X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

اون شبی که ما از اردو  برگشتیم و مهسا به من زنگ زد ,یکی از اولین دفعاتی بود که من قلب مهسا رو شکستم .از خودم خجالت میکشم ,چقدر خوبه که اینجا کسی منو نمیشناسه و من میتونم راحت حرفام رو بزنم ,حرفهایی که پانزده ساله تو قلبم سنگینی میکنه . . .

لعنت به این زندگی ,من اون سالها یه جوان بیست و دو ساله بودم که تا حدودی به خودم مغرور  شده  بودم ,تعریفهایی که همین مهسا و بعدأ   افسانه از من کرده بودن باعث شده بود فکر کنم خیلی آدم خاصی هستم   و  باد احمقانه ی غرور  من   رو گرفته بود ,مثله احمق ها شده بودم ,فروتنی و افتاده گی که تا قبل از این اتفاقات در من بود, جای  خودش رو به توهم مزخرف و بی معنی داده بود ,توهمی که همین مهسا با حرفاش در من ایجاد کرده بود ,همین توهم باعث شد اون شب من در جواب مهسا که بعد از دو سال و خرده ایی به من زنگ زده بود و ازم راجع به افسانه سوال میپرسید با تندی برخورد کنم و بگم : من چرا باید به تو جواب بدم ؟

اصلا به تو چه ربطی داره که من با کی میرم و با کی میام ؟

مگه من هر کاری میکنم باید به تو جواب بدم ؟

اگه بخوایی اینطوری کنی و هرکاری  من کردم سین جیمم  کنی باید دور منو خط بکشی . . .

من اون شب به مهسا احترام نذاشتم و قلبش رو شکستم ,

لعنت به این زندگی نکبت .

اگه عقل الانم رو داشتم, به کسی که منو دوست داشت احترام میزاشتم و لااقل سنگ رو یخش نمیکردم.

البته من همون سالها هم خیلی به مهسا و عشقش  احترام میزاشتم ,ولی با پیدا شدن سر وکله ی افسانه و اینکه میدیدم   من با توافق با مهسا چه شانس هایی رو تو زندگیم از دست دادم باعث شده بود ,یه مقدار به گیرهای سه پیچی که گاه و بیگاه مهسا به من میداد واکنش تندتری نشون بدم .

خلاصه اون شب مهسا فقط یه کلمه گفت باشه و قطع کرد ,قطع کرد و خدا میدونه چی تو دلش گذشت ؟!

لعنت به من .

این ور خط من احمق از اینکه با اقتدار و محکم با مهسا حرف زده بودم به خودم افتخار میکردم ,افتخاری که پشیزی ارزش نداشت ,من باید موقعی به خودم افتخار میکردم که در برابر سیگنالهای اولیه اش مقاومت میکردم و محکم میگفتم نه .

نه الان که دوسال دختر مردم رو دنبال خودم کشونده بودم و الان داشتم با وقاحت تمام پا روی غرور و حساسیتش میزاشتم .

 البته من همون موقع هم این چیزا رو میدونستم ولی عمل نمیکردم,با اینکه پسر با تربیت و مهربونی بودم و برای خیلی از خصایص انسانی احترام قایل بودم ولی  در تند باد احساسات جوانی دچار لغزش شدم و خطا کردم.

روزها پشت سر هم می آمدند و میرفتند,در طول تابستون من با مهسا قطع ارتباط کرده بودم و هر دفعه به دست آویزی واهی با افسانه بیرون میرفتم و وقت تلف میکردیم ,من هرگز از وجود فردی به نام مهسا در زندگیم برای افسانه حرفی نزده بودم و فقط از بودن دختری مثله افسانه در کنارم خوشحال بودم,کم کم به افسانه عادت کرده بودم و احساس میکردم به افسانه علاقه دارم ,

یه روند کلیشه ایی و مسخره که همه ی جوونای هم قطار من طی میکردن ؛

یه کسی رو میبینی ,دو بار باهاش بیرون میری و دفعه سوم 

احساس میکنی دوستش داری . . . 

البته من هیچ وقت فرصت نکردم که اون احساس عاشقی رو که مثلا مهسا ازش صحبت میکرد یا بعضی از دوستا و هم محله ایی هام  ازش مینالیدن رو تجربه کنم و هیچوقت عاشق نشدم  ,ولی فکر میکردم افسانه رو دوست دارم ,احساسی که اصلا به مهسا نداشتم.

این جریان مسخره ی ما ادامه داشت تا اینکه شهریور از راه رسید ,تابستون تموم شده بود و کم کم بوی ماه مهر تو خیابونا می پیچید ,بعد از حدود سه ماه از اخرین تماس تلفنی بین من و مهسا دوباره مهسا زنگ زد و از من خواست که همدیگه رو ببینیم

,قبول کردم و به دیدنش رفتم ,توی یکی از میدون های  بالای شهر که نزدیک خونه مهسا اینا  بود قرار گذاشته بودیم ,من توی پیاده رو منتظر مهسا بودم ,سر ساعت پیداش شد ,همیشه دعا میکردم که کاش مهسا نیاد و من برگردم خونه ,اون سالها گشت ارشاد نبود ولی نیروی انتظامی راسا با جونای جاهلی مثله ما که تو خیابون عفت عمومی رو لکه دار میکردیم برخورد میکرد و تا ابروی دختر و پسر رو پیش خانواده شون نمیبرد دست بردار نبود.

جالب بود که من وقتی با افسانه بیرون میرفتم اصلا نگران نیروی انتظامی نبودم و ولی وقتی با مهسا قرار داشتم همش فکر میکردم الانه که یه سرباز سبز پوش نیروی انتظامی که شکل خیار سبزه از پشت بزنه روی شونه ام و بگه : هی بچه پر رو ,شما این خانم نسبتی داری ؟!!!

اون روز تو پیاده رو همین احساس با من بود تا بالاخره مهسا اومد ,مثله همیشه یه مقنعه مشکی چونه دار بلند سرش کرده بود که از پشت تا روی باسنش ادامه داشت ,یه مانتوی مشکی ,شلوار پارچه ایی کرپ با یه جفت کفش سر گرد مسخره پوشیده بود و عینک ته استکانیش رو هم زده بود ! هر کس میدیدش اصلا به ذهنش هم خطور نمیکرد پول این دختر از پارو بالا میره و پول تو جیبی ماهیانه اش از حقوق یه معلم بیشتره !!

از دور که نزدیک میشد به خودم میگفتم خاک تو سرت استاد ,همه رو برق میگیره تو رو چراغ نفتی !

ولی بعد که یاد افسانه میافتادم به خودم تبریک میگفتم و از خودم تشکر میکردم .

خلاصه مهسا نزدیک شد و سلام وعلیک کردیم ,جوری به من نگاه میکرد که یک مادر به پسرش نگاه میکنه ,انگار یک عمر بود منو ندیده , با لبخند گفت : خوب چه خبر ؟؟

من هم لبخند زدم و گفتم :هیچی سلامتی !

چه خبری میخوایی باشه ؟؟!

گفت دلت برای من تنگ نشده بود ؟

نمیدونستم چی بگم ؟! دوباره لبخند الکی تحویلش دادم و گفتم : اخه مگه سفر قندهار رفته بودیم ؟!

یه تعطیلات دوماهه بود دیگه ,چند روز دیگه هم  که کلاسا شروع میشه و دوباره بیخ ریش هم هستیم . . .

از جواب من خوشش نیومد ,موضوع رو عوض کرد و از هر دری حرفی میزد ,من چند بار میخواستم بپرسم که :خیلی خب ,اومدیم بیرون ،برو سر اصل مطلب ، بگو چیکارم داشتی  . .  ؟!

ولی باز هم حوصله کردم و گوش میدادم ,عاقبت حرف اصلی رو زد و پرسید کی تکلیف منو روشن میکنی ؟!

منظورش خواستگاری و عقد و این برنامه ها بود ,منم مثله همیشه بهانه اوردم و از زیرش در میرفتم ,تو همین بحث و بگو مگو بودیم که اتفاق خیلی عجیبی افتاد ؛  تو شلوغی پیاده رویی که ما توش راه میرفتیم و حرف میزدیم از روبرو مون سر و کله افسانه پیدا شد ,افسانه در حالیکه به من و مهسا  زل زده بود و دهنش از تعجب باز بود از کنارمون گذشت ,طوری به من نگاه میکرد که انگار داره خواب میبینه,لحظه ی آخری که داشت از کنار ما رد میشد با حالت قهر و عصبانیت صورتش رو برگردوند و گذشت ,از اون لحظه من دیگه نفهمیدم با مهسا چی میگم و چی میشنوم !

احساس میکردم در حد یه   آدم خاءن در نظر افسانه سقوط کردم ,چقدر برام بد شده بود؟! ,شخصیتم جلوی افسانه خرد شده بود ,حتما پیش خودش بدترین فکر ها رو راجع من میکرد ,همش به این فکر میکردم که برسم خونه و به افسانه زنگ بزنم ، ولی نمیدونستم چی میخوام بگم ,ایا اصلا حرفی برای گفتن داشتم ؟

واقعا چی باید تحویل افسانه میدادم ؟!

صحنه ی خیلی بدی بود ,با خودم فکر میکردم شاید اصلا این برنامه ایی بوده که مهسا برای من پیاده کرده، یعنی با همکاری دوستش از من خواسته که بیام بیرون و از اونطرف هم افسانه رو خبر کرده تا ما رو با هم ببینه و حساب کار بیاد دستش ,خلاصه خیلی گیج شده بودم ,علت هر چه بود نتیجه این بود که من در حد یه ادم خاین و دروغگو افت کرده بودم ,با خودم فکر میکردم که خب ؛ تو چرا ناراحتی استاد ؟! تو واقعا ادم خاءنی هستی,تو هم به مهسا ,هم به افسانه داری خیانت میکنی ,فکر میکردم حتی اگه مهسا این برنامه رو برای من تدارک دیده باشه که من ضایع بشم یا افسانه رو از  گردونه حذف  کرده باشه فرقی نمیکنه ، چیزی که اصالت داره اینه که من ادم خاءنی هستم و این استحقاق رو دارم  که ضایع بشم .

ایراد رو از خودم میدیدم و خودم رو سرزنش میکردم ,

بالاخره تونستم خودم رو از دست مهسا ازاد کنم و به خونه برم ,از راه نرسیده به اتاقم رفتم و شماره افسانه رو گرفتم ولی افسانه جواب نمیداد . . . . .






تاریخ : پنج‌شنبه 23 دی 1395 | 18:10 | نویسنده: استاد | نظرات (40) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال