نه ؟!!

سرت به کار خودت باشه !

راستش رو بخواهید من قبلا فکر میکردم که خیلی آدم روشنی هستم و زیاد اهل غیرتی بازی و این قرتی بازیا نیستم !

ولی وقتی دکتر اللا وردی سراغ باران رو گرفت دلم میخواست با دستام خفه اش کنم !

ولی  به روی مبارکم نیاوردم و با خوشرویی گفتم :

نخیر اقای دکتر .

امروز خانم دکتر تشریف نمیارن ،من بجاشون اومدم ....

دکتر الله وردی سرش رو  چند بار به سانِ بز تکون داد   و تشکر کرد و از اتاق رفت بیرون .

حدود یکساعتی از این داستان گذشت تا اینکه دوباره سرو کله ی نحس  الله وردی خان پیدا شد .

همون دم درب اتاق ایستاد و  دوباره ماسکش رو کشید پایین  و گفت :

ببخشید آقای دکتر شما شماره تلفن خانم دکتر باران رو ندارید ؟!!!!!

یعنی  اینو که گفت میخواستم جفت پا برم تو شیکمش .....!

اینقدر اعصابم بهم ریخته بود که نهایت نداشت ،

اگه میشه درب اتاق رو دو بار میکوبیدم تو صورتش و میگفتم بفرما ؛اینم شماره تلفن .

ولی باز  اون  وجه متعصب خودم رو خر کردم و  سرم رو در سطح افق دوتا تکون دادم و گفتم :

شرمنده ام ،من شماره شون رو ندارم ......

اون احمق هم دوباره تشکر کرد و در حالیکه داشت از اتاق میرفت بیرون گفت :

خب ایرادی نداره !  از مرکز میپرسم ....

منظورش این بود که از تلفنخونه ی بیمارستان شماره باران رو میگیره .

منکه دلم میخواست بهش بگم تو غلط میکنی ،بهش گفتم :

هر جور صلاح میدونی !!

امان از این حفظ ظاهر ، ادم باید غیض خودش رو قورت و بجاش  لبخند تحویل بده .


خلاصه ؛ اونشب دکتر الله وردی خان حسابی اعصاب و روان من رو بهم ریخت ، همینجور با خودم کلنجار میرفتم و خودخوری میکردم که ایا این مردک چشم سبز با باران چیکار داره ؟

طرفای ساعت ۶ عصر بود که شیفتم تموم شد ، 

برگشتم خونه ولی چیزی به روی خودم نیاوردم .

باران سراغ گرفت و منم چیز خاصی نگفتم .

بعد از گذشت حدوداً یک هفته یک شب که داشتم با باران صحبت میکردم یکدفعه باران گفت :

راستی استاد دکتر الله وردی امروز زنگ زده بود !!!

من درحالیکه سعی میکردم خودم رو به بیخیالی بزنم و اینطور وانمود کنم که برام مهم نیست گفتم :

الله وردی دیگه کدوم خریه ؟!

باران  با تعجب گفت : استاااد ؟! ‌..

کدوم خریه یعنی چه ؟

خندیدم و گفتم :خب .....

کی هست حالا این الله وردی خان ؟

باران گفت یکی از دکترای بیمارستان ماست ،

زنگ زد گفت که این هفته مشکلی داره و میخواد یکم زودتر از بیمارستان بره ، از من خواست که یکم زودتر برم شیفت .

من گفتم : خب زودتر برو .

بارانم گفت : قرار نیست من برم !!

تو باید زودتر بری !!

گفتم : ای بابا !  شیفت این هفته ات رو هم نمیخوایی بری ؟!

باران گردنش رو کج کرد و گفت : استاااااااددد

تو رو خدا ااااااااا‌.....

منکه چاره ایی نداشتم قبول کردم


پس فرداش یکساعت زودتر رفتم بیمارستان بجای باران .

اینبار هم در بدو  ورود دکتر الله وردی اومد و بعد از سلام و علیک   و تشکر ماسکش رو پایین کشید  و گفت :

دکتر جان میشه شماره تلفنت رو بدی من داشته باشم ؟

من از جام پاشدم و گفتم :

استدعا دارم ،یادداشت بفرمایید .........





تاریخ : یکشنبه 12 آذر 1396 | 16:11 | نویسنده: استاد | نظرات (24)

باران قسم خورده هیچ وقت با من تو یه بیمارستان کار نکنه!

چون خودش میدونه که چقدر حساسه و بازم میدونه که تو محیط کار بالاخره نصف ادما مَردن نصف دیگه شون  زن .

حالا چه همکار باشن چه مریض.

باران از همکلامی هرگونه جنس مونث با من خونش به جوش میاد و دلش میخواد یه کارد آشپزخونه رو -از اونا که باش استخون قلم خرد میکنن- تا دسته بکنه تو قلب من و بعد با حرص یکم پیچ و تابش بده تا همچین ته دلش خنک بشه !!

بنابراین به این نتیجه رسیده که از شعاع ۱ کیلومتری  جا یی که من کار میکنم رد نشه تا مبادا اعصابش خرد بشه .

ولی ایراد کار اینجاست که باران به شدت به من وابسته است و کوچکترین مشکلی که براش پیش میاد فقط یه راه حل میشناسه :  استاد.

قبلا گفته بودم که باران تو یه بیمارستان خیریه کار میکنه ، هفته ایی دو روز میره اونجا و مریض میبینه .

ولی الان کم کم داره خسته میشه و نمیتونه ادامه بده .

از طرف دیگه مسئولین بیمارستان هم  ازش خواستن که یک شیفت شب هم اونجا رو کاور کنه و باران اصلا نمیتونه.

بنابراین فقط یه راه انتخاب براش مونده :استاد.

چند روز پیش از من خواست تا برم بیمارستان و از مسئول پزشکا درخواست کنم که باران رو شیفت شب نزارن یا اگه میشه شیفت شب باران رو من برم بجاش .

خب منم همین کار رو انجام دادم و یک روز صبح رفتم با مسئول پزشکا که توی اورژانس نشسته بود صحبت کردم .

وقتی از حیاط بیمارستان وارد فضای داخلی شدم با یه سالن کوچولو مواجه شدم که پذیرش بیمارستان سمت راستش بود و چنتا مرد گنده پشت میزا نشسته بودن و کارای مردم رو انجام میدادن ،خبری از حراست و نگهبانی نبود ،سمت چپ  یه درب بزرگ دوطرفه بود که با یه تابلو به عنوا ن  اورژانس مشخص شده بود.به سمت درب رفتم و رفتم تو ، وقتی وارد فضای اورژانس شدم ،بود تند الکل و آب ژاول زد توی صورتم ،عجیب بو میامد ،از یه کریدور پهن و بزرگ رد شدم تا به یه سالن بزرگتر رسیدم سمت راستم تختای اورژانس و روبروم اتاق پزشک بود ،اون بوی الکل شدیتر شده بود و اورژانس خیلی خلوت بود ،اصلا هیچ کس به هیچکس نبود !

اصلا اونجا کسی نبود !

نه نگهبانی ، نه دربانی ، نه باغبانی ....

فقط بو میامد.

تو بیمارستان ما به این شلوغی اینقدر که اینجا بوی الکل و تزریقات میامد بو نمیاد.

فقط دم اتاق دکتر یه میز کوچولو گذاشته بودن و یه خانونی که لباس فرم هم نداشت و معلوم نبود پرستاره ؟دکتره ؟ مریضه ؟ همراه ؟سالمه یامشکل داره اونجا نشسته بود و طبق روال این روزا سرش تو گوشی بود !

میتونم قسم بخورم اصلا متوجه ورود من به اورژانس نشد ،ولی به محض اینکه به درب اتاق پزشک نزدیک شدم انگار دزد گرفته باشه سرش رو آورد بالا و گفت : آقا  کجا ؟!!!!!....

گفتم :ببخشید با دکتر اقبالی کار داشتم ،تشریف دارن ؟

درحالیکه دستش رو به علامت خاک تو سرت کنن   تکون داد ،به اتاق اشاره کرد و گفت : برو تو.

با خودم گفتم :منکه خودم داشتم میرفتم ....

بعد در زدم و  آروم درب  رو باز کردم ،

اتاق پزشک یه اتاق دراز بود که یه میز وسطش گذاشته بودن و یه تخت معاینه  پشت میز بود .

دکتر اقبالی یه اقای حدودا ۴۵ ساله با موهای جوگندمی  و بلند بود که صورت تپل و با نمکی داشت ،

جلوی موهاش حالت چتری داشت و ابروهاش رو پوشونده بود ،یه پیراهن کتون  آبی با چهارخونه ی درشت پوشیده بود و دکمه های روپوشش کلاً باز بود ،

شکم گنده اش از لبه های روپوش بیرون زده و  تو افساید بود.

همچین بر صندلی تکیه زده بود که تقریبا میتونم بگم رفته بود تو پوزیشن طاقباز.

من رفتم جلو و سلام کردم ،با بی توجهی جواب سلامم رو داد و گفت :بفرمایید...

یه ته لهجه ی شیرین شیرازی داشت که باعث شد من عاشقش بشم .

من عاشق لهجه ی شیرازی هستم ،

رفتم جلو و خودم رومعرفی کردم ، تا فهمید پزشکم و همسر بارانم از جاش بلند شد و به گرمی دست من رو فشرد ....!!!

تعارف کرد ،

نشستم روی صندلی و با معذرت خواهی از اینکه وقتش رو گرفتم جریان رو براش توضیح دادم و گفتم اگه امکان داره برای باران شیفت شب نزارن ،

دکتر گفت که نمیشه و رییس بیمارستان تاکیید کرده همه به تعداد مساوی شیف شب داشته باشن .

دکتر توضیح داد که بقیه پزشکا برنامه ماهیانه رو نگاه میکنن و انتظار دارن که  همه به یک اندازه شیفت شب بدن .

چون من خودم در گیر همین موضوع هستم و تو بیمارستان خودمون هم شیفت ها رو تقسیم میکنیم کاملاً  حرفش رو درک میکردم و واقعا غیر منطقی بود که انتظار داشته باشم خواسته ی ما رو عملی کنه .

واسه همین حرفش رو قبول کردم و براش توضیح دادم که خودم پزشک اورژانس هستم و تو فلان بیمارستان کار میکنم واگه اجازه بدن شیفتای باران رو من بیام...........

دکتر اقبالی با همون لهجه ی خوشگل و دلنشین شیرازی ش قبول کرد که منم با بیمارستانشون همکاری کنم و فقط شیفت شب بیام ،در عوض باران طبق روال قبل شیفت باشه.

باران خیلی عجوله و همینطور  پشت سر هم به من زنگ میزد تا از نتیجه ی کار مطلع بشه،

بعد از اینکه از اتاق دکتر اومدم بیرون گوشی رو جواب دادم و گفتم :

الله و اکبر !

چه خبره باران ؟!

چقدر زنگ میزنی ؟!

باران گفت : چی شد استاد ؟قبول کرد ؟

گفتم : از خداش هم بود ،تا گفتم پزشک اورژانسم دو دستی گرفت چسبید و گفت که خیلی بیشتر از اینا میتونم براتون شیفت بزارم .

ولی من قبول نکردم ،گفتم فقط یه شب در ماه میام اینجا ....

باران با لج گفت : تو دوباره رفتی یه جا خودشیرینی کردی ؟!

گفتم : ای بابا ؟! چه خودشیرینی  کردم ؟!

خب پرسید کجا کار میکنم منم بر اش گفتم .


خلاصه دکتر اقبالی خیلی از من خوشش اومد و ظاهرا پزشک اورژانس کار هم به اون شکل نداشتن و خیلی علاقمند بود که من بیشتر اونجا کار کنم .

فرداش که باران رفته بود سر کار و دکتر اقبالی رو دیده بود،دکتر  خیلی از من تعریف کرده بود و گفته بود چه شوهر مظلوم و  مودبی  داشتید و از اینجور حرفا .

وقتی باران برگشت خونه گفت :

استاد !   رفتی اونجا به هیچ کس نمیگی ما با هم زن و شوهریم .

بعد گفت : قول بده .

منم خندیدم و قول دادم که به هیچ کس نگم با باران نسبتی داریم .

الان عملا منو باران با هم همکار شدیم .

تا ببینیم چی پیش میاد

توکل برخدا ....




تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 | 18:33 | نویسنده: استاد | نظرات (61)

درسته که وقتی خانم باقری از من شماره تلفن خواست هزار تا فکر از کله ی پوک من گذشت ولی با این حال  این هزارتا فکر در کسری از ثانیه از ذهن من گذشت و وقت زیادی نگرفت !

صحنه اینطوری بود که هنوز کلام  تو دهن خانم باقری منعقد نشده بود که من شماره تلفنم رو روی یک کاغد نوشته بودم و دستم رو دراز کرده بودم سمت خانم باقری و داشتم میگفتم :

بفرمایییییید ،اینم شماره ی من.

میدونم که این سوء تفاهم پیش میا د که چرا من برخلاف اینکه  دادن شماره تلفن اینقدر برام دردسر آفرین هست ولی باز هم به این سرعت شماره ام رو دادم ؟!

میتونم بگم نقطه ی عطف این داستان همین جاست .

نمیدونم  به چه دلیل کوفت و احمقانه ایی من نمیخواستم که خانم باقری احساس کنه من از دادن شماره ام   اِبایی دارم .شاید بهتر باشه اینطوری بگم که من با خودم فکر میکردم اگه تو شماره دادن دستم بلرزه یه جورایی برام ضایع است.

خلاصه شماره ام رو بهش دادم و خلاص.

وقتی شیفتم تموم شد رفتم خونه ، از در سالن که اومدم تو مستقیم رفتم تو آشپزخونه ، باران اومد جلو و سلام علیک کردیم ،

پسرام هر کدوم از یه گوشه ی خونه به سمتم دویدن و هر کدوم یکی از دستام رو گرفته بودن و به یکطرف میکشیدند،

بعد از اینکه خودم رو از دست بچه ها خلاص کردم و درحالیکه هنوز لباسای بیرون تنم بود نشستم روی نیمکت پشت اوپن و طبق عادت همیشه گیم موبایلم رو درآوردم و صفحه اش رو نگاه کردم .

باران کنارم ایستاده بود و داشت راجع به یه موضوعی اعصابِ من رو خرد میکرد!

واسه همین حواسش به موبایل من نبود ،منکه کلا یادم رفته بود به خانم باقری شماره دادم تلگرام رو باز کردم ،

تو یه نگاه سریع و گرگ مانندی که به فهرست تلگرام کردم ناگهان یه شماره ناشناس که عکس یه خانم  روی پروفایلش  بود توجه م رو جلب کرد!

تو یک میلی یو نیوم  ثانیه  شستم خبر دار شد که خانم باقری تو تلگرام پیام داده !

صحنه فوق العاده نفسگیر و مرگ آور بود !

اگر من با عجله صفحه ی موبایل رو میبستم قطعا باران حساس میشد و ممکن بود پاپی بشه !

رو همین حساب در در کمال آرامش و به  آهسته گی صفحه ی موبایل رو بستم و اون رو دوباره گذاشتم تو جیبم.

یکم دیگه به حرفای باران گوش کردم و بعد پاشدم و گفتم :

من برم لباسام رو عوض کنم .

از آشپزخونه خارج شدم و بعد از گذشتن از کنار هال از پله ها بالا رفتم ،  راهرو ی منتهی به اتاقا رو طی کردم و به اتاق خواب رسیدم ،درحالیکه هر لحظه احتمال داشت باران درب اتاق رو باز کنه و بیاد تو ، موبایلم رو از  جیبم درآوردم و  سرِ تیر ،هنوز پیام ها رو نخونده  ، خانم باقری رو بلاک کردم و پیامها رو پاک کردم و بعد از عوض کردن لباسام از اتاق اومدم بیرون .

اون روز به همین منوال گذشت تا اینکه پس فرداش دوباره شیفت بودم.

وقتی وارد اورژانس شدم باقری اونجا بود ،تا منو دید یکطرف دیگه رو نگاه کردو تغییر مسیر داد .از این حرکتش فهمیدم که ناراحت شده .

چند ساعتی گذشت تا اینکه تو یه برهه از زمان که اورژانس خلوت بود خانم باقری از در اتاق اومد تو و گفت : سلام دکتر ....

لحن اولیه اش عادی بود ،من لبخند زدم و گفتم :سلام ،خوبین ؟!

تا اومدم چیزی بگم خانم باقری در حالیکه خیلی ناراحت بود و اخم کرده بود چند قدم به من نزدیک شد و گفت :

من از دست شما خیلی ناراحتم دکتر !!!!

پرسیدم : چرا ؟

باقری گفت : چرا منو بلاک کردی دکتر ؟ من اصلا قصد مزاحمت برای شما رو نداشتم ،شما چه فکری کردی راجع به من ؟!

آدمای مزاحم رو بلاک میکنند ....

شما باید به من میگفتید که نمیتونید حرف بزنید یا هر چیز دیگه ایی ...ولی نباید منو بلاک میکردید ....

اینقدر عصبانی بود که اگه میتونست میزد تو گوش من.

منکه  شخصا  کرده ی خودم رو کار بدی میدونستم دفاعی نداشتم که انجام بدم ، مثله ترسوها  کارم رو انداختم گردن باران و گفتم : من پیامها رو نخوندم ، احتمالا خانومم بلاکت کرده ......!

این حرف من باعث شد باقری یه ذره عقب نشینی کنه ، بعد یکم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

اصلا شما چرا تو تلگرام برای من پیام دادی ؟

شما قرار بود به من زنگ بزنی و نتیحه ی سقط رو بگیری .

نباید تو تلگرام پیام میدادی ، اینکارت منو به دردسر می اندازه .

باقری که هنوز عصبانی بود گفت :به هر حال خیلی کار بدی کردی دکتر و با حالت قهر از اتاق رفت بیرون ....

اینجا بود که احساسات مختلف و درهم برهمی  به مغز کوچک  من هجوم آوردن .

بخدا قسم اگر من  تنها یه گوشه نشسته باشم، در کمال آسایش و آرامش هستم ، نهایت چیزی که خاطرم رو مکدر میکنه  خاطره ی مرگ پدرم هست .

اونوقت این خانم باقری هِلک و هِلک پا شده اومده پیش من ، ازم شماره گرفته ، تو تلگرام بدون هماهنگی پیام داده ، بعدم ناراحت شده   و  اومده اعصاب منو بهم ریخته.خب مگه مجبور زن حسابی؟!

درسته که کار من هم اشتباه بود ولی خب اون اول شروع کرد.

بهر حال بعد از ۲ روز دوباره با خانم باقری شیفت بودیم که سر کار اس ام اس داد و از رفتار تندش معذرت خواهی کرد .

منم قبول کردم و در ظاهر همه چیز تموم شد.

ولی در واقع نه من دیگه برای خانم باقری اون دکتر استاد قبلی هستم و نه خانم باقری برای من هموم همکار قبلیه .

در واقع حرمتی که بین ما بود شکست و این خیلی بده.

ولی خب زندگی همینه دیگه ،راه خودش رو میره و بعضی اتفاقات  می افتن.

ولی با تمام این جریانات ،از اونجایی که من به خانم باقری قول داده بود که براش راجع به سقط بچه سوال کنم رفتم و از یکی از دوستان خودم که در این مورد اطلاع داشت سوال کردم و دوستم گفت برای سقط جنین نیاز به رضایت پدر جنین هست،  چون اون ولی دم حساب میشه و بدون رضایت پدر بچه  نمیشه کاری کرد.

حالا موندم برم به خانم باقری بگم یا نگم دیگه ........؟

چه خاکی تو سر این زندگی کنم من نمیدونم .......؟!!




تاریخ : شنبه 4 آذر 1396 | 19:16 | نویسنده: استاد | نظرات (55)

ما یه پرستار تو اورژانس داریم که خیلی فعال و خوش اخلاق هست .

قد متوسط رو به بلندو صورت کشیده با لبای باریک و چشمهای سیاهی داره و پوستش به شدت سفیده !

صورتش مثله گچه ! 

من هر وقت میبینمش یکم نگرانش میشم ،با خودم فکر میکنم که نکنه الان غش کنه ؟!

اینقدر رنگش پریده هست که ادم فکر  میکنه خیلی خیلی خسته است و الانه که از دست بره .

بعضی وقتا یه حرکات متحقیرالعقولی از خودش نشون میده که من رو به تعجب وامیداره.

مثلاً هفته ی پیش با هم شیفت شب بودیم ، از ساعت ۷/۵شب کار میکردیم تا ساعت ۳/۵ صبح که من باید اورژانس رو تحویل همکارم میدادم و میرفتم rest.

کم کم شب طولانی و درد آور تموم شد و ساعت ۳ صبح شد .

هیبت خواب آلود و خمیده ی همکارم از انتهای راهروی منتهی به اتاق رست پیدا شد،

درحالیکه چشماش رو به زور باز نگه داشته بود وسعی میکرد خودش رو سرحال نشون بده ،به من نزدیک و نزدیکتر شد و دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت :سلام استاد،خسته نباشی ،

صبح بخیر ....

ما پزشکای اورژانس و درمانگاه تو بیمارستان خودمون همدیگه رو به اسم کوچیک صدا میزنیم .

راستش جاهای دیگه رو اطلاع ندارم ولی تو بیمارستان ما اینطوریه ،البته فقط بین خودمون پزشکا همدیگه رو به اسم کوچیک صدا میزنیم .

خلاصه ؛

منم جواب سلامش رو دادم و دستش رو گرفتم تا ببرمش  تک تک  ،بالای سر مریض ها و اونا رو تحویلش بدم و برم بخوابم .

وقتی کارم تموم شد و داشتم از بچه ها خداحافظی میکردم و خسته نباشید میگفتم  تا رسیدم به station پرستاری و خداحافظی کردم 

همین خانم پرستار، در حالیکه چشماش رو یکم تنگ کرده بود و زل زده بود تو چشمای من گردنش رو کج کرد و صداش رو بچه گانه کرد و با عشوه گفت :  

دکتر نروووو...........

منکه کلاً به صورت مادرزادی  گیج و منگ هستم و گیراییم خیلی پائینه متوجه نشدم که خانم باقری چی  ناله کرد!!!

این بود که با خنده و تعجب ازش پرسیدم :

چی گفتی ....؟!

خانم باقری با حفظ همون حالت (با حفظ سمت )در حالیکه گردنش هنوز کج بود دوباره تکرار کرد :

نرو دکترررررر.......

و درحالیکه داشت با نگاهش منو تعقیب میکرد سرش رو به زیر انداخت که انگار مثلا خجالت کشیده !

منکه از این عشوه ی ناگهانی و غیر مترقبه خیلی متعجب شده بودم کلا خودم رو به کوچه ی علی چپ زدم و گفتم :

نه بابا خانم باقری ! میدونی من چقدر خسته ام ؟!

واسه چی نَرَم ؟

خانم باقری که انگار تو یه لحظه reset شد سرش رو دوباره بالا آورد و درحالیکه کاملا جدی شده بود گفت :

منظورم اینه که این دکترا  تو  اورژانس  خوب نیستن ، خودت بمونی بهتره ....

منم نیشم رو بستم و گفتم :

نه دیگه ! 

من برم ، شما هم خسته نباشید ...

بعد سرم رو انداختم پایین و   گورم   رو  گم کردم..

خانم باقری از این دست تلاطم ها و طغیان ها داره و ظاهراً مختص به شخص خاصی هم نیست و هر کدوم از بچه های اورژانس نمونه ی یک همچین برخوردی رو از خانم باقری برای ذکر کردن دارن.

بهر حال این داستان گذشت تا اینکه چند روز پیش موقعی که اورژانس یکم خلوت بود خانم باقری با خنده و شادان منش  اومد کنار من نشست و در حالیکه دفترچه ی بیمه اش رو روی میز من میزاشت  گفت :

دکتر چنتا دارو  واسه من مینویسی ؟

من قبول کردم ،دفترچه رو گرفتم و پرسیدم :

چی میخوایی خانم باقری؟

باقری اسم چنتا دارو رو گفت و منم نوشتم .

بعدش گفت :

دکتر میشه یه آزمایش بارداری هم برام بنویسی ؟

من گفتم : فکر میکنی بارداری ؟

باقری سگرمه هاش رو تو هم کشید و قیافه اش رو مثل دخترک بیگناهی کرد و چندبار کله اش رو پایین انداخت ، یعنی که  ؛بله فکر میکنم ....!

من گفتم : خب پس من یه آزمایش کمخونی هم برات مینویسم ،به نظرم کم خونی هم داری ،خیلی pale هستی (pale =رنگ پریده )

باقری گفت : نه دکتر !

کم خون نیستم ، من کلا همینطوریم ....

گفتم : آهان ! مطمئنی ؟!

آخه من همیشه فکر میکردم تو کم خون باشی.

باقری خندید و خودش رو کج و کوله کرد و با لبخند گفت : نه دکتر ، چیزی نیست ...

من گفتم : باشه ، هر جور صلاح میدونی،ومشغول نوشتن شدم .

همینطور که داشتم آزمایش رو مرقوم میکردم دوباره صدای باقری بغل گوشم نجوا کرد :

دکتر میگم اگه واقعا حامله باشم   چی ....؟!!!!!

من با تعجب برگشتم سمتش و گفتم :

یعنی چه ؟!

خب حامله هستی دیگه ....

من از قبل میدونستم که خانم باقری یه بچه داره ،یه دفعه آورده بودش پیش من معاینه اش کرده بودم .

باقری گفت : آخه من دیگه بچه نمیخوام دکتر ؛شما میگی من چیکار کنم ؟!

گفتم : دخترت چند سالش بود ؟

گفت : ۸سال .

گفتم : از من میشنوی نگهش دار.

گفت: دکتر من نمیخوامش ! یه راهی نداری  راحت سقطش کنم ؟

من که واقعا راهی بلد نیستم برگشتم سمتش و گفتم : نه بخدا ، من بلد نیستم .ولی گناه داره ، دوتا بچه که چیزی نیست ، نگه ش دار....

باقری گفت : نه دکتر ! شرایط ش رو ندارم ،

بچه رسیدگی میخواد ،مخارج داره ،من نمیتونم .

بعد اسم یکی از همکارای خودمون تو بیمارستان رو آورد و گفت : قبلا شنیدم که دکتر فلانی راهش رو بلده ...

گفتم : منکه این کار رو توصیه نمیکنم ،بهر حال اون یه موجود زنده است ، گناه داره ،

ولی اگه واقعا شرایط بدنیا  آوردنش رو نداری برو با دکتر حرف بزن و ادامه دادم : منکه تو زندگی خصوصی شما نیستم ،اطلاع از شرایطتون ندارم،نمیتونم نظر صحیح بدم ، بهر حال تصمیم گیرنده خودتی ...

باقری گفت :دکتر من  رُوم نمیشه با دکتر حرف بزنم میشه شما ازش بپرسی ؟!

و ادامه داد :فعلا اسمی از من نیار تا ببینیم چی میگه ،بعد من از شما خبر میگیرم .

من قبول کردم ،در واقع این قدرت نه گفتن رو نداشتم که یه نه ی محکم بگم و خودم رو خلاص کنم.

ناچار قبول کردم .

یاد این ضرب المثل افتادم که بی تربیت میگه :


یه نه  بگو ، ۹ ماه سردل نکش !

بهر حال من قبول کردم و بلافاصله باقری گفت :

دکتر شماره تم بده تا بهت زنگ بزنم ازت خبر بگیرم !!

یا علی ! اسمِ  شماره  که اومد دیگه کار بجاهای باریک کشید !

یه لحظه یه عرق سرد بر جبین من نشست و دهنم خشک شد!

شماره تلفن من رو واسه چی میخواست ؟!

همون لحظه هزارتا فکر از ذهنم گذشت ، اگه یه موقع وقتی خونه بودم زنگ میزد چی ؟

اگه یه SMS ی ، چیزی میداد و یه چرت و پرتی میگفت چی ؟

حالا به فرض هم اینبار به خیر میگذشت ، اگه دوماه بعد سر یه موضوع دیگه ایی یه پیامی میداد و اتفاقا باران اون رو میدید  واقعا دودمان من به باد  میرفت .

تو یک صدم ثانیه همه ی این فکرا از ذهنم گذشت .

راستش تا همین جاش رو هم اگه باران میفهمید شورتم رو پرچم میکرد!

فرضا اگه باران میفهمید که این خانم برای سقط جنین با من مشورت کرده به چند دلیل من رو مستوجب اعدام با چوبه ی دار میدونست :

دلیل  اول اینکه میگفت : استاد عوضی ! تو چرا جوری با همکاری خانومت رفتار کردی که  پیش خودشون تونستن تو رو محرم رازشون بدونن و از تو کمک بخوان ؟!

میدونم که کمی عجیب هست ولی از نظر باران حتما من مقصر هستم و خب خداییش درست هم فکر میکنه !!

دوم اینکه با فرض اینکه خانم باقری من رو شانسی برای کمک خواستن انتخاب کرده است ،چه دلیلی داره که من قبول کنم ؟

در منطق باران اینکه من به خانم دیگه ایی کمک کنم کلا این معنی رو میده که من مردی هستم که نمیشه بهش اعتماد کرد .یعنی اینکه من مرد خانواده نیستم و لابد از این کارم منظوری داشتم .

و سوم ؛  دادن شماره تلفن  که  دیگه دقیقا معادل با داشتن زن دوم هست و حکمش سنگساره....



ادامه اش رو تو پست بعدی مینویسم.

فعلا خدا  نگه دار....



تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1396 | 05:06 | نویسنده: استاد | نظرات (37)
   1    2    3    4    5      ...    50    >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال