X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یکی از دوستای خوبم تو بیمارستان که پزشک درمانگاهه, من رو دعوت کرد باغشون .

یه روز اومد توی اورژانس ، منو  کشید کنار و

گفت : استاد جون ! از اون جایی که من عاشق توام دلم میخواد تو این مهمونی دوره ایی ما شرکت کنی . . .!

من گفتم : به . . .   دس شوما درد نکنه ! چی شده حالا یکاره منو دعوت کردی ؟!

افشین گفت :  ما یه عده تو بیمارستان هستیم که هر دفعه تو باغ یکی جمع میشیم و نوبت هر کس هست میتونه یه مهمون هم خارج از جمع خودمون دعوت کنه ,چند روز دیگه نوبت منه و میخوام تو هم باشی . .

من دوساله اومدم تو این بیمارستان و این گروه از سالها قبل با هم برنامه باغ دوره ایی داشتن ,من اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چطوری به باران بگم میخوام با دوستام مجردی برم باغ ؟!

ولی خب اون لحظه ظاهرم رو مثله یه مرد ,مرد سالار و افسار سرخود نشون دادم و یه بادی تو گلوم انداختم و گفتم :

حالا کیا تو این جمعتون هستن افشین جون ؟!

افشین گفت : دکتر فلانی ,دکتر بیساری ,دکتر بهمانی و غیرو علی ذالک . . . .

منم کم نیاوردم و گفتم : چشم افشین جون ! مزاحمت میشیم مرد.

افشین گفت : قدمت سر چشم .

گفتم : زحمت میشه برات اخه!!!

افشین گفت : باعث افتخاره . .  و

و با یه لحن مسخره ادامه داد : چقدر تعارف تیکه پاره میکنی ؟!

پاشو گمشو بیا دیگه . . . .!!

یه مریض هم نشسته بود و با تعجب به مکالمه ی منو افشین گوش میکرد! من خنده ام گرفته بود ,با خودم گفتم حالا مریضه پیش خودش میگه : عجب جایی اومدیم دکترا ؟! اینا که حالشون از من بدتره . . . .

با لبخند رو کردم به مریض و شروع کردم به ویزیتش ,افشین هم گورش رو گم کرد و رفت . . . . .

من تمام مدت شیفت و کل مسیر برگشت به خونه تو این فکر بودم که چطوری به باران بگم ,با خودم گفتم میتونم راحت دروغکی بگم من شیفت هستم و بدون دردسر برم باغ ,ولی بعد تصمیم گرفتم راستش رو بگم .

همینطور که داشتم مثله وحشیا تو خیابون لایی میکشیدم و به سمت خونه میگازیدم ,باران زنگ زد ، سرعتم رو کم نکردم ولی  گوشی رو جواب دادم  !! 

، صدای باران با خوشحالی اونطرف خط گفت : سلاااام استادم !!

گفتم : سلام ,چطوری باران ؟!

باران گفت : وااای استاد ! مامانم از کربلا برگشته ! 

منم که این موضوع اصلا بر ام جذابیتی نداره ,حتی ضد حال هم  محسوب میشه ,خودم رو زدم به خوشحالی و با شعف گفتم : چه خوب !!! خیلی خوبه ,به سلامتی . . . .

باران گفت : اره خیلی خوبه .اینقدر دلم براش تنگ شده بود,وقتی مامانم نیست خیلی بده ,خیلی حس بدی داره ,انگار همه جا سوت و کور میشه ,

من تو دلم میگفتم : اتفاقا ,اینقدر من حال میکنم که نگو .انگار دنیا رو بهم میدن ,دیگه از خدای ندیده هیچی نمیخوام !

باران همینطور با شوق و ذوق از برگشتن مامانش میگفت و من تایید میکردم ,

تو همین حال یک دفعه یه فکر بکر به کله ام زد ! با خودم گفتم تا تنور برگشتن مامان پری داغه  و باران تو ذوق برگشتن مامانشه, نون رفتن به باغ رو بچسبونم !!

مترصد یه فرصت بودم که باران پرسید : میخوایی امشب مامانمو شام دعوت کنیم ؟!

این سوال یعنی : باید امشب مامانمو دعوت کنیم .

منم که پسر خوبی هستم و درسم رو حفظم گفتم : بله حتما .

و قرار شد یه چیزهای واسه شام شب بخرم ,باران تشکر کرد و میخواست قطع کنه که من گفتم : راستی باران ,افشین یکی از همکارام تو بیمارستانه . . . .

میخواستم ادامه بدم که باران گفت : خوب ؟!

گفتم : هیچی دیگه ,منو دعوت کرده باغ!!

گفت : فقط تو رو دعوت کرده !؟

گفتم : نه ، چنتایی از پزشکای بیمارستان رو دعوت کرده دیگه ، منم هستم . . 

باران گفت : رو چه حسابی تو رو دعوت کرده ؟!

گفتم : مگه حساب میخواد ؟! دعوت کرده بچه ها دور هم باشن دیگه . . 

گفت : کی ؟!

گفتم : چند روز دیگه اس ,واسه شام دعوت کرده .

گفت : حالا میخوایی بری باغ !!؟؟

گفتم : اره دیگه ,با خودم گفتم برم ببینم چه خبره ؟!

باران گفت : میخوایی منو با این دوتا بچه دست تنها بزاری بری باغ ؟!

گفتم : بچه ها که زود میخوابن  وقتی اونا خوابیدن میرم .

باران چاره ایی جز موافقت نداشت و بدین ترتیب پروژه باغ اوکی شد.

وقتی رسیدم خونه مادرخانمومم خونه مون بود ,الکی خودم رو زدم به خوشحالی و بغلش کردم ,اونم چنتا بوس از سرو کله ی من کرد و گفت : استاد میخوایی بری باغ ,دست از پا خطا نکنیا . . .!!!!!!!

یعنی میخوام بگم نه گذاشت نه برداشت ,یکاره و بدون مقدمه همینو گفت!

من مونده بودم چی بگم بهش ؟!

یعنی این زن یکم با خودش فکر نمیکنه اگر فرضا من اهل هر برنامه ایی باشم و بخوام برم باغ اونجا  انجامش بدم با یه حرف فضول مابانه ی ایشون از این کارم منصرف نمیشم ؟!

خیلی بهم برخورده بود,ولی خودمو کنترل کردم و گفتم : نه بابا ,. . 

اونم خندید و گفت : حالا دیگه ! گفته باشم . . .

راستش خیلی لجم گرفته بود ولی ته دلم از یه چیزی خوشحال شدم ,از اینکه مادر خانومم نگران بود و دوست نداشت من اهل برنامه ای باشم خوشحال بودم   ، من کلا دوست دارم بقیه رو گمراه کنم ,از این کار لذت میبرم ,البته برای شوخیا ,فکر نکنید من روانی هستم !

ولی مادر خانومم استثناست ,واقعا دوست داشتم تو این شک بمونه تا حالش گرفته بشه .

خلاصه باران نذاشته بود کلام تو دهن من منعقد بشه ! هنوز نگفته  ،گذاشته بود کف دست مامانش !

اینطوری شد که اومدن مامان پری اگه واسه کسی آب نداشت واسه ما نون داشت !

به یه باغ رفتنی رسیدیم . .    





تاریخ : پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 | 19:23 | نویسنده: استاد | نظرات (44) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه