X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

من بجای اینکه بشیم درسم رو بخونم ,شده بودم انتر و منتر مهسا و افسانه !

یه دانشجوی پزشکی باید تمام فکر و ذکرش درسش باشه ,ولی من به هر چیزی فکر میکردم الا درسم .

البته همون روزها هم گاها به این موضوع فکر میکردم که چرا من اینقدر وقتم رو تلف میکنم ؟ ولی بعد با این توجیه که مهسا بود که منو به این راه کشوند و خودش رو انداخت تو زندگی من و همه چیز رو خراب کرد ,خودم رو یه قربانی قلمداد میکردم و به خودم حق میداد .

اونروز بعد از اینکه افسانه ما رو توی پیاده رو دید و رفت  ,من نفهمیدم چطوری با مهسا خدا حافظی کردم و خودم رو رسوندم خونه.

سریع رفتم سراغ تلفن و به افسانه زنگ زدم ,افسانه جواب نمیداد,و این جواب ندادنش بدتر اعصاب من رو خرد میکرد ,توی دلم هی به مهسا بد و بیراه میگفتم و به خودم فحش میدادم ،

کم کم شب شد و من از اینکه بتونم با افسانه تماس بگیرم نا امید شده بودم ،اون روزا   ما با بچه های محل شبها توی کوچه جمع میشدیم و هر کس از اتفاقاتی که اون روز   براش افتاده بود تعریف میکرد و خلاصه خیلی خوش میگذشت ,کوچه ی ما پاتوق شده بود ,دوستای من میامدن ,بچه های محل جمع میشدیم و حرف میزدیم ,بعضی وقتها حتی بزرگتر ها هم وارد جمع ما میشدن و نیم ساعتی رو گپ میزدن و میرفتن .

اون شب دوباره یه سنگ ریزه خورد تو شیشه ی اتاق من ! 

وقتی ندای سنگریزه امد, من فهمیدم که بچه ها اومدن توی کوچه و باید برم پایین ,

با خودم گفتم : به درک ! افسانه جواب نمیده که نمیده ! نمیتونم که خودم رو بکشم !

با خوشحالی پریدم شلوارم رو پوشیدم و رفتم توی کوچه ,با دوستام سلام و علیک کردم و مشغول حرف زدن شدیم ؛

هر کسی از جایی تعریف میکرد ؛ یکی از دوست دخترش تعریف میکرد ,یکی از اوستاش !

یکی از کلاس درس میگفت ,یکی از رانندگی توی بیابون ,خلاصه اون شب ما تا ساعت یک بامداد توی کوچه دور هم جمع بودیم  و  زر  مفت میزدیم !

برای من این فرصت خوبی بود که تمام اعصاب خوردی هام رو فراموش کنم و تو دنیایی که بچه ها با خودشون آورده بودن غرق بشم ,

اون شب  جلوی در خونه ی ما جمع شده بودیم ,اتاق من یه پنجره رو به کوچه داشت و تابستونا معمولا پنجره ی اتاقم باز بود ,همینطور  که داشتیم با بچه ها حرف مفت میزدیم یکدفعه از توی اتاقم صدای زنگ تلفن به گوشم خورد ! گوشم رو تیز کردم ، بله صدای تلفن اتاق من بود که داشت زنگ میخورد ! 

اون وقت شب چه کسی میتونست باشه ؟! من با عجله از  اراذل خدا حافظی کردم و پله ها رو دو تا یکی دویدم بالا ، تا رفتم تو ساختمان بابام رو دیدم که جلوم ایستاده بود و با عصبانیت گفت : معلوم هست چه غلطی داری میکنی استاد؟! تا نصفه شب تو کوچه وایسادین مزاحم همسایه ها میشین ,الانم که تلفنت داره زنگ میزنه !!

کیه این وقته شب ؟!

من مثله چی ترسیده بودم  , سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم ,گفتم :ما که کاری به کسی نداریم ! تازه همه الان خوابن , کسی تو کوچه نیست که ما مزاحمش باشیم , داریم حرف میزنیم ………

از اونطرف گوشی اتاق هم هی  داشت زنگ میخورد و من که با خودم فکر میکردم باید افسانه باشه ,دل توی دلم نبود که برم و گوشی رو بردارم ، بابا هم همون موقع گیر سه پیچ دا ه بود و ول کن نبود ، گفت :

من نمیدونم شما چی  میگین با هم ؟! 

میخواستم بگم : بخدا حرف مفت میزنیم بابا ,صد تاش به یه پول سیاه نمی ارزه ,جون عزیزت برو کنار بزار من برم گوشی رو بردارم ! ولی  مگه جرات داشتم ؟!

گفتم : هیچی بابا تعریف میکنن دیگه ,چیز خاصی نمیگیم . . . . .

بالاخره بابام رضایت داد و گفت :بیا برو گوشی رو جواب بده ,ولی من فردا تکلیف تو رو معلوم میکنم . . . اینو گفت و با ناراحتی و عصبانیت رفت .

تا من اومدم خودم رو که مثله آلوی  پخته شده   وارفته بودم  جمع کنم و برم گوشی اتاقم رو جواب بدم ,تلفن قطع شد و سکوت سنگینی خونه رو فرا  گرفت , 

بچه محل ها هم دیگه خداحافظی کرده بودن و متفرق شده بودن ,چاره ایی نبود ،  باید میخوابیدم ,ولی قبلش فکر کردم حتما افسانه بوده که زنگ میزده , من کسی دیگه رو  نداشتم که یک شب بهم زنگ بزنه ,بنابراین تصمیم گرفتم قبل از اینکه بخوابم یه زنگ دیگه به افسانه بزنم ,این بود که شماره اش رو گرفتم و منتظر موندم ,چنتا زنگ که خورد افسانه گوشی رو برداشت ! 

تا صداش رو شنیدم دهنم خشک شد ,صدام میلرزید و نمیدونستم باید چی بگم ؟!

اروم گفتم : سلام .

افسانه با یه حالت خشک و طلبکارانه فقط گفت :سلام .

لحنش طوری بود که من حس میکردم میخواد به من بگه : خب حالا که چی ؟! اصلا حرفی هم برای گفتن باقی مونده ؟

ولی من با این فکر  به خودم روحیه میدادم که خب ,افسانه این موقع شب به من زنگ زده ,لابد میخواد حرفای منو بشنوه و با این فکر بود که انرژی میگرفتم ,پس ادامه دادم : ببین افسانه ! من یه مشکلی دارم که نمیدونم باید چیکارش کنم ، خودم هم خسته شدم ,بهر کسی هم گفتم ,کسی نتونسته برام کاری انجام بده ,باید از اول به تو میگفتم ولی راستس ترسیدم جریان رو بفهمی و زود قضاوت کنی و از پیشم بری .

گرچه الان مجبور شدم بهت بگم ولی باور کن خودم قصد داشتم چند وقت دیگه جریان رو برات تعریف کنم ! 

البته که داشتم دروغ میگفتم و در واقع قصد داشتم تا هر زمانی شده قضیه مهسا رو از افسانه مخفی کنم ,راستش چون تکلیفم  با خودم معلوم نبود ,نمیتونستم تصمیم درستی هم راجع به زندگیم بگیرم, ولی قطعا چیزی که مطمعنم بودم این بود که حالا حالا ها نمیخواستم قضیه مهسا رو برای افسانه تعریف کنم .

ولی از اونجاییکه من خوب دروغ میگم و به قیافه ام نمیاد که اینقدر دروغگو باشم ,تمام مهارتم رو بکار گرفتم و صحبت های اولیه رو کردم .

افسانه پرسید : چه مشکلی داری ؟! خوبه من خودم با چشمای خودم تو رو دیدم ، اینکه تو با یه خانم دیگه ایی هم ارتباط داری مشکلته ؟! 

اصلا من نمیدونم شما چرا میخوای برای من توضیح بدی ؟! برای من اصلا مهم نیست که شما چیکار میکنی !

این حرفها رو زد و میخواست قطع کنه ،من خواستم حرفی بزنم که دیدم واقعا گوشی رو گذاشت !

تازه به عمق فاجعه پی برده بودم ,فکر میکردم میتونم افسانه رو با یه نه نه من غریبم بازی خام کنم ! ولی افسانه بیدی نبود که با این بادا بلرزه ,خیلی مغرور بود و واقعا به غرورش اصابت کرده بود!

من همونطور که روی تختم نشسته بودم و گوشی تلفن جلوم, روی تخت بود سرم رو گرفته بودم و به این فکر میکردم که من چقدر بدبختم ! اصلا چرا باید اینطوری میشد ؟!  یکم مهسا رو لعن و نفرین میکردم و یه دقیقه بعد منطقی میشدم و به خودم فحش میدادم !

آخه کدوم احمقی میاد به کسی که اصلا هیچ احساسی بهش نداره قول ازدواج میده و بعد میره با کس دیگه ایی طرح دوستی میریزه و همزمان در دو جبهه میجنگه ؟!

واقعا ایراد از من بود ,مهسا بی تقصیر بود و افسانه هم واقعا حق داشت .

این من بودم که تر زده بودم ,

خلاصه سرم رو گرفته بودم و داشتم این فکرا رو میکردم که یک دفعه بابام در اتاق رو باز کرد و در حالیکه چشماش از بیخوابی و خسته گی قرمز شده بود و اعصابش از دست من خرد شده بود شده بود گفت : واقعا تو چه گوه ی داری امشب میخوری ؟

من با خودم فکر کردم که  ای بابا !همینو که داشتم  . . .

با صدای نادم و بی حوصله گی گفتم : هیچی بابا , برید بخوابید ,ببخشید ,من دارم میخوابم . .  

بابام دیگه حرفی نزد ، چراغ اتاق رو خاموش کرد و رفت . . .

خدا رحمتت کنه بابا

خیلی دلم برات تنگ شده . . . . . . . . . . . 




تاریخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 19:53 | نویسنده: استاد | نظرات (16) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال