X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

چند روز قبل  از ساعت ۷/۵ صبح تا ساعت ۳/۵ شب  توی اورژانس شیفت داده   بودم و بعد از ۲۲ ساعت کار  حسابی خسته  شده  بودم .

از خدا پنهان نیست ، از شوما چه پنهان  ؟  از نظر روحی هم حال مساعدی نداشتم،

ساعت ۳/۵ صبح  شیفتم تموم شد، از  فرط خستگی  تقریبا به صورت سینه خیز  تا پاویون رفتم !

روی یک تخت خوابیدم  و صبح زود با صدای پزشکا یی  که تازه  اومده  بودن  سر کار و داشتن با سر وصدا و بگو بخند صبحانه  میخوردن   بیدار شدم ،  از اتاق  rest رفتم بیرون و سلام کردم ،  یه چای ریختم و  نشستم مشت میز ناهار خوری پاویون .

یکی از دوستام که  اسمش علی  هست  اومد و  نشست کنارم ،همینطور که  داشت  می نشست دستش  رو گذاشت رو شونه ی من  و  روی صندلی جاگیر شد .

بعد رو کرد به منو گفت : چطوری استاد ؟!  دیشب بودی ؟

گفتم   آره  ،  بعد  ادامه دادم :

علی جون  همینجا که دستت رو گذاشتی یکم بخارون ...

علی با خنده گفت :  شونه ات میخاره ؟!

منم لبخند زدم و گفتم :  اره  ، فقط همون نقطه ام  میخاره ،در واقع  همیشه میخاره...

و ادامه  دادم :  خیلی هم  خسته ام ، اگه یکم شونه هام رو ماشاژ بدی که دیگه عالی میشه ‌...!

علی  با همون حالت پر انرژی و   فعالانه اش گفت :

وااای  ...استاد    !  گفتم  برات رفته بودم اکراین ! 

پسر رفتم  یه سالن ماساژ ،  اینقدر عالی بود که نگو ،

یه سری سنگ  رو گرم میکرد میچیند روی کمرت   بعد  یه حوله  پهن میکرد روش !

گرما از این سنگا  به بدنم منتقل میشد ،   یه حالی میداد که نگو ....

منم که موضوع برام جذاب شده بود  گفتم :

علی !  اصلا به قیافه ات نمیاد اهل ماساژ باشی ...

علی قیافه اش   رو   یه جوری   کرد   که  یعنی این چه حرفیه  میزنی ابله !؟  و گفت :  پسر  من عاشق ماساژم !

هر کشوری  خارجی که  میرم حتما  ماساژ هم میرم ، خیلی دوست دارم ، و ادامه  داد :

من سالی  دو بار میرم دبی ، اونجا  حتما  ماساژ میرم .

مالزی ، تایلند و گرجستان هم رفتم ....

بعد شروع کرد یه حرفای خاکبرسری بزنه   ،  حیا و حیثیت   رو   قورت  داده بود و  با   آب و تاب    از تجربیاتش در ماساژ تعریف میکرد،  من هم مثله بز سرم رو تکون میدادم  و لبخند  میزدم ، البته هرازگاهی  چشمام واسه  یه لحظه از حدقه میامد بیرون و دوباره برمیگشت سر جاش !

حرفهای زیادی زد  که چون اینجا خانواده  رد میشه نمیتونم بگم ،   بگذریم  تا در وبلاگمون رو تخته نکردن !

کاری  نداریم ؛

من  کماکان با  لبخند نگاه میکردم  و سرم رو مثله  بز تکون می دادم ، دست آخر علی با هیجان و اشتیاق فراوان گفت:  استاد بیا   یه  روز  با هم بریم  ماساژ!!

اول فکر کردم شوخی میکنه ،  خندیدم و گفتم :  

باشه  کی بریم ؟ من میگم بریم دبی  ، همین  بغله ،  میریم و  زود برگردیم ...

مالزی و تایلند  و  دوره  زنم نگران میشه ...

علی گفت :  خارج  که بله ، ولی   تا اون روز  عجالتا  من یه خانومی رو اینجا میشناسم که  از دوستامه ،، مرتب میرم  پیشش واسه ماساژ !

بیا ببرمت  پیش  اون !  یه ماساژی بهت بده که کیف کنی !

منکه با شنیدن این حرف  از حالت  بز بودن به  حالت هاپوی که  زرد کرده باشه تبدیل شده  بودم ، سعی کردم  دست وپای خودم رو جمع کنم و درحالیکه میخواستم  خودم  و این موضوعه مطروحه  رو عادی جلوه بدم  ، با یه حالت پوکر فیسی ( به  قول مردیت گری که نمیدونم این مطلب رو میخونه یا نه؟) گفتم :

نه علی جون !   زنا  خوب ماساژ نمیدن ! دستاشون جون نداره ..

ماساژور باید مرد باشه  ، با یه هیکل گنده که انگشتاش زور داشته باشه و همچین ادم رو     بچلونه  که جون ادم در بیاد‌.

در واقع  این جمله ی من  بهانه ایی بود تا  یه طوری از این توفیق اجباری که داشت نصیبم میشد شونه خالی کنم ، آخه من اصلا آدمی نیستم که بتونم  خودم رو بدم دست دلاک حمام مردونه ! چه برسه لخت شم بخوابم تا یه خانوم ماساژم بده !!

اصلا تو مخیله ی من نمیگنجه ، من به شدت خجالتی هستم و  از تصور این موقعیت هم  دلم میخواد زمین دهن باز کنه من برم توش ....

از طرفی نمی خواستم جلوی علی  که ظاهرا  خوراکش ماساژ بود و دنیا رو گشته بود  کم بیارم و طوری رفتار کنم که بفهه  خیلی بوف  هستم،

هنوز کلام تو دهن  من منعقد  نشده  بود که علی  درحالیکه دست به سینه جلوی من نشسته بود ،چشماش رو یکم تنگ کرد   و  به سمت من خم شد وگفت :  ببین استا د ! من  خیلی جاها و خیلی کشورا  رفتم سالن  ماساژ ، به جرات میتونم بگم همین خانونی که بهت میگم  از  همه بهتر ماساژ میده !  یعنی  من تا حالا مثله این  هیچ جا ماساژ ندیدم‌. ماساژ  برات  میده  بی نظیر ، کیف میکنی ،  اصلا یه چیزی ..حالا بزار ببرمت  خودت میبینی .

بعد حالت چهره اش عوض شد و در حالیکه خودش رو عقب میکشید با یه پز طلبکارانه گفت : اصلا من میخوام بدونم مگه من تا حالا   تو  رو جای بد بردم ؟

تا اومدم جواب بدم گفت : نه  ؟! شده من تو  رو جایی ببرم که بد باشه  ...؟!

گفتم: نه  خدا وکیلی ...

علی گفت : خب پس !  دیگه  حرف نزن  و با من بیا ، و ادامه  داد: فکر کردی  من هر کسی رو میبرم  اینجا ؟!

خیلی خاطرتو میخوام که دارم میبرمت ....

من گفتم :  آخه  یه جوریه علی !  ضایع است .

علی گفت : همه اولش خجالت میکشن ولی بعد که یه جلسه اومدی و دیدی چقدر عالی و راحته خودت کیف میکنی ،  بزار من چیزی نگم ،  تو بیا با من خودت متوجه میشی  و ادامه  داد :

اصلا چشم  بسته بیا ، اونجام  اصلا  چشمات رو باز نکن  خوبه ؟

من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم ، با خودم فکر کردم چه کاریه که الان بشینم هی بهانه بتراشم ؟! بهترین کار رو در این دیدم که با اشتیاق موافقت کنم و قضیه رو بسپارم به بعد ،  تا  اون موقع  کی مرده   ؟کی زنده ؟

اصلا شاید   به  محض اینکه   علی  پاشو  از  پاویون گذاشت بیرون  یادش رفت   که میخواسته  منو ببره ماساژ بده .

خلاصه فعلا قبول کردم  که برم  پیش یه همشیره  کار درست ماساژمون بده !!!

البته  فقط در حد حرفه ،  ما از این قول و قرارا  زیاد داشتیم که هیچوقت  عملیش نکردم.





تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1396 | 04:06 | نویسنده: استاد | نظرات (46) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال