درسته که وقتی خانم باقری از من شماره تلفن خواست هزار تا فکر از کله ی پوک من گذشت ولی با این حال  این هزارتا فکر در کسری از ثانیه از ذهن من گذشت و وقت زیادی نگرفت !

صحنه اینطوری بود که هنوز کلام  تو دهن خانم باقری منعقد نشده بود که من شماره تلفنم رو روی یک کاغد نوشته بودم و دستم رو دراز کرده بودم سمت خانم باقری و داشتم میگفتم :

بفرمایییییید ،اینم شماره ی من.

میدونم که این سوء تفاهم پیش میا د که چرا من برخلاف اینکه  دادن شماره تلفن اینقدر برام دردسر آفرین هست ولی باز هم به این سرعت شماره ام رو دادم ؟!

میتونم بگم نقطه ی عطف این داستان همین جاست .

نمیدونم  به چه دلیل کوفت و احمقانه ایی من نمیخواستم که خانم باقری احساس کنه من از دادن شماره ام   اِبایی دارم .شاید بهتر باشه اینطوری بگم که من با خودم فکر میکردم اگه تو شماره دادن دستم بلرزه یه جورایی برام ضایع است.

خلاصه شماره ام رو بهش دادم و خلاص.

وقتی شیفتم تموم شد رفتم خونه ، از در سالن که اومدم تو مستقیم رفتم تو آشپزخونه ، باران اومد جلو و سلام علیک کردیم ،

پسرام هر کدوم از یه گوشه ی خونه به سمتم دویدن و هر کدوم یکی از دستام رو گرفته بودن و به یکطرف میکشیدند،

بعد از اینکه خودم رو از دست بچه ها خلاص کردم و درحالیکه هنوز لباسای بیرون تنم بود نشستم روی نیمکت پشت اوپن و طبق عادت همیشه گیم موبایلم رو درآوردم و صفحه اش رو نگاه کردم .

باران کنارم ایستاده بود و داشت راجع به یه موضوعی اعصابِ من رو خرد میکرد!

واسه همین حواسش به موبایل من نبود ،منکه کلا یادم رفته بود به خانم باقری شماره دادم تلگرام رو باز کردم ،

تو یه نگاه سریع و گرگ مانندی که به فهرست تلگرام کردم ناگهان یه شماره ناشناس که عکس یه خانم  روی پروفایلش  بود توجه م رو جلب کرد!

تو یک میلی یو نیوم  ثانیه  شستم خبر دار شد که خانم باقری تو تلگرام پیام داده !

صحنه فوق العاده نفسگیر و مرگ آور بود !

اگر من با عجله صفحه ی موبایل رو میبستم قطعا باران حساس میشد و ممکن بود پاپی بشه !

رو همین حساب در در کمال آرامش و به  آهسته گی صفحه ی موبایل رو بستم و اون رو دوباره گذاشتم تو جیبم.

یکم دیگه به حرفای باران گوش کردم و بعد پاشدم و گفتم :

من برم لباسام رو عوض کنم .

از آشپزخونه خارج شدم و بعد از گذشتن از کنار هال از پله ها بالا رفتم ،  راهرو ی منتهی به اتاقا رو طی کردم و به اتاق خواب رسیدم ،درحالیکه هر لحظه احتمال داشت باران درب اتاق رو باز کنه و بیاد تو ، موبایلم رو از  جیبم درآوردم و  سرِ تیر ،هنوز پیام ها رو نخونده  ، خانم باقری رو بلاک کردم و پیامها رو پاک کردم و بعد از عوض کردن لباسام از اتاق اومدم بیرون .

اون روز به همین منوال گذشت تا اینکه پس فرداش دوباره شیفت بودم.

وقتی وارد اورژانس شدم باقری اونجا بود ،تا منو دید یکطرف دیگه رو نگاه کردو تغییر مسیر داد .از این حرکتش فهمیدم که ناراحت شده .

چند ساعتی گذشت تا اینکه تو یه برهه از زمان که اورژانس خلوت بود خانم باقری از در اتاق اومد تو و گفت : سلام دکتر ....

لحن اولیه اش عادی بود ،من لبخند زدم و گفتم :سلام ،خوبین ؟!

تا اومدم چیزی بگم خانم باقری در حالیکه خیلی ناراحت بود و اخم کرده بود چند قدم به من نزدیک شد و گفت :

من از دست شما خیلی ناراحتم دکتر !!!!

پرسیدم : چرا ؟

باقری گفت : چرا منو بلاک کردی دکتر ؟ من اصلا قصد مزاحمت برای شما رو نداشتم ،شما چه فکری کردی راجع به من ؟!

آدمای مزاحم رو بلاک میکنند ....

شما باید به من میگفتید که نمیتونید حرف بزنید یا هر چیز دیگه ایی ...ولی نباید منو بلاک میکردید ....

اینقدر عصبانی بود که اگه میتونست میزد تو گوش من.

منکه  شخصا  کرده ی خودم رو کار بدی میدونستم دفاعی نداشتم که انجام بدم ، مثله ترسوها  کارم رو انداختم گردن باران و گفتم : من پیامها رو نخوندم ، احتمالا خانومم بلاکت کرده ......!

این حرف من باعث شد باقری یه ذره عقب نشینی کنه ، بعد یکم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

اصلا شما چرا تو تلگرام برای من پیام دادی ؟

شما قرار بود به من زنگ بزنی و نتیحه ی سقط رو بگیری .

نباید تو تلگرام پیام میدادی ، اینکارت منو به دردسر می اندازه .

باقری که هنوز عصبانی بود گفت :به هر حال خیلی کار بدی کردی دکتر و با حالت قهر از اتاق رفت بیرون ....

اینجا بود که احساسات مختلف و درهم برهمی  به مغز کوچک  من هجوم آوردن .

بخدا قسم اگر من  تنها یه گوشه نشسته باشم، در کمال آسایش و آرامش هستم ، نهایت چیزی که خاطرم رو مکدر میکنه  خاطره ی مرگ پدرم هست .

اونوقت این خانم باقری هِلک و هِلک پا شده اومده پیش من ، ازم شماره گرفته ، تو تلگرام بدون هماهنگی پیام داده ، بعدم ناراحت شده   و  اومده اعصاب منو بهم ریخته.خب مگه مجبور زن حسابی؟!

درسته که کار من هم اشتباه بود ولی خب اون اول شروع کرد.

بهر حال بعد از ۲ روز دوباره با خانم باقری شیفت بودیم که سر کار اس ام اس داد و از رفتار تندش معذرت خواهی کرد .

منم قبول کردم و در ظاهر همه چیز تموم شد.

ولی در واقع نه من دیگه برای خانم باقری اون دکتر استاد قبلی هستم و نه خانم باقری برای من هموم همکار قبلیه .

در واقع حرمتی که بین ما بود شکست و این خیلی بده.

ولی خب زندگی همینه دیگه ،راه خودش رو میره و بعضی اتفاقات  می افتن.

ولی با تمام این جریانات ،از اونجایی که من به خانم باقری قول داده بود که براش راجع به سقط بچه سوال کنم رفتم و از یکی از دوستان خودم که در این مورد اطلاع داشت سوال کردم و دوستم گفت برای سقط جنین نیاز به رضایت پدر جنین هست،  چون اون ولی دم حساب میشه و بدون رضایت پدر بچه  نمیشه کاری کرد.

حالا موندم برم به خانم باقری بگم یا نگم دیگه ........؟

چه خاکی تو سر این زندگی کنم من نمیدونم .......؟!!




تاریخ : شنبه 4 آذر 1396 | 19:16 | نویسنده: استاد | نظرات (55) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه