X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

خیلی سابقه ی من پیش باران درخشان و طلایی بود ، یه اتفاقاتی هم برام می افته که خودم از شانس خودم خنده ام میگیره ....

قبلا ما تو یه مجموعه  آپارتمانی زندگی میکردیم ،اونجا یه خدمه ایی داشتیم که روزهای زوج می آمد کارای مجموعه رو انجام میداد ، آشغالا رو میبرد و پله ها رو جارو میکرد و از این دست کارا انجام میداد.

این   آقا که فامیلش محمدی بود اتفاقی  فهمیده بود که من دکترم ، از همون اولی که ما داشتیم اثاث کشی میکردیم منو اقای دکتر صدا میزد .

از اونجایی که دوتا بچه ی من خیلی شیطون هستن و هر جا  میرن اونجا رو تقریبا منفجر میکنن و خودمو باران هم یه روز در میون داریم تو سر و نغز هم میزنیم من ترجیح میدم هر جا زندگی میکنم همسایه هامون نفهمن که من پزشکم که آبروی  پزشکا نره !

بهر حال این آقا فهمیده بود من پزشکم ولی کس دیگه ایی نمیدونست .

یعنی در واقع ما واحد روبروی خودمون رو نمیشناختیم که اینا اصلا کی هستن و بالتبع اونا هم ما رو نمیشناختن.

بگذریم ...

این آقای محمدی مدت ها بود سرش  بکار خودش بود تا اینکه یه روز از من خو است براش یه نسخه بنویسم و منم اینکار رو انجام  دادم .

چند روز بعد ازم خواست یه آزمایش واسه خانمش بنویسم ، باز من نوشتم 

کم کم هر دفعه منو میدید  یه خدمت پزشکی برام علم کرده بود و منم با روی باز براش انجام میدادم.

مثلا من دستم پر از خرید بود و داشتم به جون کندن از پله های  پارکینگ می امدم  بالا که توی راه پله ها منو خفت میکرد و میگفت :

دکتر میشه یه فشار از من بگیری ؟!

امروز خیلی کار کردم سرم داره گیج میره ،میترسم غش کنم...!

با این حال من دریغ نمیکردم و براش انجام میدا م 

روزگار به همین منوال میگذشت تا اینکه یه روز توی پارکینگ در حالیکه داشتم سوار ماشینم میشدم اقای محمدی منو صدا زد و به  آرومی اومد جلو ،همینطور که دستای بزرگش رو توی هم قلاب کرده بود و هی چرخش میداد سلام علیک کرد و بعد مِن مِن کنان گفت :

ببخشید آقای دکتر من برای ۲۵ اُم همین ماه یه چک دارم و  پانصد هزارتومان کم دارم ! میشه  این پول رو به من قرض بدین تا حقوقم رو گرفتم بهتون پس میدم ..

منکه با خودم  حدس میزدم عاقبت یه همچین روزی پیش خواهد امد بدون شک و بلافاصله گفتم :

بله اقای محمدی ، خواهش میکنم ، ایرادی نداره ...

بعد ازش یه شماره کارت گرفتم و پول رو براش کارت به کارت کردم.

اون زمان فکر میکردم که اگه به باران قضیه رو بگم حتما مخالفت میکنه و نمیزاره من پولو به محمدی بدم .

نمیدونم چرا این فکر رو میکردم ؟!  ولی بهر حال من پولو دادم و به باران چیزی نگفتم.

همش با خودم فکر میکردم محمدی دیگه پول رو پس نمیده ، ولی تو لحظه ی اول واقعا نمیتونستم بهش بگم نه و روم نمیشد روش  رو  زمین بندازم .( واج آرایی  ر و  واو)

در واقع احساس میکردم اگه بگم ندارم یا نمیدم خیلی به شخصیتش برمیخوره .

چون محمدی جَوُن و همسن خودم بود و به غرورش بر میخورد .

خلاصه پولو دادم و تقریبا قیدش رو زده بودم تا اینکه  آخر ماه رسید و مدیر مجموعه ی ما حقوق خدمه رو داد ،ولی محمدی پول منو پس نداد .

یک هفته گذشت و بعد از اون یه روز آقای محمدی منو رو دید و یه شماره کارت ازم گرفت و بعد چند روز پولو رو ریخت به حسابم.

من همش با خودم فکر میکردم کاش وقتی با باران میریم بیرون و منو تو محوطه میبینه ازم بخاطر پول تشکر نکنه که جلوی باران ضایع  بازی در نیاره که خب خدا رو شکر چیزی نگفت و پول رو هم برگردوند و همه چیز به خیر خوشی تموم شد .

بعد از یکماه دوباره سر و کله ی محمدی پیدا شد و اینبار هم پول میخواست .

من باز هم پولو بهش دادم و اینبار هم به باران نگفتم .

بعد از حدود یکماه دوبازه محمدی که من فکر میکردم پولم رو میخوره  ،آمد و پول رو پس داد .

یه روز که  توی پارکینگ صنوق عقب ماشینم رو تمیز میکردم دوباره سر وکله ی محمدی پیدا  شد ، یه خانومی هم همراهش بود ، دوتایی اومدن جلو و سلام علیک کردن ، خانومه چند قدم عقب تر از محمدی ایستاده بود وحرفی نمیزد ،

محمدی در حالیکه داشت با من دست میداد برگشت عقب و با انگشت خانومه رو نشون داد و گفت :

این زنمه اقای دکتر !

اومدیم    بابت کمکی که به ما کردید ازتون تشکر کنیم .

خانومش گفت : خیلی ممنون که به ما پول قرض دادید ،

خدا خیرتون بده ....

بعد محمدی به خانومش گفت :

اون بسته رو بده ..

خانومش از توی کیفی که زیر چادرش بود یه بسته در آورد و داد به محمدی ،

محمدی بسته رو از خانومش گرفت و به سمت من چرخید و گفت : بفرمایید آقای دکتر ، این یه چیز ناقابله ، کار منطقه ی خودمونه ، اینو برای تشکر آوردم خدمتتون !

منکه اول گیج شده بودم که این زن و شوهر تو پارکینگ چه کاری میتونن با من داشته باشن با دیدن اون به اصطلاح هدیه گل از گلم شکفت و با لبخند گفتم :

ای بابا ...

این چه کاریه ؟!

منکه کاری نکردم ...نیازی به اینکارا نیست ...

محمدی  اصرار کردو گفت : ناقابل آقای دکتر ، بفرمایید بگیرید ..

منکه تا اون لحظه به بسته دقت نکرده بودن یه نگاه خریداری بهش انداختم و دیدم    به به ! یه جین شورت مامان دوزِ پاچه دارِ مردونه  است که هرکدونش هم یه رنگی بود کنار هم توی یه نایلون   شفاف بسته بندی شده ،  که از تولیدات منطقه ی خودشون بود !  انگار ترشی سیره !!!

واقعا مونده بودم چیکار کنم ؟! 

آخه ادم به دکتر مملکت شورت کادو میده ؟؟!!

اصلا شورت کادو دادن یعنی چه ؟

حالا چه اجباری بود که کادو بدی ؟

بخدا آدم به کسی کادو  نده بهتره تا بیاد شورت هدیه بده ... اصلا پول منو میخورد و یه آبم روش بهتر بود تا شورت کادو کنه ....!!!

اعصاب و روانم ریخته بود به هم  ،  خنده ام هم گرفته بود !

از طرفی اینقدر این زن و شوهر با بی آلایشی و سادگی این شورتهای عزیز   رو به رسم تشکر و قدر دانی به من تقدیم کردن که زبون من بسته شده بود و غیر از تشکر نتونستم  چیز دیگه ای بگم .

علی الخصوص که زنش هم اونجا ایستاده بود و نمیشد لوده بازی در  آورد . وگرنه با شوخی و خنده یه تیکه ایی به محمدی م انداختم ولی خب کار حساس بود و هدیه خیلی بوردر لاین بود .

خلاصه شورت ها رو گرفتم و بدون اینکه قضیه رو کش بدم  انداختم تو صندوق عقب و رفتم دنبال کار خودم‌

همه اش به این فکر میکردم که حالا با این بسته خوشگل شورت برم تو خونه چی بگم ؟!

به باران که نگفته بودم به محمدی پول دادم و حالا کادو گرفتم.

از طرفی شرایط هم جوری بود که نمیشد گفت این همه شورت رو خریدم !!

بنابراین تصمیم گرفتم فعلا شورتها رو قایم کنم تا بعد یه فکری بحالش بکنم و یه خاکی تو سر خودم بریزم.

من یادم نیست که  اون موقع  شورتها رو دقیقا چیکارشون کرده بودم تا اینکه روز واقعه رسید ؛

دیشب باران گفت : استاد جان بیا بریم این کارتونهایی رو  که تو کمد اون اتاف هست و هنوز بعد از یکماه که از اثاث کشی گذشته بازشون  نکردیم رو یه  سر و سامانی بدیم ‌.

منم قبول کردم و رفتیم سراغ کمد ،چنتا از کارتونا رو باز کردیم و اینور اونور پخش کردیم تا رسیدیم به کارتون کوچکی که مال اسکیت های آرش بود ، کارتون سبک بود و ظاهرا چیزی توش نبود ولی باران درش رو باز کرد و در این لحظه بود که عرق سردی بر تن من نشست ؛ بله اون بسته ی شورتی که من کادو گرفته بودم تو جعبه اسکیت بود !!!

باران با تعجب بسته رو نگاه میکرد و پرسید: استاد اینا چیه ؟!!!!

منکه داشتم به شانس بد خودم لعن  و نفرین میفرستادم گفتم : چه میدونم ؟! انگار شورت مردونه است .....!!!

گفت: شورت مردونه ؟ اینا کجا بوده ؟!  چقدر زیاده ؟ تو اینا رو گذاشتی اینجا ؟

نمیتونستم بگم من نزاشتمشون ، مامان مری که نزاشته بود....!!!

این بود که گفتم : آهان ....

یادم افتاد !!

آره اینا رو من گذاشتم اینجا !

باران گفت : اینا رو خریدی ؟چرا گذاشتی تو  جعبه اسکیت ؟

گفتم: نه بابا ، نخریدم !  کادو گرفتم !!!  اصلا یادم رفته بود !

بعد در حالیکه قیافه ی احمق ها رو به خودم گرفته بودم و با دست پشت سرم رو ماساژ میدادم گفتم :

عجب حواسی دارما‌..‌‌

اصلا یادم نبود ....

باران که گیج و عصبانی شده بود با تعجب و عصبانیت گفت :

کادو گرفتی ؟؟

تو از کی شورت کادو گرفتی ؟؟

اصلا تو از کی کادو گرفتی و به من نگفتی ؟

اونم شورت ؟!!!

واقعا که ....

راستش من یکمی هول کرده بودم ولی چون میدونستم ریگی به کفشم نیست با لبخند گفتم : بخدا جدی میگم ، اون اقای محمدی رو یادته ؟  اون بهم کادو داده ؟؟

باران که هر لحظه عصبانی تر و با هر جمله ی من متعجبتر میشد گفت : واااااا؟!!!!

اقای محمدی به تو شورت کادو داده ؟؟؟ چرا اونوقت ؟

من گفتم : هیچی بابا ، یه روز از من پول خواست منم بهش دادم ، اون بنده خدا هم چیزی غیر از این شورتا تو بساطش نبود که برسم قدرداتی به من  کادو  بده ،

آخه تو منطقه ی  اونا  کارگاه  تولید شورت و این جور چیزا زیاده و لابد خودش هم دستی بر آتش داره ...

باران گفت : چرا به من نگفتی بهش پول دادی؟

گفتم : ترسیدم مخالفت کنی ...

باران با بد اخلاقی گفت : واقعا که .

  و بلند شد و رفت .

نمیدونم از چی ناراحت شد ؟!

یعنی میخوام  اینو بگم که مردم  کادو میگیرن  من هم کادو گرفتم .

خاک تو سر  محمدی کنن با اون تشکر و قدر دانیش.

شورت کادو  میده ....

شورتم شد هدیه ؟!




تاریخ : سه‌شنبه 18 مهر 1396 | 13:47 | نویسنده: استاد | نظرات (42) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال