X
تبلیغات
زولا

دیروز باران شیفت بود  ساعت ۱ بعد از ظهر از خونه رفت بیرون و  از من خواست  برای عصر بچه ها یه کتلت درست کنم.

ساعت ۳ بعد از ظهر بود که به کمک بچه ها شروع به درست کردن کتلت کردیم  سیب زمینی رو گذاشتم اب پز شد و با هویچ و پیاز رنده کردم و گوشت زدم و چنتا تخمرغ قاطیش کردم و ادویه زدم  فقط نمک و زردچوبه .

بعد با بچه ها سرخشون کردیم وقتی باران برگشت یکی از کتلت ها رو خورد و با کمال تعجب گفت :

 واااای  استاد !!! چقدر خوشمزه اس ، مزه ی کتلتهای قدیمی رو داره !!

استاد تو چطوری غذا درست میکنی که اینقدر خوشمزه میشه ؟،!!

من درحالیکه بصورت نامحسوس بادی به غبغب اندااخته بودم  و خیلی خوشم  اومده بود که غذا خوب شده گفتم :

ما اینیم دیگه . . . 

نمیتونم رموز آشپزیم رو در اختیارت بزارم .

اینا در اثر سالها تلاش و تجربه به دست اومده .

باران خندید و رفت .

بچه ها هم کتلت ها رو خیلی دوست داشتن .

کلا کتلت غذای خوشمزه ایه، وقتی من مجرد بودم و مادرم کتلت درست میکرد ،همون موقع انلاین از روی اجاق گاز برمیداشتم و با نون میخوردم 

یا دش بخیر ؛ عجب کتلتی بود ، بابام هم زنده بود ، فکر کنم خوشمزه گیش به زنده بودن بابام بود .

حیف شد ، خیلی حیف شد .

بابام که رفت طمع همه  چیز رو با خودش برد .

من عاشق بابام بودم ، واقعا عاشقش  بودم ، از نفس کشیدنش لذت میبردم ،

از حضورش  انرژی  میگرفتم .

میدونم همه پدراشون رو دوست دارن و عاشقشون هستن.

میدونم حرفام  کلیشه ایی هست 

ولی نمیدونم چرا یاد بابام  از ذهنم پاک نمیشه 

چند روز پیش   از نزدیک مغازه اش رد میشدم  ، یه لحظه با خودم گفتم : منکه تا اینجا اومدم ، برم یه سری به با با بزنم !

 بعد یهو یادم افتادم که بابام مرده . . . .

چقدر بد.



تاریخ : سه‌شنبه 20 تیر 1396 | 18:54 | نویسنده: استاد | نظرات (14) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه