X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دیشب شیفت اورژانس بودم از ساعت ۷/۵ شب تا ساعت ۳/۵ صبح یه سر تو اورژانس بودم.

 از ساعت ۱۱ شب بقدری اورژانس شلوغ شده بود که نگو 

من دست تنها بودم و خیل مریض بود که سراز  میشد تو اورژانس.

یه بچه ی ده ساله  با ماشین تصادف کرده بود و ساق پاش از وسط شکسته بود ،هر دوتا استخون پا شکسته بود و بقدری شدید بود که سر استخون از پوست پا بیرون زده بود !!

 پا کلا کج شده بود و خونرسانی به قسمت های بعد از شکستگی مختل شده بود ، درد وحشتناک داشت ، ما پا رو صاف کردیم و اتل بستیم ، خدا شکر خونرسانیش برقرار شد و نبض دیستال به خوبی احساس میشد ، پای بچه گرم شد و دردش کمتر شد، فرستادیم عکس گرفت ، اگه شد عکسش رو میزارم نگاه کنید .

یه دختر بچه ی ۹ ساله هم تو اورژانس بود که دلش  وحشتناک  درد میکرد ، خیلی معاینه اش  چیزی به دست نمیداد ، با شک به اپاندیست  بستریش کردم، جراحمون  رفته بود خونه و وقتی بهش تلفن کردم  گفت : دردش رو یه جوری کنترل کن من فردا صبح میام میبینمش !!!

آخه اینم شد حرف ؟!

من چطوری دردش رو کنترل کنم ؟ 

خلاصه بستریش کردم و یه سرم براش گذاشتم با یه مسکن ،

 بعد از نیم ساعت مادرش اومد گفت : ببخشید اقای دکتر بچه ی من بدتر شده !!

رفتم بالای سرش دیدم بچه خیس عرق شده ! از  درد داره به خودش مییچه ،

داشتم دوباره معاینه اش میکردم  که یه پیر زن ۹۰ ساله رو در حالیکه بی حال و بی رمق روی یک برانکارد افتاده بود آوردن تو اورژانس،

همراهاش خیلی مضطرب بودن و با عجله از همه میپرسیدن : دکتر کجاست ؟

دکتر کجاست ؟ ایجا دکتر نداره ؟!

من خودم رو به نزدیک برانکارد رسوندم  گفتم : چی شده ؟

یه خانومی از همراهاش شروع کرد به حرف زدن ، با یه حالت خیلی مضطرب گفت :

ببخشید اقای دکتر ،این مادر ما چند روز بود که شکمش کار نمیکرد ، یبوست داشت ،ولی نمیدونم چی شده که امروز همینطور داره از پشتش مدفوع میاد و تازه خون هم افتاده !

اومدم با پیر زن  حرف بزنم ، دیدم اصلا هوش و حواس درست و حسابی نداره ، رنگش عین گچ سفید شده بود ، یه چشماش کور بود و چشم دیگه اش رو به زور باز میکرد، همراهاش گفتن که این خانم آلزایمر داره و نمیتونه دوست جواب بده .

بوی خیلی بدی میداد ،از پشتش دایم خون و مدفوع میامد ، نبضش رو گرفتم ، نبض های دیستالش اصلا لمس نمیشد ، پرستار فشارش رو گرفت ،

فشارش ۶ بود !!

اینجا بود که فهمیدم این حاج خانم داره خونریزی گوارشی میکنه و توی شوکه .

سریع ازش دو تا رگ گرفتیم و احیا رو شروع کردیم ،به متخصص داخلی هم اطلاع دادم اومد بالای سرش ،خونریزیش کنترل نمیشد ، بوی خون و مدفوع کل فضای اورژانس رو گرفته بود .

با اومدن متخصص داخلی من رفتم سراغ  بقیه ی مریض ها.

یک ساعتی دستم به این پیرزن بند بود 

بعد  یه عده با سر وصدای زیاد و داد فریاد وارد اورژانس شدن ، یه مرد حدودا شصت ساله رو در حالیکه بیهوش بود آوردن تو ، با یه حالت پرخاشگری و طلبکارانه داد میزدن : این دکتر کجاست ؟؟

من رفتم بالای سر مریضشون و پرسیدم چی شده ؟

دو تا مرد و یه خانوم همراهش بودن ، جواب درست و حسابی نمیدادن ، یکی از مردها گفت : ما نمیدونیم چش شده ؟!  وقتی رسیدیم خونه دیدیم همینطوری افتاده رو زمین !!

یالا یه آمپولی ، سرمی ، چیزی بهش بزنید که حالش خوب شه . . . . .!!

من شروع به معاینه کردم ، خود به خود نفس میکشید ولی چشماش بسته بود و هر چه صداش میکردیم جواب نمیداد .

هر دو مردمکش تنگ بود و به نور جواب نمیداد (pin point بود)  با دیدن مردمک هاش حدس زدم over dose کرده باشه ،روی همین حساب به پرستارا گفتم بهش نالوکسان بزنن ،۶ تا آمپول نالوکسان گرفت ولی هوشیار نشد .تو این مدت همراهش هم  همینطور تو گوش من غر غر میکرد و آیه ی یاس میخوند ، اخرش با شک به خونریزی پونز  فرستادیمش سی تی اسکن  که اونم نرمال بود.

وقتی دیدیم سی تیش نرماله با یه سری دستورات نورولوژی فرستادیمش icu تا ببینیم چی از توش در میاد آخرش .

این چیزهایی که گفتم فقط   ۲۰ درصد مریضای اورژانس بودن .

چاقو خورده و دست و پا شکسته و  برق گرفته و بچه اسهال و استفراغی هم که مثله نقل و نبات از سر و کولمون بالا میرفت .

بالاخره ساعت ۳/۵شب شد  و همکارم از راه رسید .

اورژانس رو تحویلش دادم و رفتم پاویون ،خیلی خسته بودم تا ساعت ۵ صبح فیلم نگاه کردم و ۵ خوابیدم .

فیلم گذرگاه میلر رو دیدم .قشنگ بود و بعد از اون همه هیاهو چسبید.



تاریخ : جمعه 23 تیر 1396 | 16:11 | نویسنده: استاد | نظرات (25) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه