X
تبلیغات
زولا

دیروز داشتیم با باران میرفتیم مدرسه ی پسرم واسه یه جلسه ایی که بود.

مدرسه ی پسر من تو یکی از خیابونای شلوغه بالای شهره که همیشه ی خدا هم اونجا ترافیکه.

ساعت ۱۱ صبح بود و توی پیاده رو تقریبا شلوغ بود ؛ اکثر خانومای تیپ های پلنگ ملنگی زده بودن و اقایون در حد قهرمانای مِستر المپیا  بودن ! تو پیاده رو هر کس سرش بکاری مشغول بود .

منو باران هم تو ماشین نشسته بودیم و یه متر یه متر به سمت مدرسه حرکت میکردیم.

باران یه نیمچه آرایشی کرده و خیلی مقبول شده بود و یه بند داشت راجع به مسایل مختلف حرف میزد و منم گوش میکردم.

بعد یهو وسط حرفاش پرسید :

راستی استاد !

امروز خیلی خوشگل شدم نه ؟!!

منم در لحظه حس بیمزه بازیم گل کرد و  گفتم :

آره ...

خیلی...

من از اون موقع تا حالا هر چی دارم تو خیابون و  پیاده رو  و  دور وبرم رو نگاه میکنم و چشم میاندازم هنوز کسی رو به خوشگلی تو ندیدم ...!!!!


چشمتون روز بد نبینه ، باور کنید نفهمیدم با چه سرعتی پشت دست باران خورد تو دهن من !

یعنی هنوز فعل جمله ام رو اقامه نکرده بودم که باران اون چهارتا استخون رو خرد کرد تو دهنم !

واقعا، تا من باشم  دیگه رومو زیاد نکنم. ....



تاریخ : دوشنبه 8 آبان 1396 | 20:17 | نویسنده: استاد | نظرات (25) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه