X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

نمیدونم چون  اون روز به  آروغ حاج خانوم و استفراغ خانوم طاهری خندیدم این بلا سرم اومد یا اینکه  آه دخترکی منو گرفت .

بهر حال تو یه لحظه چنان حالی از من گرفته شد که فقط دلم میخواست سرم رو یه جا بزنم تو دیوار ....!

قضیه از این قرار بود که دو روز پیش کف اورژانس واسه خودم یه گوشه کز کرده بودم و به این فکر میکردم که واقعا قبل از بیگ بنگ چی بوده ؟

تو همین حال و هوا بودم که دیدم یه مرد مسن متشخص که لباسهای ساده تمیز و کهنه ایی پوشیده بود با احتیاط و تردید داره به من نگاه میکنه .

سرم رو بیشتر آوردم بالا و با همون حس فلسفی که  داشت منو خفه میکرد گفتم :

بفرمایید حاج اقا ....‌

چیزی شده ؟

حاجی گفت : ببخشید آقای دکتر یه سوالی داشتم ؟

گفتم بفرمایید خواهش میکنم .

گفت :

این بچه ی ما یه سیم کرده تو مجراش ، میخواستم ببینم شما میتونید درش بیارید ، بیارمش خدمتتون یا ببرمش یه جای دیگه ؟

من پرسیدم : یعنی سیم  رو کرده تو مجرای ادرارش ...؟!!!

حاجی محزون شد و با تاسف گفت : بله ...

و بعد ادامه داد : شما اینجا اینو براش در میارید ؟؟

من گفتم : حالا  بچه کجاست ؟

گفت :همین جاست ،پشت درب اورژانسه .

من اولش فکر کردم یه بچه  ی ۴یا ۵ ساله است و این آقا  پدربزرگشه .

بهر حال گفتم : ایرادی نداره حاجی ، برو بیارش یه نگاهی بکنم ببینم اصلا چیه ؟

اقاهه رفت و ۲ دقیقه بعد با یه جوان ۲۴ ساله برگشت !!

اون پسر لباسهای نسبتا بهم ریخته و کثیف پوشیده بود ،صورت باریک با ریش ها ی نیمه کاره و تنک داشت ، یکم  بزاق دهنش از لباش اویزون بود ، حدود ۱۶۵ سانت قد داشت، سرش رو پایین انداخته بود و هیچ حرفی نمیزد .

پدرش با انگشت به پسره اشاره کرد و گفت :

اینه   اقای دکتر ، این بیچاره یکم مشکل مغزی دا ره و دیابت هم داره ...

من در نگاه اول متوجه شده بودم که پسره یکم عقب افتادگی ذهنی داره ولی چیزی به روی خودم نیاوردم و طوری برخورد کردم که انگار با یه مریض عادی سر و کار دارم .

بعد از پدرش پرسیدم : آقا این چرا سیم رو کرده تو مجراش ؟ و ادامه دادم : اخه اون قسمت خیلی حساسه ، درد وحشتناک داره ، چطور اینکارو کرده ؟

پدرش گفت : چی عرض کنم آقای دکتر ، بعد رو کرد به پسره و گفت :

الان به آقای دکتر میگم سوراخ   اونجات رو یه بخیه بزنه که دیگه چیزی  نکنی تو مجرات .....

با توجه به شرایط ذهنی مریض من حدس میزدم که این کارش  ناشی از یه نوع اختلال روانپزشکیه و فهمیدم که با مورد سختی رو برو هستم .(معمولا تو پزشکی به اینجور موارد میگن case  جالب،ولی وجدان معتقد بود نباید به درد و رنج مردم گفت جالب . الحق درست هم هست )

بهر حال الان دیگه باید یه فکری براش میکردم ، این بود که از پدرش خواستم تا مریض رو بخوابونه رو تخت معاینه و شلوارش رو بکشه پایین .

مریض با همون حالت  ریتاردیشنی که داشت دراز کشید روی تخت و پدرش شلوارش رو کشید پایین، تو این فاصله من یه جفت دستکش پوشیدم و رفتم بالای سرش به علت وجود برخی محدودیت ها از توصیف ناحیه ی تناسلی مریض معذوریت دارم ، لذا میرم سر اصل مطلب !

بله مریض رو معاینه کردم و دیدم سر یه قطعه ی فلزی از سوراخ آلتش اومده بیرون ،چیزی مثله انتهای یه میخ کوچولو .

با دست گرفتمش و یکم تکونش دادم دیدم خیلی محکم فرو رفته و بیرون بیا نیست .

جالب اینجا بود که مریض اصلا درد نداشت ،در واقع به قطعیت نمیتونم بگم که درد نداشت ولی میتونم با قطعیت بگم که وقتی من داشتم سعی میکردم اون چیز فلزی رو از تو آلتش در بیارم هیچ تغییری مبنی بر وجود درد تو چهره اش دیده نمیشد .

همونطور ساکت و پوکر فیس روی تخت دراز کشیده بود .

با توجه به اینکه اون قطعه ی فلزی خیلی فرو رفته بود و فقط حدود ۳ میلیمترش از مجرا بیرون بود و من نمیدونستم این چیزی که این پسر کرده بود تو مجراش دقیقا چیه و چه شکل هندسی داره و احتمال داشت با  دستکاریش مجرای ادراری پاره بشه تصمیم گرفتم یه عکس از آلتش بگیرم تا نسبت به اون قطعه دید بهتری میدا کنم‌.

علاوه بر این حدس میزدم این بار اولی نباشه که این مریض مرتکب اینکار شده و احتمال میدادم چیزای دیگه ایی هم تو مجراش کرده باشه .

فقط مونده بودم این بچه چطور درد اینکار رو تحمل میکنه ، چون اون ناحیه و مجراش جای خیلی حساس و دردناکی هست.

وقتی ما توی اورژانس یه نفر رو با ژل بیحسی سونداژ میکنیم از شدت درد  کلی داد و بیداد میکنه ، تازه اونم در مورد سوند ادراری که خیلی نرم و ژله ای هست حالا این پسر چه طوری این قطعه ی فلزی رو کرده بود تو مجراش ، من نمیدونم !!

خلاصه دستکش هام رو درآوردم و  رفتم  سمت گوشی تلفن تا یه زنگ به رادیولوژی بزنم و بگم که من میخوام یه عکس از آلت این مریض برام بگیرید و توضیح بدم که دنبال چی میگردم .

وقتی شماره رادیولوژی رو گرفتم یه خانومی گوشی رو برداشت و گفت :  مَله ...

سلام و علیک کردم و گفتم : ببخشید خانوم گوشی رو بدید به یکی از همکارای اقاتون ...

چون پیش خودم فکر میکردم که زشته به یه خانوم بگم از آلت یه مرد عکس بگیره خواستم به یکی از اقایون بسپارم که این کار رو انجام بده .

ولی اون خانوم گفت که خودش  تنهاست توی رادیولژی و همکاری نداره !!

من پرسیدم: چرا تنها شیفت میده و همکار آقا نداره ؟

اونم پرسید که من واسه چی این سوالها رو ازش میپرسم .

جواب دادم که مشکل من اینه که میخوام از آلت یه جوون عکس بگیرم و ترجیح میدم  تکنسین رادیولوژی مرد باشه .

خانومه گفت که ایرادی نداره و خودش انجام میده .

با این حال من گفتم که فعلا یه عکس رخ و نیمرخ از لگن برام بگیره اگه مفید به فایده نبود ، بعداً از خود آلتش هم عکس میگیریم .

خلاصه همینکار رو انجام دادیم و بدون اینکه مریض شلوارش رو در بیاره یه عکس رخ و نیمرخ لگن گرفتیم و  وقتی عکس رو دیدم متوجه شدم که بله !

حدسم درست بوده ،توی مجرای این مریض علاوه بر اون گیره ایی که یکمش بیرون بود ،چیزای دیگه ایی هم بود ! که عمیق تر رفته بودن و تقریبا تو نیمه ی دوم الت بودن .

یه سنجاق قفلی و یه شی چهار گوش فلزی که از روی این عکس من نمیتونستم حدس بزنم چیه ؟

شاید یه مدل دکمه بود.

بهر حال اون  چیزی که در حال حاضر مشکل من بود و ۳ سانتیمترش از مجرا بیرون بود  یه گیره ی کوچک لباس بود، از اون گیره هایی که واسه تا کردن و جعبه بندی کردن پیراهن مردونه میزنن بهش.

تقریبا یه قلاب  U  شکل هست که زوایاش ۹۰ درجه هستند.

این بچه قلاب رو از ته کرده بود تو مجراش و فقط یکی از سرهاش از مجرا بیرون بود ، سر دیگه اش از داخل فرو رفته بود تو بدنه آلتش و یکم خونریزی کرده بود..

تصمیم گرفتم قلاب رو از تو مجرا در بیارم .

واسه همین بردمش تو اتاق عمل اورژانس و یکی از پرستارای مرد رو صدا کردم و ازش خواستم کمکم  کنه تا گیره رو دربیاریم .

مریض رو خوابوندم روی تخت و التش رو بی حس کردم ، گرچه انگار اصلا درد نداشت .

بعد با دو تا پنس سعی داشتم گیره رو در بیارم ،

از توی مجرا چرک خارج میشد، چون قطعات دیگه ایی هم از قبل توش بود و عفونت کرده بود ، یکم خون هم میامد .منو همکارم خم شده بودیم و داشتیم به کمک هم این گیره رو خارج میکردیم که یه دفعه اون جوان گوزید !!!

شرمنده ام که از این واژه استفاده کردم ولی میخواستم جملا تم دقیق باشه .

خلاصه مستقیم گوزید تو حلق ما .

یه بوی گندی میداد که من احساس میکردم دارم نئشه میشم .

از بوی تند اون گوز دستم  لغیزد پنس از دستم در رفت و محکم دهنه اش بسته شد و مقادیر متنابهی خون و چرک مجرا پاشید تو صورتم.

وقتی  ترشحات مجرا پاشید تو صورتم اول خیلی کفری شدم میخواستم با سر بزنم تو دیوار ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم.

حاج آقا که شاهد این ماجرا بود گفت :

شرمنده آقای دکتر ....

گفتم : نه بابا بی خیال ...

بعد کارم رو  ادامه دادم و بالاخره گیره رو از تو مجرا در اوردم .

بعد رفتم صورتم رو شستم و از اتاق رفتم بیرون.

فقط کاش هپاتیتی  چیزی نگرفته باشم .

واسه خودم نمیگم،

من دوتا بچه کوچولو دارم 

دو روزه  که بچه هام رو بوس نکردم!

خلاصه اون روز تموم شد و گیره در اومد .

چند وقتی است که من احساس میکنم خیلی تنها هستم .

از بیمارستان برگشتم خونه ،داشتم سلانه سلانه از پیاده روی سر خیابونمون به سمت خونه میرفتم .یه سوپر مارکت بزرگ سر کوچه مون هست که چنتا جوون اداره اش میکنن.

یه منقل بزرگ  پر  از ذغال تو پیاده رو گذاشته بودن و یه چای آتیشی   رو  کرده بودن .

وقتی منقل رو دیدم یکم روحیه گرفتم و حالم بهتر شد .

با خودم گفتم چه باحال !!

داشتم با لبخند از کنار منقل رد میشدم که یک دفعه یه صدای تررررق ق ق اومد و یکی از ذغالا منفجر شد و ذراتش توی  هوا پخش شد .

من خودم رو کنار کشیدم و خطر از سرم گذشت،

داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر شانس اوردم که لباسم سوراخ نشد .

اخه پیرهنی که تنم بود رو تازه خریده بودم و خیلی دوستش داشتم .

چند قدم که دور شدم یکدفعه دیدم یه چیزی داره شونه ام رو میسوزونه !

سریع برگشتم و دیدم یه تیکه کوچک ذغال افتاده روی لباسم  ، پیرهنم رو سوراخ کرده و به پوستم  رسیده بود.

خلاصه پیرهنم هم الکی الکی سوراخ شد.

ولی من بازم ناراحت نشدم .

یه حس عجیبی دارم که وقتی حس میکنم دارم تقاص پس میدم احساس قدرت میکنم.

گرچه من اصلا اعتقادی به تقاص پس دادن ندارم ولی میشه گفت اونروز تلافی نو و کهنه از شیکمم در اومد .....!

شایدم یه نفر منو نفرین کرده باشه تا این بلایا سرم بیاد .

بهر حال من ادم خوبی نیستم که احتمال ندم کسی منو نفرین نکرده.

 بالاخره من دکتر خاکستریم و حتما مستوجبش بودم.....


ایرادی نداره بجاش بی حساب شدیم..

بعضی وقتا فکر میکنم من حالش رو ندارم فکر کنم چی درسته  ،چی غلط ؟

من آدم تنبلی هستم ،

بیشتر وقتا میزارم اتفاقات اطرافم سیر خودشون رو طی کنن چون حالش رو ندارم زور بزنم تا چیزی رو تو مسیر دلخواهم نگه دارم .

چون حال ندارم تلاش کنم پس شکایتی هم نمیکنم .

حالا بعضی وقتا  اون  روند به چیز خوبی منتهی میشه ،خیلی وقتها هم به اتفاق بدی می انجامه !

من عملا انسانی هستم که خودم رو وقف اطرافیام کرده ام .

چیزی یا انگیزی برای خودم ندارم .

از هیچ چیز لذت نمیبرم 

برای هیچ کاری شوق و ذوق ندارم .

فکر میکنم باید باشم بخاطر بچه هام ،

مادرم و باران .

باران بیشتر از هر فردی به من وابسته است .

و من نمیتونم تنهاش بزارم 

دلم برای بچه هام میسوزه 

اگه یه  روزی بیاد که بچه هام با نفرت از من جدا بشن ، اون روز  رو جشن میگیرم .

اگه احساس کنم باران از من بیزاره خیلی راحتتر زندگی میکنم

ولی افسوس که من خسته ام و همه ی این چیزا برعکسه .

مادر بیچاره ام که میدونم هیچوقت  از من متنفر نمیشه ،نمیتونم به این امید باشم .

ولی شاید بچه هام یه روزی منو ترک کنن.

اونوقت با خیال راحت میمیرم 

دیگه دلواپس کسی نیستم.

دلم نمیخواد کسی به من وابسته باشه .

ولی تا یادم میاد اینطوری بوده .....

بدی کار اینه که من آدم جالبی هم نیستم ولی مجبورم اینطور نشون بدم .

خیلی حرف زدم ......

بی خیال .




تاریخ : پنج‌شنبه 11 آبان 1396 | 22:26 | نویسنده: استاد | نظرات (45) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال