X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

یکی از دوستا و هم محله ای های قدیمی من ,که سابقه دوستیمون به ۲۲ سال پیش بر میگرده توی یه کافه بنام کافه رادیو کار میکنه,

صاحب قبلی کافه رادیو ,کافه رو به یه خانم دکتر فروخته و اون خانم دکتر هم چون اطلاعی از نحوه ی اداره ی کافه نداشته به طریقی که من نمیدونم چی بوده   ، اداره ی کافه رادیو  رو به مهدی ما سپرده .

مهدی هم سن و ساله منه ,ولی چون هنوز  هیچ خانمی رو به همسری و همراهی و کلا به هیچ کاری انتخاب نکرده خیلی خوب مونده  !!

صاف و صادق     و ماخوذ به حیاست ,همیشه هم ایده های جالبی در یک زمینه خاص داره که هر از گاهی اونا رو به منصه ی ظهور میزاره ؛ بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم چون مورد منکراتی محسوب میشه . . .

بهر حال .

مهدی لیسانس مدیریت داره ولی کار نداره ,از نوجوانی توی کافه ها و تریاهای زیادی کار کرده و توی این زمینه کار بلد هست ,قبلا توی یه کافه رستوران   بنام   پونه   کار میکرد و من فکر میکردم کماکان تو همون کافه رستوران پونه کار میکنه تا اینکه نزدیک مراسم چهلم  پدرم ،  میخواستم کارت چنتا از دوستای قدیمیم رو به دستشون برسونم ,این بود که با مهدی تماس گرفتم  و ازش خواستن کارت سایرین رو بده دستشون !!

مهدی گفت من الان سر کارم ,بیار اینجا تا بعد از تمام شدن کارم ببرم بدم دست بچه ها .

ازش پرسیدم :بیارم پونه ؟!

گفت :نه ! محل کارم عوض شده ؛

و به این شکل بود که من فهمیدم مهدی از پونه در اومده و رفته کافه رادیو سر کار .

کافه رادیو توی یه خیابون خیلی خاص واقع شده ,توی یه مجموعه ی  ساختمانی خیلی نوستالژیک برای خیلی ها ، میتونم بگم یه مجموعه ی نوستالژیک برای تمام کسایکه یه روزی برای کنکور درس میخوندن .

خیابون و محل و مجموعه ی ساختمانی اونجا برای من یاد اور بهترین خاطرات طول زندگیم هست ,سالهای ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۰،. بگذریم . . . .

وقتی من با پنچ تا کارت مراسم چهلم  پدرم وارد کافه رادیو شدم حال خوشی نداشتم ,ساعت ۲ بعد از ظهر بود و خیابون تقریبا خلوت بود ,از پله ها کافه رادیو بالا رفتم , توی یه پاگرد بزرگ که درب کافه اونجا باز میشد یه میز کوچولوی گرد بود که روش  یه تیکه پارچه ی سنتی پهن کرده بودن و یه فانوس آبی نفتی روش گذاشته بودن ,یه تابلوی کوچیک چوبی به دیوار کنار در اویزون بود و روش نوشته بود : کافه . . . ..!!

کافه همون کافه بود ولی اسمش همون نبود !

رفتم تو ، هیچ مشتری داخل نبود ,دور  تا  دور  کافه  پنجره های پیوسته بهم  رو به بیرون بود ,سقف شیروانی و شکلاتی رنگی داشت ,مبلمانش چوب قهوه ای سوخته, مدل صندلی های مجاری بود ,اهنگ "  ماه و پلنگ "" کوروش یغمایی همراه با عطر تلخ قهوه همه فضا رو گرفته بود ،   مهدی پشت به من ایستاده بود جلوی یه میز و داشت اونو تمیز میکرد ,یه پیشبند کرمی بسته بود و یه کلاه بیس بال کرمی به سر داشت ، وقتی صدای زنگوله ی بالای در رو شنید برگشت عقب رو نگاه کرد ، چشمش که به من افتاد وسایل توی دستش رو    ،  روی میز گذاشت و با یه لحن گرم و صمیمی گفت :  سلاااام  استاد جون . . . .

من رفتم سمتش و دست دادم ,تعارفم کرد ,نشستم پشت یه میز گرد کوچولو ، قطر صفحه ی میز یه وجب بیشتر نبود ,

مهدی پرسید : چی میخوری استاد جون ؟ 

گفتم : هیچی ، مزاحمت نمیشم ، فقط اومدم این پاکت ها رو بدم و برم . . .

مهدی در حالیکه داشت به سمت کانتر میرفت  , گفت : این چه حرفیه ؟!  حالا یه کاپوچینو برات میارم  . . .

گفتم : نه مهدی جون ! کاپوچینو  که خیلی تلخه ! من زیاد چیز تلخ دوست ندارم . . . 

مهدی گفت : تو کاپوچینوی منو  نخوردی ! بزار برات بیارم ، اگه خوب نبود نخور . . . .

بعد از پنج دقیقه با یه فنجون کوچولو و یه شکلات قلبی برگشت ,مشغول حرف زدن شدیم و من کاپوچینو  رو با شکلات خوردم و بدم نیامد ,

حس خیلی عجیبی بود ,توی کافه هیچ کس نبود ,فقط منو مهدی بودیم ,کام من بخاطر فوت پدرم تلخ بود و تلخی کاپوچینو و سکوت و رخوت کافه بد جوری با حس و حال من هماهنگ شده بود , کاپوچینو که تموم شد من بلند شدم ,با مهدی دست دادم و خدا حافظی کردم ,وقتی از کافه اومدم بیرون نسیم خنکی میوزید ,هنوز خیابون خلوت بود و حس و حالش  غم منو بیشتر میکرد .

ولی دیدن مهدی و همون چند کلمه ی حرفی که با هم زدیم و تعریفی که برام کرد یه جور حس همدردی رو برام داشت و خوشحال بودم که این اتفاق افتاد .

اون روز  برای باران تعریف کردم که رفتم کافه رادیو دیدن مهدی و بقیه ماجرا . .  

این جریان گذشت تا اینکه  چند وقت پیش , باران از من خواست برای کسی کاری رو انجام بدم ,منم گفتم برای حل مشکل شما من باید یکی از دوستام رو  ملاقات کنم و از اون بخوام که در این رابطه کمکم کنه ,لاجرم با دوستم تماس گرفتم تا یه قراری بزاریم و همدیگه رو ببینیم ، اون روز پنچشنبه بود ,از دوستم پرسیدم کجا قرار بزاریم ؟

گفت : من پنچشنبه ها میرم کافه رادیو پیش مهدی ,میخوایی بیا اونجا همدیگه رو ببینیم !!

منم قبول کردم و این شد که برای بار دوم پام به کافه رادیو باز شد .

دوباره ساعت ۳ بعد از ظهر بود که من به  دیدن دوستم رفتم و دوباره کافه رادیو خلوت بود ,مهدی و حامد مشغول خوردن یه دمنوش گیاهی بودن که من رسیدم ,سلام و علیک کردیم و دمنوش خوردیم و حرف زدیم ,یکساعتی اونجا بودم ,خیلی خوب بود ,حامد گفت که هر پنچشنبه ,وقتی کارش تو اداره تموم میشه ,مستقیم میاد کافه رادیو و یکساعتی برای خودش خلوت میکنه ,حقیقتش من از این systom خوشم اومد ,فکر کردم منم اگر شیفت نبودم بیام  کافه رادیو  !  هم دوستای قدیمیم رو میبینم ,هم تمدد اعصابی میکنم و یه نوشیدنیم  دور هم میخوریم . . .

برای رسیدن به این هدف ۲  تا راه داشتم : اول : میتونستم هر پنچشنبه یه دروغی تحویل باران بدم و از خونه بزنم بیرون ، یا اینکه مستقیم به باران بگم و این کار رو  انجام بدم .

گرچه راه اول به شخصه برای من راحتتر و دم دست تر بود ولی از اون جاییکه یکی از دوستان کامنت گذاشته بود که من بطور بیمار گونه ای از باران میترسم !  تصمیم گرفتم مثله ی  بچه ی آدم اینبار موضوع رو با   باران در میون بزارم و با هماهنگی خودش هفته ای یکبار برم پیش مهدی .

پس همین کار رو هم انجام دادم ، موضوع رو به باران گفتم .

باران گفت : تو  مگه نمیخوایی برای تخصص درس بخونی ,چرا میخوای بری وقتت رو تلف کنی ؟!

گفتم : خوب هفته ای یک ساعت چیزی نمیشه ,اینجوری برای روحیه ام هم خوبه . . .در حالیکه میدونستم باران دقیقا درست میگه .

باران گفت : به یه شرط . . .

گفتم چی ؟

گفت همون گلدونای  تزیینی  که چند وقت قبل میخواستم و نخریدی رو برام بخری . . .!!!

با تعجب گفتم : برو بابا . . . . اصلا نمیرم  تریا  . . .نخواستیم بابا . . .

باران گفت : اشتباه نکن ! معامله ی خوبیه ها . . .

گلدون در ازای هفته ای یکبار بیرون رفتن ,البته به مدت ۸ هفته !!!

بلند خندیدم و گفتم : حتمااااااااا.........و ادامه دادم : نه گلدون میخرم ,نه میخوام برم بیرون ! و بلند شدم و رفتم .

بعد از یکساعت باران اومد و گفت : باشه استاد جان ! هر جا دوست داری برو ، من اگه مخالفت میکنم واسه خودته ، مگه نمیخوای برای تخصص درس بخونی ؟!!!

بعدش یکمی با هم حرغ زدیم و نهایتا قرار شد من هر کاری صلاح بدونم انجام بدم .

منم صلاح دونستم هفته ای یکبار ,روزهای پنجشنبه برم کافه رادیو.

گلدون هم  نخریدم  !  به این میگن مردسالاری . . . .






تاریخ : یکشنبه 8 اسفند 1395 | 20:52 | نویسنده: استاد | نظرات (31) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال