جمعه ی چند روز پیش توی اورژانس شیفت بودم .

عصر جمعه بود و اورژانس نسبتا خلوت بود ، منو همکارم توی اتاق اورژانس پشت میزامون نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم .

اتاق ما توی اورژانس یه اتاق نسبتا بزرگه که خیلی هم تمیزه .

کلا  اورژانس  ما ۲ ساله که با متریال عالی و با تزیینات روز ساخته شده و خیلی باحاله.

خلاصه ؛

توی اتاق پزشک دوتا میز داریم که یک طرف اتاق عمود برهم قرار گرفتن و وسایل معاینه و کامپیوترهامون روش هست .

یه تخت معاینه هم داریم که مریضا رو روش معاینه میکنیم.

اونروز عصر ما توی اتاق نشسته بودیم و راجع به این موضوع حرف میزدیم که دیگه جمعه ها واسه ما  اون غم و اندوه همیشه گی  رو نداره ، چون اصلا برای ما تعطیلات معنی نداره .

اصلا تعطیلات چیه ؟!  کلا واسه ما روزهای هفته هم اهمیتی ندارن .

اصلا مهم نیست که امروز جمعه است یا سه شنبه !

چه فرقی میکنه ؟!

اصلا مهم نیست که الان تاسوعا و عاشوراست یا عید مبعث.

هیچ فرقی نمیکنه .

ما باید بریم سرکار و مریض ببینیم .

فقط تاریخ برای ما مهمه که تو پرونده ها مینویسیم .

و آخر ماه که حقوق میگیریم .

بله  ! داشتیم از این دست  حرفهای صَد مَن یه غاز میزدیم که یه پیز زن گنده و چاق  رو در حالیکه دو تا مرد قلچماق زیر بغلهاشو  گرفته بود آوردن توی اتاق .

پیر زن تا خرخره غذا خورده بود و  داشت ناله میکرد !

کشان کشان آوردنش و ولش کردن رو صندلی کنار همکار من .

همکارم که اتفاقا مسئول پزشکای اورژانس هم هست و در واقع رییسمون حساب میشه با خونسردی ازشون پرسید که چه اتفاقی افتاده ؟

اونا هم جواب دادن که حاج خانم ظهر جایی میهمان بوده و غذا هم ماهی دادن و هی به حاج خانم اصرار کردن و ایشون هم برای اینکه صاحب خانه ناراحت نشه هی ماهی خورده  بود ،چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

و در همین اثنا یه تیغ ماهی در گلوی حاج خانوم گیر کرده بود و همین باعث شده بود که حاج خانوم جهت رفع بلا به اورژنس تشریف بیارن.

من داشتم تو موبایلم نگاه میکردم و توجه زیادی به دکتر و مریضش ندااشتم .

یکی از پرستارای اورژانس که حدودا ۴ ماهی میشه اومده سر کار و خیلی هم سوسوله اومد توی اتاق و از من پرسید : ببخشید اقای دکتر من از ظهر  که ناهار بیمارستان رو خوردم یکم حالت تهوع دارم ،

چیکار کنم ؟

این خانوم پرستار خیلی خیلی فیس و افاده داره !

تازه اومده سر کار و خودش رو خیلی میگیره ،یه کلیپس گنده زیر مقتعه اش میزنه و قدش متوسط هست،

یه جفت کفش کتانی سفید لژ دارمیپوشه  ،دماغش رو عمل کرده ،همیشه لباساش اتو کشیده و تمیز هستن .

اهل کار نیست و همش الکی سرش رو به یه پرونده ایی چیزیی بند میکنه تا کار نکنه ، به قول اصفهانی ها همش داره هوله میره !

اصلا شیفت شب نمیده ،فقط شیفتهای لوکس و مجلسی تشریف میارن و تشریف میبرن.

بله فقط صبح و اگه  ساعت کم داشت چنتا هم عصر !!

شب و نصفه شبو   اینا تو کارش نیست .

همیشه با خودم میپرسیدم چرا این خانوم طاهری  با اینکه تازه وارده  اینقدر لوکس شیفت میده ؟

اونوقت اون بنده خدایی که ۲ ماه دیگه بازنشست میشه باید ماهی ۲ الی ۳ تا شیفت شب بیاد ؟!!!

بعد یه روز اتفاقی ملتفت شدم که این پرستار جوان ما گویا یه سهمیه ایی داشته و از امتیازات ویژه برخورداره !

این بود که منم دیگه خفه خون گرفتم و تو کار مردم دخالت نکردم !!

القصه ؛

این خانوم طاهری ما مشکلاای هم تو تکلم داره !!

به نظرم فکش درست حرکت نمیکنه یا شایدم از امریکا اومده باشه !

چون حرف  ر  رو یه جور خاصی تلفظ میکنه ، یه چیزی تو مایه های  واو تلفظ میکنه !

شما فرض بگیر امریکایی ها چطوری وقتی میخوان فارسی حرف بزنن برای تلفظ حرف ر مشکل دارن ؛ این خانوم هم همینطوره ...

حرف  ر  رو یه جوری تلفظ  میکنه و آخر همه ی کلمات رو میکشه ،، حالا  یا آخر کلمه رو ،  یا وسطش رو ، بالاخره هر جایی از کلمه که پا بده  رو  میکشه !!

لابد فکر میکنه اینطوری خیلی صحبت کردنش جذاب تر میشه .ولی برای منکه واقعا سواله پیش میاد که یه نفر انسان ۲ پا چقدر میتونه به خودش سختی بده که ثابت کنه حرف زدنش مثلا یه جوری غیر از بقیه امیزادهاست ؟

من بیشتر از قدرت این بشر به تعجب و تفکر فرو میرم .

بهر حال بگذریم از غیبت .

همکار گرامی ما که گفتم رییسمون هم هست اسمش منوچهره ، قدش نسبتا کوتاهه و یکمی هم خپله .

یه سیبیل خوشگل خرمایی داره و بقیه صورتش رو با تیغ میزنه .

موهاش هم کوتاه و خرمایی رنگ هستن که همیشه بلا میزنه .

حدودا ۶ الی ۷ سال از من بزرگتره و ادم خوش مشربیه .

یکم آبزیرکاه  هست  ولی خب کلا خیلی قابل تحمله .

پوست سفیدی داره و  فاصله ی دو تا دندون نیش جلوییش یکم زیاده ، طوریکه وقتی میخنده درز بین دندوناش جلب توجه میکنه.

زیاد اهل مریض دیدن نیست و دل خوشی از مریض اورژانسی دیدن نداره .

یه مطب بیرون  داره و کارهای زیبایی و پوست و رژیم و لاغری و اینا انجام میده .

وقتی اون پیر زن رو آوردن  پیشش و گفتن که تیغ ماهی تو گلوش گیر کرده  منوچهر یه آبسلانگ برداشت و سعی کرد با چراغ قوه اون تیغ ماهی رو ببینه .

از مریض خواست دهنش رو باز کنه و بگه :  آ.آ.آ.آ.آ.آ...

تو همین لحظه خانوم طاهری داشت از من میپرسید که چرا از اول شیفت حالش خوب نیست ؟!

منوچهر که تنهایی از پس حاج خانوم بر نمیامد برگشت رو به خانم طاهری و گفت :

خانم طاهری یه لحظه بیا این چراغ قوه رو واسه من نگه دار تا من این تیغ رو از تو گلوی این خانم در بیارم ....

خانم طاهری گفت چشم  و رفت کنار دکتر،هر دو خم شدن تو حلق مریض رو نگاه میکردن و پشت به من بودن .

من میدیدم که این دوتا پزشک و پرستار در نقاط مختلف بدنی با هم تماس دارن ،تو این فکر بودم الان حکم اسلامیش چیه ؟ بعد یادم افتاد که خب منوچر که پزشکه و پزشک هم  که به همه  محرمه !

علاوه بر اون ،  این دوتا در حال تلاش برای رهایی یک انسان از درد و تالم هستند ، بنابراین  نباید زیاد سخت گرفت .

همینطور تو این  فکرهای خودم  بودم که ناگهان صدایی به وسعت غرش یه شیر افریقایی فضای اتاق رو گرفت !!

حاج خانوم همینطور که منوچهر و خانوم طاهری دولا شده بودن تو حلقش  و داشتن سعی میکردن تیغ ماهی رو دربیارن یه آروغ  جانانه ایی  زد که انگار کل دستگاه گوارشش  یه موج مکزیکی به سمت بیرون برداشت ....!!

بوی پیاز و جعفری و سیر بو داده و ماهی ترشیده  و ترشی فروشی های شمال کل اتاق اورژانس رو گرفت !

هوای اتاق تو یه لحظه اینقدر سنگین شده بود که  به سختی میشد نفس  کشید ، من احساس میکردم بختک افتاده روم  و میخواستم دماغشو بگیرم تا غلامم بشه و هرچی ازش میخوام بهم بده .....!

بعد از این شاهکار گوارشی بینظیر حاج خانوم منوچهر و خانوم طاهری که تو بطن داستان بودن و تا کمر رفته بودن تو حلق مریض دچار یه غافلگیری گاز انبری شدن و  فرصت نکردن کوچکترین واکنشی از خودشون نشون بدن ،هر دو با حالت تهوع و  رعبُ  وحشت خودشون رو کشیدن کنار ،و ناخدا آکاه به سمت هم چرخیدن و سرهاشون خورد توی هم !

تو یک صدم ثانیه یه صحنه ایی پیش اومد که من رو سر جام میخکوب کرده بود .

خانم طاهری در اثر بوی آروغ و ضربه ایی  که از کله ی نسبتا گنده ی  منوچهر خورده بود حالت تهوع شدید گرفته بود ،با عجله خودش رو  به  روشویی  اتاق رسوند و بعد از یه عق شدید هر آنچه از ناهار چرب و سنگین بیمارستان در معده اندوخته بود بالا آورد تو روشویی ...

من اینقدر خنده ام گرفته بود که نگو ، منوچهر در حالیکه صوراش رو از ذرات معده ی حاج خانوم پاک میکرد با کلافه گی و استیصال و عصبانیت گفت : چیکار میکنی حاج خانم ؟!

یکم جلوی خودت رو بگیر ....بعد سرش رو گرفت و زیر لب به غرولندی کرد و  در حالیکه پلاس می شد روی صندلیش  گفت : طوریت شد خانوم طاهری ؟! خوبی ...؟!

حاج خانوم که انگار قلعه ی خیبر رو فتح کرده بود با یه تسلط و ارامش خاصی گفت : ها.... دستت درد نکنه  دا..

عجب فنی زدی!

راحت شدم ....خوب شدم ....دستت درد نکنه ...

منکه تا اون موقع ساکت بودم گفتم:

خواهش میکنم حاج خانوم ، ایشون به وظیفه شون عمل کردن .اصلا کار ما همینه ...

بعد خندیدم و گفتم:

ولی فن رو شما زدی ،ماشا الله دو نفر رو همزمان ناک اوت کردی ....

خانم طاهری که هنوز دست به دامان روشویی بود برگشت سمت من و گفت : اقای دکتر اگه خودتون هم بودید  همینطور میخندیدید؟

من گفتم : فکر کنم شما دیگه حالت تهوعت بهتر شده باشه .

استفراغ کردی خلاص شدی .....




تاریخ : چهارشنبه 26 مهر 1396 | 09:17 | نویسنده: استاد | نظرات (50) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه