X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

چند وقتی هست که سرمای زمستون  روی رابطه ی منو  باران هم اثر کرده .

من در اثر فوت پدرم و باران هم نمی دونم سر چی ! زودرنج شده ایم ,من بارها شده که با باران بتندی حرف زدم یا تعمدا به حرفاش گوش نکردم ,چیزی که قبلا اصلا سابقه نداشت و  فکر میکنم این تغییر حالت من و تغییر نوع برخورد من بزرگترین عاملی هست که باعث شده باران هم زودرنج تر از قبل شده باشه ,

من قبلا  آدمی بودم که با بزرگترین اجحاف هایی که باران در حقم میکرد به سادگی کنار میامدم و اصلا برام مهم نبود ,یعنی اصلا به چشمم نمی آمد ,قبلا پشتم گرم بود ,در درون خودم (اعماق ته م   !!)

نیرویی داشتم که همه چیز رو تو خودش حل میکرد و غیر از مهر محبت و ملاحظه چیزی از من سر نمیزد ,ولی افسوس . . . .

پدرم که رفت انگار اون استاد رو با خودش برد . . . .

انگار  از من فقط یه ظاهری مونده ,انگار بابام تمام وجودم رو با خودش برده ,

نمیخوام  زیاد   نه نه  من غریبم بازی در بیارم ,پس ولش کنیم . . .

بله داشتم میگفتم که مدتی هست منو باران با هم کارد و  پنیر شدیم,کلا به اختلاف خوردیم ,ده دقیقه نمیتونیم مثله  آدم با هم حرف بزنیم,بعد از دوتا جمله ، هر دو برای هم ابراز تاسف میکنیم ,یعنی  اندازه  ی  هرچی فیلم سینمایی که تا حالا تو عمرم دیدم و توش بازیگرا برای هم ابراز تاسف کردن ، ما برای هم ابراز تاسف کردیم تا حالا . . . .

در اثر این تلاطمات من خیلی سرخورده تر شدم و حس میکنم هیچ جا ,برای من جایی نیست ,توی جمع هستم ولی تنهام ,لااقل وقتی با باران رابطه مون خوبه حالم بهتره .

تو همین گیر ودار یه روز داداشم زنگ زد و گفت که تولد پسرش توی دیماه بوده و بخاطر مراسمای پدرمون جشن تولد نگرفتن ,الان بچه گیر سه پیچ داده که من تولد میخوام و گفت که پنجشنبه شب بریم خونشون برای یه تولد کوچولو بدون سر وصدا و فقط برای اینکه پسرش قانع بشه و دست از سرشون برداره ,

من جریان رو به باران گفتم ,باران  روز روزش هم برای مراسم و مهمانی های سمت من مخالف میکرد چه برسه به شب تارش !

همونطور که حدس میزذم تا جریان رو به باران گفتم با یه حالت قهر و اخم و انتقام گفت : ما که نمیریم ! بگو  من شیفتم ! بچه ها زود میخوابن ,ما نمیتونیم شب جایی بریم ,چرا این مهمونی های طرف شما تمومی نداره ؟ 

زنگ بزن به داداشت بگو اگه مهمون رو ظهر می اندازن ما میریم . . . .

از اونجایی که منم تصمیم گرفته بودم یکم با باران ملاحظه کنم و زیاد اذیتش نکنم، زنگ زدم به داداشم و گفتم که من شب پنچشنبه شیفت هستم و نمیتونم بیام ,اگه میشه مهمونی رو بندازین ظهر پنچشنبه یا جمعه که ما هم بیاییم . .  .

داداشم گفت  : با شه بزار ببینم چی میشه  . . .

باران همش میگفت : چطور حاضر نیستن بخاطر ما زمان مهمونی رو عوض کنن؟! و صحبت های دیگه ایی هم میکرد که من حیث المجموع کلی اعصاب منو خرد میکرد ,ولی من همچنان  خویشتن داری رو پیشه کرده و بر تحمل خویش می افزودم تا اینکه روز بعد این  اتفاقات زن داداشم زنگ زده بود به باران و گفته بود که نمی تونن مهمونی رو از شب پنجشنبه جابجا کنن,باران خیلی ناراحت بود ,راستش من اصلا نمیدونستم از چی ناراحته ,

یکی به نعل میزد یکی به میخ ! دنبال بهانه بود که فقط ناراحتی کنه ,به من گفت :دیدی مهمونی رو بخاطر تو جابجا نکردن ؟! 

هر کسی به فکر خودشه  . . .

منم با بد اخلاقی و پرخاش گفتم : خوب کاری کردن ! مگه تو خودت بودی برنامه ات رو جابجا میکردی ؟!

ما نمیتونیم بریم ,دلیلی نداره چهارتا خانواده دیگه برنامه هاشون رو بخاطر ما بهم بریزن  . . .

اینا رو گفتم و زدم از خونه بیرون ,بعد از یکی دوساعت که برگشتم باران گفت : زنگ زدم به مادرت . .   .

گفتم : خوب ؟!

گفت :هیچی دیگه ,بهش گفتم شما حرص نخوربد ,اگه استادم نتونست شیفتش رو جابجا کنه ,منو پسرا  میاییم . . .

و ادامه داد: حالا ببین !مطمعن باش حالا مهمونی رو جابجا میکنن,ولی من بخاطر مامانت که ناراحت نباشه و حرص نخوره اینو گفتم .

من یکم گیج شده بودم ,اصلا از کارای باران سر در نمی اوردم ,تو این چند سالی که ما با هم ازدواج کردیم سابقه نداشته باران بدون من جایی بره ,هرگز این اتفاق نیوفتاده بود و علتش هم اعتقاد باران به این موضوع بود .

ولی الان داشت برخلاف اعتقاد خودش تا امروز عمل میکرد و خودش پیشنهاد داده بود که بدون من بره مهمونی ,

حتی مادرم تعجب کرده بود ,آخه اینقدر باران روی این موضوع تاکیید داشت که همه اخلاقش رو میدونستن و هیچ وقت این پیشنهاد رو مطرح نمیکردن که باران بدون  من جایی بره ,

ولی اینبار خودش پیشنهاد داده بود به امید اینکه مهمونی جابجا بشه ولی من میدونستم که نمیشه و نشد .

خلاص باران مجبور شد بدون من با پسرا بره مهمونی .

من توی خونه بیکار بودم و به سرم زد یکی از کابینت های آشپزخونه که خراب شده بود رو تعمیر کنم ,خودم خیلی از اون کابینت بدم میامد ,واسه همین دست بکار شدم ,وسایلم رو آوردم و کابینت رو از جاش دراوردم و تعمیرش کردم ,رویه اش رو که خراب شده بود کندم و رفتم یه تخته نوپان اندازه اش بریدم و با خود چسب روکش کردم و انداختم جای قبلی ,خیلی خوب شد ,کابینت رو فیکس کردم ,عالی شده بود ,دلم حال اومد و به خودم یه خسته نباشید جانانه گفتم .

ساعت ده شب بود که باران اس ام اس داد که پسرا خوابشون برده و ما شب رو همونجا ,یعنی خونه مادرم می مونیم و تو هم بیا اینجا .

حدود ساعت دوازده شب من رفتم خونه ی مادرم ,پسرا خواب بودن و باران و مادرم نشسته بودن توی هال و با هم حرف میزدن ,منکه رسیدم همگی خوابیدیم که داستان شلوارش رو تو پست قبلی گفتم .

صبح که شد صبحانه خوردیم و خدا حافظی کردیم ,

توی راه باران گفت :میخوایی برای ناهار بریم خونه ی مامانم اینا ؟

چون جرات نداشتم بگم نه ، گفتم : باشه بریم . .    

خلاصه از خونه ی مادر من مستقیم رفتیم خونه ی مادر باران ,تا غروب اونجا بدیم و بعد اومدیم خونه ی خودمون .

من قبل از اینکه برم خونه ی مادرم دنبال بچه ها ,همه جا رو مرتب کرده بودم ,هال و نشیمن و پذیرایی ,آشپزخونه ها و خلاصه همه جا رو مرتب کرده بودم ، جارو برقی کشیده بودم ,ظرفها رو شسته بودم و کابینت رو هم تعمیر کرده بودم ,

 شب قبل، وقتی  باران و بچه ها خونه رو به مقصد مهمونی ترک کرده بودن , انگار بمب اتم توی خونه منفجر شده بود ,خیلی خیلی کثیف و بهم ریخته بود ,

کلا خونه ی ما همینطوره ,اکثرا مثله کاروانسرا  بهم ریخته و نامرتب و کثیفه ,همیشه کلی ظرف کثیف توی آشپزخونه تلنبار شده ،نه که فکر کنید ما توی خونه کار نمیکنیم ها . . .,اتفاقا منو باران از صبح تا شب هم داریم کار میکنیم ولی نمیدونم چرا این خونه تمیزی بر نمیداره ؟!

خلاصه وقتی باران اومد توی خونه و تمیزی خونه رو دید یکم خوشحال شد ,بعد نمیدونم سر چه موضوعی  بیخودی دوباره حرفمون شد ,داشتیم یواشکی ,طوریکه پسرا متوجه دعوای ما نشن با هم جرو بحث میکردیم و برای هم ابراز تاسف میکردیم که باران رفت توی آشپزخونه و من دیگه صداش رو نشنیدم,همونطور روی مبل تمرگیده بودم و زل زده بودم به صفحه ی تلوزیون که داشت عموپورنگ رو پخش میکرد و پسرا داشتن تماشا میکردن .

بعد از پنج دقیقه دیدم باران از تو آشپزخونه اومد بیرون و درحالیکه داشت گریه میکرد و بغض نمیذاشت درست حرف بزنه اومد سمتم ,من ترسیدم و فکر کردم از شدت ناراحتی  کلافه شده و میخواد با کارد آشپزخونه بزنه تو قلبم یا با گوشتکوب  مغزم رو بریزه کف خونه !! ,تا اومدم خودم رو از روی کاناپه جمع و جور کنم باران به من رسید و منو بغل کرد و گفت : استادم !! بخاطر من کابینت آشپزخونه رو درست کردی ؟!

آخیییییی, چون من چند روز پیش گفتم از این حالتش بدم میاد و خسته شدم ,بخاطر من درستش کردی ؟

و همینطور که منو بوس میکرد و اشک میریخت گفت :تو بخاطر من خیلی کارا کردی ,تو بخاطر من هر کاری میکنی . . .

واای استادم . . . 

و هی منو بوس میکرد و اشک میریخت .!

من که کاملا گیج شده بودم اصلا یادم نمیامد کی باران گفته از این کابینت بدش میاد! 

من خودم سر خود و برای اینکه بیکار نباشم اون رو تعمیر کردم و باران فکر کرده بود بخاطر اون بوده !

خوب راستش زیادم بد نبود ,منم یه دستی به سرش کشیدم و گفتم : خواهش میکنم عزیزم قابل تو  رو نداشت .

و این بود که بعد از مدت مدیدی قهر ,یخ رابطه ی منو باران باز شد و دوباره با هم دوست شدیم.

الان ,فعلا ,بزنم به تخته ,چشمم کور  با هم خوبیم .

تا ببینیم این زندگی بی رحم چه برنامه ایی برای بعدمون داره. . . .







تاریخ : یکشنبه 10 بهمن 1395 | 19:54 | نویسنده: استاد | نظرات (28) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال