X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

ما اون پشت  مشتای اورژانس یه قسمت چند اتاقه داریم که مخصوص استراحت پرسنل اورژانسه ,

یه آبدارخونه داره ,  یه اتاق رست مخصوص پزشکای اورژانس ,  یه اتاق رست برای پرستارای مرد ,  یه اتاق رست برای پرستارای زن و دو سه تا حموم و دستشویی !!

معمولا پرستارا برای خودشون سور و سات زیاد میچینن !!

یعنی وقتی شیفت هستن یه میوه ایی ,شیرینی یا یه نوع تنقلات برای خودشون میارن و بین کاراشون توی شیفت میان یه استراحتی میکنن و تغذیه ایی رو که از خونه اوردن میزنن به بدن ,چون تعداد پرستارا تو اورژانس زیاده راحت میتونن این برنامه رو عملی کنن ,چنتاشون تو station پرستاری میاستن و دو سه نفر دیگه میرن تو اتاق رستشون و یاور rest  رو استاد میکنن !

ولی ما پزشکا چون دو نفر بیشتر نیستیم و معمولا سرمون توی اورژانس خیلی شلوغه و اگه ده دقیقه نباشیم ملت خون شون به جوش میاد کمتر فرصت استراحت داریم .

یکی از پرستارا هست که هر وقت شیفته قهوه جوشش رو هم میاره و بساط قهوه رو به پا میکنه.

چند روز پیش بود که یکی از پرستارا  اومد توی اتاق ما و گفت : دکتر برید سیب بخورید !!

من پرسیدم : سیب کجا بوده ؟!

پرستار گفت : به مناسبت هفته ی سلامت ,بیمارستان به پرسنل شیفت سیب داده !!!

برید بخورید . .  

من اورژانس رو سپردم به همکارم و رفتم سمت اتاقای رست .

وقتی رسیدم متوجه شدم که خب همه ی سیب ها رو  گذاشتن تو یخچال پرستارا ,  درب اتاقشون باز بود و دوتا از پرستارای اقا داشتن سیب گاز میزدن ,

یکیشون دراز کشیده بود روی تخت و یه دستش رو زده بود زیر کله اش و داشت تلوزیون نگاه میکرد ,

اون یکی هم روی یه نیمکت کنار تخت نشسته بود و اونهم داشت همون تلوزیون رو نگاه میکرد !!

برنامه تلوزیون یه مسابقه  تلفنی حل جدول بود که به صورت زنده داشت بخش میشد .

پرستار اول که روی تخت لم داده بود یه پسر فوق العاده خنگ و گیجه !!

فامیلش یزدانیه ,ما صداش میکنیم یزدان !

یزدان خیلی گیجه ، تا  حالا نشده یه نوار قلب رو درست بگیره ,خیلی خنگه ! من هر وقت قیافه اش رو میبینم خنده ام میگیره ,تازه اومده تو بیمارستان و خیلی جوونه ,خیلی هم مسخره لباس میپوشه,یه روپوش میپوشه که به تنش زار میزنه !  مثله بچه ای که لباس باباش رو   بپوشه ، اون شکلی میشه !

قانون بیمارستان اینه که پرستارا باید کفش سفید بپوشن ,در واقع جز لباس فرمشون هست ,اونوقت این بنده خدا یه جفت کفش اسپورت مثله کفشای بسکتبالیستها میپوشه ، تازه زبونه اش رو هم میزاره بیرون ,یه شلوار پارچه ایی گشاد هم میپوشه که با روپوش خیلی بد میشه ,روپوش گشاد و بلند,شلوار پارچه ایی زیتونی بد رنگ ,  کفش کتونی سفید بزرگ ، به همه  اینا اضافه کنید یه پیراهن یقه داره  مسخره که برای عروسی خوبه تا سر کار.

میدونم که دارم غیبت میکنم  و مسخره کردن دیگران کار خیلی زشتیه ,ولی خب شما که منو نمیشناسید ,تازه یزدان رو که دیگه اصلا نمیشناسید ,میتونید اینطور فرض کنید که این یه داستان و یزدان شخصیتیه که من خلقش کردم !

چون اگه من بخوام این پستم رو کامل کنم چاره ای نیست مگر اینکه چند کلمه ایی راجع به این اقایون توضیح بدم !

خلاصه یزدان ما با همه ی خنگیش پسر خیلی سلیم النفسی هست و اتفاقا خیلی هم تو اورژانس محبوبه ,همه دوستش دارن چون کاراش شیرینه !

یه خصوصیت منحصر به فرد هم داره که من عاشقشم ,ولی به خودش نگفتم .

اونم اینه که یزدان یه جور خیلی خاصی میخنده ,چشماش مات و بیحرکت میشه و با استارت بلند و ادامه دار میزنه زیر خنده ,انگار خودش هم نمیدونه داره به چی میخنده ؟! راستش اکثرا ما هم نمیفهمیم یزدان الان مثلا به چی خندید ؟!

کلا اینطوریه که وقتی همه لبخند میزنن ,یزدان استارت معرفش رو به منصه ی ظهور میزاره و وقتی همه قهقه میزنن ,یزدان بیشتر داره دقت میکنه !! شاید یه لبخندی هم تحویل ادم بده ولی فراتر از این حد نمیره .

من کشته مرده ی استارت های سریع و کوتاه و بدون منبع مشخص یزدانم ! یعنی وقتی اینطوری میخنده انگار دو سه نفر همزمان چند جای منو قلقلک میکنن ! مخصوصا که حالت صورتش هم یه جوری میره تو ابهام ,انگار داره به یه نقطه ایی نا معلومی تو فضا نگاه میکنه ! خیلی حالت خاصی میشه چشماش .

خلاصه کنم ؛ وقتی برای خوردن سیب به rest پرستارا رفتم یزدان روی تخت چنبره زده بود و یکی دیگه از پرستارا به اسم محسن روی کاناپه کنار تخت لم داده بود ,

محسن فوق لیسانس پرستاری داره و ورزشکاره ,همه ش دوست داره بقیه رو مسخره کنه ,ادعای حاضر جوابی میکنه و اکثرا وقایعی   که دور و برش اتفاق میافته رو با یکی از اعضای خاص بدنش رفع و رجوع میکنه !

خیلی بی ادبه و همه چیزو به مسایل منکراتی ارتباط میده ,اعتماد به نفس خوبی داره و خیلی ادعا میکنه که تو طب چیزی از  پزشکای اورژانس کم نداره 

همیشه سعی میکنه از پزشکا یه  آتو بگیره و مسخره شون کنه ,کلا میاد شیفت که مسخره کنه ,حالا فرقی نمیکنه ,میخواد دکتر باشه میخواد پرستار ,مریض یا همراه مریض باشه ,محسن فقط تو فکر تمسخر و تخریب بقیه است .

وقتی محسن و یزدان منو دیدن با صدای بلند گفتن : به . . . .

بفرماید دکتر ! بفرمایید ,  سیب های بیمارستان خوردن داره ...

من تشکر کردم , کفش هام رو در اوردم و رفتم تو اتاق .

یزدان از توی یخچال یه سیب به من داد و گفت : بفرما دکتر جون ,اینم سیب !

من سیب رو گرفتم و نشستم کنار محسن روی کاناپه .

هنوز تلوزیون داشت اون مسابقه ی تلفنی رو پخش میکرد، مسابقه ی حل جدول بود ,مثله همین جدول های روزنامه ,مجری برای شرکت کننده یه شرح میخوند و شرکت کننده باید کلمه رو میگفت ، منو یزدان و محسن مثله سه کله پوک همینطوری که داشتیم سیب هامون رو گاز میزدیم به تلوزیون نگاه میکردیم و ساکت بودیم ,

مجری گفت : خب ! حالا ۶ عمودی .

شرکت کننده گفت : بله بفرمایید . . .

مجری گفت : نوعی آش خیلی رقیق !!!

جواب یه کلمه ی شش حرفی بود که با الف شروع میشد ، شرکت کننده که از اول گیج بود و جوابهای پرت و پلا میداد ! 

محسن رو کرد به منو گفت : چی میشه دکتر ؟!

منظورش این بود که مثلا تو که دکتری باید جواب بدی . . . 

یزدان هم عینه مجسمه ابوالهول همینطوری به من زل زده بود و مثله بز داشت سیب رو نشخوار میکرد .

من دیدم حرف اولش تو جدول در اومده  تا اومدم به خودم بجنبم و جواب رو حدس بزنم وقت تمام شد و جواب رو نشون داد  ؛  جواب آش آبکی بود !! 

ولی خب توی جدول که حروف پشت سر هم و الف رو هم بدون کلاه مینویسه یعنی اینطوری نوشته بود : اشابکی !

اینجا بود که من اون فرصتی رو که محسن مترصدش بود با خنگ بازی که در اوردم دراختیارش گذاشتم و مثله ابله ها به جای اینکه دوتا کلمه ی آ ش و آبکی رو جدا از هم و به صورت صفت و موصوف بخونم ,سرهم و کل یوم یه کلمه تلفظ کردم ,درواقع  اون رو یک کلمه تلقی کردم و وقتی کلمه روی صحفه ی تلویزیون و در جای خودش ظاهر شد با تعجب و حماقت گفتم : اشابکی دیگه چیه ؟!

من چون میخواستم نشون بدم که از استعداد و هوش خوبی برخوردارم و میخواستم به محسن ثابت کنم که الکی دکتر نشدم ,دقت نکردم و دوتا کلمه رو یکی خوندم و گند زدم ! 

محسن که همیشه منتظر آتو هست , از خدا خواسته و با یه قیافه ی متعجب و شگفت زده در حالیکه خندیدن رو شروع کرده بود ,به من نگاه گرد و گفت : دکتر اشابکی یعنی چی ؟؟؟!!!!

آش آبکی .

و از خنده منفجر شد ,البته حرف من ابلهانه بود ولی دیگه اینقدر خنده دار نبود که محسن داشت میخندید ,

خنده محسن مغرضانه و هدفدار بود ,البته برای من اصلا مهم نبود,خوب میدونم که در برخورد با همچین ادمهایی باید چیکار کنم ,بنابراین خوم هم گفتم : ای بابا ! بعد سرم رو یه تکونی دادم و خندیدم . . . .

این وسط یزدان کلا نفهمیده بود چی شده  ,ولی وقتی دید منو محسن داریم میخندیم یه دفعه یه استارت معرکه زد و هر هر زد زیر خنده !!

همینطور به یه نقطه ایی تو فضا بین منو و محسن خیره شده بود و میخندید , من از حالت گیچ و بی روح یزدان و نوع خندیدن بی هدفش به شدت خنده ام گرفت و این دفعه واقعا از ته دل خندیدم ,محسن فکر کرد من به این شدت به خنگی خودم میخندم ! روی همین حساب دوباره خندید و یزدان هم که بی هدف هر هر میخندید و منم به یزدان میخندیدم ,

یعنی محسن به من میخندید ,من به یزدان و یزدان هم که فقط میدونست باید بخنده ولی مطمعنم دقیقا نمیدونست داره به چی میخنده !!!

این سیکل معیوب خنده با صدای بلند ادامه داشت  و یه حالتی به خودش گرفته بود که انگار ما سه تا یه شیشه ایی ,مشروبی چیزی ,زدیم به بدن و داریم اینطوری میخندیم !

من یاد انیمیشن دایناسور مهربون افتاده بودم که دایناسور و اون بچه یه میوه ایی خوردن و مست شدن !

نا هم سیب هفته ی سلامت رو خورده بودیم و مست شده بودیم 

اونم چه مستی . . . . .



تاریخ : پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1396 | 23:35 | نویسنده: استاد | نظرات (17) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه