X
تبلیغات
زولا

من الان بیشتر از هر موقعی تو زندگیم غمگینم .

من از بچه گی زودگریه ام میگرفت ،من خیلی احساساتیم 

من از بچه گی زود گریه میکردم و این عطر دامان مادرم بود که من رو تو خودش میپچید و به اعماق ارامش میبرد .

مادرم مثله برگ گله ،چشمای من رنگ چشمای مادرمه ،

من خیلی گناه دارم 

من ۲ تا بچه دارم  ولی خودم مثله یه پسر ۵ ساله ام .

من ظاهرا یه مرد بالغم ولی  در بطن خودم یه پسر بچه ی گریه ایی و بچه ننه هستم که الان انگار از روزگار کتک سفتی خوردم .

بچه که بودم  یه روزی تو بازار چادر مادرم رو ول کردم و گم شدم ، تو هیاهوی بازار مات و مبهوت به اطافم نگاه میکردم و چشمای نگرانم  هر زن چادری رو با مادرم اشتباه میگرفت ،

امشب همون استرس و هراس وجودم رو فرا گرفته .

انگار دوباره مادرم رو گم کردم 

مادرم که روح و روان منه ،

بخدا من هنوز بچه ام ، نمیتونم اینهمه هراس رو تحمل کنم .

من از بچه گی زودگریه میافتادم و نمیتونستم حرفم رو تمام کنم 

الانم دارم با  بغض و اشک این سطور رو مینو یسم 

دارم تو دنیای این واژه های گنگ گم میشم و کشش این سطور نامفهوم منو با خودشون میبرن.

من مستاصل و هراسان دارم مینویسم ، من به اینجا پناه آوردم 

من میترسم .

من تنها و ترسیده ام .

من بچه ننه و ترسو هستم .

خواهرا و برادرم به من زنگ میزنن و من با انرژی و شوخ طبعی بهشون انرژی میدم .

وقتی گوشی رو قطع میکنم دلم میخواد بترکه  ولی کسی نیست که  سر منو بگیره تو بغلش و بگه تا دلت میخواد گریه کن کوچولو...

من  که زمانی عرش رو طی میکردم الان با التماس بخدا لابه میکنم .

من فکری ام که  اصلا من الان باید به چی فکر کنم ؟

کاش استاد میتونست استاد نباشه ...

کاش استاد یه بغلی مشروب داشت.

دیشب خواب دیدم از یه بلندی افتادم  ، وقتی  از جام بلند شدم  یه خانواده بالای سرم ایستاده بودن و داشتن نگاهم میکردن ،

یه  زن و مرد جوان که یه دختر کوچولو داشتن ، انگار چند مشت خاک  مرده روشون پاشیده بودن ، قیافه های رنگ پریده و بی روحی داشتن و با آرامش خاصی به من نگاه میکردن .

من از روی زمین پاشدم، صدای آشنایی  که مثله صدای دوستم پویا بود ، داشت میگفت : ببین استاد ! روحت داره از بدنت جدا میشه !

تو دوتا شدی ، یه استاد رو زمین افتاده و یه استاد پاشده ایستاده !

من روی زمین رونگاه کردم و دیدم هیچ کس رو زمین نیافتاده ، با خودم گفتم : منکه اصلا محکم به زمین نخوردم که بخوام بمیرم .

بعد فکر کردم این پویا همیشه حرف مفت زیاد میزنه ، 

ولی با این حال رو کردم به اون خانواده و گفتم : منکه نمردم ؟

اگه مرده بودم نمیتونستم با شما حرف بزنم ....

مَردِ گفت :

ما همه گی مرده ایم ! و ادامه داد : ما که مرده ایم تو رو نمیدونم ...

فکر کنم منظورش این بود که منم مرده ام .ولی من اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم و از اونجا دور شدم .

یه دره عمیق و لم یزرع بود که انگار ته نداشت .....

حیف شد که خواب بود .

خواب شیرینی بود .

خواب خوبی بود 

صبحش به باران گفتم که چه خواب خوبی دیدم ،

باران گریه اش گرفت ،منو بغل کرد و زد زیر گریه .

با هق هق گفت :

معلومه تو منو دوست نداری .......





تاریخ : پنج‌شنبه 14 دی 1396 | 23:21 | نویسنده: استاد | نظرات (28) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه