X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دیروز صبح شیفتم تو  بیمارستان تموم شد ,با خواب آلودگی و خستگی در حالیکه داشتم زیر لب به زمین و زمان فحش میدادم از بیمارستان زدم بیرون ! 

نه که فکر کنید من از دست کسی یا چیزی ناراحت بودما ،  نه ، من کلا از زندگی دل خوشی ندارم ,همیشه دارم بهش بدوبیراه میگم ,بخاطر دوستای نابابی هم که داشتم آدم زیاد مودبی نیستم ,رو همین حساب وقتی خودم تنهام از خجالت هر چیزی که ازش خوشم نیاد در میام !

توی راه برگشت   پشت فرمون خوابم گرفته بود ,اصلا نمیتونستم چشمام رو باز  نگه دارم ,با خودم فکر کردم یه اهنگ بزارم و صداش رو بلند کنم تا خواب از سرم بپره ,این شد که آهنک بسیار زیبا و کلاسیک  دختر اتیش پاره ,از سمفونی های بسیار زیبای استاد مسلم موسیقی ایران اندی رو گذاشتم و صدای ظبط رو تا ته زیاد کردم ,بسیار همی حال میداد ,یعنی عجیب اهنگیه این  دختر اتیش پاره !

جو منو گرفته بود و فقط گاز میدادم ,از خدا پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه؟؛ اون وسط یه قر insito هم میدادم  . . .!

به همین منوال تا نزدیک خونه اومدم ,طبق معمول باران  زنگ زد و پرسید :  کجایی استااااد ؟!

گفتم نزدیکم ,دو دقیقه دیگه میرسم خونه ,

باران شدیدا تاکیید کرد که خونه نرم ! گفت بچه ها تازه نشستن دارن غذا میخورن ,گفت : تو بیایی خونه ,این دوتا چشمشون به تو میافته دیگه غذا نمیخورن و هوس بازی به سرشون میزنه !

من به شدت از این نهی کردن استقبال کردم و از اونجایی که پسرا طی مسافرت شمال حسابی خدمت ماشین رسیده بودن و در واقع داخل اتومبیل رو از شدت کثیفی به مرز انفجار رسونده بودن ,تصمیم گرفتم تو این فرصت ماشین رو ببرم کارواش، 

یه کارواش نزدیکمون هست ,رفتم سراغش ,فکر میکردم این ساعت صبح که ساعت اداری بود کارواش خلوت باشه  ولی اینطور نبود ,بهر تقدیر یه گوشه پارک کردم ,یه پسر حدود بیست و پنچ ساله اومد سراغ ماشین ، من بعدا فهمیدم اسمش احمده .

احمد شروع کرد داخل ماشین رو جارو کردن ,من عادت دارم اینجور مواقع ول میکنم میرم یه گوشه واسه خودم با یه چیزی مشغول میشم ,اون روز هم میخواستم همین کار رو انجام بدم ,یه لحظه از پشت   داخل ماشین رو نگاه کردم ،  دیدم احمد از کف ماشین یه چیزی برداشت ,تیز شدم و دیدم یه تفنگ فلزی کوچیک که مال پسرم هست و خیلی دوستش داره ,کف ماشین افتاده بوده و احمد اونو برداشت ,یه براندازیش کرد و سریع گذاشتش تو جیب بادگیری که پوشیده بود!

من همون لحظه میخواستم واکنش نشون بدم و برم بهش بگم که تفنگ رو پس بده ,حتی تا نزدیکش هم رفتم  اما وقتی برگشت به من  نگاه کرد یه جورایی روم نشد حرفی بزنم ! یکم روم نشد بگم تفنگ رو بده ,یکم هم از اینکه سنگ رو یخ بشه و احساس کنه داره انگ دزدی بهش میچسبه خوشم نیامد ,با خودم فکر کردم بنده خدا حتما خیلی خجالت میکشه و بعدش با چه رویی میخواد بقیه کارای ماشین منو انجام بده ؟! خیلی ضایع میشد جوون مردم . . .

این بود که دست نگه داشتم و عجله نکردم ,با خودم فکر کردم شاید اصلا گذاشته تو جیبش که نره تو جارو برقی و حتما بعدا پس میده ,این شد که رفتم عقب و تکیه   دادم به دیوار ,ولی اصلا دلم نمیامد که از ماشین دور بشم ,فکر میکردم هر لحظه ممکنه یه چیز دیگه ایی از تو ماشین برداره منتقل کنه تو جیبش !

همینطور که خودم رو مشغول موبایل نشون میدادم از طریق روش سنتی و بسیار تابلوی زیر چشمی نگاه کردن مراقب احمد بودم تا چیز دیگه ایی رو باقالی نکنه !

احمد مرحله به مرحله پیش رفت و با دقت و سماجت خاصی ماشین رو جارو میکرد ,من همیشه میام همین کارواش ,هیچوقت اینقدر دقیق داخل ماشین رو جارو نمیکنن ,ولی احمد دست از سر ماشین برنمیداشت و تا توی باک ماشین رو هم جارو کشید ,من احساس میکردم چون تفنگ فلزی رو  دو در  کرده به صورت رفلکسی داره سفارشی کار میکنه ! نمیدونم چرا  ولی کار کردن خیلی زیاد روی ماشین رو به برداشتن تفنگ نسبت میدادم .

بالاخره پروسه ی جارو کشی تمام شدو احمد اشاره کرد که ماشین رو ببرم به قسمتی که بیرونش رو میشورن , همینطور که ماشین رو میبردم تو سالن دیدم احمد پشتش رو به من کرد و یه چیزی رو که احتمالا همون تفنگ نازنین من بود از تو  جیب بادگیرش دراورد و چپوندش تو جیب شلوارش ! بعد رو کرد به منو داد زد :

بیا . . . 

بیا . . . .

بیا . . .

خوب !  راستش کن بده دست شاگرد !

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم .

من تمام مدت حواسم به احمد بود و همینطور با خودم کلنجار میرفتم که عاقبت چه تصمیمی در این مورد بگیرم .

از یک طرف با خودم فکر میکردم که خب , حالا این یه کارگر کارواشه و یه کاری کرده ,من نادیده بگیرم ,شاید اینطوری بهتر باشه ,گناه داره برم بگم تفنگ رو بده ,مگه یه تفنگ چقدر ارزش داره ؟! بزار برداره . . . 

بعد لحظه ایی رو تصور میکردم که بدون  پس گرفتن تفنگ دارم از کارواش خارج میشم ! در اینصورت هم احساس خوبی نداشتم و انگار رکب خورده بودم ,احساس خریت میکردم ! آخه  کدوم ادم عاقلی میبینه مالش رو کس دیگری مخفیانه و بودن اجاره برداشته ولی همینطوری ول میکنه و میره ؟!

یکمی با خودم صادق شدم و علت اینکه نمیخواستم برداشتن تفنگ  رو  بروی  خودم  بیارم ریشه یابی کردم , به این نتیجه رسیدم که من میترسم برم  و از حق خودم دفاع کنم , من میدونستم که منه استاد اینقدر انسان کامل و فرهیخته ایی نیستم که برای حفظ ابروی کسی و برای اینکه غرور شخصی خدشه دار نشه کار زشتش رو ندیده بگیرم ,

با خودم رو راست شدم و دیدم من دارم برای خودم پز بزرگواری  بر میدارم  در حالیکه  روم نمیشه برم حرف دلم رو بزنم ,من روم نمیشد برم و بگم تفنگ بچه ی منو بده ,روم  نمیشد حقم رو بگیرم و  میخواستم این نقصم رو با نقاب بزرگواری بپوشونم و خودم رو گول بزنم .

تمام طول مدتی که اون احمد احمق و همکارای ابله ش داشتن ماشین رو تمیز میکردن  من عزا گرفته بودم که عاقبت چه خاکی بر سرم بریزم ؟

این بدترین کارواشی بود که من تا حالا رفته بودم ,یه غصه ی بزرگ روی دلم بود و هر چه قیافه ی احمد رو می دیدم حالم بدتر میشد ,با خودم میگفتم : اخه احمق خاک تو سر ! واسه چی از کف ماشین مردم یه چیزی بلند میکنی و منو تو دردسر میاندازی ,حالا من چجوری تفنگ رو ازت پس بگیرم ؟!

احمد کما فالسابق با جدیت و همیت زیادی کارای ماشین رو انجام به بقیه هم امر و نهی میکرد که ماشین من رو سفارشی تمیز کنن !!

من با خودم میگفتم :تو جیب ما رو نزن !! سفارشی کار کردن پیش کش . . . .

همینطور عزا دار بودم که با خودم فکر کردم  :لابد اینقدر داره   رو   ماشین من کار میکنه ,انعام هم میخواد . . .!

بعد گفتم : ایرادی نداره ,وقتی کارش تموم شد و گفت : مهندس اگه دوست داشتی انعام ما رو هم بده ,منم میگم  : اول اون چیزی که از تو ماشین ملا کردی رو برگردون تا انعامتو بدم !!

وقتی به صحنه ی اجرای این سناریو فکر میکردم ,میدیدم که من آدمی نیستم که بتونم این طرح رو اجرا کنم .

نباید خودمون رو گول بزنیم ,من ادمی نیستم که بتونم اینطوری جواب  کسی رو بدم .

دوباره یه فحش بهش دادم ,با خودم گفتم: آخه گوساله ! مگه مرض داری تفنگ فلزی رو بر میداری ؟!

خاک تو سرت کنن  پسر ,منو به مکافات میندازی . . .

تمام طول مدت که احمد و همدستاش داشتن  ماشین رو زیر و رو میکردن، من به این دری  وری ها فکر میکردم و اون احمد  احمق  هم  به همه تذکر میداد که : ماشین مهندس رو سفارشی تمیز کنیدا. . . .

منم همینطوری یه گوشه به دیوار تکیه داده بودم و به این فکر میکردم که عاقبت با احمد چیکار کنم ؟!

اخرش به این نتیجه رسیدم که    گرچه   ارزش تفنگ   به   اندازه ی   ارزش  ابروی   یک مومن   نیست ولی اگه من حرفم رو نزنم اعصابم خرد میشه ,علاوه بر اونکه تفنگم هم به باد میره !

و مهمتر از همه ی اینا تصمیم گرفتم فقط بخاطر اینکه به خودم ثابت کنم من نمیترسم برم تفنگم رو پس بگیرم ,حتما اینکار رو انجام بدم !

اینه که تا اخر کار صبر کردم و دست اخر که خوب ماشین رو تر تمیز کردن احمد اومد جلو و گفت : بفرمایید اقای مهندس !  و ادامه داد : اسم من احمده ,هر وقت اومدید اینجا بگید با احمد کار دارم ,خودم در خدمتتون هستم .. . . 

منم تشکر کردم و گفتم : دمتگرم احمد اقا !

فقط یه چیزی . .   .

یه تفنگ کوچیک فلزی کف ماشینم افتاده بود ,الان نیستش ! احیانا تو ندیدی ؟!

احمد اب دهنش رو قورت داد و گفت : نه !  شاید رفته تو جارو . . . !!!

گفتم :اگه زحمتی نیست تو جارو رو نگاه کن ببین پیداش میکنی ؟ 

احمد گفت :  چشم  اقا .

من رفتم سمت دفتر کارواش تا حساب کنم و تعمدا احمد رو تنها گذاشتم .

وقتی از دفتر اومدم بیرون احمد با خوشحالی دوید طرفم و در حالیکه تفنگ تو دستش بود و دستش رو به سمت من دراز کرده بود با لبخند گفت : بفرما اقای مهندس ,تو جارو بود !!

وقتی تفنگ  رو دیدم انگار حس کسی رو داشتم که یکی جواهراتش رو از دست دزدای دریایی نجات داده ! با خوشحالی تفنگ رو از احمد گرفتم و گفتم : آی دستت درد نکنه .

بعد پنج هزارتومان بهش انعام دادم و از کارواش زدم بیرون . . . .

همیشه اول از همه به خودتون و به حستون فکر کنید ,هیچ وقت فداکاری رو سرلوحه ی زندگی خودتون قرار ندید  مگر اینکه برای خودتون هم نفع داشته باشه ,همیشه کاری رو انجام بدید که در آخر احساس بهتری دارید , 

وقتی تک تک افراد جامعه از انجام کاراشون احساس بهتری داشته باشن ما جامعه ی شادتر ی خواهیم داشت .

وقتی من از کارواش خارج میشدم حس خوبی داشتم و میتونستم با انرژی و حس خوبی با بقیه برخورد کنم ,ولی اگه از خود گذشتگی کرده بودم و بزرگواری نشون داده بودم  واقعا و حیقیقتا  حس خوبی نداشتم ,اگرچه میشد با شعار انسان دوستی و.گذشت کارم رو توجیه کنم ولی این فقط یه توجیه بود و اون حسی رو که پس گرفتن تفنگ به من داد هرگز به من نمیداد.

به شدت بهتون توصیه میکنم همیشه اول خودتون و حس تون رو ملاک قرار بدید ,اگه چیزی زیادی اومد به بقیه اختصاصش بدین .

منبر تمام .







تاریخ : شنبه 26 فروردین 1396 | 14:02 | نویسنده: استاد | نظرات (20) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه