X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

اصلا برای من مهم نبود که افسانه از کجا جریان من و مهسا رو فهمیده ، چیزی که برای من مهم بود و واقعا منو آزار میداد ، لطمه ی شخصیتی بود که من از این رسوایی خورده بودم ، من هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم تو یه همچین موقعیتی قرار بگیرم ، هیچ وقت فکر نمیکردم به عنوان یه خاین تلقی بشم .

اون روزا  من در نظر افسانه یک خاین بودم و در مورد مهسا هم که عملا داشتم خیانت میکردم ,

مهسا به من   به چشم شوهرش نگاه میکرد , مهسا این دید رو نسبت به من داشت چون    خود من    به مهسا قول ازدواج داده بودم و هر موقع مهسا میپرسید   ,  من قطعا تایید میکردم که حتما باهاش ازدواج میکنم .

پس ارتباط با افسانه به معنی خیانت به مهسا بود و با اون اتفاقی که توی پیاده رو افتاد ، شخصیت خاین من   اول از همه    برای خودم ثابت شد و بعد برای افسانه .  مهسا ی بیچاره هم که این وسط از همه جا بی خبر و سرخوش بود.

این یک درد بزرگ برای من بود ,نمیتونستم اون رو هضم کنم ,حسابی همه چیز من   رو تحت تاثیر قرار داده بود و بیشتر از همه اعصابم از دست خودم خرد شده بود، دلم میخواست بابام محکم میزد توی گوشم تا تنبیه بشم ,دلم میخواست جریمه میشدم و دوباره همه چیز برمیگشت به روز اول ,به روزگاری که من در چشم خودم خار و ذلیل نشده بودم , روزگاری تصور اینکه من ادم پستی باشم برای خودم خیلی خنده دار بود و با دیدن یا شنیدن وصف یک چنین فردی اینقدر برای شرافت و قداست انسانیت تاسف میخوردم  که نگو  !  ولی توی اون لحظه ،ساعت یک نیمه شب شهریور ماه پانزده سال پیش من دقیقا شده بودم همون ادمای پستی که همیشه  شماتت شون رو میکردم .

من شده بودم همون کسی که پدرم میگفت ؛ معلوم نبود دارم چیکار میکنم ,من تازه فهمیده بودم که اون همه دوست و رفیق ,اون همه ادعا ,اون همه تعریف و تمجید   ،  همش باد هوا بوده ,و منی که فکر میکردم یه ادم perfect هستم ,تازه فهمیده بودم که نه تنها هیچ حرفی برای گفتن ندارم ,بلکه یه چیزی  هم به انسانیت بدهکارم .

من برای اولین بار در زندگی بی صدا شکستم و خرد شدم .

من واقعا مستوجب این شکستن بودم ,تمام غروری که طی اون سه سالی که مهسا منت منو میکشید در من ایجاد شده بود ,مثله یک حباب ناپایدار ترکید و من عاجز و تنها در میانه مانده بودم.

من له شدم و این له شدن تاثیر زیادی در شخصیت و جهان بینی آینده ی من داشت ,

این که افسانه از من دلخور شد و بر خورد سردی با من کرد ، تاثیر احساسی در من  نداشت ، قلبم نشکست ، و حتی نگران  از دست دادن افسانه نبودم ، چیزی که عذابم میداد ,کثافتی بود که زندگیم رو گرفته بود ,کثافتی که من با حماقت خودم   اون  رو به قیمت تلف شدن بهترین روزهای عمرم خریده بودم ,

کثافتی که هیچ وقت از ذهن من پاک نشد و مثله مار   روی تمام لحظات زندگی من چنبره زد .

کثافتی که علاقه ی مهسا به من برایم به ارمغان اورد و میهمان همیشگی ذهن من شد .

کثافتی که در من بود   ؛   متولد شد    و الان مثله  مارهای دوش ضحاک   بزرگ شده اند و مغز تمام لحظه های من رو می خورند.

کثافتی که همیشه بوده ,من فقط درکش کردم و دیدمش ، کثافتی که هیچگاه پاک نمیشه و به هیچ کس جز احمق ها رحم نمیکنه . . . .

اون روزا من یه جمله ی قصار از خودم  در وکرده بودم که میفرمایییییید:


فاصله ی زندگی خود را تا حماقت اندازه بگیرید؛ در بهترین شرایط و دورترین فاصله ؛

دست کم احمقید .

خیلی خوب , از بعد فلسفی داستان بکاهیم و بر اصل آن بیفزاییم :

من چند روزی رو بیخیال دنیا شدم ,با افسانه تماس نگرفتم و از مهسا هم خبری نبود ، راحت برای خودم میچرخیدم و داشت کلا تمام مشکلاتم یادم میرفت ,در حالیکه در بدترین شرایط گیر کرده بودم ,ولی داشتم همه چیز رو فراموش میکردم .

من کلا همینطوریم ,در لحظه از یه موضوع ناراحت کننه خیلی دلگیر میشم.ولی بعد از چند روز کم کم کلیت داستان فراموشم میشه ،  اینم یکی دیگه از خصوصیات احمقانه ی منه ,ولی چون این حماقت توی همه ی ابعاد زندگی      جاریه    من زیاد ازش بدم نمیاد !

بعد از گذشت چند روز  ،  اول مهر از راه رسید و حال و هوای شروع مجدد دانشگاه همه وجودم رو گرفته بود ، روز اول مهر ماه ساعت پنج صبح بیدار شدم ، رفتم حمام و صورتم رو اصلاح کردم ,اون  سال موهام رو  کوتاه نکرده بودم و خیلی بلند شده بود ,یکساعت طول  کشید تا موهام رو مرتب کردم ,نگران بودم که حراست دم درب دانشگاه به موهام گیر بده ، آخه اون سالها حراست دانشگاه به موی بلند، روی سیاه ،ناخن دراز  خیلی گیر میداد  !! حتی به شلوار جین یا پیراهن آستین کوتاه .

ولی من میخواستم روز اول مهر هر شکلی که دوست دارم لباس بپوشم ,بیخیال حراست بودم ,البته شاید اینطور تصور میکردم که روز اول همه چیز تق و لق هست و کسی به کسی نیست , بنابراین   یه شلوار  کتون کش سرمه ای داشتم که مدل راسته بود و خودم عاشقش بودم ,همون شلوار رو  بایه  پیراهن مردونه  آستین کوتاه مشکی  پوشیدم .

برای اول مهر یه جفت کفش کالج  با یه کمربند مشکی خریده بودم ,اونا رو هم از کمد دراوردم و پوشیدم ؛

دیگه آماده شده بودم ,صبح اول مهرماه در حالیکه دلشوره ی عجیبی داشتم از خونه زدم بیرون ,باد نسبتا سردی میامد و دستام یخ زده بود ,البته نه از سرما، بلکه از استرس ,نمیدونم چرا اینقدر استرس داشتم ,هنوز  بوی ادکلن فوتوریتی که زده بودم توی بینی م هست و برام حس همون روز صبح رو القا میکنه ,

شاید فکر کنید ادکلن فوتوریتی اصلا چی هست ؟!

یافکر کنید یه عطر قدیمیی باشه ، ولی اون سالها پر طرفدار بود . . .

القصه ،با همون سر و ریخت ،تا دانشگاه رفتم ,داشتم از در اصلی دانشگاه میرفتم تو که صدایی از پشت سرم گفت :

ببخشید اقای استاد؟!

برای یه لحظه ترسیدم ,فکر کردم حراست دانشگاهه! ولی بلافاصله متوجه حماقت خودم شدم ,صدا زنانه بود ! برگشتم عقب و نگاه کردم ، افسانه بود !


یک دفعه تمام اون فکرها و حس های بدی که چند روز پیش تجربه کرده بودم به ذهنم حمله کردن ,از ته دل    از اینکه دوباره افسانه رو میدیدم    ناراحت شدم ,مثله ی ایینه دق شده بود برام ,

این عطر ادکلان فوتوریتی هم مزید بر علت شده بود و داشت خفه ام میکرد,

رفتم جلو و سلام وعلیک کردم ,نمیدونستم چی باید بگم !

من معمولا وقتی نمیدونم باید چی بگم  ، به طرف میگم : خوبی ؟!

و اینبار هم مثله همیشه پرسیدم : خوب شما خوبی؟

افسانه لبخند تلخی زد و زیر لب گفت : هه . . . .   شما . . .؟!

من بدتر  هول شدم ,اعصابم خرد شده بود ,توی دلم گفتم :خب دختر از من بدت اومده   واسه چی اومدی دم درب دانشگاه سراغم ؟!!  میخواستم بزنم تو گوشش !  آخه کلا اعصابم خرد شده بود و میخواستم برای خودم تنها باشم ,دیگه از جواب پس دادن  خسته شده بودم ,مهسا کم بود افسانه هم اضافه شده بود.

ناچار گفتم : خوب چی بگم ؟! من یه روز کامل به تو زنگ میزدم جواب ندادی ,اخر شب هم میخواستم برات توضیح بدم گوشی رو گذاشتی ,الان چه انتظاری از من داری ؟

افسانه با ناراحتی گفت :من فقط میخوام بدونم تا الان با کی طرف بودم ,امروز اومدم اینجا که اینو بفهمم ,من اصلا نمیتونم درک کنم که چرا تو یه همچین رفتاری با من کردی ؟

اونجا موقعیت خوبی برای حرف زدن نبود ,روبروی حراست دانشگاه بود و خطر مرگ هردومون رو تهدید میکرد !

به افسانه گفتم : اینجا ,جایی خوبی برای حرف زدن نیست ,بهتره بریم یه جای دیگه .

افسانه قبول کرد و با هم قدم زنان از دانشگاه دور شدیم .

من شروع کردم به صحبت کردن و الان که دارم این خطوط رو مینویسم با خودم فکر میکنم که چقدر در مورد مهسا جفا کردم ,

من اون موقع بیست و دو سالم بود و عقل الانم رو نداشتم ,مشکلم رو با پدر و مادرم مطرح نکرده بودم و تنهایی قصد حلشو داشتم , علاوه بر اینا خیلی از دست و قیافه ی مهسا مستاصل شده بودم و به شدت دنبال کسی بودم که در این زمینه بتونه به من کمک کنه و از دست مهسا راحت بشم ، کاری رو که خودم باید انجام میدادم ، ولی من همش از دیگران استمداد میکردم و چشم امیدم به بقیه بود .

خلاصه اون روز صبح من برای افسانه توضیح دادم که کسی رو که تو با من دیدی شخصی هست بنام مهسا ,که از همکلاسی های منه و به من علاقمنده و علاقه ش هم یکطرفه هست و من نمیتونم به هیچ وجهی خودم رو از دستش خلاص کنم .

افسانه میگفت ادم با کسی که دوست نداره تو پیاده رو قدم نمیزنه ! و من توجیه میکردم که چاره ایی ندارم و میترسم از اینکه مهسا بلایی سر خودش بیاره  . . .

افسانه اول باور نمیکرد ولی بعد که صداقت و قیافه ی غلط انداز منو دید اغفال شد !!

اول باور نمیکرد که  در حال حاضر من از ترس خودکشی مهسا با اون ارتباط دارم ,ولی من براش گفتم که خودم با چشم خودم دید م که تو بیمارستان بستری بود و معده اش رو شستشو میدادن,

واقعیت هم همین بود ,من حقیقتا از اینکه مهسا خودش رو بکشه وحشت داشتم و فکر میکردم اگر این اتفاق بیافته صد در صد خانواده اش از من شکایت میکنن و تمام همکلاسی هام   منو مسعول مرگش میدونن ,راستش واقعا از این موضوع وحشت داشتم .

وقتی افسانه حرفهای منو شنید کم کم نرم شد و نوع نگاه و صحبت کردنش عوض شد ,علی الخصوص که من گفتم : حاضرم هر راهی که افسانه فکر میکنه باعث جدایی بی سرو صدای من از مهسا میشه رو برم .

افسانه متقاعد شد که این ارتباط یکطرفه است و قول داد که به من کمک کنه تا از دست مهسا راحت بشم .

الان که دارم به گذشته ی خودم فکر میکنم و این اتفاقات رو مرور میکنم ،میبینم چقدر بچه گانه و نابخردانه عمل میکردم ,میبینم چقدر ساده لوح و ساده اندیش بودم .

همین ساده لوحی باعث شده بود اینطور برای دختر مردم نقشه بکشم ,دختری که اون سالها تمام عشق و علاقه اش رو گذاشته بود کف دستش و از من التماس میکرد باهاش ازدواج کنم ,دختری که از نظر سطح خانواده گی ,سطح سواد و وضع مالی چیزی کم نداشت ,دختری که اون زمان یک انسان متفکر و صاحب سلیقه ی فرهنگی و بینش سیاسی خیلی خوبی بود .

لباسهای مارک میپوشید ,اما ساده و بی الایش بود ,دختری که به معنی واقعی کلمه باوقار بود ،شاید کسی بر این باور باشه که دختری که به پسری ابراز علاقه میکنه با وقار نیست ، اما من که مهسا رو میشناختم و تمام همکلاسی های من و هر کسی مهسا رو میدید و یه جمله با اون همکلام میشد صراحتا اعتراف میکرد که انسان با شخصیتی هست .

شاید اگر من یک اینچنین تعریف و تمجیدی رو کس دیگری از شخص طرفدارش میکرد ,قطعا میگفتم این تعریف و تمجید برای بازار گرمی خودش هست ,ولی من این اتهام رو به جون میخرم تا دینم رو به مهسا ادا کرده باشم .

امیدوارم هر جا که هست موفق باشه و مطمعن هستم هیچ وقت من رو نمی بخشه .

بهر حال اون روز من اصلا کلاس نرفتم و تا ظهر با افسانه صحبت میکردم و در نهایت قرار شد یه فکر جدی برای تمام شدن این ماراتون بکنیم .

من از افسانه پرسیدم تو اون روز تو  پیاده رو چیکار میکردی؟! 

افسانه 

گفت : من اومدم بودم دنبال خواهرم ,قراربود تو  امتحان ورودی یه دبیرستان شرکت کنه و من اومده بودم که بعد از امتحان ببرمش خونه.

فهمیدم که ادم بد شانس تر از من وجود نداره ,تو شهر به این بزرگی ,عدل باید افسانه ما رو تو پیاده رو ببینه .

بهر حال اون اتفاق باعث شد که من داستان مهسا رو برای افسانه تعریف کنم و بعد از اینکه از افسانه جدا شدم ,احساس خوبی نداشتم ,

این بوی فوتوریتی هم اعصاب منو خرد کرده بود. . . .








تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | 03:58 | نویسنده: استاد | نظرات (30) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه