X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

من نمیدونم چی بگم ؟!

درسته که من و باران هر دو پزشک هستیم ولی بخدا بعضی چیزا و اتفاقات دست ما نیست !

من واقعا شرمنده ام که این اتفاق تو خونه ی ما افتاد ,ولی کاریست که شده , دیگه نمیشه کاری کرد ,فقط میشه تعریفش کرد.

راستش چند روزی هست که ما در حال شستن و سابیدن خونه برای تولد بچه ها هستیم .

از طرفی صاحب خونه ی ما که طبقه ی همکف زندگی میکنه , هر از چندگاهی تو حیاط ماهی سرخ میکنه ,صاحب خونه ی ما اصالتی ابادانی داره و ماهی رو به سبک خوزستانی ها  توی روغن و نمک زیاد سرخ میکنه ، هر وقت پسر بزرگ من تو حیاط باشه صاحب خونمون یه بشقاب شویدپلو با ماهی هم برای ما میفرسته بالا که مثلا ما دلمون نخواد یهو !

چند روز پیش هم برامون ماهی داده بود ,برنج و ماهی رو گذاشته بود توی یه بشقاب ارکوپال و داده بود بالا ,باران چند روز بود بشقاب رو نگه داشته بود و هر دفعه میگفت : واااای استاد !! من چی بریزم تو این بشقاب پس بدم ؟

باران عادت داره هر وقت همسایه ها چیزی برامون میارن موقعی که میخواد ظرفشون رو پس بده یه چیزی توش میزاره و برمیگردونه ,قدیما همه یه تیکه نبات میزاشتن ولی باران شکلاتی,شیرینی ,یا هر چیز خوشمزه ی دیگه ای تو خونه باشه میزاره.

خلاصه چند روزی بود که این بشقاب ارکوپال بلاتکلیف مونده بود روی اپن ما .

دیروز صبح من از بیمارستان برگشتم خونه ,اول پسرم رو بردم پیش دبستانی و بعد رفتم بالا ,باران سریع گفت : وااای استاد ! بیا کمکم که خیلی کار دارم ,

من گفتم : من خیلی خوابم میاد ، دیشب تا صبح بیدار بودم ,بزار یکم بخوابم بعد در خدمتت هستم .

باران گفت : وااای من خیلی کار دارم ,تو هم که همش شیفتی ,وقتی هم  که خونه ای خوابت میاد . . . .

گفتم : خب دیگه ,چیکار کنم ؟! من فقط بیست دقیقه بخوابم بسه برام ,من میخوابم بیست دقیقه دیگه صدام کن !

داشتم میرفتم یه گوشه بمیرم که باران گفت :راستی ارمان رو امروز از پوشک گرفتم ,اخه پاش خیلی سوخته بود ,دیگه بسه ,باید یاد بگیره دستشویش رو بگه . . .

همینطور که داشتم میرفتم واسه حالت کوما گفتم :خوب کاری کردی . . .  و دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه صدای باران رو میشنیدم که اومده بود بالای سرم و میگفت : استاد گفتی بیست دقیقه میخوابی ، الان یکساعته که خوابی ! 

من داشتم خواب بابام رو میدیدم و توی خواب پدرم رو بغل کرده بودم و اشک میریختم ,وقتی باران بیدارم کرد ,هم خیلی بخاطر خوابی که داشتم میدیدم ناراحت بودم ,هم خیلی خوابم میامد و بدنم سست و بیجون بود ,مثله کسایی که بعد از عمل بهوش میان و نسبت به اطرافشون زیاد هوشیار نیستن شده بودم ,به زور گفتم : خب خودت نیومدی بیدارم کنی ,من چیکار کنم.؟؟

خلاصه از شدت ضعف و از سر ترس به صورت سینه خیز رفتم تو آشپزخونه ,خودم رو مشغول یه کاری کرده بودم که صدای بارون رو شنیدم ، خطاب به ارمان داشت میگفت : ارمان !  مامان پی پی کردی ؟ !  چه بوی بدی میاد؟!!!

ارمان هم که کلا دنیا به کشکشه ! با کمال خونسردی که  البته  غیر از این هم ازش انتظار نمیره  گفت : نه . . . .

باران گفت : پس چرا اینقدر بو میاد ؟! مامان اگه پی پی داری باید بری تو دستشویی ها . . . .

نباید بیرون پی پی کنی !!

ارمان دوباره با خونسردی گفت : نه .

بعد یکدفعه انگار باران جن  دیده باشه با ترس و وحشت گفت : وااااای این چیه ؟! این چیه ؟!

منکه هنوز گیج و منگ بودم با کلافه گی گفتم : چی ؟! چی چیه ؟!

بعد دیدم باران وسط   آشپزخونه ایستاده و یه چیزی شبیه پشگل گوسفند که یک طرفش له شده باشه تو دستش گرفته  رو به من  و با عصبانیت میگه : استاد ! تو رو خدا ببین این چیه ؟؟؟

چرا اینقدر بیخیال ایستادی ؟ این چیه تو دست من ؟؟

من سعی کردم تمرکز کنم ,چشمام هنوز خوب باز نشده بود ,همه چیز رو چهارتا میدیدم ، باران با عصبانیت دوباره داد زد : استاد اینه چییییییههههه؟!!!!

من مثله ابله ها با چشم های پف کرده و خواب الودگی زیاد هر چی خم میشدم تا ببینم این چیه تو دست باران متوجه نمیشدم ,از بوی گندی که خونه رو گرفته بود و داشت منو بدتر گیج میکرد و از اینکه امروز ارمان رو از پوشک گرفته بودیم یه حدسایی میزدم ولی مطمعن نبودم,باران هم مثله من حدس میزد که ارامان یه گوشه خونه دستشویی ش رو کرده و حالا با خیال آسوده و با بی تفاوتی مخصوص خودش تکیه داده به کاناپه و کیتی تماشا میکنه!

فقط فرق منو باران این بود که ظاهرا یه تیکه از پی پی ارمان حالا تو دست باران بود و باران نمیخواست اینو حقیقت تلخ رو باور کنه !!

وقتی من دیدم از طریق چشمام نمیتونم متوجه بشم که اون چیز مشکوک که یه طرفش هم له شده بود چیه تو دست باران ، رفتم جلوتر و بوش کردم ، چشمتون روز بد نبینه ، خود خود خود گه بود !!

یه تیکه از مدفوع  آرمان بود که باران اول پاشو گذاشته بود روش و یه گوشه اش رو له کرده بود و الانم تو دستش بود که ببینه چیه ؟!

باران همینطور مثله ساعتی که کوکش کرده باشی تکرار میکرد ؛ این چیه ؟!!

اخرش من گفتم : پی پیه ! پی پیه  بابا ،  ارمان همینجا دستشویی کرده !!

باران که روی این مقوله  گه  خیلی حساسه و حالت تهوع میگیره ,با این سخنرانی من اخرین امیدهاش برای اینکه اون چیز له شده مدفوع نباشه رو از دست داد  و در حالیکه داشت استفراغ میکرد لی لی کنان رفت تو حمام تا پاش رو بشور ه !!

من هنوز بدن بی جون بود و حال نداشتم ,با خودم فکر میکردم که خب ؛ این حالا یه تیکه اش بود ! بقیه اش کجاست یعنی ؟!

بوی گند گوه تمام خونه رو گرفته بود ,باران با عصبانیت از حموم اومد بیرون و به آرمان گفت : مگه نگفتم اگه پی پی داشتی بگو مامان ؟! چرا اینجا پی پی کردی ؟!

 آرمان که تازه زبونش باز شده ,درحالیکه به کاناپه تیکه زده بود و داشت به صفحه ی تلوزیون دقت میکرد بدون اینکه سرش رو بگردونه یا حتی به من یا مامانش نگاه کنه گفت : نه !!

کارد به باران میزدی خونش در نمیامد ! خیلی عصبانی و ملتهب شده بود ,یک هفته اس داره خونه رو تمیز میکنه ,من تازه این فرش آشپزخونه رو شسته بودم که حالا اقا   آرمان التفات کرده بودن و ریده بودن کف خونه !!!

باران گفت : استاد یعنی همین یه کوچولو بوده ؟! 

گفتم : نمیدونم والا ؟! فکر کنم بیشتر باشه ,باران با ناراحتی یه اهی کشید و رفت ببینه دیگه کجا پی پی هست ؟

من فهمیده بودم کارم دراومده و دوباره باید فرشها رو بشورم ! تو همین فکر بودم که یک دفعه متوجه بشقاب صاحب خونه مون شدم ,بشقاب روی اپن بود و توش پر از مدفوع   آرمان بود !!

اینقدر خنده ام گرفته بود که نگو !  

ارمان بشقاب رو برداشته بود ,توش مدفوع کرده بود و دوبار گذاشته بود سر جاش ! 

واقعا بچه ام باهوشه ! نرفته رو فرشها کثافت کاری کنه !

با خنده باران رو صدا کردم و  گفتم : باران ! باران !

بیا ببین پسرت کجا پی پی کرده ؟! 

باران با هراس دوید و اومد جلو ,  داشت روی زمین رو نگاه میکرد ! بهش گفتم : ارمان ریده  تو بشقاب همسایه ! دیگه نمیخواد دنبال چیزی باشی براش . . . .

باران در حالیکه دوباره داشت استفراغ میکرد گفت : استاد تو چرا اینقدر بی تربیتی؟ این کلمه زشت چیه که هی تکرار میکنی ؟!

گفتم خب چی بگم ؟! بگم گل افشانی کرده خوبه ؟

گفت : این کلمات زشته جلوی بچه ها ! تو مثلا دکتری !

همون موقع یه مگس اومد و نشست روی پی پیا تو بشقاب !!

میتونم بگم سالهاست من تو خونه مگس ندیدم ! با تعجب و خنده گفتم : کی آرمان رید و کی مگس جمع شد ؟؟!!!

باران هم خنده اش گرفته بود ,هم عصبانی بود ,اخرش نتونست جلوی خودش رو بگیره و با خنده گفت : تو رو خدا بسه ! هی این کلمه زشت و بی اتیکت رو تکرار نکن !

گفتم.: اخه ما اصلا تو خونه مگس نداشتیم ! میگن مگسا گه دوست دارن ولی دیگه نمیدونستم تا این حد !

باران گفت : حالا بشقاب همسایه روچیکار کنیم ؟

گفتم : هیچی می شکنیمش ، بعد میگیم بچه انداخت . . . 

باران گفت : نه چرا ؟! ظرف مردمه . . . 

گفتم : خب اخه اگه بشوریم بدیم پایین ,دوباره دفعه بعد توش غذا میدن بالا !

منکه دلم نمیاد تو بشقابی که قبلا یه نفر توش مدفوع کرده غذا بخورم !!

باران گفت: وااای ,دارم از دست همتون دیوونه میشم !!

عجب اشتباهی کردم با تو ازدواج کردم . . . .!!

آرمان همینطور که داشت تلوزیون میدید گفت : مامان من گشنمه  .. . . 

من با خنده گفتم : حق داری بابا جونم ! اینطور که من دارم تو این بشقاب  میبینم  ,دیگه هیچی تو شیکمت باقی نمونده !

ماشا الله همه رو به صورت گوشت چرخ کرده دادی بیرون . . . .




تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 | 22:00 | نویسنده: استاد | نظرات (46) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال