X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

یکم بهمن ماه تولد منه,

تقریبا هر سال زن  من تولد منو یادش میره ,اینقدر به فکر برنامه های خودش و بچه هامون هست که کلا یادش میره اول بهمن تولد منه .

خدا وکیلی منم روز تولدم اصلا برام مهم نیست و مهم هم نیست که اطرافیام یادشون باشه و به من تبریک بگن ,راستش من فلسفه ی زندگی خودم رو دارم که کاملا هم منحصر به فرد هست ,توی فلسفه ی من وقتی کسی روز تولدم رو بهم تبریک میگه تقریبا معادل این جمله خطاب به من میشه : خیلی احمقی ! 

واسه همین زیاد دل خوشی ندارم که کسی روز تولدم رو بمن تبریک بگه .

حالا از این چرت و پرتا که بگذریم , داشتم اینو میگفتم که با تمام این احوالات  و احساسات من ،که البته خانومم اطلاعی از اونا نداره ، زن من از این هفت  سالی که ما با هم ازدواج کردیم فقط یکبار تولد من یادش بود و چند روز قبلش به من گفت : استاد میخوایی واسه تولدت چیکار کنی؟!

منم گفتم : هیچی  . . .

و تموم شد و رفت دنبال کارش .

دو سال پیش هنوز تلگرام مثله الان باب نشده بود ولی وایبر و واتس آپ همه گیر بود ,ما هم یه گروه خا نوادگی تو واتس آپ داشتیم ، اول بهمن همون سال من سر کار بودم و نزدیک ظهر بود که خواهر خانومم که بعد از پدر خانومم دومین کسی هست که تو فامیل زنم من ازش خوشم میاد و از حرکاتش ناراحت نمیشم ، یه پیام تبریک برای من تو گروه خانواده گیمون نوشت و تولد منو تبریک گفت , دو دقیقه بعد خانومم که تازه متوجه شده بود اونروز اول بهمن و تولد منه ,یه پیام گذاشت با این مضمون :  واااای چرا تولد استاد رو تبریک گفتی ؟!!!

میخواستیم  شب سوپرایزش کنیم !!!

حالا خودش همون موقع فهمیده بودا ,ولی بقول بچه های محله ی ما حدود ۲۵ سال پیش، داشت سه شو میگرفت . . . .!

وقتی عصر من رسیدم خونه دیدم خانومم و بچه ها خونه رو تزیین کردن ,خانومم کیک پخته بود ,شام درست کرده بود و خیلی زحمت کشیده بود ,دست تنها با دو تا بچه ی بمب اتم کلی کار کرده بود ,ولی کادویی برای من نگرفته بود ,چون خودش همون روز ظهر تازه فهمیده بود تولد منه و 

غیر از کارایی که برای من کرده بود دیگه نتونسته بود کار دیگه ایی بکنه ,من فهمیدم تولد من یادش نبوده ولی به احترام زحمتی که کشیده بود به روی خودم نیاوردم و مثلا خیلی  هم ذوق کردم و اون شب منو زن و پسرام با کیک و شامی که خانومم درست کرده بود ، چهارتایی تولد گرفتیم .

امسال چند  روز قبل از تولدم به خانومم گفتم : باران !  من باید برنامه ماه اینده ام رو به بیمارستان بدم ،تو روز خاصی نیست که برنامه ایی داشته باشی یا بخوایی که من OFF باشم؟

باران گفت : نه من کاری ندارم ,هر جوری میخوایی بگو شیفت بذارنت ! 

به نظر من اگه خانومم تولد منو یادش بود لا اقل میگفت :بگو یکم شیفت نباشی . . . 

ولی باران با یه حالت بی تفاوتی کامل گفت که هر کاری دلت میخواد بکن .

منم همین کار رو انجام دادم و دو روز بعدش که برنامه دادن ,روز  تولدم من از صبح تا صبح روز بعد ۲۴  ساعت شیفت بودم .

وقتی برنامه رو به خانومم دادم بیشتر حواسش به این بود که شنبه ها و دوشنبه ها که خودش میره سر کار من شیفت نباشم و اصلا براش مهم نبود که من روز تولدم کلا خونه نیستم ,من تقریبا مطمعن شدم که باران تولد منو یادش نیست .

روز سی ام دیماه منو باران با هم دعوامون شد و با هم سرو سنگین شدیم ,صبح روز بعد که روز تولدم بود و من داشتم از خونه میرفتم بیرون ,فقط برای اینکه به زنم خاطر نشان کنم اون اصلا حواسش به من نیست و فقط خودش و بچه هاش براش مهم هستن و با توجه به اینکه روز قبلش با هم سرشاخ شده بودیم ,برای اینکه ضربه فنی اش کنم و توی جنگ مغلوبه بشه ،گفتم : امروزم تولد من بود ,تو یه خودکارم برای من نخریدی . . .

خانومم نشسته بود  روی زمین ,جلوی تلوزیون و داشت به بچه ها صبحانه میداد,وقتی این جمله رو شنید برگشت سمت من و با ناراحتی گفت : چی میگی استاد ؟! و دوباره برگشت به سمت تلوزیون .

من دوباره با صدای بلند تکرار کردم : امروز تولد من بود و تو یه خودکار هم برای من نخریدی . . . .!

اینبار وقتی باران برگشت به سمت من چشماش خیس شده بود و صداش میلرزید ,با یه حالت استیصال که نمیدونم از دست من ایجاد شده بود یا از دست خودش و در حالیکه چشمهاش تر شده بود گفت :

تو امان بده , کادو خریدم برات , دیروز که چهلم پدرت بود ,امروز هم که میبینی دارم کارای بچه ها رو میکنم . . .

وقتی حالت باران رو دیدم و دیدم که چقدر مستاصل شده و داره گریه اش میگیره ,از خودم خجالت کشیدم که مثله بچه ها برخورد کرده ام ,هیچی نگفتم و بدون خدا حافظی از خونه زدم بیرون ,

اومدم بیمارستان و دو ساعت بعد خانومم توی تلگرام برام نوشت :

استاد جان , تولدت مبارک 

و عکس یه پیراهن مشکی که چهار خانه های سفید داشت رو برام فرستاده بود و زیرش نوشته بود عکس کادوتو  رو فرستادم که فکر  نکنی الان برات گرفتم !

منم جواب دادم : الان رفتی گرفتی . . .

چرا همون موقع ندادی ,الان بعد سه ساعت داری عکسشو میفرستی ؟!

باران نوشت : وااای از دست تو . . . .

چقدر فکرت منفیه ؟!

من از این بحث بچه گانه خسته شدم و بیخیال شدم,دیگه هیچی ننوشتم ,کشیکم سپری شدو صبح روز دوم  بهمن داشتم برمیگشتم خونه که باران زنگ زد و گفت : استاد میخوام ماما نم اینا رو برای ناهار دعوت کنم بیان اینجا !

گفتم :باشه 

گفت :به مناسبت تولد تو  میخوام دعوتشون کنما . . .

گفتم : تو یک هفته پیش گفتی که از وقتی اومدیم خونه جدید ، ماما نم رو دعوت نکردم و زنگ زدی دعوتشون کردی که مادرت قبول نکرد ,حالا چرا میخوایی الکی سر من منت بزاری ؟! تو میخواستی اینا رو دعوت کنی ,برنامه ات همین بود . . .

گفت : بیچاره مامانم اینا ,اونا که سال تا سال خونه ما نمیان ,

گفتم :ایرادی نداری میخوای دعوت کنی ,دعوت کن .ولی نگو بخاطر تو دعوتشون کردم ! بخاطر من نیست  ,تو هفته ی پیش میخواستی دعوتشون کنی . . . 

گفت : من دیگه نمدونم باید به چه سازی از تو بر قصم ؟! من هر کاری میکنم تو ایراد میگیری . . .

گفتم :هیچی ! من بارها گفتم ,بخاطر من هیچ کاری نمیخواد بکنی ,من راضی به زحمت تو نیستم ,هر کاری خودت دلت میخواد بکن ,منت الکی سر من نزار .

باران خیلی ناراحت شد ,با غصه گفت :خیلی خوب اینا رو که میگم بخر و  زود بیا خونه کلی کار دارم . . . .


امروز ۶ روز از تولد من میگذره و من و باران همچنان با هم صاف نشدیم ,اگه مجبور نباشیم با هم حرف نمیزنیم .

الان باران و پسرا خوابن و من دارم این سطور رو مینویسم ,

احساس خوبی ندارم ,فکر میکنم  از بیرون شکل یک ساختمان بلند و چند طبقه هستم ,ولی واقعیتم یه پسر بچه ی یتیم هست که گوشه ی یک اتاق پر از خاطره   از این ساختمان بزرگ و خالی کز کرده و با اندوه به دیوار ها نگاه میکنه ,دیوار هایی که یه روز آرزوی ساختنشون رو داشت و الان  بین همین دیوار ها اسیر شده  . . . .


آی ادم ها که در ساحل نشسته ،

شاد و خندانید .

یک نفر در آب دارد میسپارد جان . . . . .




تاریخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 22:18 | نویسنده: استاد | نظرات (45) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال