روز  اولی که بجای باران رفتم بیمارستان خیریه همچین تو ذوقم خورد که تا ۶ روز پکر بودم .

وقتی وارد اون سالنی شدم که مطب پزشکای درمانگاه اونجا بود ،مردم روی صندلی ها نشسته بودن و یکی یکی میرفتن تو اتاق پزشک .

اونجا فقط ۲ تا مطب بود ،یکیش خالی بود و قرار بود که من برم و مریض ببینم .

تو یکی دیگه اش یه اقای دکتر نشسته بود و مشغول کار بود .

کنار هر اتاقی یه تابلو بود و اسم پزشک روش نوشته بود .

برای اتاق من اسم باران رو نوشته بودن و اتاق کناریش اسم اون آقای دکترِ لا خاک رفته رو ....!

(اصطلاح به شدت اصفهانی بود )

:دکتر الله وردی .

وارد اتاق خودم شدم ،روپوشم رو پوشیدم و نشستم پشت میز ،

درحال معاینه کردن اولین مریض بودم که دیدم اقای دکتر اله وردی وارد اتاق شد و سلام کرد .

من از جام بلند شدم و گفتم :سلام اقای دکتر ،حالتون چطوره ؟

دکتر الله وردی همسن دکتر اقبالی  بود ،یعنی حدودا ۴۵ سال داشت ،

صورت خیلی سفید و یک دست با چشمان سبز خیلی خوشرنگی  داشت که آدم رو جذب  میکرد .

نگاهش نافذ و گیرا بود .

قدش متوسط بود و صدای معمولی رو به نازکی داشت ،

فاصله ی ابروهاش یکم از هم زیاد بود و چون جلوی موهاش یکم ریخته بود پیشانیش رو خیلی باز و وسیع نشون میداد .

فکر کنم بوتاکس زده بود ،چون هیچ چین و چروکی توی صورتش نبود .

موهای خرمایی رنگی داشت که رو به عقب چسبانده بود کف کله اش ‌.

وقتی سلام و علیک کردیم یه قدم به سمت من اومد و  ماسکش رو برداشت و گفت :

ببخشید شما اقای دکتر ....؟؟؟

من لبخند زدم و گفتم :

دکتر استاد هستم !

دکتر گفت :

پس خانم دکتر باران نمیان ؟!!


چشم شما روز بد نبینه ، اینجا بود که  واقعا میخواستم به دکترِ زاغ بگم  تا چشمت که کور بشه .

مرتیکه الاغ تو چیکار داری که دکتر باران تشریف میارن یا نه ؟!!

سرت به کار خودت باشه !

راستش رو بخواهید من قبلا فکر میکردم که خیلی آدم روشنی هستم و زیاد اهل غیرتی بازی و این قرتی بازیا نیستم !

ولی وقتی دکتر اللا وردی سراغ باران رو گرفت دلم میخواست با دستام خفه اش کنم !

ولی  به روی مبارکم نیاوردم و با خوشرویی گفتم :

نخیر اقای دکتر .

امروز خانم دکتر تشریف نمیارن ،من بجاشون اومدم ....

دکتر الله وردی سرش رو  چند بار به سانِ بز تکون داد   و تشکر کرد و از اتاق رفت بیرون .

حدود یکساعتی از این داستان گذشت تا اینکه دوباره سرو کله ی نحس  الله وردی خان پیدا شد .

همون دم درب اتاق ایستاد و  دوباره ماسکش رو کشید پایین  و گفت :

ببخشید آقای دکتر شما شماره تلفن خانم دکتر باران رو ندارید ؟!!!!!

یعنی  اینو که گفت میخواستم جفت پا برم تو شیکمش .....!

اینقدر اعصابم بهم ریخته بود که نهایت نداشت ،

اگه میشه درب اتاق رو دو بار میکوبیدم تو صورتش و میگفتم بفرما ؛اینم شماره تلفن .

ولی باز  اون  وجه متعصب خودم رو خر کردم و  سرم رو در سطح افق دوتا تکون دادم و گفتم :

شرمنده ام ،من شماره شون رو ندارم ......

اون احمق هم دوباره تشکر کرد و در حالیکه داشت از اتاق میرفت بیرون گفت :

خب ایرادی نداره !  از مرکز میپرسم ....

منظورش این بود که از تلفنخونه ی بیمارستان شماره باران رو میگیره .

منکه دلم میخواست بهش بگم تو غلط میکنی ،بهش گفتم :

هر جور صلاح میدونی !!

امان از این حفظ ظاهر ، ادم باید غیض خودش رو قورت و بجاش  لبخند تحویل بده .


خلاصه ؛ اونشب دکتر الله وردی خان حسابی اعصاب و روان من رو بهم ریخت ، همینجور با خودم کلنجار میرفتم و خودخوری میکردم که ایا این مردک چشم سبز با باران چیکار داره ؟

طرفای ساعت ۶ عصر بود که شیفتم تموم شد ، 

برگشتم خونه ولی چیزی به روی خودم نیاوردم .

باران سراغ گرفت و منم چیز خاصی نگفتم .

بعد از گذشت حدوداً یک هفته یک شب که داشتم با باران صحبت میکردم یکدفعه باران گفت :

راستی استاد دکتر الله وردی امروز زنگ زده بود !!!

من درحالیکه سعی میکردم خودم رو به بیخیالی بزنم و اینطور وانمود کنم که برام مهم نیست گفتم :

الله وردی دیگه کدوم خریه ؟!

باران  با تعجب گفت : استاااد ؟! ‌..

کدوم خریه یعنی چه ؟

خندیدم و گفتم :خب .....

کی هست حالا این الله وردی خان ؟

باران گفت یکی از دکترای بیمارستان ماست ،

زنگ زد گفت که این هفته مشکلی داره و میخواد یکم زودتر از بیمارستان بره ، از من خواست که یکم زودتر برم شیفت .

من گفتم : خب زودتر برو .

بارانم گفت : قرار نیست من برم !!

تو باید زودتر بری !!

گفتم : ای بابا !  شیفت این هفته ات رو هم نمیخوایی بری ؟!

باران گردنش رو کج کرد و گفت : استاااااااددد

تو رو خدا ااااااااا‌.....

منکه چاره ایی نداشتم قبول کردم


پس فرداش یکساعت زودتر رفتم بیمارستان بجای باران .

اینبار هم در بدو  ورود دکتر الله وردی اومد و بعد از سلام و علیک   و تشکر ماسکش رو پایین کشید  و گفت :

دکتر جان میشه شماره تلفنت رو بدی من داشته باشم ؟

من از جام پاشدم و گفتم :

استدعا دارم ،یادداشت بفرمایید .........





تاریخ : یکشنبه 12 آذر 1396 | 16:11 | نویسنده: استاد | نظرات (25) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه