X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

توی دانشکده پزشکی من مثله گاو پیشونی سفید بودم ،از چنتا ورودی بالاتر تا تمام ورودی های پایین تر منو میشناختن ,

خودم واقعا نمیدونم چرا ؟! ولی اینطور بود ، از صبح که وارد دانشکده میشدم تا موقع رفتن با صد نفر سرو کله میزدم ,اصلا نمی فهمیدم  روزا  چطور میگذرن ؟! 

الان  خیلی افسوس میخورم ,کاش اینقدر وقتم رو هدر نکرده بودم ,نماینده ی کلاسمون شده بودم و این کار نماینده گی کل وقتم رو میگرفت ، علاوه بر اینکه در تابلو شدنم هم نقش بسزایی داشت ,من یه ویژگی دیگه هم داشتم !    اونم   زنجیر   طلا ی   دیسکوی ظریفی بود که به گردن داشتم !

اون سالها جو حراست دانشگاه خیلی بد بود ,به همه چیز آدم گیر میدادن ,از موی سر تا مدل کفش رو براش قانون درآورده  بودن  و گیر میدادن .

 یکی نیست به اینا بگه  آخه به تو  چه ؟! خداوکیلی به تو چه ؟! به تو چه که من چه پیراهنی پوشیدم ؟! مگه من میام به تو بگم چرا شلوارت این مدلیه ؟!

نباید که تو خصوصی ترین چیزهای ملت دخالت کرد ،

آقا فرض بگیر من  نوعی  پیراهن آستین کوتاه پوشیدم ، چی میشه مگه ؟!  خانومی تحریک میشه؟!  خب اگه واقعا اینطوریه و لباس آستین کوتاه یک مرد  کسی رو تحریک میکنه  ,باید مشکل رو تو سیستمی ببینیم که این فرد تحریک شونده رو تربیت کرده و شخصیتش رو  شکل  داده ! نه تو لباس افراد جامعه .

یا برعکس ، به دخترا  خیلی گیر میدادن ، حرف من همونه ؛ اگه پوشش خانومی  ، دانشجویی رو  اینقدر تحریک میکنه که بنده خدا درس و زندگی و آینده اش رو فراموش میکنه و میافته تو دام شیطون ، میتونم به ضرس قاطع بگم خاک تو سر اون دانشجو کنن .

البته اون خاک بر سر تقصیری نداره ,مقصر مجموعه سیستمی هست که  شخصیت اونو شکل داده .

بهر حال دیگه . . .

از بحث خارج نشیم .

داشتم میگفتم که تو کل دانشکده ی پزشکی تنها پسری که یه زنجیر طلا به گردن داشت من بودم !  

این زنجیر طلا رو وقتی من بچه بودم پدر و مادرم برای روز  تولدم  انداخته بودن گردنم , اونروزا  زنجیر تا محاذات نافم بود ! 

یعنی گردنم که میکردم تا نافم میرسید ,اینقدر من کوچولو و بی دفاع بودم !! حالا  رو نبینید  که بزرگ شدم  و باران  رو اذیت میکنم  ،  وگرنه ،  بله  !  ما هم   کوچولو و مقبول بودیم . . . !

خلاصه ،  این زنجیر طلا همیشه گردن من بود ،  حس خیلی خوبی به من میداد و باعث قوت قلبم بود ,حس میکردم پدر و مادرم همیشه پشتم هستند و منو دوست دارن  .

به مرور که من بزرگتر و  گردن کلفت تر میشدم  این زنجیر  هم از نافم دور میشد و بالاتر میامد تا اینکه تو دوران دانشجوییم  فقط دور تا دور گردنم بود .

برای اینکه حراست دانشگاه به زنجیرم گیر    نده ، به ورودی  دانشگاه و حراست که میرسیدم یقه ی پیراهنم رو می بستم و رد میشدم ,توی دانشکده دکمه ی یقه رو باز میکردم و دیگه بودم تا اخر وقت .

علاوه بر حراست یه استاد بیوشیمی هم داشتیم که خودش برای خودش یه پا حراست بود ! 

جلسه ی اول که اومد سر کلاس از مضرات طلا برای مردان یه سخنرانی غرایی کرد و کلی نکوهش کرد و از انواع و اقسام گناهان و خطراتی که طلا برای مردان  داره ما رو ترسوند! و شدیدا تاکید کرد که هیچ وقت طلا نپوشیم . . .!

من فهمیدم که اگه این آقا  گردنبند منو ببینه حتما بیوشیمی رو میافتم ! یعنی اگه بیست هم بگیرم بیشتر از پنچ  برام رد نمیکنه ,خیلی مذهبی متعصب بود و با نفرت خاصی از طلا برای مردان حرف میزد,

بعد از اون من همیشه قبل از اینکه کلاس بیوشیمی با این استاد خاص,شروع بشه گردن بندم رو باز میکردم و بعد از کلاس دوباره می بستم ! 

یه روز بعد از کلاس درس ایشون بود که تقریبا همه ی بچه ها از کلاس خارج شده بودن ,من گردنبندم رو در آوردم و بستم ,سر رسیدم رو برداشتم و از کلاس زدم بیرون ,توی کریدور داشتم به سمت درب خروجی میرفتم که دیدم استادمون داره با یکی از بچه های کلاس حرف میزنه ,علی القاعده صحبت استاد با دانشجوها ربطی به من نداشت و من لزومی نمیدیدم  که بخوام تابلو بازی دربیارم   و گردنبند رو باز کنم ,با خودم گفتم  همینطور  سرم  رو  میاندازم پایین و از کنارشون رد میشم و میرم . .  .

همین کار رو  هم انجام دادم ,لحظه به لحظه که به استادمون نزدیکتر میشدم تپش قلبم سریعتر میشد یکم هم.خنده ام گرفته بود ، سرعت گام هام دست خودم نبود ، انگار پاهام زودتر از خودم میرفتن و منو تابلو میکردن ,زیر چشمی استادمون رو زیر نظر داشتم ,کاملا گرم جر و بحث با یکی از دخترای بد پیله ی کلاس بود ,تا حدودی خیالم راحت شده بود ,این همکلاسیمون انچنان گیر سه پیچی به استاد داده بود که مطمعن بودم حالا حالا ها دست استادمون بنده ,اخه این همکلاسیمون اکه به یه چیزی بند میکرد دیکه ول کن معامله نبود . . .

با همین فکرا به خودم قوت قلب میدادم و جلو میرفتم ,دیگه تقریبا رسیده بودم روبرپی استاد و دو قدم دیگه که میرفتم ازشون رد میشدم ,داشتم قدم های اخر رو بر میداشتم که صدای کلافه و کلفت استادمون منو سر جام میخکوب کرد !  

استاد با یه حالت درمانده و خسته و کلافه شده از دست همکلاسیم  تا من رو روبروی خودش دید گفت : اقای استاد !! یه لحظه . . . .

تا صدای دکتر  رو شنیدم انگار یه پارچ اب یخ خالی کردن توی شکمم ,دست و پام رو گم کردم و حسابی هول شدم,بعد سعی کردم خودم رو جمع و.جور کنم ,من معمولا خوب خودم رو.جمع میکنم  !!

این شد که با اعتماد به نفس برگشتم سمت مجموعه ی استاد و شاگرد ، رفتم نزدیک  و گفتم : بفرمایید اقای دکتر . . .

استاد بیوشیمی گفت : اقای استاد ,مگه من هفته ی قبل گروه بندی کلاس رو به شما اعلام نکردم و نگفتم که دیگه هیچ جابجایی صورت نمیگیره ؟! 

گفتم بله اقای دکتر ، منتظر ادامه ی حرفش بودم که دیدم  دکتر به گردن من خیره شده و در حالیکه انگار هیچ چیزی نمی شنید و هیچکس رو نمیدید ,دستش رو به طرف گردنبند من دراز کرد و با همون حالت بهت و تعجبی که تمام صورت گرد و ریش دارش رو گرفته بود گفت :  اقاااای استاااااد  !!  این طلا همون سرطانه که براتون میگفتماااااا. . . 

همینطور که داشت این جمله رو میگفت دو تا از انگشتای تپلش رو انداخت به گردنبد و یکم کشیدش جلو !  

اصلا حواسش نبود و فقط میخواست منو ارشاد کرده باشه وزن دستش افتاد رو گردنبند و با کششی که دکتر ایجاد کرد گردنبد پاره شد و ریخت افتاد روی زمین .

انگار یه دنیا غم و غصه تمام وجود منو در هم نوردید ، با پاره شدن گردنبند تمام استرسی که داشتم از بین رفت و غم واندوه جاش رو گرفت ، گردنبندی که یک عمر با من بود و من با اون بزرگ شده بودم و مثله یک دوست و همراه من بود پاره شد و روی زمین افتاد ,انگار کسی قلبم رو شکسته بود ,دلم میخواست گریه کنم ,میخواستم  دکتر بیو شیمی رو بگیرم به باد کتک !

با بهت و ناباوری نشستم روی زمین و گردنبندم رو جمع کردم ,احساس میکردم به حریم خصوصیم تجاوز شده , با خودم فکر میکردم چطور یه نفر به خودش حق میده به وستیل خصوصی کسی دست بزنه و بدتر از اون باعث اسیبشون بشه ؟!

این گردنبند برای من خیلی با ارزش بود ,پدر و.مادر  اون رو گردنم انداخته بود و مهر اونا رو با خودش داشت ,بوی پدر و مادرم رو میداد و هر وقت میدیدمش و حس میکردم پدر و مادرم همراهم هستند و ازم پشتیبانی میکنن .

دکتر بیوشمی همه ی این رشته ها رو پاره کرد و قلب منو شکست .

واقعا چقدر ارزش داره که بخواهیم موضوعی رو که خودمون بهش اعتقاد و تعصب داریم به دیگران هم تسری بدیم و از  قوه ی قهریه و زور خودمون استفاده کنیم تا دیگران هم.مثله ما فکر و زندگی کنن ؟

من واقعا دلم میخواست مرتکب این گناه پوشیدن طلا بشم ولی حس خوبی که از گردنبندم میگرفتم بتهام باشه ,یعنی اینقدر این گردنبند برای من حس خوبی بهمراه داشت که اصلا برام مهم نبود چقدر گناه داره .

ولی استاد بیوشیمی فقط میخواست به من بفهمونه که این کار گناه داره و تنها چیزی که میدید همین بحث بود .

وقتی گردنبند پاره شد ,دکتر گفت : بهتر !    از شر گناهش خلاص شدی ,حالا که پاره شد دیگه ننداز گردنت  . . .

درحالیکه گردنبد رو جمع میکردم گفتم : چشم استاد !

دکتر بیوشیمی رفت و من درحالیکه تو دلم انواع و اقسام فحش ها رو نثارش میکردم رفتم که برم خونه !

 الان اگه منو بکشی  حاظر نیستم گردنبند طلا  استفاده کنم ,ولی اون سالها بچه بودم و خام ؛ البته گردنبندم هم ظریف و کوچولو بو

رفتم گردنبند رو تعمیر کردم و تا زمانی که اون اتفاق خاص تو زندگیم نیافتاده بود گردنبند رو میپوشیدم .




تاریخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395 | 18:51 | نویسنده: استاد | نظرات (31) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال