X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

یه روزی  تو پاویون با چنتا از دکترا داشتیم شام میخوردیم و هر کس یه خاطره ایی از دوران طرحش تعریف میکرد ,من ساکت بودم و چیزی نمیگفتم , آخه تازه وارد   بودم و راستش روم نمیشد که زیاد با بقیه قاطی بشم ، وقتی آخرین نفر خا طره اش رو تعریف کرد,نوبت به من رسید  ,یکی از همکارام هی اصرار کرد که  منم یه  چیزی بگم بالاخره ، من خندیدم و گفتم : والا اتفاق که زیاد بوده ,ولی مهمترینش این بود که من در دوران طرحم ۲ سال لحضه شماری میکردم که هفته ی آخر طرحم   برسه و از اون ببعد مثلا بگم  : خب این اخرین جمعه ایی بود که من اینجام ,روز بعدش بگم ؛ این اخرین شنبه ایی بود که من اینجام و همینطور روزا رو بشمارم و  از   شمارشش لذت ببرم تا اخر هفته  که   اثاثم رو جمع کنم و برگرد م خونه .

ولی بعد از  دو سال که روز موعود رسید ، ساعت ۱۰ صبح اولین روز از اخرین هفته که من از دو سال قبل  تاریخش رو توی  ذهنم نگه داشته بودم ، سر یه  اتفاق کوچیک و یه سوء تفاهم  یه کتک سیری از سه تا از اهالی روستای مجاور خوردم ! 

طوریکه اون روز برام به بدترین روز طرحم بدل شد !  حالا کتکش به کنار ،  اعصاب خردی که برام ایجاد شد کل خاطرات شیرین طرحم رو تلخ کرد !

 این حرفا رو زدم و یه مختصری هم  دعوا  رو  شرح دادم و گفتم که چطور کتک خوردم .

این ماجرا گذشت تا چند  روز بعدش دوباره  شیفت درمانگاه بودم ,وقتی برای استراحت اومدم پاویون ,یکی از  پزشکایی که اون شب حرفای منو شنیده بود گفت : استاد ! من ازت خیلی خوشم اومد ، خیلی صادقانه و بی شیله پیله برامون تعریف کردی و  گفتی که توی طرح چطور از   اهالی کتک خوردی !  هر کس جای تو بود این موضوع رو  مخفی میکرد یا بر عکس تعریف میکرد ، ولی تو جوری تعریف کردی که به دل من نشست و خلاصه خیلی از این حرکتت خوشم اومد ، دمت گرم .

من اصلا یادم نبود که وقتی داشتم داستانم رو تعریف میکردم این جناب همکارم هم توی اون جمع بوده ! ولی خب لابد بوده که خوشش اومده بود دیگه . . !

بنابراین گفتم : خواهش میکنم ,واقعیت بود دیگه . . . .

و همین موضوع باعث شد منو عرفان ( همین همکارم ) با هم صمیمیتر بشیم و نقاط مشترک بیشتر پیدا کنیم ، عرفان ده سال از من بزرگتره  ولی به من اعتماد داشت و خصوصی ترین اتفاقات زندگیش رو برای من تعریف میکرد و این رابطه ادامه داشت تا اینکه من متوجه شدم عرفان یه اخلاقهای بخصوصی داره که من اصلا دوست ندارم,مثلا کسی رو که لکنت زبون داره مسخره میکنه !

لکنت زبون که دست خود  آدم نیست ,نباید مسخره کرد .

یا مثلا اگه ایرادی از کسی میدید سعی میکرد لا بلای حرفاش حتما اون ایراد رو به طرف گوشزد کنه ,اینکار رو برای تحقیر طرف انجام میداد ,قصدش تخریب بود ,نمیخواست که کمکی کرده باشه تا طرف خودش رو اصلاح کنه .

شبهایی که با هم شیفت بودیم پشت سر بقیه حرف میزد و مسخره شون میکرد !

از طرف دیگه از سرگذشت خودش برای من زیاد تعریف میکرد و زندگی خصوصیش رو برام میگفت ,به من اعتماد داشت ,منم همیشه رازدارش   بودم و حرفاش رو گوش میکردم ولی از شخصیتش زیاد خوشم نمیامد ,ولی دلیلی هم نمیدیدم که بخوام باش قطع رابطه کنم .

آدم خیلی پر توقعی هم بود ,یه بار چند روزی رفت مسافرت ,بعد که از سفر برگشت ,تو حرفاش به من گفت : تو هم که یه زنگ نزدی احوال منو بپرسی . . . .!

درواقع انتظار داشت  وقتی نیست و رفته مسافرت من زنگ بزنم و احوالش رو بپرسم !

فکر میکنم یکم پر توقعی باشه ,

این اولین باری بود که عرفان تو حرفاش به من تیکه انداخت ,البته من  توی روابط اجتماعی و دوستانه ام خیلی خیلی   ادم  درک کننده و سهل انگاری هستم ,به این زودیا از دست کسی ناراحت نمیشم و راجع به کسی قضاوت نمیکنم ,باران میگه تو خیلی ساده ای و بقیه ازت سوء استفاده میکنن ,ولی من میدونم که اینطور نیست ,یک  دنیا تجربه پشت منه , من ادم های اطرافم رو با شرایط محیطی ,اجتماعی و خانواده گی شون میبینم و به این ساده گیا راجع به کسی نظر نمیدم .

بنابراین این طعنه ی عرفان رو ندیده انگاشتم وگذشت تا  اینکه یه عمل جراحی الکتیو برای عرفان پیش اومد ,من با سابقه ی که ازش میدونستم و با اشاره ایی که خودش قبل از عمل داشت تصمیم گرفتم به عیادتش برم ,باران مثله همیشه ساز مخالف رو  کوک کرد ولی من براش توضیح دادم و عاقبت به درخواست باران پسر کوچولوی قشنگم رو هم با خودم بردم عیادت دکتر عرفان !

از بیمارستان فقط من رفتم عیادتش ,هیچ کس دیگه نیامد,آخه اصلا چیز خاصی نبود ,شما فرض کن مثلا یه خال رو برداشته باشی ,عیادت نمیخواد دیگه ، ولی عرفان چشم براه کل بیمارستان بود که بیان عیادتش !!

بعد از اون جریان دیگه روابط ما همون شکلی بود تا اینکه پدرم فوت کرد ,من خیلی بهم ریخته و درمانده بودم ,تازه رفته بودم بیمارستان و روحیه خوبی نداشتم ,توی پاویون داشتم یه کوفتی میخوردم که سرو کله ی عرفان پیدا شد با چنتا دیگه از همکارا شروع کردن بحث سیاسی راجع به ترامپ و کلینتون ، همه گی میگفتن که کلینتون رای میاره ,یکی از بچه  از من سوال پرسید و من گفتم : به نظر من قطعا ترامپ رای میاره !!

عرفان که خیلی ادعای اطلاعات سیاسی  داشت و تا اون لحظه داشت سخنرانی میکرد و انواع و اقسام تفسیر هایی رو که اینور و اون ور شنیده بود ، تحویل بقیه میداد   ،  با  یه لحن فوق العاده بد ،  همراه با تحقیر رو به من  کرد و  گفت : استاد ! تو  که یک کلمه اطلاعات سیاسی نداری و یک  دقیقه اخبار نگاه نمیکنی ,چرا الکی نظر میدی ؟!!!   تو بیسکویتت رو بخور , از چیزی که سر رشته نداری حرف نزن . . . .!

صورتش سرخ شده بود و لحن کاملا جدی و عصبانی داشت ,اگه من نزدیکش بودم یکی هم میزد زیر گوشم . . . 

دلم از این میسوخت که  خودم بهش گفته بودم من علاقه ایی به سیاست ندارم و اخبار و انتن نگاه نمیکنم ,عرفان داشت از حرفای خصوصی که با هم زده بودیم توی جمع علیه خودم استفاده میکرد و ترجیح میداد فقط  مواضع خودش بارز باشه تا اینکه مراعات دوستش رو بکنه ,دوستی که الان عزا دار بود و فقط  جواب یه سوال رو داده بود .

اون لحظه بیشتر از اینکه از دست عرفان ناراحت باشم ,به خودم میبالیدم که چیز مهمتر از همین مسایل  پیش پا افتاده از خودم برای عرفان تعریف نکرده بودم  , خوشحال بودم که مهمترین چیزی که عرفان از من میدونه همین دوتا جمله است  و عجیب بود که از همینا برای ساکت کردن من استفاده میکرد .

من باز هم به اعتقادات خودم عمل کردم و هیچ عکس العملی در مقابل موضعگیری عرفان نشون ندادم ,کاملا عادی برخورد کردم و گفتم : درسته ! پس من ادامه بحث رو به علما  واگذار میکنم و ساکت شدم .

ولی فهمیدم هر کس هر اخلاقی داره برای همه داره !!

از قدیم گفتن : حرفت رو کجا شنیدی ؟!  همون جا که حرف مردم رو شنیدی  . . . .

من واقعا به این ضرب المثل رسیدم ,کسی که پشت سر همه یه بامبولی در میاره و یه صفحه ای میزاره حتما پشت سر من هم اینکار رو انجام میده .

همین برخورد عرفان باعث شد پرونده اش توی ذهن من بسته بشه و دیگه حساب خصوصی باهاش نداشته باشم 

تصمیم گرفتم جوری مهرها رو حرکت بدم که دیگه پستم به پست عرفان نخوره 

این روال ادامه داشت تا یه روز عرفان منو دید و گفت : دیگه محل نمیزاری استاد ؟!

دیگه با ما شیفت نمیدی . . .

گفتم : قسمت نبوده ,ان شا الله هستیم در خدمتتون . . .

خوشحال شدم از اینکه احساس کرده بود دیگه نمیخوام ببینمش

این داستانا گذشت تا اینکه چند روز پیش زنگ زد و گفت : استاد من پنچ میلیون پول میخوام !!

من با خودم فکر کردم درسته که من دل خوشی از عرفان ندارم ولی لابد الان واقعا مشکل داشته که به من زنگ زده ,در حالیکه قبلا احساس کرده بود من مثله قبل نیستم باش ولی بازم به من زنگ زده بود .

این شد که درکش کردم و خر شدم و بدون هیچ گرفت و گیری  پولو  بهش دادم , دیشب شیفت اورژانس بودم و عرفان هم درمانگاه بود ,ساعت یک نصفه درمانگاه خلوت شده بود ,عرفان اومده بود تو اورژانس که یعنی یه سری به من بزنه ,من داشتم یه مریض بستری میکردم ,

وقتی از در اومد تو یه پوز خندی زد و گفت :

تو  هم که همه رو از دم بستری میکنی !!!

اون بچه هایی که اورژانس کار کردن میدونن که این یه تیکه به پزشک اورژانس محسوب  میشه !

در حالیکه امار بستری من کاملا نرماله ,عرفان فقط می خواست یه تیکه ای به من بندازه ,با خودم گفتم : والا اگه من به کسی صد هزارتومان بدهکار باشم ،  بخاطر لطفی که به من داشته اگه یه کار اشتباهی هم ازش دیدم به روم نمیاورم ,

ولی عرفان دست خودش نیست باید ادم رو ناراحت کنه .

 من با لحن جدی و تقریبا عصبانی ازش پرسیدم : کیو بستری کردم  که اندیکاسیون نداشته ؟! اصلا تو که درمانگاه بودی ، همین الان اومدی تو اورژانس ، چرا   از   رو معده یه حرفی میزنی . . .؟!


عرفان جا خورد و هول هولکی گفت : نه  !  نه !

شوخی کردم ، هر کاری صلاح میدونی انجام بده . . . .

من دیگه چیزی نگفتم و سر گرم کارم شدم .

گیری کردیم بخدا . . . .







تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | 08:46 | نویسنده: استاد | نظرات (23) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال