X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

اون روز باران برای بار دوم اومده بود اتاق من  که  تصادفاً با چند صفحه از دستنوشته های من روی میز برخورد کرد.

یکی از صفحات رو برداشت وشروع کرد به خوندن ،هنوز یک پاراگراف رو تموم نکرده بود که من خودم رو  پرت کردم وسط و خواستم که براش یه توضیحکی داده باشم که خیلی ناراحت نشه .

چون قبلا یه بحث کوچولو  با  باران سر این موضوع داشتیم .

در واقع سر نوشتن رمان که نه ولی سر خود بحث نوشتن.

راستش تو کلاس  ما  حدود ۱۲  تا از پسرا یه واکمن خریده بودیم و یه گروه جزوه تشکیل داده بودیم .

برای هر جلسه از هر درسی ۲ نفر رو مسئول کرده بودیم تا صدای استاد رو ضبط کنن و بعد اون رو  به صورت جزوه رو کاغذ پیاده کنن و برای تمام اعضای گروه کپی بگیرن .

گروه جزوه  ما اول کوچیک بود ولی بعد از گذشت یک هفته دخترای کلاس که تعدادشون  دو  برابر ما بود اومدن جلو و خواستن که جزوه ها رو داشته باشن و ما هم گفتیم که باید وارد گروه بشن و جزوه بنویسن و بدین صورت یه گروه جزوه بزرگ تو کلاس تشکیل شد همه استفاده میکردن.

هر کس جزوه مینوشت  آخر جزوه اش یه جمله ای ،شعری ،چیزی مینوشت و یه روز نوبت من شد که جزوه بنویسم

یه جلسه از باکتری شناسی بود ، من جزوه رو پیاده کردم و آخر جزوه نوشتم :


فاصله ی زندگی خود را تا حماقت اندازه بگیرید ،در بهترین شرایط و دورترین فاصله ؛ دست کم احمقید .

این جمله از افاضات خودم بود !

هر کس شعر یا جمله ایی  اخر جزوه اش مینوشت ،اسم گوینده  ی اون جمله یا شعر رو هم قید میکرد.

مثلا یکی از دخترای کلاس گیر داده بود به برنارد شاو

یکی دیگه از جبران خلیل جبران یه چیزی مینوشت و یکی دیگه از یکی دیگه .

من از تمام این جملات متنفر بودم ،به نظرم همه اش یک مشت مزخرفات بود .

حالم از خوندن جملاتی که زندگی رو به زیبایی توصیف میکرد به هم میخورد و گوینده اش رو یه ادم دروغگوی کلاّش میدونستم و نویسنده ی اون رو یک ادم احمق.

من توی اون سن با همه فرق داشتم ،اصلا فاز مغزیم کلی از بقیه متفاوت بود و به نظر خودم اندازه ی یه زندگی از بقیه جلوتر و روشنتر بودم.

البته از اینکه چیزی آخر جزوه بنویسم اصلا خوشم نمیامد و اینکار مورد پسند من نبود .

ولی حجم مطالب و جهت کلی موضوعاتش باعث میشد من خشمگین و متفر بشم و نهایتا تصمیم گرفتم با یه جمله ی قصار از خودم جواب همه رو بدم .

درواقع میخواستم به بقیه حالی کنم که اینجا کسی هست که مثله شما فکر نمیکنه و این همه خریتی که در ذهن شما تلنبار شده براش پشیزی ارزش نداره.

من در اثر فکر کردن زیاد حرفهای زیادی برای گفتن داشتم ولی ترجیح دادم این جمله رو آخر جزوه ام بنویسم و همین کار رو هم انجام  دادم و زیرش اسم خودم رو نوشتم ؛ یعنی این جمله از خودمه .

بعد از اینکه جزوه باکتری که من تهیه کرده بودم،طبق معمول در تعداد زیاد تکثیر شد و به دست بچه ها رسید ، خیلی سریع باعث واکنش های زیادی تو کلاس شد،

دخترا تو گوش هم پچ پچ میکردن و پسرا با مشت و لگد و پوزخند به استقبالم اومدن .

اولین کسی که من رو بازخواست کرد مهسا بود .

مهسا با یه حالت طلبکارانه ایی اومد جلو و از من پرسید که چرا خودم رو تابلو میکنم ؟!

ازم پرسید که چرا این جمله رو نوشتم و اصلا این جمله یعنی چه ؟

من خندیدم و گفتم که برای معنی کردنش باید یه کتاب بنویسم !

مهسا ول کن نبود و از من جواب میخواست ،منم قاطی کردم و با عصبانیت گفتم :

دلم میخو است اینو بنویسم !مگه شما که از احمد محمود جمله مینویسد من میام بپرسم چرا اینو نوشتی ...؟

خلاصه مهسا بیخیال شد ولی داستان جمله ی من ادامه پیدا کرد.

فردای روزی که جزوه منتشر شد وقتی صبح اول وقت رفتم دانشکده و کلاس شروع شد با تعجب دیدم که جمله ی من روی تخته سیاه کلاس خطاطی شده و زیرش چند نفر نظر دادن !

موافق و مخالف !

این کار یکی از دخترای کلاسمون بود که الان کاناداست .

شیرین  خیلی اهل حرفها و بحث های فلسفی بود ،

خیلی خوش خط و خوش مشرب بود ،با همه میگفت و میخندید ،پدرش متخصص قلب بودو  مادرش متخصص اطفال ،دوتا خواهر داشت که هر دو پزشک بودن ؛

شیرین  از جمله انسان هایی بود که واقعا پاش رو از جنسیت فراتر گذاشته بود و با همه یه جور رفتار میکرد ،با من خیلی صمیمی بود و به من میگفت :من تا حالا  ادمی به طنزی تو ندیدم ،هفته ایی چند بار به من زنگ میزد و هر دفعه یکساعت برای من حرف میزد ،

اینقدر رفتارش دوستانه بود که من اصلا احساس نمیکردم با یه دختر دارم صحبت میکنم .

صداقت خاصی داشت و اون رو به طرف مقابلش القا میکرد 

اگه من خونه نبودم با خواهرام یا مادرم صحبت میکرد و با اونا هم دوست شده بوده.

شیرین جمله ی من رو روی تخته نوشته بود و با چنتا از بچه های کلاس راجع بهش حرف زده بودن و هر کدوم چیزی راجع به اون جمله نوشته بودن و بدون اینکه تخته رو پاک کنن رفته بودن خونه .

این موضوع باعث شد جمله ی من ماندگار بشه و تا یک هفته من داشتم راجع به معنی اون به بچه ها جواب پس میدادم.

باران تمام این چیزها رو میدونست ،همه چیز رو میدید و همه حرف ها رو میشنید ولی تنها کسی بود که اصلا وارد این جور بحث های بچه گانه نمیشد و ارام و بی صدا درسش رو میخوند.

یکماه بعد دوباره نوبت من شد که جزوه بنویسم .

منکه از واکنش ها و بازخوردهای جمله ی قبلیم خوشم اومده بود، دوباره آخر جزوه ام رو به یکی دیگه از جملات قصارم مزین کردم :


زندگی  تکرار احمقانه ی یک عبور است .


این جمله ایی از خودم بود که برای بار دوم آخر جزوه ام نوشتم !

این جمله هم با واکنش های متفاوتی رو به رو شد

پسرا  زیاد اهمیتی به جمله نمیدادن و بیشتر با یه فحش از جمله ی من استقبال کردن .

ولی دخترا اکثرا میامدن سراغم و از من راجع به این جملات توضیح میخو استن.

من خوشحال بودم که از این طریق میتونم یک مقدار از تفکراتم رو برای بقیه شرح بدم و با علاقه از کنجکاوی بچه ها استقبال میکردم.

این موضوع حتی حساسیت کسان دیگری که اصلا همکلاسی من نبودن رو هم برانگیخته بود و دانشجویان دیگری از ورودی ها ی پایینتر به سراغ من میامدن و میخواستن با من حرف بزنن.

این جو اصلا به مذاق باران خوش نیامده بود و این خاطرات توی ذهنش نقش بسته بود.

وقتی اومد و اتاق منو دید و اون عکسا و نوشته ها رو خونده بود دوباره به همون روزایی که من آخر جزوه نطق کرده بودم  برگشته بود و حالش گرفته بود .

وقتی تیکه ایی از اون رمان رو خوند با حالتی از یاس ،عصبانیت و نفرت رو به من برگشت و گفت :

دوباره داری از اون دَری  وَری  ها که اون روزا تو جزوه ها مینوشتی مینویسی ...؟!

بعد تکه کاغذ رو ول کرد روی میز و با ناراحتی از اتاق رفت بیرون .

من نمیخواستم خانواده ام چیزی  از ناراحتی باران متوجه بشن .

واسه همین دنبالش رفتم توی سالن و نشستم کنارش.

با ارومی و خوش اخلاقی بهش گفتم :.

اینکه چیزی نیست ،  یه دستنوشته است که من دارم برای خودم تمرین میکنم .

مثلا دارم یه رمان مینویسم ...

تو همین لحظه یکی از خواهرام که داشت با یه سینی چای به سمت ما میامد جمله ی آخر من راجع به نوشتن رمان  رو شنید و با صدای بلند گفت :

اره باران جون !

استاد داره یه رمان مینویسه ....!

برات گفت ؟!

بعد رو کرد به من و با بلاهت تمام  پرسید :

راستی استاد فرشته رمانتو پس داد ؟!!!! اگه پس داده  ،بده به باران جونم بخونه .....

فرشته دختر عموی من بود و یه مدتی این دست نوشته های من رو برده بود بخونه .وقتی اینحرف از دهان خواهرم بیرون  آمد انگار کبریتی رو تو اتاق پر از بخار بنزین روشن کرده باشی!

باران با عصبانیت هرچه تمامتر از جاش بلند شدو گفت :

ببخشید من دیگه باید برگردم خونه ،خیلی کار دارم .

من میدونستم که باران از اینکه رمان من به دست فرشته رسیده ناراحت شده بود.

یعنی هم بخاطر اینکه می دید من هنوز چیزی مینویسم ناراحت شده بود و بدتر از اون اینکه این نوشته ی منو دختر و یا دخترای دیگه ایی هم خوندن .

من سعی کردم قضیه رو عادی جلوه بدم ولی موفق نشدم .

بهر بدبختی بود باران ظاهرا بیخیال رمان شد و اون روز گذشت ولی فرداش که با هم صحبت کردیم از من خواست که دیگه به نوشتن اون رمان ادامه ندم و خودش با دستای خودش دستنوشته های من رو به دست سطل آشغال سپرد و اینطوری بود که رمان من ابتر موند...

پس از اون من دیگه هیچ جا هیچ چیزی ننوشتم جز همین وبلاگ .

باران یه صفحه تو اینستاگرام برای بچه ها باز کرده و هردفعه یه عکسی از اونا رو به اشتراک میزاره و چهارتا خاله و عمه هم لایکش میکنن.

چند شب  پیش یه عکس اماده کرده بود و از من خواست تا یه شرحی زیرش بنویسم .

با یه حالت طعنه وار گفت :

استاد ! تو که ادعای نویسنده گیت میشه یه جمله ی قشنگ واسه این عکس بگو ببینم ...!!

منم زور زدم و یه چیزی گفتم :

باران با تمسخر خندید و گفت :

همین !؟

اینقدر ادعات میشد ،همینو گفتی ؟

چقدر این جمله ات بچه گانه و مسخره است !

خودم یه چیزی مینویسم ..

منم گفتم :

من کی ادعام میشده ؟!

الکی  میخوایی کنایه بگی ،من سالهاست چیزی ننوشتم ؛حالا یکاره چی بگم به تو ؟!

بعد تو دلم گفتم :

باید یه پست جدید راجع به نوشتن بنویسم.....






تاریخ : پنج‌شنبه 25 آبان 1396 | 12:14 | نویسنده: استاد | نظرات (47) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه