X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

شیفت اورژانس بودم ,کمرم خیلی درد میکرد ,درست نمیتونستم راه برم ,مثله معتادا شده بودم ,تمام استخونام ذق میزد ,زیاد شلوغ نبود ,مریضا تک تک میامدن و من همکارم اونا رو میدیدیم ,

هر دو حالمون گرفته بود ,با هم حرف نمیزدیم و فقط هراز گاهی یه سری برای هم تکون میدادیم ,

منو حامد دیشب با هم شیفت بودیم و یه جوون ۳۹ ساله زیر دستمون مرد و ما کاری نتونستیم براش بکنیم ,فکر کنم تامپوناد کرده بود ,جراحمون اومد بالای سرش ولی نتونست پریکاردوسنتزش کنه ,منو حامد خیلی پکر شده بودیم ,همینطوری با حال گرفته مریض میدیدیم تا اینکه  درب  اورژانس باز شد و یه دختر ۱۳ ساله رو در حالیکه بیهوش روی برانکارد افتاده بود ,آوردن تو .

دخترک سر و صورت زخمی داشت و ظاهرا بیهوش بود ,یه افسر نیروی انتظامی و یه آقای ۶۰  ساله  بلندقد  همراهش بودن ,حامد رفت سمتشون تا ببینه چی شده ,پرستارا شروع کردن علایم حیاتی ش رو چک کنن,من توی استیشن پرستاری ایستاده بودم و فقط نگاه میکردم .

اقای مسن شروع کرد برای حامد توضیح بده ، با صدای بلند گفت :

من توی خونه بودم که یکی از همسایه ها اومد به من گفت , ۲ تا پسر رفتن تو خونه فلانی !  اینا صبح از خونه رفتن بیرون ,فقط دخترشون تو خونه اس !  

منم نمیدونستم چیکار کنم ! زنگ زدم به بابای این دختر و گفتم ,دوتا پسر رفتن خونه ی شما ,ظاهرا دخترتون تو خونه تنهاست ,شما خبر دارید ؟! این پسرا از اقوام و اشناهاتون هستن ؟!

پدرش گفت : نه !! از اشناهامون نیستن ,نگه شون دارید تا من بیام ………

خلاصه , پدره از راه رسیده بود و باتفاق همین اقای مسن رفته بودن توی خونه و چیزهایی رو که نباید ببینن ,دیده بودن !!

پدره و همسایه با پسرا درگیر شده بودن و یکی از پسرا که ظاهرا سنش ۱۰ سالی از دخترک بیشتر بوده با مشت زده بود تو گردن این اقا و بالاخره بعد از درگیری و زد و خورد شدید ,پلیس از راه رسیده بود و پسرا رو دستگیر کرده بود,

پدره دخترک هم بعد از رفتن پلیس دخترک رو گرفته بود به با کتک و به قصد کشت اونو زده بود و همسایه ها آورده بودنش پیش ما .

من درگیر مریض نشدم و حامد کاراشو میکرد , ولی پیر مرد به هر کسی تو اورژانس میرسید این داستان غم انگیز رو تعریف میکرد ,پیر مرد به خودش افتخار میکرد ,یکبار هم  می خواست منو گیر بکشه و داستانش رو برام تعریف کنه که من گفتم : فهمیدم چه دست گلی به اب دادی !

نمیخواد تعریف کنی . . .

این دخترک تمام طول شیفت شده بود موضوع کاری اورژانس ,پلیس میامد و میرفت ,پدرش پشت در اورژانس منتظر بود و افراد مختلفی میامدن باهاش حرف میزدن ,نیروی انتظامی صد تا صورت جلسه   آورد ما امضا کردیم و دست آخر  هم   داشتن با پدرش حرف میزدن .

من و حامد توی اتاق پزشک اورژانس نشسته بودیم و سرمون تو موبایل ها  مون بود ,یکی از پرستارا اومد توی اتاق ، با حامد کار داشت , یه برگه ازمایش رو گذاشت جلوی حامد و گفت : دکتر این ازمایش همین دختره است ,یه نگاهش کن ،اگه مشکلی نداره مهرش کن ، بزارم رو پرونده اش  . . .

حامد با بی تفاوتی مهرش رو کوبوند رو برگ ازمایش و گفت : بفرما . . .اینم مهر . .  

پرستار اورژانس  برگه رو  برداشت و رو کرد به منو گفت : استاد فهمیدی که جریان این دختره رو ؟!

گفتم : بله متاسفانه .

گفت : ولی,حقش بوده که کتک خورده ,دست بابا ه  درد نکنه ,باید یه همچین دختری رو کشت ! متولد ۸۲ ه دکتر . . . .!

تا من اومدم ابراز فضل کنم  ، حامد گفت :  خاک تو سرشون کنن ! چه غلطی میکنن اینا ؟! چرا درسشون رو نمیخونن ؟!!!

پرستارمون که داشت از اتاق میرفت بیرون, برگشت و گفت : چی بگه آدم وا لا . . . .

ما به سن اینا  که  بودیم خیلی چیزا رو اصلا نمیدونستیم .

اینا خیلی بی حیا شدن ,همه اش هم تقصیر این موبایل هاست . . .

حامد اومد یه چیزی بگه که من بلند گفتم :

قضاوت نکنید خانم شفیعی . .  

قضاوت نکنید .

حامد برگشت سمت من و با لبخند گفت : دکتر درست میگه ,برو قضاوت نکن خانم شفیعی !

خانم شفیعی هم خندید و سرش رو خم کرد و گفت :ببخشید حواسم نبود   ،،  دکتر استاد حاج اقا هستن !!

بعد رو  کرد  به  من گفت : ببخشید حاج اقا ! 

خندید و یه تابی به خودش داد و از اتاق رفت بیرون .

بعد از یه ربعه  ساعت ,من رفتم بیرون ,دستام رو از پشت به هم گره کرده بودم و داشتم واسه خودم تو اورژانس قدم میزدم که خانم شفیعی جلوم سبز شد ,

دوباره خندید و گفت : خسته نباشید حاج اقا .

منم لبخند زدم و گفتم : من به تو چی بگم  آخه ؟!

گفت: دکتر جان ! دختر به این سن و سال خودش دو تا پسر رو آورده خونه ، به زور که وارد نشدن ، دوستاش بودن . . . .

حالا شما هی بگو قضاوت نکن ,با قضاوت نکردن من مشکل حل میشه ؟! داستان که عوض نمیشه ، همین بوده دیگه !

گفتم : اتفاقا چون خودش راشون داده تو نباید قضاوت کنی ,

اگه بزور رفته بودن تو راحتتر میشد نظر بدی .

خانم شفیعی گفت : چی بگو والا ؟!  شما حاج اقایی . . . . .





تاریخ : یکشنبه 29 اسفند 1395 | 12:31 | نویسنده: استاد | نظرات (25) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال