X
تبلیغات
زولا


دیروز شیفت اورژانس بودم .

ساعت ۱/۵ اورژانس رو تحویل گرفتم ،یه پیراهن صرمه ایی یک دست با یقه های اتو خورده و یه شلوار آبی نفتی پوشیده بودم که تازه از خشکشوئی تحویلش گرفته بودم وبا خط اتوش میشد خربزه قاچ کنی .

یه جفت کفش مشکی چرم فرزین تبریز پوشیده بودم که سطح واکس خورده و سیقلیش عکس  هالوژن های سقف اورژانس رو منعکس میکرد .

صورتم رو با شدت هر چه تمام تر و در تمام جهت های ممکن تراشیده بودم ،  جوری که حرام اندر حرام شده بود و مورچه روی پوست صورتم تیک آف میکرد،

علی میگه ته ریش به مردها بیشتر میاد و اونا رو قابل اتکا نشون میده ، ولی برای  من  اصلا این چیزا کوچکترین اهمیتی نداره ، اینقدر قابل اتکا بودم که حالم از هرچی آدم قابل اتکاست بهم میخوره ، اینه که صورتم رو از ته که نه ، از سطح basement memebran  میتراشم !!

اخیرا وزن هم کم کردم  و با صد و هشتاد سانتیمتر  قد  ۷۸ کیلو شدم یعنی دقیقا هیکل یه مانکن رو دارم .

موهام که همیشه کوتاه هستن رو به  بالا زده بودم و چند پاف از ادکلن دیویدف کول واتر  هم به خودم پاچیده بودم !!

سرحال و چابک  آماده بودم که کارم رو شروع کنم .

حالم خیلی خوب بود ،فقط دلم میخواست یکی یه  حرفی بزنه تا باهاش شوخی کنم . اصلا دلم نمیخواست کسی یا چیزی حالم رو بگیره ، اصلا دلم نمیخواست کسی با من حرفی از غصه بزنه ،دلم میخواست فقط شوخی کنم و فقط شوخی بشنوم ...

با لبخند و پر از انرژی وارد اورژانس شدم ، با لب خندون با همه سلام و علیک کردم ؛ با پرستار، منشی ، بیمار بر ، انتظامات و حتی با چنتا از مریضها که داشتن به من نگاه میکردن .

احساس خوبی داشتم و بوی دیویدف اونو برام خوبترش میکرد.

اصلا یادم رفته بود که من واقعا کی ام ؟!

اصلا یادم رفته بود که من واقعا هیچ نیستم  ، اصلا یادم نبود که چه نامردی هایی که نکردم، اصلا یادم نبود که کوهی از بهترین خاطراتم رو این گذشت زمان کشته ، اصلا یادم نبود که یه دنیای شیرین و دوستداشتی از خاطرات خنده دار و یه دنیا قهقه ایی که با برادرم میزدیم با مرگ پدرم خراب شدن .

هیچ یادم نبود که من بزرگ شدم ،یادم نبود که من دیگه انو استاد همیشه گی نیستم .

من خوشحال بودم ، انگار حشیش کشیده بودم، من خوشحال  بودم انگار مست بودم ..‌‌

تو همین عوالم خیالی خودم بودم و همچنان مثله احمق ها خوشحال و خندان واسه خودم لُکه میرفتم که  ناگهان صدای اوپراتور  تلفنخانه همه جا طنین انداز شد و منو از حالت نارسیسیسمی که داشتم در آورد   و چرتم پاره شد ؛

اوپراتور با  یه لحن استرس زایی گفت : کد ِ ۹۹  CCU ….

و تکرار کرد : کدِ ۹۹ CCU.

این جمله یعنی تیم احیای بیمارستان باید خودش رو هرچه سریعتر به سی سی یو برسونه ،

این جمله یعنی یه نفر تو CCU داره میمیره و به قول ما ARREST کرده.


من اون روز جز تیم احیا بودم در واقع پزشک اورژانس مسئول تیم احیاست و بعنوان Head تیم احیا باید عملیات احیا رو مدیریت کنه و جون مریض رو نجات بده .

من با شنیدنِ کد ، به سمت CCU دویدم ، همونطوری که میدویدم آستینم رو بالا میزدم ، من عادت دارم بالای سر مریض بد حال آستینم رو بالا میزنم ،

ازپله ها بالا رفتم به طبقه ی اول رسیدم،  CCU  همون جاست ، از یه کردیدور نسبتا عریض رد شدم ؛ چنتا همراه  مریض پشت درب اتاق عمل وسط کریدور منتظر بودن و وقتی دیدن که من دارم میدوم با چشماشون منو دنبال کردن ، من به راهم ادامه دادم  تا به راهرویی رسیدم که CCU توشه . عاقبت 

وارد CCU شدم و از پس و پیش بقیه تیم رسیدن .

مریض یه پیر زن هفتاد ساله بود که یه بار سکته ی مغزی کرده بود و الان بخاطر سکته ی قلبی تو CCU بستری بود و ناگهان برادیکارد ( کند شدن تعداد ضربان قلب )شده بود،

فشارش افت کرده بود و تنفس نداشت .

ما لوله اش کردیم و با آمبو بهش نفس میدادیم ، یه سرم دوپامین براش گذاشتم و تا ۳۰ قطره دوزش رو افزایش دادم ولی مریض جواب نمیداد و نهایتا آسیستول شد ، من اپینفرین و ماساژ رو براش شروع کردم بعد از بیست دقیقه مریض نبض پیدا کرد وفشارش اومد بالا چند دقیقه خوب

بود و دوباره برادیکارد شد و ارست کرد ،

من دوباره عملیات احیار رو ادامه دادم ؛ بعد از یکساعت بازی مرگ و زندگی عاقبت عزرائیل  بر من چیره شد  و مریض رو باخودش    به آغوش  مرگ برد !

من که تمام مدت و در تمام احیاهای که انجام میدم، یاد اون CPR تلخی میافتم که برای بابای عزیزتر از جانم انجام دادم با غم  و اندوهی که تمام وجودم رو گرفته بود با تمام جدیت میخواستم مریض رو برگردونم  .

الهی برای بابام بمیرم ، الهی بر ای بابام بمیرم چطور  اون مرده بود ومن قفسه ی سینه اش رو ماساژ میدادم ، چطور بابام مرده بود و من با دستای خودم با عجز و ناله از خدا میخواستم که بابام رو بهم پس بده ؟ چطور مادرم مثله مرغ سرکنده  توی سالن از اینور به اونور میرفت وآخرین دقایقی رو  که بابامو میدید سپری میکرد، چطور برادرم با دستای رنگ پریده و چهره ی ملال انگیزش برای بابام امبو میداد و زیر لب میگفت : من هیچوقت این لحظه ها رو فراموش نمی کنم ...

الهی برای بابام بمیرم ، چطور مظلوم و بی صدا مرد و از دستای محتاج من پر کشید ……

القصه ..

وقتی پیر زن  مغلوب مرگ شد  و من ختم احیا رو اعلام کردم، بچه ها دست از سرش برداشتند،   من دستکش هام رو در آوردم وبه سمت سطل آشغال رفتم تا اونا رو  بندازم  دور ، تو همین حین شنیدم که یه صدای نحیف و بیمار داره منو صدا میزنه ....

برگشتم سمتش، یکی از مریض های CCU بود ؛  دقیقا تخت کناری  همون پیرزنی که ما احیاش میکردیم ، یه پیرمرد مهربون و تقریبا کوچک اندامی بود  که روی تختش نشسته بود و  داشت به من نگاه میکرد،

ازش پرسیدم : چیه حاج اقا ؟

گفت :

ببخشید یه سوال فنی داشتم ….

درحالیکه داشتم  لبخند میزدم به سمتش رفتم و گفتم : من زیاد فنی ام  خوب نیست ولی خب بپرس ،بلد باشم جواب میدم ..‌.!

پیرمرد بدون اینکه به  حرف مفتی که من زدم و مثلا شوخی کرده بودم بخنده ،  یکم به سمت من خم شد و به آرومی پرسید :

منم همینطوری میشم ..؟ وقتی داشت این جمله رو میگفت با حرکت سرُگردن و چشمُ ابرو  به تخت کناریش که همون پیرزن مرحوم رو داشتن تو کاور پیچیدن اشاره کرد...

منظورش این بود که آیا اونم عاقبت به یک چنین سرگذشتی دچار میشه ؟

من که از چشمهای خاکستری و پر چین و چروکش یاس و ناامیدی و دلهره رو میخوندم جلو رفتم و دستش رو تو دستم گرفتم ، انگشتاش یخ کرده بود و دستش می لرزید ،

با چشمای بی فروغش به لبهای من زل زده بود و منتظر بود ببینه من چی میگم .

منکه تمام یاس ها و ناامیدی ها و دلهره ها و اندوه ها و دلخوری ها و دلتنگی ها و تنهایی ها و ترس ها و غصه ها و بی کسی هایی رو که خودم با تمام وجود حس میکنم رو تو محتوای پرسش پیرمرد میدیدم جوابم بهش این بود که ؛ چه فرقی میکنه حاجی جون ؟!

چه فرقی میکنه که تو CCU تموم کنیم یا تو ماشین تصادف کنیم یا تو استخری پر از شراب جان به جان آفرین تسلیم کنیم ؟

ولی مثله همیشه موتور دروغگویی رو روشن کردم و گفتم : نه حاجی !

خدا نکنه !

این چه حرفیه شما میزنی ؟

گفتم : شما خوبی الحمد الله ‌‌،طوریت نمیشه ..

میخواستم بگم خیالت مثله تخت مرده شورخونه راحت باشه ولی بعد فکر کردم این بنده خدا فعلا قالب تهی کرده اگه اسم مرده شورخونه رو بیارم دیگه واقعا Expire میشه .

اینه که جلوی خودمو گرفتم،

حاجی گفت : پس چرا اینقدر دست و پام سرده ، نکنه خونریزی داخلی دارم ؟!

خندیدم و گفتم : نه بابا، خونریزی داخلی کجا بود استاد؟!

بعد یکم دیگه بهش اطمینان دادم و خداحافظی کردم.

وقتی داشتم برمیگشتم تو اورژانس حس شادابی و خوشحالی که قبل از احیا داشتم تموم شده بود ، حالم گرفته بود،سلانه سلانه رفتم تو اورژانس ، اونجا یکی از پرستارا به مناسبت تولدش رولت  گرفته بود ، به من هم تعارف کرد ، یه رولت برداشتم و رفتم تو اتاق پزشک اورژانس رولت رو خوردم و حالم بهتر شد !!

آخه من عاشق شیرینی تر هستم .

ولی حیف که تو رژیمم.

چند دقیقه بعد باران زنگ زد و گفت :

استاد این شال سبزه منو ندیدی ؟!!

منم گفتم : نه حقیقت !

خندید و گفت : خیلی خب خدافظ...

وقتی گوشی رو قطع کردم احساس کردم از خنده ی باران حالم خیلی بهتر میشه .

باران طوری خندید و خدا حافظی کرد که من احساس کردم خیلی به باران عادت کردم .

احساس کردم باران با تمام خط خطی که رو اعصاب من میکشه ولی حضورش برای من یه دلگرمی و صدای خنده اش برام ارزشمنده ....

براش دعا میکنم و از خدا میخوام همیشه سالم باشه و سایه اش همیشه تو زندگی من و بچه هام بادوام باشه .‌‌‌‌......




تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 22:08 | نویسنده: استاد | نظرات (74) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه