X
تبلیغات
رایتل

خاطرات مطب

دکتر خاکستری

حماقت

امیر ارسلان هر روز صبح بزور از خواب بیدار میشد ,گویی بجای خواب ،تمام طول شب با اجنه و پریان و ارواح رفتگان در بحث و جدل و عوالم غریبه گردی بوده .

با بدن درد و خستگی از رختخواب جدا میشد و بزحمت خودش رو تا دستشویی میرسوند، با خودش فکر میکرد : لعنت به این زندگی کثافت !   آخه اینهمه دربدری و بدبختی رو چرا باید تحمل کنم ، صد سال سیاه میخوام  دانشگاه نرم !

بعد با کراهت و بی میلی یه مشت آب به صورتش میزد و یکی از بدترین لحظات هر روز صبحش اینجا رقم میخورد ,یعنی وقتی آب با صورت و پلکاش تماس پیدا میکرد ,تا چند لحظه نمیتونست چشماش رو باز کنه و مثله این بود که چسب به مژه هاش زده بود !  با سوزش و درد پلک هاش رو باز میکرد و بعد همه چیز عادی میشد .

امیر ارسلان از این حالت متنفر بود ,مخصوصا وقتی کم خوابیده بود پلکاش محکمتر بهم میچسبید و با درد و سوزش بیشتری از هم باز میشد . 

عاقبت مراسم خسته کننده توالت تمام میشد و وقت دانشگاه رفتن میرسید . . . .



[ پنج‌شنبه 21 بهمن 1395 ] [ 10:41 ] [ استاد ]

[ 17 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه


  • مجیک بال