X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

بعد از اون روز تلخ که هیچ وقت  از ذهن من پاک نمیشه ،من برای همیشه از مهسا جدا شدم ,دیگه هیچ وقت حتی یه کلام با مهسا حرف نزدم و مهسا از زندگیم رفت کنار ,نمیدونم به بقیه ی بچه های کلاس چی گفت ؟ نمیدونم این کار منو چطور توجیه کرد؟ واقعا نمیدونم مهسا این شکست رو چطور قبول کرد و چطور باهاش کنار اومد؟ تقریبا تمام دانشکده ی پزشکی جریان منو و مهسا رو میدونستن ,حتی بچه های پرستاری و مامایی که هم رشته ی ما نبودن داستان ما رو میدونستن .

مهسا با این حجم از واکنش رو برو بود و از پس همه اش براومد !

گفتنش اسونه ولی مهسا اینکار رو انجام داد .

اونقدر که تو این سه سال منو اذیت کرده بود با این جدایی بی سرو صداش همه رو جبران کرد.

من پیروزمندانه و خوشحال از کاری که کرده بودم تو دانشکده قدم میزدم ,به خودم افتخار میکردم و احساس میکردم تازه متولد شدم .

توی محل با افتخار از گندی که زده بودم برای بچه ها حرف میزدم و همه میگفتن : دمتگرم استاد ! ایول !  خوب زدی تو پرش !

و از این دست مزخرفات بی پایان پسرونه تحویلم میدادن و من مثله سرداری که فاتح یه نبرد بزرگ بوده ,بهشون نگاه میکردم و میگفتم :  والا . . . . .

اولین کسی که بهش خبر دادم افسانه بود ,وقتی بهش گفتم که چطوری کار رو تموم  کردم انگار دنیا رو بهش داده بودن ! با خوشحالی پرسید : راست میگی استاد؟! نکنه تو خیابون دوباره ببینمت ؟!

من گفتم: نه بابا خاطر جمع ! کاری رو که باید سه سال پیش انجامش میدادم ,امروز تمومش کردم.

شما فکر میکنید این اتفاقات خیلی سال پیش بوده ,واقعا هم همینطوره ولی برای من انگار همین هفته ی پیش بود ,اصلا باورم نمیشه که این اتفاقات سالها پیش برای من افتاده ,فکر میکنم زمان برای من خیلی سریع گذشته و من هنوز بزرگ نشدم!

خلاصه یا کودک درون من خیلی بیش فعاله و نمیخواد باور کنه که من بزرگ شدم ,یا زندگی چیز خیلی مزخرفیه !

حالا اینایی که گفتم چه ربطی به هم داشت من خودم هم درست نمیدونم!!

خلاصه بعد از اون روز من وارد دورانی از زندگیم شدم که انگار مثله یک خواب کوتاه بود,پر از حاشیه ,پر از اتفاق ,پر از جنجال ,پر از غم ,پر از اندوه و پر از شادی . . .

اصلا یادم رفته بود که دانشجوی پزشکی هستم ,با بچه های محل دورهم مشروب میخوردیم ,نماز و روزه رو ترک کرده بودم ,گاهی سیگار میکشیدم ,کلاس وشو میرفتم ,هفته ای سه بار سینما میرفتم,مجله ی فیلم میخوندم،  احساس پوچی که قبل از این هم تجربه کرده بودم دوباره سراغم اومده بود ,از هفت شب هفته پنچ شبش رو بیرون میخوابیدم ,بجای درس خوندن فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ میخوندم,

افسانه هیچ وقت حرف ازدواج با من نمیزد و من خیلی راحت بودم ,اگرچه همیشه نگران بودم که  اگه یه روزی حرف ازدواج رو بزنه چی بگم ؟ ولی مطمعن بودم که از همون اون قطعا میگم نه .

من عملا دچار یه تزلزل شخصیتی شده بودم که ریشه در افکار و مطالعاتی بود که از سالها قبل داشتم ,هر ترمی که میگذشت و اطلاعات پزشکی من بیشتر میشد من ادم   مادی تر و پوچ تری میشدم ,به حالت بیتفاوتی خیلی خیلی زیادی رسیده بودم که تصورش سخته .

یه روز ریش میزاشتم ,یه روز سبیل ! چند وقت موهام خیلی بلند شده بود ,بعد از اون از ته تراشیدم ,خیلی از کلاسها رو نمیرفتم و بیشتر وقت تلف میکردم ,افسانه حال روز منو میدید و سعی میکرد هر طوری شده برای من کاری بکنه ,اون زمان من فکر میکردم افسانه میخواد یه جوری از زیر زبون من حرف بکشه,یه جورایی مغرور شده بودم و به افسانه به دید مهسا نگاه میکردم ,فکر میکردم افسانه هم منو دوست داره ولی فرقش با مهسا اینه که به زبون نمیاره .

من پسر خوبی بودم ,واقعا به کسی ازاری نمیرسوندم و برای کسی بدی نمیخواستم ,قصد اسیب رسوندن به هیچ کس رو نداشتم ,یک انسان کاملا عادی و خنثی بودم ,سرم تو کار خودم بود و به بقیه کاری نداشتم ,از نماینده گی کلاس استعفا داده بودم و یه خط در میون دانشکده میرفتم,صبح ها حال بیدار شدن و بلند شدن از جام رو نداشتم و شبها حال اینکه بخوابم رو نداشتم,هر روز صبح از ترس پدر بیدار میشدم و از خونه میرفتم بیرون,تا شب وقت تلف میکردم ,احساس خستگی ,یاس نا امیدی و گمراهی تمام وجودم رو گرفته بود,افسانه تنها کسی بود که به اراجیف من گوش میکرد و حرفی نمیزد ,من می فهمیدم که  هیچ قسمتی از حرفهای منو درک نمیکنه ولی افسانه تنها کسی بود که من میتونستم براش حرف بزنم ,نه حرف ازدواج رو میزد ,نه غر غر میکرد ، نه گیر میداد ,نه انتظار خاصی داشت ,خیلی اروم و صبور بود و هیچ حاشیه ایی برای من درست نمیکرد ,روزگار به همین صورت طی میشد تا یه روز افسانه موضوع مهمی رو با من مطرح کرد.

عموی افسانه اقامت امریکا رو داشت و اونجا زندگی میکرد ,از همون جا فرم های لاتاری رو برای افسانه پر کرده بود و شناس افسانه زده بود و توی لاتاری برنده شده بود ,افسانه میخواست بره امریکا !

به من گفت : با من بیا !

گفت اول افسانه میره و کاراش رو میکنه و بر میگرده با هم ازدواج کنیم و بریم امریکا !

ولی من قبول نکردم و گفتم بابام اجازه نمیده ,راستش خودم هم حالش رو نداشتم ,اون زمان من حال نفس کشیدن عادی رو هم نداشتم ,اصلا تکلیفم با خودم مشخص نبود ,ته دلم میخواستم که برم ولی نرفتم ,

یعنی اول قرار شد افسانه کاراش رو بکنه تا ببینیم چی پیش میاد

چند بار  افسانه رفت امریکا و برگشت ,اوایل ایمیل میزدیم و کم کم ارتباطمون قطع شد .

الان امریکاست ,,اطلاعات دقیقی ازش ندارم .

ولی خیلی خوشحالم که خیلی خیلی از من دوره .

من اینجا در ارامش زندگی میکنم ,الان ده سالی هست که از افسانه خبری ندارم ,

امیدوارم هر جا هست موفق و شاد باشه .

چیزی که هست از بابت افسانه احساس عذاب وجدان ندارم و خیلی هم خوشحالم .

من سالهای زیادی از عمرم رو تلف کردم ,ولی الان اصلا پشیمون نیستم ,فقط این انتظار لعنتی خیلی سخته .

نمیدونم چرا اینقدر زمان زود گذشت ؟!ادمهای زیادی اومدن تو زندگی من و رفتن ,دوستای زیادی داشتم ,و کارای زیادی کردم ,

ولی هیچوقت تو زندگیم پا روی انسانیت نذاشتم و حق کسی رو ضایع نکردم ,تنها کسی که بهش مدیونم و مهسا است ,

امیدوارم منو ببخشه . . .




تاریخ : سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 | 23:22 | نویسنده: استاد | نظرات (37) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال