باران قسم خورده هیچ وقت با من تو یه بیمارستان کار نکنه!

چون خودش میدونه که چقدر حساسه و بازم میدونه که تو محیط کار بالاخره نصف ادما مَردن نصف دیگه شون  زن .

حالا چه همکار باشن چه مریض.

باران از همکلامی هرگونه جنس مونث با من خونش به جوش میاد و دلش میخواد یه کارد آشپزخونه رو -از اونا که باش استخون قلم خرد میکنن- تا دسته بکنه تو قلب من و بعد با حرص یکم پیچ و تابش بده تا همچین ته دلش خنک بشه !!

بنابراین به این نتیجه رسیده که از شعاع ۱ کیلومتری  جا یی که من کار میکنم رد نشه تا مبادا اعصابش خرد بشه .

ولی ایراد کار اینجاست که باران به شدت به من وابسته است و کوچکترین مشکلی که براش پیش میاد فقط یه راه حل میشناسه :  استاد.

قبلا گفته بودم که باران تو یه بیمارستان خیریه کار میکنه ، هفته ایی دو روز میره اونجا و مریض میبینه .

ولی الان کم کم داره خسته میشه و نمیتونه ادامه بده .

از طرف دیگه مسئولین بیمارستان هم  ازش خواستن که یک شیفت شب هم اونجا رو کاور کنه و باران اصلا نمیتونه.

بنابراین فقط یه راه انتخاب براش مونده :استاد.

چند روز پیش از من خواست تا برم بیمارستان و از مسئول پزشکا درخواست کنم که باران رو شیفت شب نزارن یا اگه میشه شیفت شب باران رو من برم بجاش .

خب منم همین کار رو انجام دادم و یک روز صبح رفتم با مسئول پزشکا که توی اورژانس نشسته بود صحبت کردم .

وقتی از حیاط بیمارستان وارد فضای داخلی شدم با یه سالن کوچولو مواجه شدم که پذیرش بیمارستان سمت راستش بود و چنتا مرد گنده پشت میزا نشسته بودن و کارای مردم رو انجام میدادن ،خبری از حراست و نگهبانی نبود ،سمت چپ  یه درب بزرگ دوطرفه بود که با یه تابلو به عنوا ن  اورژانس مشخص شده بود.به سمت درب رفتم و رفتم تو ، وقتی وارد فضای اورژانس شدم ،بود تند الکل و آب ژاول زد توی صورتم ،عجیب بو میامد ،از یه کریدور پهن و بزرگ رد شدم تا به یه سالن بزرگتر رسیدم سمت راستم تختای اورژانس و روبروم اتاق پزشک بود ،اون بوی الکل شدیتر شده بود و اورژانس خیلی خلوت بود ،اصلا هیچ کس به هیچکس نبود !

اصلا اونجا کسی نبود !

نه نگهبانی ، نه دربانی ، نه باغبانی ....

فقط بو میامد.

تو بیمارستان ما به این شلوغی اینقدر که اینجا بوی الکل و تزریقات میامد بو نمیاد.

فقط دم اتاق دکتر یه میز کوچولو گذاشته بودن و یه خانونی که لباس فرم هم نداشت و معلوم نبود پرستاره ؟دکتره ؟ مریضه ؟ همراه ؟سالمه یامشکل داره اونجا نشسته بود و طبق روال این روزا سرش تو گوشی بود !

میتونم قسم بخورم اصلا متوجه ورود من به اورژانس نشد ،ولی به محض اینکه به درب اتاق پزشک نزدیک شدم انگار دزد گرفته باشه سرش رو آورد بالا و گفت : آقا  کجا ؟!!!!!....

گفتم :ببخشید با دکتر اقبالی کار داشتم ،تشریف دارن ؟

درحالیکه دستش رو به علامت خاک تو سرت کنن   تکون داد ،به اتاق اشاره کرد و گفت : برو تو.

با خودم گفتم :منکه خودم داشتم میرفتم ....

بعد در زدم و  آروم درب  رو باز کردم ،

اتاق پزشک یه اتاق دراز بود که یه میز وسطش گذاشته بودن و یه تخت معاینه  پشت میز بود .

دکتر اقبالی یه اقای حدودا ۴۵ ساله با موهای جوگندمی  و بلند بود که صورت تپل و با نمکی داشت ،

جلوی موهاش حالت چتری داشت و ابروهاش رو پوشونده بود ،یه پیراهن کتون  آبی با چهارخونه ی درشت پوشیده بود و دکمه های روپوشش کلاً باز بود ،

شکم گنده اش از لبه های روپوش بیرون زده و  تو افساید بود.

همچین بر صندلی تکیه زده بود که تقریبا میتونم بگم رفته بود تو پوزیشن طاقباز.

من رفتم جلو و سلام کردم ،با بی توجهی جواب سلامم رو داد و گفت :بفرمایید...

یه ته لهجه ی شیرین شیرازی داشت که باعث شد من عاشقش بشم .

من عاشق لهجه ی شیرازی هستم ،

رفتم جلو و خودم رومعرفی کردم ، تا فهمید پزشکم و همسر بارانم از جاش بلند شد و به گرمی دست من رو فشرد ....!!!

تعارف کرد ،

نشستم روی صندلی و با معذرت خواهی از اینکه وقتش رو گرفتم جریان رو براش توضیح دادم و گفتم اگه امکان داره برای باران شیفت شب نزارن ،

دکتر گفت که نمیشه و رییس بیمارستان تاکیید کرده همه به تعداد مساوی شیف شب داشته باشن .

دکتر توضیح داد که بقیه پزشکا برنامه ماهیانه رو نگاه میکنن و انتظار دارن که  همه به یک اندازه شیفت شب بدن .

چون من خودم در گیر همین موضوع هستم و تو بیمارستان خودمون هم شیفت ها رو تقسیم میکنیم کاملاً  حرفش رو درک میکردم و واقعا غیر منطقی بود که انتظار داشته باشم خواسته ی ما رو عملی کنه .

واسه همین حرفش رو قبول کردم و براش توضیح دادم که خودم پزشک اورژانس هستم و تو فلان بیمارستان کار میکنم واگه اجازه بدن شیفتای باران رو من بیام...........

دکتر اقبالی با همون لهجه ی خوشگل و دلنشین شیرازی ش قبول کرد که منم با بیمارستانشون همکاری کنم و فقط شیفت شب بیام ،در عوض باران طبق روال قبل شیفت باشه.

باران خیلی عجوله و همینطور  پشت سر هم به من زنگ میزد تا از نتیجه ی کار مطلع بشه،

بعد از اینکه از اتاق دکتر اومدم بیرون گوشی رو جواب دادم و گفتم :

الله و اکبر !

چه خبره باران ؟!

چقدر زنگ میزنی ؟!

باران گفت : چی شد استاد ؟قبول کرد ؟

گفتم : از خداش هم بود ،تا گفتم پزشک اورژانسم دو دستی گرفت چسبید و گفت که خیلی بیشتر از اینا میتونم براتون شیفت بزارم .

ولی من قبول نکردم ،گفتم فقط یه شب در ماه میام اینجا ....

باران با لج گفت : تو دوباره رفتی یه جا خودشیرینی کردی ؟!

گفتم : ای بابا ؟! چه خودشیرینی  کردم ؟!

خب پرسید کجا کار میکنم منم بر اش گفتم .


خلاصه دکتر اقبالی خیلی از من خوشش اومد و ظاهرا پزشک اورژانس کار هم به اون شکل نداشتن و خیلی علاقمند بود که من بیشتر اونجا کار کنم .

فرداش که باران رفته بود سر کار و دکتر اقبالی رو دیده بود،دکتر  خیلی از من تعریف کرده بود و گفته بود چه شوهر مظلوم و  مودبی  داشتید و از اینجور حرفا .

وقتی باران برگشت خونه گفت :

استاد !   رفتی اونجا به هیچ کس نمیگی ما با هم زن و شوهریم .

بعد گفت : قول بده .

منم خندیدم و قول دادم که به هیچ کس نگم با باران نسبتی داریم .

الان عملا منو باران با هم همکار شدیم .

تا ببینیم چی پیش میاد

توکل برخدا ....




تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 | 18:33 | نویسنده: استاد | نظرات (61) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه