X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

ایام نوروز به هر مکافات و بد بختی بود سپری شد تا رسیدیم به روز موعود !

بله دوازدهم فروردین روزی بود که منو باران به اتفاق هم استارت یه پروژه ی مشترک رو زدیم و شالوده ی یه دعوای حسابی رو طراحی کردیم ,اینطوری شد که منو باران الان دو روزه داریم با هم دعوا میکنیم !

توی هر فرصتی که پیش میاد ,دوتا   پنجول تو صورت هم میکشیم و بعد رو به بچه ها لبخند میزنم ,

لامصب شرایط خیلی سخته ,ما مثله ادم نمیتونیم با هم دعوا کنیم ,چون اولا  صدامون که از خونه بره بیرون همسایه ها چی میگن ؟!

میگن : وااااا !!!  مگه دکترا هم دعوا میکنن ؟! یعنی من یه داد نمیتونم بزنم ,مثله  آقا محمد خان قاجار باید در کمال خونسردی و با ارامش و متانت به دعوا بپردازم.

علاوه بر همه ی اینا ,ما دوتا پسر کوچولو  هم داریم که باید مراعات حالشون رو بکنیم ,اینه که خیلی محترمانه و بی صدا خدمت هم میرسیم ,حالا اگه قسمت شد و یه روز صاحبخونه و اون یکی مستاجره خونه نبودن و بچه ها هم جایی بودن ,دعوا مون رو از حالت mute در میاریم و یه حالی میکنیم ,ولی فعلا امکانات در همین حده ,بیشتر نمیشه سرمایه گزاری کرد.

داستان از این قرار بود که من روزهای ۱۱ و ۱۲  فروردین بصورت یه شیفت ۴۸ ساعته سر کار بودم ,توی بیمارستان با انواع و اقسام مریض ها سرو کله زده بودم و خیلی خسته بودم ,ساعت ۱۰ شب روز دوازدهم با خستگی و افسردگی رسیدم خونه ,پسرا خواب بودن و باران در حالیکه چشماش از فرط خواب آلودکی گرد و رنگ پریده شده بود ,نشسته بود پای تلوزیون و داشت فیلم دستهای الوده سیروس الوند رو نگاه میکرد .

وقتی از در وارد شدم یه سلام و علیکی کردیم و باران گفت : چقدر رنگت پریده ؟!  چقدر خسته ایی ؟!  میخوایی نریم بیرون ؟!

اخه قبلش قرار گذشته بودیم  که  وقتی من از کشیک برگشتم   بهمراه باجناقم مسعود و زنش با هم بریم گردش .

گفتم : تو که حالت بدتره !! چرا اینقدر چشمات قرمز شده ؟!

باران گفت : خب من خیلی خسته شدم این دو روزه ،  با دوتا بچه ی شیطون ,دست تنها . . .

گفتم : واقعا حق داری , خسته نباشی و ادامه دادم : حالا حالش رو داری بریم بیرون ؟

باران گفت : من که میتونم ,ولی تو انگار خیلی خسته ای . . .بخاطر تو   میگم نریم .

گفتم : نه !   ایرادی نداره ,بیا بریم . . .

باران گفت : باشه ,پس تو برو یه دوش بگیر ,تو این فاصله منم زنگ میزنم مامانم بیاد پیش بچه ها . . 

همین کار رو انجام دادیم ,من رفتم دوش گرفتم و برگشتم ,دیدم باران یه شلوار کتون  قهوه ای گشاد  پوشیده ,یه پیراهن کرمی و یه شال شیر کاکایویی هم باهاش ست کرده ,همینطور که داشت جلوی اینه شالش رو درست میکرد ناگهان متوجه موضوع خیلی جدیدی شدم ؛ با کمال تعجب دیدم باران برای اولین بار تو این ده سال ازدواجمون چنتا شاخه از موهاش رو دکلره کرده !

شاید یکم عجیب باشه ولی باران تو این ده سال حتی یکبار هم موهاش رو رنگ نکرده ,رنگ موهاش همیشه رنگ طبیعی خودش هست و باران حتی یه هایلایت مختصر هم نمیکرد ,ولی امشب در کمال تعجب دیدم چنتا شاخه از موهاش رو دکلره کرده ,خب قشنگ  شده بود و بهش میامد ولی من زیاد خوشحال نشدم ! راستش 

چنتا دلیل داشت که خوشحال نشدم , مهمترینش این بود که با خودم فکر کردم باران وقتی از چیزی ناراحت بود ارایش میکرد ,مثلا لاک میزد ,ولی وقتی حالش خوب بود اصلا سمت ارایش نمیرفت.

 ولی این کار خیلی با لاک زدن فرق میکرد ,باران همیشه از موهای خودش راضی بود و دست زدن به مو نشانه ی خوبی نبود , من فکر کردم باران باید خیلی از نظر روحی بهم ریخته باشه که موهاش رو دکلره کرده ,

گذشته از این موضوع ,یکم هم بخاطر این مواد شیمیایی که زده بود به موهاش ناراحت بودم ,اخه حیف از اون موی خوشرنگ و نیمه فر نبود که با مواد دکلره بسوزه ؟!

نهایتا با تمام  این توصیفات ترجیح دادم که شگفت زده بشم و اینطور نشون بدم که موهاش خیلی خوب شده  و همین کار رو هم انجام دادم .البته مدل قشنگی زده بود و خوشگل شده بود واقعا.

چون باران قهوه ایی پوشیده بود منم یه پیراهن کرمی و یه شلوار قهوه ای سوخته پوشیدم و با هم ست شدیم ,مادر خانومم از راه رسید و مثله همیشه توصیه های الکی و مسخره اش رو شروع کرد ,حرفهای من دراوردی زورکی که نمیدونم این زن خسته نمیشه از این همه چرت و پرت گفتن ؟!

القصه ما راه افتادیم ,اقا مسعود خان و خانومش رو سوار کردیم و بردیمشون یه رستوران خوب ,اول خیلی تعارف  میکردن و نمیامدن تو ,ولی به هر مکافاتی بود رفتیم تو و جاتون خالی من یه دویست هزار تومانی پیاده شدم !

رستوران رفتن همان و شروع دعوای من و باران همان .

توی رستوران باران یه حرفی زد که من خیلی از  دستش ناراحت شدم ,وقتی برگشتیم خونه دیگه ساعت از نیمه شب گذشته بود و  اولین دقایق روز نحس سیزده بدر  آغاز شده بود . . .

وقتی مادر خانومم تشریفش  رو برد ,من مراتب اعتراض خودم رو به سمع و نظر باران رسوندم ! باران بی درنگ واکنش خیلی شدیدی نشون داد و از اینکه من دوباره دارم مسافرتمون رو خراب می کنم شکایت کرد ! اخه قرار بود که روز سیزدهم ما راه بیافتیم  برای شمال .

حرف باران این بود که من دارم همه چیز رو خراب میکنم ,باران اعتقاد داشت که من نباید بیخودی اعتراض کنم و نباید با اینکارم مسافرت رو خراب کنم.

ولی من روی اعتراض خودم بودم و کم نیاوردم و به قول بچه های محل , دادم دمش . . . .

این شد که موضوع پشت موضوع دوباره کالبد شکافی شد ما کل سیزدهم و چهاردم رو دعوا کردیم .

جاتون پر باد !

الانم داریم میریم که انزلی رو داشته باشیم . . . .

بهر حال اگه باران فکر کرده من بهر دلیلی ,اعم از خراب شدن مسافرت و غیرو علی ذالک از مواضع خودم کوتاه میام ,بسی خیال خام کرده !

من تا اخرش هستم ,پاش بیافته حتی طلاق . . .  







تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1396 | 13:01 | نویسنده: استاد | نظرات (48) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال