X
تبلیغات
رایتل

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

باران قسم خورده هیچ وقت با من تو یه بیمارستان کار نکنه!

چون خودش میدونه که چقدر حساسه و بازم میدونه که تو محیط کار بالاخره نصف ادما مَردن نصف دیگه شون  زن .

حالا چه همکار باشن چه مریض.

باران از همکلامی هرگونه جنس مونث با من خونش به جوش میاد و دلش میخواد یه کارد آشپزخونه رو -از اونا که باش استخون قلم خرد میکنن- تا دسته بکنه تو قلب من و بعد با حرص یکم پیچ و تابش بده تا همچین ته دلش خنک بشه !!

بنابراین به این نتیجه رسیده که از شعاع ۱ کیلومتری  جا یی که من کار میکنم رد نشه تا مبادا اعصابش خرد بشه .

ولی ایراد کار اینجاست که باران به شدت به من وابسته است و کوچکترین مشکلی که براش پیش میاد فقط یه راه حل میشناسه :  استاد.

قبلا گفته بودم که باران تو یه بیمارستان خیریه کار میکنه ، هفته ایی دو روز میره اونجا و مریض میبینه .

ولی الان کم کم داره خسته میشه و نمیتونه ادامه بده .

از طرف دیگه مسئولین بیمارستان هم  ازش خواستن که یک شیفت شب هم اونجا رو کاور کنه و باران اصلا نمیتونه.

بنابراین فقط یه راه انتخاب براش مونده :استاد.

چند روز پیش از من خواست تا برم بیمارستان و از مسئول پزشکا درخواست کنم که باران رو شیفت شب نزارن یا اگه میشه شیفت شب باران رو من برم بجاش .

خب منم همین کار رو انجام دادم و یک روز صبح رفتم با مسئول پزشکا که توی اورژانس نشسته بود صحبت کردم .

وقتی از حیاط بیمارستان وارد فضای داخلی شدم با یه سالن کوچولو مواجه شدم که پذیرش بیمارستان سمت راستش بود و چنتا مرد گنده پشت میزا نشسته بودن و کارای مردم رو انجام میدادن ،خبری از حراست و نگهبانی نبود ،سمت چپ  یه درب بزرگ دوطرفه بود که با یه تابلو به عنوا ن  اورژانس مشخص شده بود.به سمت درب رفتم و رفتم تو ، وقتی وارد فضای اورژانس شدم ،بود تند الکل و آب ژاول زد توی صورتم ،عجیب بو میامد ،از یه کریدور پهن و بزرگ رد شدم تا به یه سالن بزرگتر رسیدم سمت راستم تختای اورژانس و روبروم اتاق پزشک بود ،اون بوی الکل شدیتر شده بود و اورژانس خیلی خلوت بود ،اصلا هیچ کس به هیچکس نبود !

اصلا اونجا کسی نبود !

نه نگهبانی ، نه دربانی ، نه باغبانی ....

فقط بو میامد.

تو بیمارستان ما به این شلوغی اینقدر که اینجا بوی الکل و تزریقات میامد بو نمیاد.

فقط دم اتاق دکتر یه میز کوچولو گذاشته بودن و یه خانونی که لباس فرم هم نداشت و معلوم نبود پرستاره ؟دکتره ؟ مریضه ؟ همراه ؟سالمه یامشکل داره اونجا نشسته بود و طبق روال این روزا سرش تو گوشی بود !

میتونم قسم بخورم اصلا متوجه ورود من به اورژانس نشد ،ولی به محض اینکه به درب اتاق پزشک نزدیک شدم انگار دزد گرفته باشه سرش رو آورد بالا و گفت : آقا  کجا ؟!!!!!....

گفتم :ببخشید با دکتر اقبالی کار داشتم ،تشریف دارن ؟

درحالیکه دستش رو به علامت خاک تو سرت کنن   تکون داد ،به اتاق اشاره کرد و گفت : برو تو.

با خودم گفتم :منکه خودم داشتم میرفتم ....

بعد در زدم و  آروم درب  رو باز کردم ،

اتاق پزشک یه اتاق دراز بود که یه میز وسطش گذاشته بودن و یه تخت معاینه  پشت میز بود .

دکتر اقبالی یه اقای حدودا ۴۵ ساله با موهای جوگندمی  و بلند بود که صورت تپل و با نمکی داشت ،

جلوی موهاش حالت چتری داشت و ابروهاش رو پوشونده بود ،یه پیراهن کتون  آبی با چهارخونه ی درشت پوشیده بود و دکمه های روپوشش کلاً باز بود ،

شکم گنده اش از لبه های روپوش بیرون زده و  تو افساید بود.

همچین بر صندلی تکیه زده بود که تقریبا میتونم بگم رفته بود تو پوزیشن طاقباز.

من رفتم جلو و سلام کردم ،با بی توجهی جواب سلامم رو داد و گفت :بفرمایید...

یه ته لهجه ی شیرین شیرازی داشت که باعث شد من عاشقش بشم .

من عاشق لهجه ی شیرازی هستم ،

رفتم جلو و خودم رومعرفی کردم ، تا فهمید پزشکم و همسر بارانم از جاش بلند شد و به گرمی دست من رو فشرد ....!!!

تعارف کرد ،

نشستم روی صندلی و با معذرت خواهی از اینکه وقتش رو گرفتم جریان رو براش توضیح دادم و گفتم اگه امکان داره برای باران شیفت شب نزارن ،

دکتر گفت که نمیشه و رییس بیمارستان تاکیید کرده همه به تعداد مساوی شیف شب داشته باشن .

دکتر توضیح داد که بقیه پزشکا برنامه ماهیانه رو نگاه میکنن و انتظار دارن که  همه به یک اندازه شیفت شب بدن .

چون من خودم در گیر همین موضوع هستم و تو بیمارستان خودمون هم شیفت ها رو تقسیم میکنیم کاملاً  حرفش رو درک میکردم و واقعا غیر منطقی بود که انتظار داشته باشم خواسته ی ما رو عملی کنه .

واسه همین حرفش رو قبول کردم و براش توضیح دادم که خودم پزشک اورژانس هستم و تو فلان بیمارستان کار میکنم واگه اجازه بدن شیفتای باران رو من بیام...........

دکتر اقبالی با همون لهجه ی خوشگل و دلنشین شیرازی ش قبول کرد که منم با بیمارستانشون همکاری کنم و فقط شیفت شب بیام ،در عوض باران طبق روال قبل شیفت باشه.

باران خیلی عجوله و همینطور  پشت سر هم به من زنگ میزد تا از نتیجه ی کار مطلع بشه،

بعد از اینکه از اتاق دکتر اومدم بیرون گوشی رو جواب دادم و گفتم :

الله و اکبر !

چه خبره باران ؟!

چقدر زنگ میزنی ؟!

باران گفت : چی شد استاد ؟قبول کرد ؟

گفتم : از خداش هم بود ،تا گفتم پزشک اورژانسم دو دستی گرفت چسبید و گفت که خیلی بیشتر از اینا میتونم براتون شیفت بزارم .

ولی من قبول نکردم ،گفتم فقط یه شب در ماه میام اینجا ....

باران با لج گفت : تو دوباره رفتی یه جا خودشیرینی کردی ؟!

گفتم : ای بابا ؟! چه خودشیرینی  کردم ؟!

خب پرسید کجا کار میکنم منم بر اش گفتم .


خلاصه دکتر اقبالی خیلی از من خوشش اومد و ظاهرا پزشک اورژانس کار هم به اون شکل نداشتن و خیلی علاقمند بود که من بیشتر اونجا کار کنم .

فرداش که باران رفته بود سر کار و دکتر اقبالی رو دیده بود،دکتر  خیلی از من تعریف کرده بود و گفته بود چه شوهر مظلوم و  مودبی  داشتید و از اینجور حرفا .

وقتی باران برگشت خونه گفت :

استاد !   رفتی اونجا به هیچ کس نمیگی ما با هم زن و شوهریم .

بعد گفت : قول بده .

منم خندیدم و قول دادم که به هیچ کس نگم با باران نسبتی داریم .

الان عملا منو باران با هم همکار شدیم .

تا ببینیم چی پیش میاد

توکل برخدا ....




تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 | 18:33 | نویسنده: استاد | نظرات (61) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مجیک بال