X
تبلیغات
رایتل

خاطرات مطب

دکتر خاکستری

شیفت باران

بعضی روزا  باران  برای دل خودش میره  تو یه بیمارستان خیریه  مریض  می بینه.

باران  اورژانس کار نکرده  و خیلی  از  خون  و  جون و مریض بد حال میترسه !

مریض بدحال که میبینه  بیشتر دلش براش میسوزه  تا بخواد ذهنش رو متمرکز کنه و کاری برای مریض انجام بده .

ولی تو درمانگاه  خیلی  عالیه .با تسلط  و دقت خاصی مریض میبینه و نسخه هاش خیلی حساب شده و بی نظیر هستن.

هر  روزی که میره  بیمارستان  قبلش  خیلی به من توصیه میکنه ،

مثلا صد بار  میگه  که غذای بچه  ها  رو چجوری بدم ،  واسه کدومشون  چی گذاشته ؟ عصرانه شون  رو چی بدم ؟  ساعت نمیدونم چند، چمیدونم کدوم  چی رو بدم کدومشون  بخوره و هزار تا  توصیه ی دیگه که  معمولاً  من هیچکدومشون  رو انجام نمیدنم !!

اغلب ا وقات اینطوریه که وقتی باران رفت منو  پسرا  تو  سر و مغز هم میزنیم تا باران برگرده .....!!!

وقتی  باران برمیگرده  کل  خونه  از  این  رو  به اون رو شده و هیچ چیز سر جاش نیست .

اغلب یکی  از بچه ها شَل  و  پَل  شده و زیر یکی از چشمای  من کبوده  !

از همه ی اینا  که بگذریم  هر دفعه  باران میره  بیمارستان  شدیدا  به من تاکید میکنه  که موبایلم  دم  دست باشه.

خیلی توصیه میکنه که حتما موبایلم دم دست باشه و حتما گوشی رو جواب بدم.

همیشه میگه:

استاد حواست به گوشی ت باشه ها.  ...!

من بهت زنگ میزنم جواب بدیاااااا.......میخوام  اگه مریض بدحال اومد ازت سوال کنم ...

آخه  باران یه همکاری اونجا داره که در واقع مسئول پزشکای اون بیمارستان هم هست ،این شخص ادم خیلی خیلی  دو دره   بازیه  و خیلی وقتا  وسط کار اورژانس رو ول  میکنه و معلوم نیست کجا میره ؟!

وقتی این جناب دکتر تشریف میبرن  ، باران  باید هم مریضای درمانگاه رو ویزیت کنه هم اورژانس رو.

و اون موقع است که استرس میگیره و واسه همین هر بار میره بیمارستان از من میخواد که گوش به زنگ باشم و تا زنگ زد جوابش رو بدم که مبادا مریض بد حالی تو پستش بخوره  و اون ندونه که باید چیکار کنه.

البته تمام  این قضایا برمیگرده به اینکه باران یه اخلاقیات خاصی داره که نمیتونه تو شرایط اورژانس مریض ویزیت کنه .

کلا. دوست داره گوشی تو گوشش  بزاره  و یا دستش به مریض بخوره !

دوتا ماسک روی هم میزنه و با دستکش مریض میبینه .

کارش خوبه ولی  خب هر آدمی یه اخلاقیاتی برای خودش داره .

خلاصه ، دیروز که داشت  میرفت سر کار من روی تخت داراز کشیده بودم ، شب قبلش شیفت بودم وخیلی خوابم می آمد ، پسرا داشتن برای خودشون بازی میکردن ،  باران لباس پوشیده  و  آماده مثله یه دسته گل شده بود ،  اومد بالای سر من و در حالیکه موبایل من و گوشی تلفن تو دستش بود به من گفت :

استاد خوابی ؟

من دارم میرم ...

بیا این گوشیت ،،  اینم گوشی خونه ،

تو رو خدا حواست باشه ها،ممکنه این دکتر اعتمادی ول کنه بره  اونوقت من باید اورژانسی ها رو هم ببینم .

بهت زنگ میزنم ،  تو رو خدا حواست به گوشیت باشه!

گوشیت سایلنت نباشه ها .

منکه گیج خواب بودم گفتم باشه ...باشه ...

برو به سلامت.

باران گوشی ها رو گذاشت و رفت و من دیگه هیچی نفهمیدم .

فقط یه چیزی مثله رویا یادم هست که پسرا مثله یه گردباد اومدن تو تخت خواب و گوشی منو بردن واسه بازی کردن .

من دوباره خوابم برد و بعد از  سه ساعت از خواب  بیدار شدم و دیدم ای داد بی دود ....

الان سه ساعت و نیم هست که خواب هستم ؛ تازه موبایلم هم دم دستم نیست .

نیم ساعت دیگه مونده بود که باران برگرده خونه ! حتما تو این مدت چند بار زنگ زده بود و از من کمک خواسته بود .

من با استرس و نگرانی از اتاق خواب اومدم بیرون ، یه راهروی کوچیک رو  رد کردم و از چنتا پله اومدم پایین تا رسیدم تو سالن ،  پسرا با بیخیالی تمام داراز کشیده بودن روی کاناپه و داشتن با موبایل  زامبی (به قول خودشون زومبی ) می کشتن ....!

من با هیجان از شون پرسیدم :  بابا  ...!؟ 

کسی زنگ نزد ؟

چرا گوشی منو برداشتین ؟

ممکنه مامان  زنگ بزنه   ،، کار واجب داره ....

آرمان که کلا دنیا به پشتشه ! یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و دوباره مشغول کار خودش شد !

پسر بزرگم گفت :

مامان هی زنگ میزد ،  من دکمه قرمز  رو  زدم....!!!!!

تا  پسرم گفت من هی دکمه ی قرمز  رو  میزدم ،همون جا بود که فهمیدم یا من بدبخت شدم یا باران.

سریع گوشی رو از پسرا گرفتم و به باران زنگ زدم ؛ گوشیش در دسترس نبود !

 خلاصه بعد از نیم ساعت باران برگشت خونه .

اینقدر ناراحت بود که نگو !!

اصلا با من سلام علیک نکرد و با حالت قهر دوید و رفت توی اتاق خواب.

من دنبالش رفت و براش گفتم که بچه ها گوشیم رو برداشتن و ریجکتش کردن !

کارد به باران میزدی  خونش در نمیامد ، با عصبانیت گفت :

خوبه من به تو گفتم  حواست به گوشیت باشه!

خدا هیچکس رو محتاج تو نکنه!

بعد زد زیر گریه ...

چاره ایی نبود ، تو این صحنه  ی  دراماتیک من باران رو بغل کردم و سعی کردم با آرامش ازش بپرسم که جریان چی بوده ؟!

تو همین پوزیشن رومانتیک بودیم که باران با پشت دست زد تو چشم چپ منو گفت :

برو ...استاد.

برو .

الکی اینکارا رو نکن !

مگه من به تو نگفتم  حواست به گوشیت باشه ...

منکه  کتک رو خورده بودم و  دستپاچه هم شده بودم با گردنی نازکتر از مو پرسیدم :

مگه چی شده حالا ؟

باران گفت : تو بخش دیالیز یه مریض بدحال شده بود داشت میمرد!

منو  صدا زدن رفتم بالای سرش ، از دیدن رنگ و روش خودم رو باخته بودم ، فشارم افتاده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم ؟

هرچی به تو زنگ میزدم ریجکت میکردی،

تلفن خونه رو هم جواب نمیدادی ...

خیلی نامردی..

اگه  دیگه از این ببعد من چیزی  از تو خواستم ...

بعدشم قهر کرد و رفت تو آشپزخونه.

من گیچ و  ویچ بودم که چیکار کنم ؟!

پسر کوچیکم ،آرمان اومد و گفت :

بابا ! من تشنمه ، یا لا  واسه من اب بیار ....

زدم پشت کله اش  و گفتم :

خودت برو بخور ! مگه من نوکرتم ؟!

آرمان دمش  رو گذاشت روی کولش و رفت .

من برای انجام کاری از خونه اومدم بیرون ،بعد از نیم ساعت  دیدم گوشیم داره زنگ میخوره ، نگاه کردم دیدم مامان پریه .

اول نمیخواستم جواب بدم، ولی بعد فکر کردم شاید باران باشه !

گوشی رو برداشتم و گفتم :  بله.

صدای مامان پری اونور خط  پرسید: استاااددد!  باران چشه ؟؟

من از اینکه بدون سلام و علیک و با حالت طلبکاری از من سوال میپرسید لجم گرفته بود با خونسردی گفتم :

یه مریض  رو کشته میخواد بندازه گردن من .

مامان پری گفت : وااای  خب حواست رو  جمع کن  تو رو خدا  استااد.‌‌‌‌‌.....

مونده بودم این حواستو جمع کن چه معنی داره ؟!

گفتم: به چی حواسم رو جمع کنم مامان جان ؟

گفت: به مریضا .

به چی فکر کردی؟!

گفتم : مثله اینکه باران شیفت بوده ها ‌.‌.

من حواسم رو جمع کنم ؟!!!!

گفت : من نمیدونم ! حواستون رو جمع کنید  دیگه خلاصه .....

الله اکبر از دست  شما ها....

بیچاره  بچه ام  باران!!

این جمله ی بیچاره بچه ام باران رو که چاشنی اله و اکبر قبلش کرد یعنی میخواست حساب باران رو  از من جدا کنه و منظورش این بود که : الله اکبر  فقط از دست تو استاد!!

و بعد ادامه  داد:  اونوقت ببینم ، خودتون خرابکاری میکنید چرا بچه رو کتک زدی ؟

از اینکه مامان پری منو  و باران رو جمع میبست و خطاب قرار میداد اعصابم خرد شده بود.درواقع با این کارش میخواست منم یه جوری مقصر جلوه بده .

بهر حال  زیاد خاله  زنک بازی در نیاوردم و  از این مورد گذشتم و با تعجب گفتم: من؟

کیو  دعوا کردم؟

مامان مری گفت : آرمانو ....!! و ادامه داد:

خودش اومد پایین گفت .

پرسیدم   چی گفت ؟

پری گفت : هیچی گفت بابا استاد منو ززززززدددددد....

تو دلم گفتم : غلط کرد مرتیکه جاسوس.


[ یکشنبه 5 شهریور 1396 ] [ 22:02 ] [ استاد ]

[ 30 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه


  • مجیک بال