داشتم تو درمانگاه مریض میدیدم ،خیلی شلوغ بود ،بلا انقطاع  مریض پشت مریض  میامد تو  .خیلی خسته شده بودم ، از بس تو این کامپیوتر  لامصب نگاه کرده بودم چشام چهارتا میدید!

گردنم دردگرفته بود  و حالت تهوع  داشتم .

احساس میکردم  کل مردم شهر پشت در مطب تو صف ایستادن و  من هرچه تقلا   میکردم فایده ایی نداشت ،  ته مریضا در نمیامد و همینطور مریض بود که پشت مریض میامد تو .....

این وسط  یه پسر ۲۶  ساله تقریبا تپل اومد تو و سلام علیک کرد ، یه شلوار استخوونی رنگ  پارچه ایی پوشیده بود با یه پیراهن   راه راه   کرم و صورتی ،  صورتش رو با ماشین ۳  اصلاح کرده بود و با تیغ یه خط ریشی شکل علامت جاده شیب دار میشود  که پلیس تو جاده ها میزنه روی گونه هاش انداخته بود ، یه زنجیر برنجی کلفت گردنش انداخته بود یه انگشتر  مسی با طرح یه اژدهای خفن تو انگشت کوچیک دست چپش کرده بود .

بوی تند ادکلنش کل اتاق رو گرفته بود و باعث میشد سردرد  من بدتر بشه .

وقتی با    سلام و صلوات     نشست روی صندلی   ،  رو کردم بهش و گفتم:  چی  شده  پیرمرد؟!!

درحالیکه داشت کمرش رو صاف میکرد ،  خودش  رو  روی صندلی یکم    جمع و جور   کرد و با لبخند گفت : ببخشید اقای دکتر  چند وقتی هست که من  همش سرفه  میکنم ، منکه  هنوز داشتم جزییات  ظاهرش رو بررسی میکردم و با خودم میگفتم یعنی  این بنده ی خدا چه جور شخصیتی باید داشته باشه ؟! و اصلا حواسم بهش نبود پرسیدم:  سرفه میکنی ؟

پسره گفت :  بله  روزا  سرفه میکنم .

پرسیدم:  شبا  هم سرفه میکنی ؟

یکدفعه  چشماش از حدقه  اومد جلوتر و   با   تعجب پرسید:

چی ؟؟؟!!!!!

شلوارمو  در بیارم  ؟؟!!!!

اینبار نوبت من بود که تعجب کنم ، از بوی   تند  ادکلن  و تیپ مکش مرگ ما  و سوال بی ربطش  یکم  چمچمال شده بودم !

اخم هام  رو کشید تو هم و گفتم :  من  کی گفتم شلوارتو در بیار ،!!!

هوووم....؟!

جوانک  سریع گفت :  وای آقای دکتر ما یه دوستی داریم  تیکه کلامش اینه ، همکار ماست ،  از  صبح تا شب داره میگه  :  شلوارتو در بیار !!

بهش  میگی  سلام ،صبح بخیر ،  میگه : شلوارتو در بیار !

بهش میگی خیلی خسته شدی ، جواب میده : شلوارتو در بیار !!

یعنی روانی کرده ما رو ....

من خنده ام گرفته بود ، بلند خندیدم و گفتم : تکیه کلام جالب و بی ربطیه !

و ادامه دادم : البته خنده داریش به همین بی ربطیشه ...

جوانک هم خندید و خلاصه من تو کامپیوتر یه نسخه براش زدم و راهی داروخانه اش کردم که بره و داروش رو بگیره .

بعد   از نیم ساعت  برگشت ، در اتاق رو باز کردو درحالیکه  یه آمپول  رو به سمت من گرفته بود ، بی مقدمه پرسید :  ببخشید اقای دکتر !! اینو چجوری بزنم ؟؟؟

منم مکث نکردم  و گفتم :  شلوارتو  در  بیار .....!!

جوانک درحالیکه داشت میخندید گفت :  ای بابا ...

شمام    آره  اقای دکتر ....؟

جواب دادم :  خب  هر جور راحتی ،  میخوایی   رو شلوار هم بزنی   بزن .

ولی شلوارتو   بکشی   پایین  بهتره ........حالا خود دانی

صلاح  باسن  خویش  خسروان دانند...





تاریخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1396 | 20:03 | نویسنده: استاد | نظرات (17) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه