X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

یعنی اینقدر  ما دوتا زن و شوهر الان با هم خوب شدیم که بیا و ببین!

گل و بلبل شدیم ,فقط با جونم و قربونت برم با هم حرف میزنیم ،راه میریم و عزت سر هم میذاریم !  

عین تو فیلم ها  . .    فقط باید ببینی تا بتونی باور کنی .

تو همین شرایط عاشقانه و محترمانه بود که من میخواستم با دوستام برم بیرون, به زنم الکی گفته بودم شیفت هستم , اونم از صبح هوای منو داشت و هی چای دم میکرد ,ناهار برامون پخت ,هی به من میگفت برو بخواب شب شیفت هستی میخوایی بیدار بمونی اذیت نشی !

منم  میگفتم ,ایرادی نداره ,اونجا یه موقع میرم یه استراحت میکنم.

حدودا یکساعت و نیم مونده بود که من از خونه برم بیرون که خانومم برامون کیک درست  کرد و چای ریخت و یه عصرانه نقلی تهیه کرد ,  یه عکسم از منو پسرا و کیک و چای گرفت و گذاشت کف یه گروه خانوادگی و نوشت : اینم عصرانه ی ما . . . .

تقریبا نصف کیک رو دور هم خوردیم و  باران  بقیه اش  رو گذاشت توی یه ظرف و گفت : استاد جان بیزحمت این کیک رو بده در خونه مامانم اینا !

خونه ی مادر خانومم یه کوچه با ما فاصله داره ، من گفتم :میخوایی خودت ببر و یکم هم اونجا بشین پیش مادرت ,من بچه ها رو نگه میدارم ,تو برو با خیالت راحت پیش مامانت بشین ,فقط ساعت ۶/۵ خونه باش که من برم به شیفتم برسم !!

باران گفت : نه نمیرم ,خودت برو تندی بده و برگرد که خسته هم نشی ,میخوایی بری سرکار.

من گفتم : تو برو ,نگران من نباش ,من هستم تا بیایی . . .

گفت :آخه میخوام این یکساعت  باقی مونده  رو هم پیش تو باشم !!!!!!

یعنی این اولین باری بود که باران یه همچین ابراز علاقه ی به من میکرد.

حس اینایی رو داشتم که تو فیلم ها نشون میده طرف گلوله خورده و داره میمیره ,بعد دوستش میگه من نمیرم ,میخوام این لحظات آخر پیشش باشم !  دقیقا حس همون شخص تیر خورده رو داشتم که در حال مرگم و باران میخواد این یک ساعت آخر رو غنیمت بشمره و کنارم باشه.

گفتم :  برو بابا . . .

برو یه نفسی بکش و بیا . . .

باران گفت : باشه ,پس من میرم   و   زود برمیگردم ، خودت رو خسته نکنیا ! من زود میام   . . . .

خلاصه به هر مکافاتی بود باران رو  ردش کردم رفت، وقتی از پنجره اتاق دیدم از درب حیاط خارج شد و رفت تو کوچه ,سریع تلفنم رو برداشتم و با دوستام هماهنگ کردم و okدادم که منم حتما با شما امشب میام بیرون !

عکس العمل دوستان چیزی جز مسخره کردن بنده نبود ,همگی روی این موضوع اجماع داشتن که باید یه گوسفند پیش پای من سر ببرن و از این  دست مسخره بازی ها سر من در آوردن.

بعد از حدود یکساعتی باران برگشت خونه ,خیلی سرحال و خندان و شاد بود ,از من تشکر کرد ,منم رفتم یه دوش گرفتم ,موهام رو  با بابولیس باران سه شوار کردم ! لباس بیرون پوشیدم و یه عطری زدم و با بچه ها و باران خداحافظی کردم و با هزارتا امید و آرزو از خونه  زدم بیرون.

بچه ها گفته بودن به من زنگ میزنن و میگن کدوم رستوران می خوان برن ,

من یکم از خونه دور شدم و کنار خیابون زدم کنار ,همینطور که منتظر تماس اراذل بودم ،داشتم تو موبایلم نگاه میکردم که دیدم یه نفر داره میزنه به شیشه ماشین !   اول نزدیک بود سکته کنم،وقتی زد به شیشه خیلی جاخوردم ,ترسیدم یه آشنا باشه ,حتی یه لحظه با خودم فکر کردم بارانه و بیچاره شدم ,بعد وقتی که سرم رو از توی گوشی درآوردم و با استرس و ترس نگاهش کردم تازه چشمم به قیافه ی    یه خانوم افتاد و کیسه صفرام ترکید ! با خودم گفتم : یا جد نسابه ! این دیگه کیه ؟! همینطور داشتم مثله احمق های ترسیده به خانومه نگاه میکردم که اون با ملاحت خاصی با چنتا حرکت دلبرانه  ی انگشت  از من خواست که شیشه رو بیارم پایین ,

 یه خانوم متوسط القد, با صورت گرد و چشمای مشکی  بود که با انگشترش خیلی ریز میزد به شیشه ی ماشین  من ، مژه هاش رو با ریمل خفه کرده بود ,یه رژ قرمز جیغ زده بود که خط لب بالاش  رو هم رد کرده بود و تا نزدیک بینی ش  رسیده بود ,موهای طلایی صافی داشت که از سمت چپ پیشونیش کج کرده بود و ریخته بودشون سمت راست صورتش ,میتونم به ضرس قاطع بگم حدود دو میلیمتر کرم روی صورتش مالونده بود, ولی به نظرم هنوزم یه جاهاییش یه ناصافی هایی داشت ، خیلی کوچولو  البته ، به چشم هر کسی نمیامد !  از رژ گونه و بقیه ی مخلفات هم چیزی کم نذاشته بود . . . . 

یه عینک شیشه مستطیلی با فریم استیل براق هم زده بود که شبیه عینک خانم معلما و یا خانوم مهندسا بود و به نظر من هیچ تطابقی با این حجم و سبک آرایش نداشت ,

به نظر من هیچکدوم از اجزای آرایشش با هم متناسب نبود و کلا اون رو در نظر من آدم سطحی و از هم گسسته ایی نشون میداد که تکلیفش رو با خودش نمیدونه,انگار فقط میخواست به زور جلب توجه کنه و اصلا به هارمونی آرایش و لباسش فکر نکرده بود.من آدم ها رو از دقت در همین جزییات میشناسم ,شاید این خانم از نظر خیلی ها ,خیلی هم شیک و به قول جوونای امروزی داف بود ولی از نظر من یه آدم بلاتکلیف درمانده بود که از نظر مالی وضع متوسط رو به پایینی داشت و لی میخواست خودش رو خیلی بالاتر از اون چیزی که هست نشون بده .

بگذریم ,اینقدر غیبت نکنیم . . . 

راستش اول ترسیدم شیشه ماشین رو بیارم پایین   ترسیدم آدم نباشه ، یهو منو بخوره  !  از شوخی که بگذریم ،با تمانیه شیشه رو  اوردم پایینو گفتم :بفرمایید. .  

گفت :ببخشید اقا ,من الان یکساعت هست که اینجا کنار خیابون پارک کردم و میخوام دور بزنم ولی نمیتونم ,اینقدر ماشین زیاده که من هول میشم و بلد نیستم دور بزنم ! میشه شما ماشین منو برام سرو ته کنید ؟! البته با عرض معذرت ,خیلی باید ببخشید . . .

با تعجب پرسیدم : نمیتونی دور بزنی ؟

گفت :بله ,بلد نیستم ,یعنی بلدما . . . اینجا خیلی شلوغه و من هول میشم ,یکساعته ایستادم خلوت بشه  دور بزنم ,موفق نشدم !

گفتم :ماشینت کدومه؟ 

با دست یه پراید هاچ بک سفید که دقیقا جلوی ماشیم من پارک شده بود رو نشون داد و گفت :ماشینم اینه . . . .

به قیافه و حرکات بدنش نمیخورد که دروغ بگه ,من همینطور در حال بررسی شرایط بودم که خانومه گفت : اخه خونه ی من اینجا نیست من از فلان شهر اومدم اینجا (مثلا از یه شهری مثله سمنان اومده باشه تهران) و ادامه داد : اونجا خیابونا خیلی خلوته ,من اونجا راحتم ولی اینجا همه تند رانندگی میکنن ,اگه یکم معطل کنی برات بوق میزنن ,خیلی رانندگی سخته ,

من گفتم :یعنی شما میخوایی از اینجا دور بزنی تا شهر خودت رانندگی کنی ؟ تو که نمیتونی یه خیابون رو  دور بزنی، چطوری میخوایی تا خونه بری ؟

گفت :دیگه بقیه اش رو بلدم ,مشکلی نیست,توکل به خدا ,باید برم دیگه . . . 

وقتی این حرفها رو زد من تقریبا اطمینان کردم ,از ماشین پیاده شدم ,ریموت ماشین رو زدم و بعد از اینکه مطمعن شدم قفل شده رفتم سمت ماشینش ، راستش با خودم گفتم شاید این یه نقشه باشه , از این طرف من برم برای کمک به خانم ,از اون طرف همکارش بشینه پشت ماشین من و الفرار. . . .

ولی اتفاق خاصی نیافتاد رفتم سمت پراید و در باز کردم میخواستم بشینم تو ,خود خانومه رفته بود سمت شاگرد سوار شده بود,

 یه نگاهی به صندلی  عقب انداختم ،کسی تو ماشین نبود ,اروم درو باز کردم و به زور سوار شدم ,اینقدر صندلی پراید رو آورده بود جلو که من جام نمیشد ,پاهام گیر میکرد به زیر فرمون ,تازه یه بالش هم گذاشته بود روی صندلی ! یعنی افتضاح بود ,من سرم هم گیر میکرد به سقف پراید !

گفتم : خانموم شما اینطوری رانندگی میکنید ؟!

گفت :بله دیگه ،غیر از این باشه تسلط ندارم !

فهمیدم بنده خدا راست میگه ,معلوم بود توی رانندگی مبتدی هست .

میخواستم بگم خوب چه کاریه؟ چرا خودت رو صتمه میزنی ؟! یه باره فرمون رو بکن  بگیر دستت برو رو کاپوت بشین رانندگی کن که به همه جا مسلط باشی . . .!

ولی بعد دیدیم شوخی بیجا و بی موردی میشه و خوبیت نداره ,

این بود که لالمونی گرفتم و به زور خودم رو چپوندم پشت رول ,انگار فرمون ماشین رو کرده بودن تو شیکمم ! به زور استارت زدم و خیابون رو cross کردم ,اونطرف خیابون پارک کردم و گفتم :بفرمایید .

گفت خیلی ممنون اقا ،لطف کردید ،ببخشید وقتتون رو گرفتم ……

گفتم خواهش میکنم ، دست انداختم تو دستگیره در که بازش کنم و خارج بشم که خانومه گفت : اقا ببخیشد , یه لحظه . . 

برگشتم و گفتم : بله !

دیدم خم شد زیر صندلی و دستش رو دراز کرد تا یه چیزی در بیاره  . .  !

با خودم گفتم :یا امامزاده هاشم ! کارم تمومه ، الان یه اسلحه میزاره روی کله ام و میگه :هر چی داری بزار روی میز . . .!

ولی خانم با یه جعبه ی چوبی تبلیغاتی سرش رو آورد بالا و گفت : من شغلم network marketing هست ! با این کار آشنایی دارین ؟با تعجب  پرسیدم : تو گلد کویست کار میکنی ؟؟؟!!!

گفت : نه ,کار ما با گلد کویست فرق میکنه ,ما محصول واقعی میفروشیم ,بعد درب جعبه ی چوبی رو باز کرد و توش رو نشونم داد ؛ یه چیزهایی مثله چایی کیسه ایی در رنگهای مختلف توش چیده بود ,خانومه گفت: اینا دمنوش های گیاهی هستند که کاربردهای مختلفی دارن ,تولید شرکت بوق هست و ما به صورت مجازی تو اینترنت اینا رو  میفروشیم و همه ی فروشنده ها به صورت شبکه ایی زیر مجموعه ی هم هستند و سر شاخه از فروش زیر مجموعه هاش سود میبره ،به همین صورت .

البته این خلاصه داستان بود و ایشون تا اومد منو به قول خودشون پرزنت کنه یکساعت فک میزد ,از خواص دمنوش ها گفت ,دمنوش چی چی برای لاغری خوبه ،دمنوش فلان برای افزایش میل جنسی ,دمنوش بیصار برای سوی چشم ,دمنوش بهمان برای تمدد اعصاب و ارامبخش و خلاصه برای هر دردی یه درمانی تو این دمنوش ها بود.

اخرش هم گفت : من شماره تلفنم رو بهتون  میدم ,شما اگه دوست داشتین بیاید زیر شاخه ی خودم بشید ,شرط میبندم ظرف شش ماه از شغل خودتون انصراف میدید و میایید کلا تو این کار !!

منم گفتم :واقعا ؟! چه خوب ! اتفاقا خودم تو فکرش بودم شغلم رو عوض کنم !

گفت :حالا شما چیکاره هستید ؟!

گفتم : من روی سکوی نفتی کار میکنم !وقتی یه بشکه نفت پر میشه به اپراتور اطلاع میدم شیر نفت رو میبنده ,بعد من سر شیلنگ رو میزارم تو یه بشکه دیگه تا پر بشه . . . .!

گفت : وااای ,پس کارتون خیلی باید سخت باشه ,حتما توصیه میکنم با من تماس بگیرید ,بیایید زیر شاخه ی من بشید شرط میبندم سر یکسال  جنسیس میخرید . . .!

من نمی دونم این جنسیس رو از کجاش در آورده یهو . . .؟!

بعد چنتا از اون دمموش ها رو از تو جعبه در آورد و داد به من ,یه کاتالوک محصولات رو هم از تو کیفش در اوردو شناره تلفنش رو روش نوشت و داد دست من.

منم تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم ,هوا کاملا تاریک و سرد شده بود و یه نمه بارون میزد و باد سردی میوزید ,

روی گوشیم نگاه کردم ,دیدم هیچکدوم از دوستام زنگ نزدن ،گوشی رو برداشتم و به ارسلان که کوردیناتور مون هست زنگ زدم ,تا گوشی رو برداشت گفتم   ارسلان  مسخره کردی ما رو ؟! یکساعت من از خونه اومدم بیرون ، چرا خبر نمیدی ؟کدوم گوری جمع میشید امشب ؟

گفت : شرمنده استاد جون ,فکر کنم برنامه امشب کنسل بشه ، مسعود و حامد نمیان  . . .

گفتم : خوب به درک که نمیان ! بقیه که هستن ،  هر کس هست بگو بیاد, 

گفت : باشه ولی خلوت باشه حال نمیده ها . . . 

گفتم : مگه میخوایین گرگم به هوا بازی کنین که خلوت حال نمیده , من دیگه از خونه زدم بیرون ,الان برگردم خونه باران راهم نمیده !!

بعد از نیم ساعت بالاخره همه ی بچه ها غیر از مسعود جمع شدن و رفتیم توی یه کافه رستوران ,تا ساعت ۱۲شب اونجا نشسته بودیم و حرف میزدیم ,خیلی به من خوش گذشت ,موقع برگشتن اون کاغذی رو که دخترک کبریت فروش فروش ,شماره اش رو برام نوشته بود از شیشه ماشین پرت کردم بیرون ,گفتم این شماره حتما برای من شر میشه ,خلاصه قید network marketting  و درامد بالا رو زدم و شماره رو پرت کردم تو خیابون.

ساعت دوازده شب هم رفتم خونه ی مادرم و شب رو خونه ی  مادرم خوابیدم ,صبح تا ساعت ۱۰ خواب بودم ,ساعت ۱۰ بیدار شدم مادرم میگفت چرا بیدار شدی استاد ؟! میخوابیدی مامان ……

گفتم :نه  ، باید برم زن و بچه ام منتظرم هستند ,یه چای خوردم و از خونه اومدم بیرون ,توی راه باران زنگ زد ، احوالپرسی کرد و خسته نباشید گفت ,منم تشکر کردم ,

پرسید :بیدارت که نکردم استادم ؟!

گفتم :نه بابا تو راهم ,دارم میام خونه . . . .

گفت یکم خرید دارم ، رفتم در خونه , زنگ زدم به باران و گفتم بیا پایین با هم بریم خرید ,اومد بیرون و نشست تو ماشین ,در اولین نگاه دمنوشا رو دید با خوشحالی پرسید : اینا چیه  استاد ؟!

من خیلی ریلکس گفتم : اینا دم نوش گیاهی هست ,هر کدومش واسه یه چیزی خوبه . . .

باران گفت : وای ! من از اینا خیلی دوست دارم ,یادت باشه برگشتیم با خودت بیاری تو .

گفتم باشه .

بعد از ظهر بود که باران گفت : استادم !  میخوای یکی از دمنوشا رو درست کنم بخوریم ببینیم چیه ؟!

گفتم : من زیاد علاقه ای به دمنوش ندارم ,من چایی میخورم ,تو واسه خودت دم کن .

باران یکیش رو دم کرد و برای منم یه چای ریخت و اومد پشت میز آشپزخونه کنار من نشست و گفت : من دمنوش دوست دارم . . .

گفتم : اینا  رو یه بازار یاب که یه خانوم جوونی بود ,برای تست به من داد ,شماره اش رو هم نوشت روی یه تیکه کاغذ و داد به من  و گفت اگه دوست داشتین با خودم تماس بگیرین و سفارش بدین ، شرمنده من فکر نمیکردم تو دوست داشته باشی ، واسه همین شماره رو  انداختمش رفت ,حالا اگه دوست داری  میتونم برات از تو اینترنت آدرسش رو پیدا کنم و بخرم برات.

باران درحالیکه داشت از سر جاش بلند میشد گفت : نه بابا ! دمنوش چیه ؟ من حالا یه چیزی گفتم ، نمیخواد  پول واسه اینچیزا  بدی  .

کی دمنوش میخوره ؟!

و همینطور که این حرفها رو میزد رفت پشت میزش نشست و شروع کرد یه چیزی بخونه  . . .

منم شروع کردم به مزه مزه کردن چای . .  

آخ که چقدر این چای حال میداد !






تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 15:21 | نویسنده: استاد | نظرات (26) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال