X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

از این موضوع میگذرم که منو باران با هم قهریم !

ولش کن ! ایندفعه اصلا کوتاه نمیام ,میخوام ببینم اخرش چی میشه . . . .

از این موضوع هم میگذرم که این روزا حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم ,

دیشب رفتیم باغ و انگار من وصله ی ناجور جمع بودم ,نه سیگار کشیدم ,نه قلیون کشیدم ,نه پاسور بازی کردم و نه حتی پینگ پونگ زدم .

من استاد مسلم ورق بازی هستم ,هم بازیم خوبه ,هم اینقدر خوب تقلب میکنم که  حتی خودم هم نمیفهمم چطور اینکار رو انجام میدم !!

من سالهای سال ورق بازی کردم ,سالها مشروب خوردم و  مدت ها ی زیادی در تنهایی سیگا ر کشیدم ,

من تو دوران راهنمایی ,سال ۷۲/۷۳ قهرمان پینگ پونگ ناحیه مون شدم ,

تمام اون کارهایی رو  که پانزده ,شانزده مهمان باغ با شور و اشتیاق انجام میدادن و فکر میکردن دارن  خوش میگذرونن ,من حداقل ده سال پیش به خاک سپرده بودم ,   من با یک نگاه فهمیدم که هیچکدومشون تو هیچ زمینه ایی به گرد پای منم نمیرسن ! 

من ارام و با متانت وارد باغ شدم ,اخر از همه رسیده بودم , در کمال تعجب دیدم که خیلی از افرادی که اونجا بودن اصلا پزشک نبودن ,از پرستارای بخش های مختلف بودن تا سوپروایزر و مسعول درمانگاه و حتی دو تا از بچه های انتظامات  !!  خیلی مودبانه با همه سلام وعلیک کردم  و  رفتم سراغ افشین که داشت منقل رو برای درست کردن شام   آماده میکرد ,هر کس گوشه ایی مشغول کاری بود,  چنتا چنتا مشغول تفریحی بودن ,من نگاهشون میکردم و میدیدم هیچ ولعی برای انجام هیچکدوم از اون کارا ندارم ,درحالیکه که اگه اراده میکردم و به هر کاری وارد میشدم همه رو از دم تیغ میگذروندم ,همینطور که کنار افشین و منقل ایستاده بودم ,همه رو تحت نظر داشتم ,یه مشت مبتدی که فکر میکردن الان دارن آپولو هوا میکنن! 

اینا یه جمعی بودن که از سالها قبل هر دفعه تو یه باغی جمع میشدن و خپش میگذروندن.


من تو نوجوانی و جوانی این راههایی رو که الان  اینا داشتن میرفتن رفته بودم و الان مثله دونده ایی بودم  که باز نشست شده باشه ,کفش هام رو اویزون کرده بودم و به تلاش این نوپاها برای رسیدن به نمیدونم کدوم هدف مسخره ایی نگاه میکردم ,من الان که در استانه ی ۳۸ سالگی هستم به چیزهای مهمتری فکر میکنم  ، به چیزهایی که سالهاست  در خواب میبینم  ،  به چیزهایی که از کودکی در من وجود داشت و آروم  آروم با من بزرگ شد ,به چیزهایی که باعث میشه برای من هیچ چیزی تو این دنیا لذت بخش نباشه . به چیزهایی که میدونم تا لحظه ی مرگ هم دست از سر من برنمیداره.

همینطور که کمک افشین میکردم تا همبرگرها رو روی منقل درست کنه یکی از سوپروایزرهای  بیمارستان رقیبمون که من از دیدنش تعجب کرده بودم اومد جلو و گفت : دکتر استاد تو قلیون نمیکشی ؟! 

گفتم : نه ! تا حالا نکشیدم !!

گفت : ای بابا ,  از همون اول که اومدی ,ساکت اینجا ایستادی ,پس یه  حرکتی انجام بده ! کم کم بقیه هم  جمع شدن دور منقل ,من گفتم : من تا حالا تو عمرم نه سیگار کشیدم ,نه قلیون کشیدم نه ورق بازی کردم و نه هیچ کار دیگه ایی . . . .

بعد با یه حالت سوالی پرسیدم : ایرادی داره به نظرت . . . .؟؟؟؟

بعد یکی از یه گوشه ایی گفت : تو اصلا چطوری زنده ای ؟؟

همه خندیدن ، طبق سیاست کلی که من دارم ,خودم هم خندیدم و گفتم : قاچاقی . . .!!

وقتی این دیالوگ رد و بدل شد, من و افشین مشغول سرخ کردن هبرگر ها شدیم و انلاین از روی منقل به داخل نون برگر و از اونجا به حلق مدعووین منتقل میشد .

دست آخر برای خودم هم یه برگر دوبل زدم و رفتم سرسفره نشستم و خوردم .

بالاخره من چند ماهی تو  فست فودی کار میکردم و تو برگر زدن هم مهارت دارم .

بعد از شام همه دور منقل جمع شدن ,باران تاکیید کرده بود که حتما عکس یادگاری بگیرم بزاره تو اینستاگرام .

قبلا گفته بود : استاد بدون عکس برنگردیا . . . .

خلاصه چنتا عکس گرفتیم و هر کس چیزی تعریف کرد و یکم خندیدیم ,یه چای تو سماور ذغالی دم کردیم و چای خوردیم و کم کم ساعت ۱۲ شب شد .

یواش یواش  اقا یون تشریف بردن ،  من ایستادم و به افشین کمک کردم تا باغ رو  تمیز کنه .

اخر از همه با افشین از باغ اومدیم بیرون و ساعت یک شب برگشتم خونه .. .   .

هی بدک نبود !! تقریبا میتونم بگم خوش گذشت ,فکر کنم همه راجع من فکر کردن چه آدم پاستوریزه و مزخرفی  هستم !! شاید دیگه منو دعوت نکنن باغ ,ولی برای من اصلا مهم نیست , من اینقدر تو دوران مجردی با دوستام اینور و اونور بودم که از تمام این برنامه ها سیرم .

آخر کار که با افشین تنها بودیم افشین گفت : استاد ! تو چقدر آدم هنجاری هستی !! خیلی هنجاری . . . 

من امشب یه چیزی ازت یاد گرفتم ! 

اصرار نکر دم که بگه چی از من یاد گرفته .

الان به تمام افتخارات قبلیم هنجار بودن هم اضافه شده . . . . . . 

دکتر خاکستری هنجار !!!



تاریخ : سه‌شنبه 2 خرداد 1396 | 20:04 | نویسنده: استاد | نظرات (32) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال