X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

یه اتفاق خیلی خیلی جالب برای من افتاد ,

یه اتفاقی که سارا ناز در کامنتش برای من تعریف کرده بود.

یه اتفاقی که در ارتباط تنگاتنگ با موضوع پست قبل هست و خودم از اینکه اینطوری شد واقعا خنده ام گرفته بود.

راستش منو باران الان چند سالی هست که عروسی کردیم ,باران کلا اهل ارایش کردن نیست ,بعضی وقتها هم که نیاز به لوازم ارایشی داره خودش نمیره خرید ,همیشه من براش خرید میکنم !

امروز دوباره رفته بودم همون کارواشی که دفعه ی قبل براتون گفتم ,به توصیه ی پاییز عمل کردم و قبل از اینکه وارد کارواش بشم یه گوشه پارک کردم و هرچیز  با ارزشی که توی ماشین بود رو برداشتم و گذاشتم توی یه کیف و انداختم تو صندوق عقب ماشین ,

وقتی وارد کارواش شدم دوباره همون احمد ماشین رو تحویل گرفت و شروع کرد روش کار کردن ,بعد از جاروی داخل اتومبیل ماشین رو بردم تو سالنی که بدنه رو میشورن ,اونجا دیگه از خودرو پیاده نشدم , اونا ماشین رو میشستن و من داخل خودرو نشسته بودم و سرم تو موبایل بود که باران زنگ زد ؛

مثله همیشه گفت :  استادم   کجایی !!؟؟

من گفتم : تو پاویونم !! بعد سریع اصلاح کردم و گفتم : ببخشید ,تو  کارواشم . . . .

باران گفت : واااااا   ،  به همین راحتی به من دروغ میگی ؟!

با خنده گفتم : دروغ نگفتم !  اشتباه لفظی کردم . . .

خلاصه باران گفت که یه ریمل و یه  رژ گونه براش بخرم .

وقتی کارم تو کارواش تموم شد رفتم سراغ یه مغازه ی لوازم ارایشی که حدود هشت ماه پیش هم ازش خرید کرده بودم .

دوتا فروشنده داره اون مغازه ,یه اقا و یه خانوم ,دیروز وقتی رفتم تو فقط اقاهه بود,یه جوون حدودا ۲۸  ساله ,قد بلند ,با چشم و ابروی مشکی و موهای کوتاه ,قیافه ی جذاب مردونه ایی داره و خیلی مودبه .

وقتی وارد مغازه شدم متوجه تغییری که تو هیکلش ایجاد شده بود شدم !

 تو این هشت ماهی که ندیده بودنش رفته بود   پرورش اندام و خیلی عوض شده بود,عضلات بازو و سینه اش به طور چشمگیری رشد کرده بود ,یه تیشرت مشکی چسبون هم پوشیده بود که بیشتر هیکلش رو نشون میداد ,یه ته ریش هم گذاشته بود  همه چیزش خوب بود فقط با تیغ یه خط مورب وسط ابروی سمت راستش انداخته بود و عملا ابروش رو به دوقسمت غربی و شرقی تقسیم کرده بود که خب بدک نبود ولی به نظرم کار خوبی نیست ,اگرچه قشنگ بود و به دل مینشست .

با دیدن تغییرات ظاهری این اقا یاد پست قبلی افتادم و با خودم گفتم : ای بابا !  چرا من  هرجا میرم فروشنده ها اینقدر عوض شدن ؟!

خنده ام گرفته بود 

بعد از سلام و علیک گفتم : من یه ریمل میخوام و یه رژ گونه !

و ادامه دادم : البته واسه خودم نمیخوام ها . . . .و خندیدم .

فروشنده هم خندید و گفت : بله .میدونم اقا . . . .

خلاصه یه پالت تست اورد و من یه رژ گونه انتخاب کردم ,همینطور که در حال تست بودم بهش گفتم : هیکلت خیلی خوب شده ! قبلا که دیده بودمت اینشکلی نبود !

پسره گل از گلش شکفت ، یکم رفت عقب تر و گفت : واقعا ؟!

فرق کردم ؟!

گفتم : اره من هشت ماه پیش اومدم اینجا ازت خرید کردم ,یادته راجع به کربلا با هم بحث کردیم؟!

گفت : بله .بله .یادم اومد

گفتم : اونموقع هیکلت عادی بود,حتی لاغر بودی ,ولی الان خیلی توپ شدی ! 

گفت : خیلی ممنون ,نوکرتم !

میخواستم بگم اون خط چیه انداختی تو ابروت ؟ ولی بعد منصرف شدم .

وقتی میخواستم پول لوازم رو حساب کنم ,اینقدر تعارف میکرد که نگو . . 

اصلا پول نمیگرفت ! هی میگفت : برو داداش ,بخدا قابلتو نداره ! مرامی برو . . . 

با لبخند پولش رو دادم و از مغازه اومدم بیرون ,

با خودم فکر میکردم چقدر خوبه که ادم همت داشته باشه و تغییرات مثبت تو خودش ایجاد کنه ,

یکم هم تعجب کرده بودم که چرا من هرجا میرم ملت اینقدر عوض شدن ؟!

خوبه والا . . . .

ادم بروی خودش بیاره،  چطور ؟!

بروی خوش نیاره ، چطور ؟!

گرفتاری شدیم از دست این ملت !

اونم از احمد ,معلوم نیست این دفعه چی از تو ماشین من بلند کرده ؟

دفعه ی بعد که رفتم کارواش حتما احمد سردسته ی گانگسترا شده . . . 



تاریخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 | 21:28 | نویسنده: استاد | نظرات (27) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه