X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

ما یه پرستار تو اورژانس داریم که جزء خانومهای خوش قیافه ی اورژانس حساب میشه.

خیلی خوش لباس و مرتب هست و خلاصه به چشم خواهری خیلی خوشگله .

حالا دیگه نمیخوام بیشتر از این توصیفش کنم که خدایی نکرده این گمان پیش نیاد که استاد چشم چرونه!

بله ایشون خوش قیافه هست ولی زیاد خوش اخلاق نیست، یه حالت  agrsive ی داره و زیاد نمیشه سر به سرش گذاشت .

خیلی پاشو تو کفش دکترای اورژانس میکنه و دائم غر میزنه ؛

هی میگه :

دکتر اینو چرا بستریش کردی ؟!

دکتر اون خانومه رو مرخص کن بره ...

بابا اینا چیزیشون نیست ...

دکتر نمیخایی به اون بچه یه چیزی بدی ؟

دکتر نمیخوایی سرم اون مریضو فلان کارش کنی ؟

دکتر نمیخوایی  فلان  سوند بیصار مریض رو بهمان طورش کنی ؟!

خلاصه همه اش داره  یه غری میزنه .

رفتارش با شخص من خیلی سرده ، یه جوری یابو آب میده که انگار اصلا منو ندیده ، سعی میکنه با من  رو در رو نشه ،

یعنی احساس من اینه ها ، دقیق نمیدونم .

ولی من اینطوری احساس میکنم که تعمدا  منو نادیده میگیره ، البته و صد البته که خب برای من هیچ اهمیتی نداره ،هر کس آزاده هر طور که دلش میخواد با بقیه رفتار کنه به شرطی که آزادی دیگران رو محدود نکنه و به کسب هم بی احترامی نشه.

و من به شخصه از رفتارای این خانوم ناراحت نمیشدم ، پیش خودم فرض میکردم این بنده ی خدا کلا  از من خوشش نمیاد و بهش حق میدادم ،چون من هم از خیلی ها خوشم نماد و شاید متنفر هم باشم ،دلیل خاصی هم ندارم .

بنابراین روزگار رو میگذروندیم تا رسیدیم به یک شبی که من شیفت بودم ، شلوغی سر شب رو  گذرونده بودیم و اورژانس stable شده بود ، ساعت ۲/۵   شب بود و  من از بس تو گوشی نگاه کرده بودم حالت تهوع گرفته بودم !

باخودم گفتم برم تو آبدارخونه و به قول پسرام یه چای بزنم بر بدن !

سلا نه سلانه به سمت آبدارخونه میرفتم و تو فکرای خودم بودم  ، دستام رو کرده بودم تو جیب روپوشم و سرم رو انداخته بودم پایین ، چنتا راهروی کوتاه و عمود بر هم رو رد کردم تا رسیدم به ابدارخونه،  درب ابدارخونه بسته بود از اونجایی که من  اصلا فکرش رو نمیکردم اون موقع شب کسی توی  ابدارخونه باشه، بدون اینکه در بزنم همینطوری مثله بز دستم رو انداختم رو دستگیره و ناغافل درب  ابدارخونه رو باز کردم و بی اختیار گفتم : یا جناب علی ....

و رفتم تو !

یک دفعه دیدم.  دو از پرستارای اورژانس که یکیشون همین خانومی بود که براتون گفتم با دوستش اونجا هستن و برای خودشون یه بشقاب میوه پوست گرفتن و دو تا چای ریختن و در حال گپ زدن هستن ، یه جورایی واسه خودشون خلوت کرده بودن نصفه شبی ،که من مثله اجل معلق  در باز کردم و از طاق افتادم ...!!

به محض اینکه دیدم مزاحم شدم   معذرت خواهی کردم و خواستم بیام بیرون که خانوما گفتن:

آقای دکتر بفرمایید میوه بخورید ،  بفرمایید ...

منکه حسابی خجالت زده شده بودم گفتم : خیلی ممنون ،شرمنده.  اصلا فکرش رو نمیکردم کسی اینجا  باشه ،ببخشید مزاحم شدم.

همکارام گفتن : نه بابا آقای دکتر ! شما هم خسته شدید ، تو رو خدا بفرمایید یکم میوه بخورید ،

بعد اون بد اخلاقه  با خنده گفت : بخدا  دستامون  رو شتستیم و میوه ها رو پوست گرفتیم !  و ادامه داد: نترس مریض نمیشی دکتر !!

من گفتم : اختیار دارید میدونم تمیزه ،دس شما درد نکنه  من نمیخورم ،فقط میخواستم یه چای بریزم ،

و ادامه دادم : شما راحت باشید من میرم نیم ساعت دیگه میام ...

بعد اون پرستار بد اخلاق خوشگله که براتون گفتم با من چپه  در حالیکه  داشت از روی کابینتی که روش  نشسته بود  میپرید پایین گفت :

بیا دکتر اینقدر تعارف نکن ! بیا خودم برات یه چای میریزم ...اومد سمت سماور و یه لیوان برداشت همینطور که داشت چای رو میریخت تو لیوان گفت :

شما چرا اینقدر تعارف میکنی ؟! بقیه دکترا میان  میوه رو از دست ما میغاپن و میخورن ! باید از دستشون فرار کنیم !!

بعد  لیوان چای رو داد دست منو گفت :

بفرما دکتر ...

منکه از رفتارش  تعحب کرده بودم   به آرومی چای رو از دستش گرفتم و گفتم: عجب !! دست شما درد نکنه ...

چای رو گرفتم و نمیدونستم باید چیکار کنم ؟!

نمیدونستم باید همون جا بخورم یا  دمم  رو بزارم روی کولم و برم یه گور دیگه ایی چای رو کوفتم کنم ...؟

این بود که  ژست رفتن به خودم گرفتم و گفتم :

خب خیلی ممنون ، من دیگه برم که مزاحم استراحت شما نباشم ....

اون یکی همکارم گفت : نه بابا آقای دکتر ما هم  اومدیم یه میوه بخوریم و برگردیم ، اگه میخواستیم استراحت کنیم میرفتیم تو اتاق rest  ؛ راحت باشید ....

من همینطور که دستم رو داراز کردم تا یه قند بردارم گفتم : بله ، درسته .

بعد اون  بد اخلاق خوشگله گفت :

ببخشید دکتر شما دو تا پسر دارید ،درسته ؟!

گفتم بله ، چطور مگه ؟!

گفت :چند روز پیش منو شوهرم داشتیم  از مطب دکتری که دماغم رو عمل کرده بود برمیگشتیم که توی ترافیک متوجه شما شدم ، ما ماشین کناری شما بودیم !

ما رو ندیدید ؟!

من گفتم : نه متاسفانه متوجه شما نشدم.

گفت : اووَه ...!

ما دو ساعت تو ترافیک کنار شما بودیم ، ماشا الله چقدر بچه هاتون شیطون هستن ؟!

از سر و کول شما بالا میرفتن....

خندیدم و گفتم: عجب ....!

بله من متوجه شما نشدم.

همکارم گفت : من اینقدر به ماشین شما نگاه میکردم که شوهرم گفت چیه ؟ چقدر به اون ماشین نگاه میکنی ؟

و ادامه داد : منم بهش گفتم که ماشین بغلی یکی از دکترای بیمارستان ماست ...

شوهرش پرسیده بود که خب حالا چرا اینقدر بهشون نگاه میکنی ؟

همکارم میگفت وقتی شوهرم پرسید چرا اینقدر به شما نگاه میکنم  من در جوابش گفتم که میخوام ببینم زنش خوشگله یا نه ؟!

درحالیکه اون یکی همکارمون زد زیر خنده ،من با تعجب پرسیدم :

میخواستی ببینی زن من خوشگله یا نه ؟

همکارم در حالیکه با پشت دست جلوی دهانش رو گرفته بود و داشت میخندید گفت :

اره دکتر!

میخواستم ببینم زنت خشگله یا نه ؟

و هر دو زدن زیر خنده ...

منم از این حرف و حرکتش خنده ام گرفته بود ، با خنده گفتم : عجب دنیایی شده !

و ادامه دادم : حالا زنمو دیدی ؟ کیف کردی ؟

همکارم همونطور که میخندید گفت : باور کن دکتر آخرش نتونستم درست ببینمش !   آخه شما یکم جلوتر بودید و ما عقبتر ، شوهرم هم انداخته بود رو  اون دنده اش نمیامد جلو !  آخرش نتونستم خانومت رو درست ببینم ....

گفتم :  عجب ! پس آخرش ندیدیش،!

همکارم گفت : اون روز ندیدمش ولی  اون روزی که مریض بودی و همینجا بستری شده بودی خانومت اومده بود تو اورژانس دیدمش ، خوشگل بود .....

من که حسابی از دقت و کنجکاویش تعجب کرده بودم گفتم : خب پس آخرش خانومم رو دیدی ؟

گفت بله ،

حالا میخوام یه چیز دیگه رو برات بگم ...

با اشتیاق گفتم : چی ؟

گفت : من تا قبل از اینکه خانومت رو ببینم زیاد از تو خوشم نمیامد !!

و زد زیر خنده ...

من هم خندیدم   و چون خودم همین حدس رو میزدم گفتم :

طوری نیست ،منم زیاد از تو خوشم نمیاد ....

و خندیدم ...

همکارم خنده اش قطع شد و سگرمه هاش رفت تو هم ،صورتش جدی شد و گفت :

ولی از وقتی زنت رو دیدم دیگه خوشم اومد ازت !!

یه جورایی دیدم بهت عوض شد !

من گفتم : آخه چه ربطی داره ؟

گفت : لابد داره دیگه ...

منم گفتم : راست میگی لابد داره ! چون منم از وقتی تو زنمو دیدی ازت خوشم اومده ....

بعد دیگه کم کم احساس کردم  که بحث داره لوس میشه و الانه که سوء تفاهمات و کج فهنی ها شروع بشه؛  بنابراین گفتم:

خیلی خب ، کلا من شوخی کردما ، ناراحت نشی یه موقع ؟!

اونم خودش رو زد به بیخیالی و گفت : نه بابا چه ناراحتی ؟

گفتم :دس شما درد نکنه ، لیوان خالی چای رو گذاشتم همونجا  و در حالیکه داشتم با خودم فکر میکردم  آخه قیافه ی باران چه ربطی به این موضوع داشت  زیر زبانی به خدای عز  و جّل خودم  غر ولند زدم که :خدایا آخه این زنا  چی تو کله هاشون میگذره  ؟! و دوباره دستام رو چپوندم تو جیبای روپوش و برگشتم همون گوری که ازش اومده بودم ..

حالا موندم واسه باران تعریف کنم یا نه ؟




تاریخ : پنج‌شنبه 30 شهریور 1396 | 19:20 | نویسنده: استاد | نظرات (24) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال