X
تبلیغات
رایتل

خاطرات مطب

دکتر خاکستری

گرفتاری.

ما یه پرستار تو اورژانس داریم که خیلی فعال و خوش اخلاق هست .

قد متوسط رو به بلندو صورت کشیده با لبای باریک و چشمهای سیاهی داره و پوستش به شدت سفیده !

صورتش مثله گچه ! 

من هر وقت میبینمش یکم نگرانش میشم ،با خودم فکر میکنم که نکنه الان غش کنه ؟!

اینقدر رنگش پریده هست که ادم فکر  میکنه خیلی خیلی خسته است و الانه که از دست بره .

بعضی وقتا یه حرکات متحقیرالعقولی از خودش نشون میده که من رو به تعجب وامیداره.

مثلاً هفته ی پیش با هم شیفت شب بودیم ، از ساعت ۷/۵شب کار میکردیم تا ساعت ۳/۵ صبح که من باید اورژانس رو تحویل همکارم میدادم و میرفتم rest.

کم کم شب طولانی و درد آور تموم شد و ساعت ۳ صبح شد .

هیبت خواب آلود و خمیده ی همکارم از انتهای راهروی منتهی به اتاق رست پیدا شد،

درحالیکه چشماش رو به زور باز نگه داشته بود وسعی میکرد خودش رو سرحال نشون بده ،به من نزدیک و نزدیکتر شد و دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت :سلام استاد،خسته نباشی ،

صبح بخیر ....

ما پزشکای اورژانس و درمانگاه تو بیمارستان خودمون همدیگه رو به اسم کوچیک صدا میزنیم .

راستش جاهای دیگه رو اطلاع ندارم ولی تو بیمارستان ما اینطوریه ،البته فقط بین خودمون پزشکا همدیگه رو به اسم کوچیک صدا میزنیم .

خلاصه ؛

منم جواب سلامش رو دادم و دستش رو گرفتم تا ببرمش  تک تک  ،بالای سر مریض ها و اونا رو تحویلش بدم و برم بخوابم .

وقتی کارم تموم شد و داشتم از بچه ها خداحافظی میکردم و خسته نباشید میگفتم  تا رسیدم به station پرستاری و خداحافظی کردم 

همین خانم پرستار، در حالیکه چشماش رو یکم تنگ کرده بود و زل زده بود تو چشمای من گردنش رو کج کرد و صداش رو بچه گانه کرد و با عشوه گفت :  

دکتر نروووو...........

منکه کلاً به صورت مادرزادی  گیج و منگ هستم و گیراییم خیلی پائینه متوجه نشدم که خانم باقری چی  ناله کرد!!!

این بود که با خنده و تعجب ازش پرسیدم :

چی گفتی ....؟!

خانم باقری با حفظ همون حالت (با حفظ سمت )در حالیکه گردنش هنوز کج بود دوباره تکرار کرد :

نرو دکترررررر.......

و درحالیکه داشت با نگاهش منو تعقیب میکرد سرش رو به زیر انداخت که انگار مثلا خجالت کشیده !

منکه از این عشوه ی ناگهانی و غیر مترقبه خیلی متعجب شده بودم کلا خودم رو به کوچه ی علی چپ زدم و گفتم :

نه بابا خانم باقری ! میدونی من چقدر خسته ام ؟!

واسه چی نَرَم ؟

خانم باقری که انگار تو یه لحظه reset شد سرش رو دوباره بالا آورد و درحالیکه کاملا جدی شده بود گفت :

منظورم اینه که این دکترا  تو  اورژانس  خوب نیستن ، خودت بمونی بهتره ....

منم نیشم رو بستم و گفتم :

نه دیگه ! 

من برم ، شما هم خسته نباشید ...

بعد سرم رو انداختم پایین و   گورم   رو  گم کردم..

خانم باقری از این دست تلاطم ها و طغیان ها داره و ظاهراً مختص به شخص خاصی هم نیست و هر کدوم از بچه های اورژانس نمونه ی یک همچین برخوردی رو از خانم باقری برای ذکر کردن دارن.

بهر حال این داستان گذشت تا اینکه چند روز پیش موقعی که اورژانس یکم خلوت بود خانم باقری با خنده و شادان منش  اومد کنار من نشست و در حالیکه دفترچه ی بیمه اش رو روی میز من میزاشت  گفت :

دکتر چنتا دارو  واسه من مینویسی ؟

من قبول کردم ،دفترچه رو گرفتم و پرسیدم :

چی میخوایی خانم باقری؟

باقری اسم چنتا دارو رو گفت و منم نوشتم .

بعدش گفت :

دکتر میشه یه آزمایش بارداری هم برام بنویسی ؟

من گفتم : فکر میکنی بارداری ؟

باقری سگرمه هاش رو تو هم کشید و قیافه اش رو مثل دخترک بیگناهی کرد و چندبار کله اش رو پایین انداخت ، یعنی که  ؛بله فکر میکنم ....!

من گفتم : خب پس من یه آزمایش کمخونی هم برات مینویسم ،به نظرم کم خونی هم داری ،خیلی pale هستی (pale =رنگ پریده )

باقری گفت : نه دکتر !

کم خون نیستم ، من کلا همینطوریم ....

گفتم : آهان ! مطمئنی ؟!

آخه من همیشه فکر میکردم تو کم خون باشی.

باقری خندید و خودش رو کج و کوله کرد و با لبخند گفت : نه دکتر ، چیزی نیست ...

من گفتم : باشه ، هر جور صلاح میدونی،ومشغول نوشتن شدم .

همینطور که داشتم آزمایش رو مرقوم میکردم دوباره صدای باقری بغل گوشم نجوا کرد :

دکتر میگم اگه واقعا حامله باشم   چی ....؟!!!!!

من با تعجب برگشتم سمتش و گفتم :

یعنی چه ؟!

خب حامله هستی دیگه ....

من از قبل میدونستم که خانم باقری یه بچه داره ،یه دفعه آورده بودش پیش من معاینه اش کرده بودم .

باقری گفت : آخه من دیگه بچه نمیخوام دکتر ؛شما میگی من چیکار کنم ؟!

گفتم : دخترت چند سالش بود ؟

گفت : ۸سال .

گفتم : از من میشنوی نگهش دار.

گفت: دکتر من نمیخوامش ! یه راهی نداری  راحت سقطش کنم ؟

من که واقعا راهی بلد نیستم برگشتم سمتش و گفتم : نه بخدا ، من بلد نیستم .ولی گناه داره ، دوتا بچه که چیزی نیست ، نگه ش دار....

باقری گفت : نه دکتر ! شرایط ش رو ندارم ،

بچه رسیدگی میخواد ،مخارج داره ،من نمیتونم .

بعد اسم یکی از همکارای خودمون تو بیمارستان رو آورد و گفت : قبلا شنیدم که دکتر فلانی راهش رو بلده ...

گفتم : منکه این کار رو توصیه نمیکنم ،بهر حال اون یه موجود زنده است ، گناه داره ،

ولی اگه واقعا شرایط بدنیا  آوردنش رو نداری برو با دکتر حرف بزن و ادامه دادم : منکه تو زندگی خصوصی شما نیستم ،اطلاع از شرایطتون ندارم،نمیتونم نظر صحیح بدم ، بهر حال تصمیم گیرنده خودتی ...

باقری گفت :دکتر من  رُوم نمیشه با دکتر حرف بزنم میشه شما ازش بپرسی ؟!

و ادامه داد :فعلا اسمی از من نیار تا ببینیم چی میگه ،بعد من از شما خبر میگیرم .

من قبول کردم ،در واقع این قدرت نه گفتن رو نداشتم که یه نه ی محکم بگم و خودم رو خلاص کنم.

ناچار قبول کردم .

یاد این ضرب المثل افتادم که بی تربیت میگه :


یه نه  بگو ، ۹ ماه سردل نکش !

بهر حال من قبول کردم و بلافاصله باقری گفت :

دکتر شماره تم بده تا بهت زنگ بزنم ازت خبر بگیرم !!

یا علی ! اسمِ  شماره  که اومد دیگه کار بجاهای باریک کشید !

یه لحظه یه عرق سرد بر جبین من نشست و دهنم خشک شد!

شماره تلفن من رو واسه چی میخواست ؟!

همون لحظه هزارتا فکر از ذهنم گذشت ، اگه یه موقع وقتی خونه بودم زنگ میزد چی ؟

اگه یه SMS ی ، چیزی میداد و یه چرت و پرتی میگفت چی ؟

حالا به فرض هم اینبار به خیر میگذشت ، اگه دوماه بعد سر یه موضوع دیگه ایی یه پیامی میداد و اتفاقا باران اون رو میدید  واقعا دودمان من به باد  میرفت .

تو یک صدم ثانیه همه ی این فکرا از ذهنم گذشت .

راستش تا همین جاش رو هم اگه باران میفهمید شورتم رو پرچم میکرد!

فرضا اگه باران میفهمید که این خانم برای سقط جنین با من مشورت کرده به چند دلیل من رو مستوجب اعدام با چوبه ی دار میدونست :

دلیل  اول اینکه میگفت : استاد عوضی ! تو چرا جوری با همکاری خانومت رفتار کردی که  پیش خودشون تونستن تو رو محرم رازشون بدونن و از تو کمک بخوان ؟!

میدونم که کمی عجیب هست ولی از نظر باران حتما من مقصر هستم و خب خداییش درست هم فکر میکنه !!

دوم اینکه با فرض اینکه خانم باقری من رو شانسی برای کمک خواستن انتخاب کرده است ،چه دلیلی داره که من قبول کنم ؟

در منطق باران اینکه من به خانم دیگه ایی کمک کنم کلا این معنی رو میده که من مردی هستم که نمیشه بهش اعتماد کرد .یعنی اینکه من مرد خانواده نیستم و لابد از این کارم منظوری داشتم .

و سوم ؛  دادن شماره تلفن  که  دیگه دقیقا معادل با داشتن زن دوم هست و حکمش سنگساره....



ادامه اش رو تو پست بعدی مینویسم.

فعلا خدا  نگه دار....

[ یکشنبه 28 آبان 1396 ] [ 05:06 ] [ استاد ]

[ 37 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه


  • مجیک بال