X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

دوران دبیرستان برای من یه دوران طلایی بود .گرچه دیگه یادی از گذشته کردن از اون جهت که جای خالی پدرم در تمام خاطراتم خالیه برام لطفی نداره ولی ظاهرا من مثله پیرمردی هستم که به خاطراتم دلخوشم .
ظاهرا هنوز نتونستم باور کنم که دیگه اون روزها  گذشته و اون شب ها به سر اومده ...
مثله همه ی محصل ها ،منو بچه محل هامون یه اکیپ ۵ نفری با هم تشکیل داده بودیم و با هم میرفتیم و می امدیم .
منو امیر پسر خاله ام که الان داره تخصص قلب میخونه همیشه با هم بودیم ، ۳ نفر دیگه هم بودن به نام مهدی و حامد و مصطفی .
یه بهمن هم بود که بخاطر آشناییتی که پدرش با پدر من داشت و از اقوام خیلی خیلی دور ما بودن همیشه آویزون من بود.
بهمن قدش کوتاه بود و خیلی بچه ننه بود . تز های عجیب و غریب میداد و کلا پایه خنده ی کلاس بود .
کسی به دوستی قبولش نداشت و تنها تکیه گاهش تو کلاس من بودم .
منم بخاطر بابام تحملش میکردم ،گرچه دل خوشی ازش نداشتم ولی با ریاکاری تمام طوری نشون میدادم که فکر کنه خیلی دوستش دارم و حتی یه بار بخاطرش کتک کاری هم کردم .
واقعا ادم باید خیلی احمق باشه که کاری مثله کارای منو انجام بده ؛
آخه من از بهمن تقریبا متنفر بودم و کارا  و حرفاش حالم رو بهم میزد ولی اینقدر تو ریاکاری و تزویر الکی جلو رفته بودم که نمیزاشتم کسی بخاطر قد کوتاهش اذیتش کنه و سفت پشتش در میامدم .
من مبصر کلاس بودم و هر کاری داشت براش انجام میدادم .
 بهمن هم همیشه دنبال من بود و من هرجا میرفتم منو پیدا میکرد.
امیر میگفت : اه ....
استاد این بهمن رو کَله اش کُن  بره پی کارش ...
ولی من بخاطر بابام و باباش هیچی نمیگفتم و بهمن رو تنها نمیزاشتم .
عملا بهمن عضو گروه ما شده بود و بقیه هم تا حدودی بخاطر من بهمن رو تحمل میکردن.
بهمن مترصد مسخره کردن دیگران بود و اگه از دستش برمیامد که کسی رو بچزونه یا مسخره کنه دریغ نمیکرد،تقریبا منفور بود، اگه من تو کلاس هواش رو نداشتم عملا هیچ جایگاهی نداشت.
زندگی به همین منوال میگذشت و من درحالیکه سرمست از جوانی و شادابی و شور و نشاط بودم اصلا متوجه نبودم که زندگی لعنتی  داره چه بازی کثیفی رو با ما انجام میده .
زندگی  داشت آروم آروم   ورق های ما رو پایین میکشید و دست ما رو خونده بود ،حکم حکم زندگی بود و ما هم همیشه حاکم کُت بودیم ،
هفت هیج ، حاکم کت ، پِر کت ، بازنده ایی که خودش نمیدونست ...
فکر میکردم همیشه همینطور می مونه ،فکر میکردم من همیشه شاد و شنگول وشوخ در کنار خانواده و دوستام زندگی میکنم .
تمام دوستام به یک کناره برادرم به یک کنار .
برادرم کسیه که الان مثله خون تو رگهای من جاریه ، بوی پدرم رو میده ، چشماش شبیه چشمای مادرمه و تن صداش برای مثله بوی کتلته !
اونروزا وقتی می امدم خونه تازه با برادم عشق میکردیم و تا بوق سگ با هم حرف میزدیم و میخندیدیم،حرف میزدیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم.....
اونروزا که دقیقا بیست سال پیش هست  مثله روز جلوی چشمای من روشن هستن .
بعد از دوسال که با بهمن همکلاسی و دمخور بودم سال اخر دبیرستان از راه رسید ؛ من و امیر از بقیه دوستامون جدا شدیم و تو یه دبیرستان دیگه ایی که از معلم های بهتری بر خوردار بود و تقریبا تو شهر شهره بود ثبتنام کردیم .
بعد از اون سال ما از بهمن جدا شدیم و دیگه هیچ وقت بهمن رو ندیدم .
حتی نمیدونستم دانشگاه قبول شده یا نه ؟
راستش اصلا برام مهم  هم نبود که چیکار کرده .
اوخر اون سالی که داشتیم از اکیپمون جدا میشدیم یه روز غروب که داشتم با بابام حرف میزدم بهش گفتم :
بابا بزار امسال هم تموم بشه ! آخر سال به بهمن میگم که خیلی از کاراش و اخلاقش بدم میامد ، بهش میگم که حالم رو به هم میزد ، بهش میگم که چقدر گندِدماغ و بچه ننه است !
بابام خوب گوش کرد و گفت :
نه ! به هیچ وجه اینکار رو نکن .
وقتی من هیجان زده و با شتاب پرسیدم که چرا ؟
بابام با آرامش گفت : تو نباید از همون اول دوستی و مسئولیت دوستی با بهمن رو قبول میکردی و این حرف ها رو باید همون اول بهش میگفتی یا بهر بهانه ایی باهاش دوستی نمیکردی،
ولی الان که ۲ سال هست داری تحمل میکنی با این حرفت تمام زحماتت تو این دوسال رو خراب میکنی ، بزار الان که داری از بهمن جدا میشی با یه خاطره خوبی که از تو ذهنش داره ازت جدا بشه
و بعد ادامه داد گاو ۹ من شیر نباش.....!
من فهمیدم که حرف بابام درسته ،عاقبت دوران دوستی و مجاورت با بهمن به سر رسید و هر کس رفت سی خوش ...
بعد از بیست سال از این داستان ،چند روز پیش بود که رفته بودم یه سری به مادرم بزنم ، محله ی قدیمیمون خیلی تغییر کرده و همه ی  آدما عوض شدن ، مغازه ها تغییر قیافه دادن و ادما کلا عوض شدن ، منکه یه روزی توی اون محل مثله گاو پیشونی سفید بودم ، الان مثله غریبه ها یه گوشه رو گرفته بودم و واسه خودم داشتم طی طریق میکردم تا به خونمون برسم
اونروز ماشین نداشتم و  داشتم با بی تفاوتی از پیاده روی خیابون به سمت کوچه  مون میرفتم، وقتی داشتم  از جلوی یه کوچه ی  ما قبل کوچه ی خودمون رد میشدم، ناگهان یه صدای وحشتناک و بلند بوق ماشینی که ظاهرا داشت به من نزدیک میشد و سرعت زیادی هم داشت توجه منو به خودش جلب کرد،

توجه که چه عرض کنم ،من تقریبا  قالب تهی کردم، اینقدر صحنه وحشتناک بود که  یه لحظه فکر کردم  الانه که جلوپنچره بزرگ و محکم اون ماشین که یه پرادوی  چهار درِ مشکیِ گنده بود ، صورتم  رو خرد کنه.

ماشین تو ۵ سانتیمتری من ایستاد و در حالیکه راننده  هنوز داشت گاز میداد و بوق میزد نیشش تا بنا گوش باز بود!

داشت میخندید و هی بوق میزد ! 

درحالیکه رنگ من مثله گچ سفید شده بود و دست و پام داشت میلرزید با دیدن ریخت منحوس راننده که هنوز داشت مثله روانیا میخندید با خودم فکر کردم سلامت عقلی چه چیز خوبیه ! چه ادمای دیوانه ایی پیدا میشن ؟!

چنتا فحش آبدار که  نیاز به تفسیر و توضیحم داشت  بهش دادم  و میخواستم راهم رو ادامه بدم که دیدم  یارو دستش  رو برد سمت دستگیره  درو   و درب ماشین رو باز کرد و با یه حرکت آرتیستی پرید پایین ، هنوزم  نیش  نکبتش باز بود ، ۲ متر قد داشت و پهنای شونه اش کل پیاده رو رو گرفته بود !

یه آدم گنده و بی خاصیت بود و در حالیکه یه پوزخنده مشکوک رو لبش بود ، زل زده بود تو چشمای من و  داشت به سمتم می آمد .

وقتی سبک راه  رفتن و پوزخند مسخره اش رو دیدم یک مرتبه تمام پرده ها کنار رفت و استاد رو شناختم !

اون لندهور کسی نبود جز بهمن !

نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده بود که اینقدر گنده شده بود ؟!

اومد جلو و درحالیکه دستش رو به سمت من دراز کرده بود لب از لب گشود و گفت : چطوری استاد ؟!  سلام ....

منکه حسابی هنگ کرده بودم باش دست دادم و بعد محکم منو بغل کرد و چِلوند.

بعد از چاق سلامتی های معمول و تیکه پاره کردن کلی تعارف از احوالات هم جویا شدیم .

منکه قبلا  دوبرابر بهمن قد داشتم الان تقریبا تا دمِ کونش بودم !

بهمن خیلی گنده شده بود ولی شخصیتش همون گُهی بود که قبلا بود .

بعدا از بقیه بچه ها شنیدم که در اثر مصرف آغوز گاو   تو گاوداری بهمن اینقدر تغییر سایز داده!!!

ازدواج نکرده بود و دانشگاهم نرفته بود .

بعد از تمام شدن دبیرستاتش رفته تو گاوداری باباش و همون جا مشغول شده بود تا الان .

کلاس بوکس میرفت و یه بوکسور حرفه ایی بود .

چنتا قهرمانی هم در سطح استان داشت .

خیلی از لحاط اجتماعی متحول شده بود ، اعتماد به نفس خوبی داشت ولی یه حالت داش مشتی و لختی گونه ایی داشت.

داشتیم با هم حرف میزدیم که یه جوجه فوکولی با یه سمند سفید اومد از جلوی ما رد شد و پیچید تو کوچه ی ما ،صدای ضبطش خیلی بلند بود شیشه های ماشینش رو دودی کرده بود.

بهمن یه نگاهی بهش انداخت و از من پرسید :

استاد این بچه محل شماست ...؟

گفتم : آره ، اینا بچه بودن ، الان دیگه واسه خودشون یلی شدن ....

بهمن گفت : یه روز همه شون رو جمع کن تو محل من میام عین چمن زن میافتم  توشون همه رو برات یه کتک درست و حسابی میزنم ،دیگه برات پرو بازی در نیارن ....

من خندیدم و گفتم :

نه بابا اینا کاری به من ندارن، منکه اصلا اینجا زندگی نمیکنم .

بهمن گفت : خلاصه استاد جون من نوکرتم ،هرکاری داری به من بگو ،بدخواه مدخواه داشتی بگو تا سه سوت له ش کنم .

اسلحه هم دارم اگه کلت خواستی بگو بگم بچه ها از اونور برات میارن 

اگه فنر فولکس  داری بده تا بدم برات بهترین قمه رو درست کنن.

سگ و حیوون هم هر چی خواستی ، هستن بچه ها تا برات بیارن.

بهمن برای خودش یه پا لات شده بود !

البته تیپ لاتی نداشت ولی منش لاتی داشت .

حسابی به من عرض ارادت کرد،شماره تلفنم رو گرفت و گفت هر مشکلی داشتی به من بگو.

گفت هر کس اذیتت کرد فقط  ادرسشو بده تا دخلشو بیارم.

وضع مالیش هم توپ شده بود .

گفت که در شُرف  ازدواجه  و حتما برای عروسیش دعوتم میکنه.

تازه قرار گذاشت یه روز,بیاد دنبالم ببرتم بوکس  اسممو بنویسه تا منم  بوکسور شم .

عاقبت با هم خداحافظی کردیم ،با یه حرکت جوانمردانه سوار پرادو شد و زوزه کشان در افق محو شد ....

وقتی رفت  یه نفس راحتی کشیدم خدا رو صدهزار مرتبه شکر کردم که ۲۰ سال پیش به حرف بابام گوش کردم و بهمن رو از دست خودم ناراحت نکردم 

وگرنه الان با یه آپرکات  ناک اوتم میکرد......




تاریخ : سه‌شنبه 16 آبان 1396 | 23:09 | نویسنده: استاد | نظرات (33) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال