X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

بالاخره پروژه ی جدایی  من  از مهسا با همکاری افسانه کلید خورد !

افسانه میگفت باید یه روز با من بیایی بریم یه هتلی, جایی بشینیم ,من چنتا از دوستام رو هم میارم ,بعد به مهسا خبر میدیم که بیاد و تو رو با ما ببینه ! اینطوری ازت ناراحت میشه و قیدت رو میزنه.

من با این طرح مخالفت کردم ,راستش از این حرکت خوشم نمیامد ,افسانه گمان میکرد من نمیخوام از مهسا جدا بشم ،با یه حالت جدی متمایل به قهر گفت :لابد نمیخوایی ازش جدا بشی !

براش توضیح دادم که اینکار جواب نمیده و بعدش مهسا حتما از من جواب میخواد و اینطور نیست که وقتی منو با چنتا دختر دید ,دست از سرم برداره.

افسانه گفت : من اصلا تو رو درک نمیکنم ! میخوایی مشکلت حل بشه یا نه ؟ خوب اگه ازت پرسید باید بگی نامزدمه ,دوست دخترمه . . .باید یه چیزی بگی که ناراحت بشه و بره دنبال کارش دیگه .


من واقعا دلم نمیخواست با چهارتا دختر برم بیرون که مهسا دست از سرم برداره ,داشتم احساس میکردم اگه واقعا با مهسا مشکل دارم خودم باید حلش کنم .

به افسانه اطمینان دادم که خودم یه راه حلی براش پیدا میکنم .

از اینجا ببعد یه موضوع دیگه تو ذهن من  آغاز شد ,گیرم که من مهسا رو از سر خودم باز کردم ، با افسانه میخواستم چیکار کنم ؟!

درسته که افسانه خیلی دختر خوبی بود و من در کنارش احساس راحتی و ارامش میکردم ولی هنوز تصمیمی برای ازدواج نگرفته بودم ,یعنی اصلا قصد ازدواج نداشتم ,از طرفی  داشتم  حس میکردم پیگیری های افسانه و جدیتی که از برای جدایی من ومهسا  نشون میداد, زیاد پیامد خوبی برای من نخواهد داشت .

درواقع من هنوز تکلیفم با خودم معلوم نبود ,اصلا نمیدونستم با خودم چند چند هستم ! تمام فکر و ذکرم شده بود

پیداکردن راهی برای رهایی از دست مهسا ,ولی کم کم به خودم اومدم و دیدم خب ! فرضا به کمک افسانه از دست مهسا خلاص شدم ،جواب افسانه رو چی میخوام بدم ؟! اصلا حد و حدودی برای ارتباطم با افسانه تعریف نکرده بودم و راستش خجالت هم می کشیدم در این مورد با افسانه حرف بزنم ,

راستی باید به افسانه چی میگفتم ؟! 

من عملا فقط میخواستم با افسانه دوست باشم ,اگرچه این حرف خجالت اوره  ,  ولی حس حقیقی من همین بود ,من نمیخواستم با افسانه ازدواج کنم ,من اصلا نمیخواستم با هیچکس ازدواج کنم ,اصلا حس ازدواج در من وجود نداشت ,اینقدر عاقل بودم که بدونم اون سن   ,   سن ازدواج و عاشق پیشگی نیست ,من دوست داشتم که با دختری دوست باشم ولی ازدواج هرگز !

بهر حال مشکل من دوتا شده بود  : مهسا و افسانه !

 با خودم تصمیم گرفتم فعلا مهسا رو از سر خودم باز کنم تا بعد با افسانه ی یه خاکی نو سرمون بکنیم ,خوبی افسانه این بود که تا بحال هیچ حرفی از  ازدواج بین ما زده نشده بود و میشد از همون اول کار تکلیف رو مشخص کرد.

هرازچندگاهی با افسانه بیرون میرفتم و بحث اصلیمون مهسا بود ,افسانه هر دفعه اول پیشنهادهایی میداد و سعی میکرد اینطور  نشون بده که منو درک میکنه ,بعد کم کم  عصبانی میشد و تیکه می انداخت در نهایت هم دلخور میشد ,افسانه احساس میکرد من دارم سرکارش میزارم و دوست ندارم مشکلم حل بشه ,

از طرف دیگه مهسا افتاده بود به لوس بازی ! هر روز یه اطواری در میاورد ؛ یه روز گل میخرید ,یه روز عروسک ,یه روز زنجیر طلا هدیه میداد و یه روز گوشی موبایل !

بعضی وقتا میامد با من راجع به بقیه دوستاش حرف میزد و از مشکلاتشون میگفت ,مثلا فکر میکرد من شوهرشم و از من کمک فکری میگرفت ,حتی یه روز گفت که یکی از دوستاش با یه پسری چت میکنه و عاشقش شده ,گفت که من برم پسره رو ببینم و نظرم رو بگم ! قرار شد بریم رستوران ,من و مهسا از یک طرف رفتیم و دوست مهسا و دوست پسر چتیش از یک طرف ,قیافه ی دوست مهسا  عادی بود ولی پسره یه نعره خر چاقالو و بی ریخت بود که دست چپ و راستش رو هم بلد نبود ! 

خیلی میخواست خودش رو باکلاس نشون بده ,یه تیپ مکش مرگ من زده بود و شکل احمق ها شده بود با هم یه ناهار کوفتی خوردیم و از هم جدا شدیم ,مهسا نظر منو رو راجع به پسره پرسید ,من گفتم : خیلی افتضاح بود ! این دیگه چی بود ؟! خب ادم ازدواج نکنه بهتر نیست تا با یه همچین نعره خر گاپوزی ازدواج کنه ؟!

مهسا با تعجب گفت : استاد !! راجع بهش اینطوری حرف نزن ,دوستم خیلی دوستش داره . . . .!

گفتم : پس اگه اینطوره چرا وقت بقیه رو تلف میکنن ,نظر من رو واسه چی میخوان ؟! ,برن هر کاری دلشون میخواد بکنن . . . .

از این دست جریانات با مهسا زیاد پیش میامد و هر چه رابطه ی ما عمیقتر میشد من از حرکات و اخلاقیات مهسا بیشتر ناراحت میشدم .

افسانه هم دیگه کار و زندگیش رو گذاشته بود کنار و هر روز  به من زنگ میزد و میگفت با مهسا چیکار کردی ؟!

من هر دفعه باید یه دروغی سر هم میکردم و  کار رو به تعویق می انداختم ,کم کم داشت کارد به استخوون میرسید ,باید یه فکری میکردم . . . .

تو همین حال و هوا بودم که  یک روز یکی از بچه های محل سراغ مهسا رو گرفت و پرسید که بالاخره داستان من با مهسا به کجا رسید ؟

من براش گفتم که قویا میخوام از مهسا جدا بشم ولی راهش رو نمیدونم ,دوستم گفت که یه اشنایی دارن که تو حوزه روانشناسی مطالعه داره و میتونه به من کمک کنه ,گفت با اشناشون حرف میزنه و داستان رو براش میگه و ازش میخواد که یه وقتی بزاره و با من حرف بزنه .

همین ما رو هم انجام داد و شماره موبایل اشناشون زو به من داد و گفت که بهش زنگ بزنم ,منم همین کاررو انجام دادم و اون اقا با من یه قراری گذاشت ,من رفتم سر قرار و با ایشون حرف زدم ,

این دیدار یه نقطه ی عطف تو زندگی من بود و منو به جریان عادی زندکی برگردوند ,اگرچه من بعد از اون دوباره گند زدم ولی اون دیدار و صحبتهای اون اقا بسیار تاثیر گذار بود. القصه ، قرار تنظیم شد و من  رفتم سر قرار .  اشنای دوستم با یک پراید سفید اومد ,یه اقای حدودا چهل ساله ,با قد کوتاه و لاغر اندام بود که لباس های ساده و مرتب پوشیده بود و خیلی گرم و صمیمانه با من برخورد کرد ,برای من توضیح داد که به صورت اکادمیک روانشناس نیست ولی به روانشناسی علاقمنده و در این زمینه مطالعه داره و گفت که اگه بتونه کمک میکنه و اگه نتونه صراحتا میگه که کار من نیست .

بعد از توضیحات اولیه از من پرسید که مشکلم چیه ؟

من به صورت مختصر و مفید براش توضیح دادم و گفتم که به مهسا قول ازدواج دادم ,بهش اطمینان دادم ,و الان پشیمونم ,

گفتم که از ترس خودکشی به مهسا قول دادم و هنوز هم میترسم از اینکه مهسا خودکشی کنه و نمیدونم که باید چیکار کنم .

اون اقا شروع کرد به صحبت کردن و برای من توضیح داد که باید برم و صراحتا به مهسا بگم دوستش ندارم و بهش دروغ گفتم !

من گفتم : حتما دوبا ه خودکشی میکنه و  گناهش میافته  گردن من. . .خیلی منتظر بودم که ببینم برای این حرف من چه جوابی داره .

اون اقا در این مورد حرفهای به من زد که بعد از پانزده سال  هنوز لحن و تون صداش توی  گوشم هست و انگار همین دیروز بود که داشتم این حرفها رو میشنیدم .

اون اقا به من گفت : دختری که میخواد سر نرسیدن به یک پسر خودش رو بکشه به درد ازدواج نمیخوره ! 

گفت : یه چنین شخصیتی اصلا مناسب ازدواج نیست و کسی که میخواد سر این مسایل خودش رو بکشه ,همون بهتر که خودکشی کنه !!

گفت خودکشی اون مشکل تو نیست ! مشکل خودشه ! 

گفت : تو اگه کسی رو دوست نداشته باشی و اون به تو نه بگه  ، تو خودت رو میکشی ؟!

گفتم : نه . . . .!

گفت : خب ,چون تو شخصیت عادی داری ,ولی کسی که میخواد سر یک چنین موضوعی خودش رو بکشه مشکل شخصیتی داره ,مشکل روحی داره ,تقصیر تو نیست , خودش مقصره . . . .

گفت : دختر مثله غنچه گل هست ,خودش باید شکوفا بشه و جلب توجه کنه ,اگه این.دختر برای تو جذابیتی داره و رفتاری  میکنه که تو از اون رفتار خوشت میاد برو باهاش ازدواج کن ,ولی از ترس خودکشی و به زور  ازداج کردن با اون باعث بدبختی هر دوتون میشه . . . 

من بعد از این حرف ها انگار دیگه کر شده بودم ,واقعا راست میگفت ,مهسا  میخواست خودش رو بکشه ,خب بکشه ,به من چه ؟!

من که به مهسا نکفته بودم بیا منو دوست داشته باش . . . .این راهی بود  که مهسا خودش انتخاب کرده بود .

بعد از این جلسه مشاوره من به شدت تغییر رویه دادم و چند روزی شدیدا  از مهسا دوری میکردم تا اینکه یه روز  مهسا از من خواست با من حرف بزنه, من مصمم شدم که تمام حرفام رو باهاش بزنم ,این بود که قبول کردم و با هم رفتیم یه هتل ! یک هتل کوچک در گوشه ایی از این شهر بی درو پیکر ,یک هتل غم انگیز و کثافت ,یک هتل دوست نداشتی ,

هتل ، هتل خوب و سطح بالایی بود ,ولی من اصلا دوستش ندارم  . . . .

ما رفتیم تو و در قسمت کافی شاپ مستقر شدیم ,مهسای بیچاره یه کوفتی سفارش داد ,نمیدونم چی بود ,هی از من میخواست که من غذا بخورم ,اون به من محبت میکرد و من با دشنه ای زهر آلود نشسته بودم تا قلب مهسا رو بشکافم و همین کار رو هم انجام دادم ,لعنت به من ,لعنت به این زندگی کثافت بار ,لعنت به مهسا که سه سال از عمر منو به استرس گذروند و عاقبت به بدترین شکل قلبش شکست ,الان که دارم مینویسم اشک تو چشمام حلقه زده ,قلبم به تپش افتاده و از همه دنیا متنفر هستم, از مهسا نمی نوشتم تا به این لحظه نرسم , نوشتن از مهسا برام سخت بود چون یاداوری این صحنه برام سخت بود ,چون شرمنده ام ,چون بیگناه ولی ظالم بودم ,چون قلب یه انسان رو شکستم و من اینقدر انسان هستم که نتونم شکستن قلب کسی رو فراموش کنم ,چون احساس میکنم یه قاتل هستم ,فکر  میکنم مهسا رو له کردم و از بین بردم ,لعنت به من ,لعنت به این جبر کثافت .

من به مهسا گفتم که دوستش ندارم ,گفتم که از هیچ چیزش خوشم نمیاد ,گفتم  که نمیخوام باهاش ازداواج کنم . . .

گفتم دلم میخواد ازاد باشم . . . .

مهسای بیچاره گفت : مگه میشه ؟! من اینقدر به تو محبت کردم ,من اینقدر تو رو دوست دارم ,پس این همه محبتی که من به تو داشتم کجا اثر کرده ؟!

گفتم : هیچ جا ,

گفت : دروغ میگی . . .

گفتم : سه ساله دارم بهت دروغ میگم ,، دیگه نم خوام دروغ بگم  ، امروز تنها روزی هست که دارم بهت راست میگم !!

مهسای بیچاره در هم شکست و خاموش شد .

ازم خواهش کرد برای اخرین  بار برسونمش نزدیک خونه شون و اونجا تنهاش نزارم !

قبول کردم و بردمش .

بعد از اون دیگه هیچ وقت با مهسا هم کلام نشدم  . . . .




تاریخ : سه‌شنبه 22 فروردین 1396 | 17:05 | نویسنده: استاد | نظرات (52) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال