X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

حدود یکماه پیش بود که من با دکتر شرافت توی اورژانس با هم شیفت بودیم.

اورژانس خیلی شلوغ نبود ،هر از گاهی یه مریض میامد و ما ویزیتش میکردیم ،یا بستری میشد یا میرفت خونه .

من طبق عادتی که دارم موبایلم  رو از جیبم درآ ردم و مشغول چرخ خوردن تو محتویات پر مغز موبایلم بودم و یکمی زیادی سرم تو گوشی بود !

البته مریض هم میدیدم ولی گوشی از دستم نمیافتاد.

دکتر شرافت عادت داره هر مریضی پاش  رو میزاره تو اورژانس بستریش میکنه . یارو  میاد میگه من سرما خوردم یه هفته است سرفه میکنم ، شرافت بستریش میکنه !

طرف اومده میگه من نون و یخ خوردم  موهام درد میکنه !!  شرافت بستریش میکنه .

یا مثلا یکی با شوهرش دعوا کرده حالا نون درسته از گلوش پایین نمیره ! شرافت بستریش میکنه !

شرافت اصلا توجه نداره که  آخه پدر من ، اینجا اورژانسه ، اورژانس.

یعنی جاییکه مریض های بدحال باید بستری بشن ، نه هرکس که از مامانش قهر میکنه بیاد بخوابه، یه تخت اورژانس رو اشغال کنه.


خب اینطوری سرش خیلی شلوغ  میشه .

ظرف یکساعت ۶ نفر رو بستری کرد ، خب این شش تا مریض ۱۰ تا همراه هم دارن ،هی میرن و میان سوال میپرسن ، پرستار میاد کار داره ، میخوام بگم وقتی یه مریضی بستری بشه ، حواشی داره ،ذهن و اعصاب و روان دکتر رو درگیر میکنه.

ولی من الکی بستری نمیکنم ، به قول خودمون من با اندیکاسیون بستری میکنم.

اگه از نظر علمی دلیلی داشته باشه بستریش میکنم والا دارو میدم میفرستم خونه .

خب در اینصورت بیکار تر هم هستم و وقت  ازاد بیشتری دارم

لذا بیشتر هم تو گوشیم نگاه میکنم !

گوشی خودمه ،دلم میخواد . تو گوشی شرافت که نگاه نکردم .

اینقدر آدم نامرد و زیر آب زن ؟!

فردای اونروزی که با هم شیفت بودیم رفته پیش خانم دکتر (رییس بیمارستان) و گفته که باید مودم  اورژانس  رو بردارن تا پزشکا  نتونن به اینترنت وصل بشن و دایم سرشون تو گوشی نباشه !!!

خائن رفته به خانم دکتر گفته  پزشکایی که با من شیفت هستن دایم با موبایلشون مشغولن و من همش دارم مریض میبینم .

اینجوری فشار به یک پزشک میاد و از این دست حرفهای خاله زنک زده .

خانم دکتر هم تو برنامه نگاه کرده و دیده  خوب ، کی با شرافت شیفت بوده ؟!

بله ...

معما حل شد ! دیشب دکتر استاد با شرافت شیفت بوده و لابد همه اش سرش تو موبایل بوده و شرافتِ بدبخت همه ی مریض ها رو دیده .

بنابر این  منوچهر که خیر سرش مسئول ماست رو احضار کرده بودن دفتر ریاست بیمارستان و ازش خواسته بودن که به من تذکر بده .

منوچهر هم اومد  پیش من و قضیه رو گفت ،البته خیلی سعی کرد کلی بگه و شخص خاصی رو خطاب قرار نده ولی عاقبت از زیر زبونش کشیدم که شرافت بی شرف رفته زیر اب منو زده.

خوبی بیمارستان  ما اینه که تمام ویزیت ها به صورت الکترونیک انجام میشه ،بنابراین  دست منوچهر احمق  رو گرفتم و بردمش پشت یه سیستم نشوندمش و آمار ویزیت  اون شیفتی که با شرافت بودیم رو بهش نشون دادم .

از قبل مطمئن بودم که من بیشتر از شرافت مریض دیدم چون تا شرافت میامد یه مریض رو بستری کنه و پرونده بنویسه من ۳ تا مریض رو فرستاده بودم خونه!

رفتم سراغ کامپیوتر و منوچهر با اون چشای باباقوری کور شده ی خودش دید که من بیشتر از شرافت مریض دیدم.بعد که ملتفت شد بهش گفتم:

شرافت همه رو بستری میکنه ،خب اینجوری سرش شلوغ میشه ،

من فقط کسایکه واقعا نیاز هست بستری میکنم .معلومه وقتی تو همه رو از دم بستری کنی باید جوابگوی کاراشونم باشی ، جواب آزمایشای رو که دادی پیگیری کنی ،زنگ به متخصص بزنی، نوار قلب ببینی ، جواب پرستارو بدی ، همه ی اینا هست .

من کمتر بستری میکنم و وقت آزاد بیشتری دارم ، 

تازه مودم اورژانس رو هم جمع کنید اصلا بردی من توفیری نداره !

چون من همیشه  با اینترنت سیمکارت متصل میشم و اصلا از مودم اورژانس استفاده نمیکنم .

منوچهر حرفای منو شنید   و قانع شد ،ولی خانم دکتر قانع نشد و یه  دستورالعمل استفاده از موبایل در فضای بیمارستان از خودش دَر وَکِرد و عملا استفاده از موبایل در هنگام کار رو قدقن کرد!!!

خدا ریشه ی این شرافت خودشیرین رو بخشکونه ، ان شا الله به حق همین وقت و ساعت عزیز.

حالا کار نداریم که هیچکس برای ابلاغیه خانم دکتر تره هم خرد نکرد ، منکه تا بیکار باشم سریع گوشیم رو درمیارم و مطالب علمی  تخیلی میخونم !!

ولی بالاخره از این حرکت بچگانه ی شرافت خیلی ناراحت شده بودم  تا اینکه دوباره دیشب با هم شیفت بودیم .

قرار بود از ساعت ۱/۵ ضهر تا ۱۲ شب با هم تو اورژانس شیفت باشیم .

من از ترس اینکه دوباره شرافت نره پیش خانم دکتر چقولی کنه اصلا گوشیم رو از تو جیبم در نیاوردم ،ولی همش تو این فکر بودن که یه جوری زهرم رو به شرافت بریزم !

جالبی کار اینجاست که من از شرافت خوشم میاد ،پسر بانمکیه ،

قدش کوتاست و یکم  خپله ، صورت گرد با لپای گنده  داره ، من خیلی دلم میخواد لپاش رو بکشم !  چندباری  هم تا حالا  اینکارو کردم و لپاش رو کشیدم ، اینقدر حال میده .

ولی حیف که از خودش لیاقت نشون نداد و رفت زیراب منی رو که اینقدر دوستش داشتم زد ، واقعا حیف نون .

بگذریم...

 اونروز هم طبق معمول شرافت داشت یه مریض رو بستری میکرد و منم داشتم با تخمه  هایی که از خونه آورده بودم بازی میکردم که  خدمه ی اورژانس اومد دم اتاق و گفت : آقای دکتر چای درست کردم ، برید بخورید تا تموم نشده ....

شرافت سرش رو آورد بالا و گفت : دارچین که نریختی توش دوباره ....؟

خدمه خندید و گفت : نه آقای دکتر ، تا فهمیدم شما اینجایید دیگه دارچین نریختم و ادامه داد : بفرمایید چای ...

من متوجه شدم که شرافت از چای دارچین بدش میاد بنابراین تو یه لحظه خبیثناک یه فکر پلیدناک از ذهنم گذشت و با خودم فکر کردم الان بهترین فرصته که   انتقامم رو از شرافت نامرد بگیرم ،

تو همین فکرا بودم که شرافت رو به من کرد و گفت : استاد تو برو چای بخور و بیا تا بعد من برم ...

من که تا اون لحظه تردید داشتم ، با شنیدن این 

پیشنهاد یه جورایی با خودم فکر کردم که کائنات هم با من هم عقیده هستند که حال شرافت روبگیریم ، وگرنه چه دلیلی داره که دقیقا وقتی من داشتم به این فکر میکردم که خوبه برم و قوری چای رو با دارچین آلوده کنم تا شرافت نتونه چسای بخوره و حالش گرفته بشه و درس عبرتی بشه براش تا دیگه زیراب منو نزنه  ، شرافت این پیشنهاد رو بزاره  روی میز  ؟!

اینجا بود که مصمم شدم و  رو هوا پیشنهاد شرافت رو چسبیدم و گفتم : 

باشه دکتر ، پس من میرم و میام.

با عجله رفتم سمت آبدارخونه  ی اورژانس و تا کسی نیامده بود اول یه چای ساده برای خودم ریختم و بعد با عجله و هولهولکی تو کابینتهای  آبدارخونه دنبال قوطی دارچین میگشتم ،هر لحظه احساس میکردم یکی داره از تو راهرو به سمت آبدا خونه میاد و الانه که یه نفر ببینه من دارم دارچین تو چای میریزم !

لامصب قوطی دارچین نبود ،حالا همیشه اونجا جلوی دست ول بودا،  ولی الان که من میخواستم  مخفیانه قوری چای رو مملو از دارچین کنم  نبود .

هول هولکی کشو ها رو بررسی کردم و عاقبت قوطی دارچین  لعنتی رو پیدا کردم ،درب قوری رو برداشتم و اندازه ی یه قاشق غذاخوری دارچین ریختم تو قوری !

بعد چایم رو خوردم و برگشتم تو اورژانس.

نیم ساعت بعد دکتر شرافت گفت : استاد من برن یه جای بخورم ....

من گفتم  :شوما دوتا چای بخور ....

شرافت رفت و من تو دلم کلی ذوق کرده بودم که حالا که شرافت خسته  با قوری پر از دارچین رو برو میشه چه حالی میشه ؟!

انگار قند تو دلم آب میشد ،خنده ام گرفته بود.بهتر دیدم که خودم رو با یه چیزی مشغول کنم چون انقریب میدونستم که شرافت با توپ پر برمیگرده .

همینطور هم شد ،من خودم رو با چنتا برگه الکی مشغول کرده بودم که چثه کوتاه و خپل شرافت جلوی در اتاق  ظاهر شد ، در حالیکه اخم هاش تو هم بود گفت :

استاد  تو هم چای دارچینی خوردی ؟

من که استاد رول بازی کردن هستم ،خودم رو به شدت هرچه بیشتر به بیخیالی زدم  و با بی قیدی گفتم : آره دیگه . چای دارچین بود منم یکی خوردم ....

شرافت که  تا اون لحظه  درحالیکه دستش رو به کمر زده بود،

مثله مجسمه  دم در اتاق ایستاده بود با عصبانیت اومد تو و گفت :

یعنی چه ؟ عجب ادمیه این بابا ؟! مگه من نگفتم دارچین تو چای نریزه ؟!

گفتم : دکتر اینا به حرف کی گوش میکنن ؟حرص نخور ، حالا چای خوردی ؟

شرافت گفت :نه بابا ! نخوردم ، من حالم از بوی دارچین بهم میخوره .

شُشم حال اومده بود ولی چهره ام رو تو هم کشیدم و گفتم :

آخی....

ایرادی نداره حالا ظهر دوباره چای درست میکنه ...

شرافت گفت : اوووه  ! حالا کو تا ظهر ...!؟ من سردرد میگیرم .

تو دلم گفتم : بهتر ،  ایشالا  حُناق بگیری .

کم کم اورژانس شلوغ شد ،من فقط مریضا رو رد میکردم و شرافت فقط میخوابوند ، دمار از روزگارش در اومده بود .

منم بیکار نشسته بودم زل زده  بودم بهش که داشت کارای مریضاش رو میکرد .

شرافت سخت مشغول بود ،میزهای ما عمود بر هم هست و نیمه ی راست بدنش به سمت من بود ،یه اسپری بینی مال یه مریض از شیفت قبل روی میز من جامونده بود  ، داشتم با اسپری  ور میرفتم که با خودم فکر کردم که خب حالا شرافت چای نخورد ، که چی ؟!

احساس میکنم دلم همچین اونجوری که دوست داشتم خنک نشده بود ،درواقع بیشتر یه بچه بازی بود که من درآوردم ،بنابراین تصمیم گرفتم یه کار دیگه ایی هم  بدم دستش تا خوب همچین از ته دل حال کنم !

اینه که با همون اسپری که تو دستم بود محکم اسپری کردم سمت شرافت !!

قطرات فراوان کلریدسدیم پاشید تو صورتش !!

شرافت تا لحظه ی قبل از شلیک ، عمیقا رفته بود تو بحر جواب آزمایشات مریض و  کلا با دنیای بیرون دیسکانکت شده بود ،

تا آب پاشید تو صورتش انگار برق سه فاز رو بهش وصل کرده باشی ! یک متر از جاش پرید و بعد در حالیکه با دست  چشم راستش رو گرفته بود و میمالید و صورتش رو پاک میکرد ، رو کرد به من و با عصبانیت وصف ناپذیری گفت : چرا اینطوری میکنی استاد !؟؟؟

اَه....

این چه وضیعه .....؟

منکه انگار دنیا رو بهم داده بودی و داشتم  از آبی که تو صورتش  پاشیده بودم  ذوق مرگ میشدم  گفتم :

وااای شرمنده  شرافت جون ... !!!

این چرا اینطوری شد؟!

نمیخواستم بپاشم ، یهو از دستم در رفت ..

شرمنده تو رو خدا ....

ولی تو دلم میگفتم : هااااانننن! خوبت شد ، خوبت کردم، حقت بود ، تا تو باشی دیگه نری زیر آب منو بزنی ....

شرافت هنوز چشم راستش رو با دست گرفته بود و با عصبانیت و سکون،  با چشم چپش  زل زده بود به من!

آخه این محلول ها نمک داره و چشم رو می سوزونه ،صورتش سرخ شده بود و لُپای وسوسه بر انگیزش  گل  انداخته بود .

وقتی  نگاهش کردم فهمیدم که نمک اسپری چشمش رو خیلی میسوزونه ولی اصلا ناراحت نشدم  که هیچ ، بلکم خوشحال هم شدم و از کرده خودم بسی لذت بردم و احساس کردم یکم داره ششم حال میاد ! بسوز زیر آبزن لعنتی ، بسوز.....

بعد از حدود یکساعتی هنوز جریان همون بود ،شرافت بستری میکرد و من مرخص.

تو یه صحنه که شرافت داشت با یه پیرزن پیرمرد صحبت میکرد و تردید داشت که بخوابونتشون یا نه ،یه جَوون  ۳۵ ساله اومد تو اتاق و گفت که بیضه اش درد میکنه ، من بردمش پشت پرده ی تخت معاینه و یه جفت دستکش پلاستیکی دستم کردم و با دستکش  معاینه اش کردم.

وقتی کارم تموم شد از پشت پرده اومدم بیرون ،یه نگاهی به شرافت انداختم دیدم ؛ بلللله ..‌یه کارت بستری برداشته و داره پر میکنه! داشت پیرزن و پیرمرد رو بستری میکرد، رفته بود تو حس خودش و داشت با اب و تاب شرح حال مینوشت و زیرلب یه چیزایی با خودش میگفت : شاید داشت به من فحش میداد ،نمیدونم .

بهر حال ؛ همینطور که زیر چشمی شرافت رو زیرنظر داشتم  به آرامی دستکش رو  از دستم  درآوردم و  بیخش رو محکم گرفتم ،  قتی هوا توش حبس شد محکم دستم رو بهم زدم و دستکش با صدای بلند ترکید !!!

صدا تو اتاق ما که تا سقف سرامیک هست حسابی منعکس و چندبرابر شد ،شرافت ناگهان سرش رو آورد بالا و با چشمای نگران به سقف نگاه کرد و گفت : چی شد ...؟؟؟؟

من قیافه ی تپل و احمق شرافت رو که دیدم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بلند زدم زیر خنده ، شرافت که حسابی کلافه شده بود تا فهمید صدای ترکیدن دستکش های من بوده خودکار و کارت بستری رو کوبید روی میز و گفت :

معلوم هست تو امروز چته استاد ؟!

چرا اینطوری میکنی ؟ دویونه شدی ؟

منکه نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم گفتم :

آقا شرمنده ، چقدر ترسیدی ...!

شوخی کردم .

شرافت گفت : آخه این چه شوخی یه ؟ اینجا اورژانس مثلا ،من دارم مریض بستری میکنم ...


گفتم : بله .بله .

درسته قربان ، بستری کن. بستری کن .

بعد با خیالی آسوده و قلبی ارام نشستم و یه قرص واسه آقایی که بیضه هاش دردمیکرد نوشتم و فرستادمش خونه و بهش توصیه کردم با سرعت کمتری رانندگی کنه .........

خطر ناکه.

رو کردم به شرافت و تو دلم گفتم: حقته نامرد.

شرافت هم همینطور که داشت با غیظ به من نگاه میکرد تو دلش گفت : یه زیرآبی ازت بزنم ....




تاریخ : شنبه 25 آذر 1396 | 14:12 | نویسنده: استاد | نظرات (41) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه