X
تبلیغات
زولا

حدود  ۲ سال پیش من یه ماشین شاسی بلند خریدم .

از همون اول که خریدمش پدر خانمم مخالفت کرد و گفت  : تو که هنوز خونه نداری واسه چی رفتی یه همچین ماشینی خریدی ؟

شوهر خاله ی باران تا فهمید گفت برو پس بده !!    این مدل اصلا خب در نیامده !  نه که فکر کنید خودش شاسی بلندسوار باشه ها ، اصلا ، خودش بعد یه عمری اون موقع تازه یه ۴۰۵  خریده بود ولی راجع به ماشین من نظر تخصصصی میداد .

خلاصه همه مخالف بودن .

ولی بابای خدا بیامورزم خیلی خوشحال بود ، وقتی با اون ماشین میرفتم در مغازه اش کلی کیف میکرد .

خیلی ماشینم رو دوست داشت و خودش پلاک هاش رو چسبوند .

پسرام اون موقع خیلی کوچیک بودن ولی چون سقف اون ماشین  سانروف داشت و باز میشد و قد و هیکلش از ۲۰۶ ی که داشتم خیلی بلندتر بود ، رو همین حساب این دوتا بچه عاشقش شده بودن و حسابی حال میکردن .

بعد از مدتی اینقدر فشارها رو من زیاد شد که تصمیم گرفتم شاسی بلند رو بفروشم و خونه بخرم .

ولی خب قسمت نشد ! شاسی بلند رو فروختیم و خانه هم نخریدیم .

پسر بزرگم خیلی سراغ ماشین رو میگرفت و من هر دفعه یه دورغی سر هم میکردم .

یه بار میگفتم خراب شد ...

یه بار میگفتم جنسش خوب نبود !

و خلاصه هر دفعه یه چیزی میگفتم تا اینکه پسرم ۲ سال بزرگتر شد و دیگه محکم ایستاده بود و جدی از من میپرسید که پس کی دوباره شاسی بلند میخرم .

این شد که من  چند روز پیش بخاطر پسرم دوباره یه ماشین شاسی بلند خریدم .

یعنی یکی از همکارام میخواست ماشینش رو بفروشه و به قیمت مناسبی میفروخت .

من هم از فرصت سوء استفاده کردم و ماشینش رو خریدم .

وقتی آرش ماشین رو دید خیلی خوشحال شد ، ارمان هم که قبلا خیلی کوچیک بود و فرق ماشین رو با پوشک متوجه نمیشد ، الان دیگه فقط سوار شاسی بلند میشه و اگه بخوام با ۲۰۶ جایی ببرمش گریه میکنه و سوار نمیشه !

ارمان میگه : من سوار بچه اش نمیشم !!!

منظورش از بچه  ،  ۲۰۶ هست !!

چون ۲۰۶ نسبت به شاسی بلند کوچکتر هست فکر میکنه  ۲۰۶ بچه ی شاسی بلنده  ...!

خلاصه ما دوباره صاحب یه شاسی بلند شدیم .

باران هم خوشحاله ولی  همش غر میزنه و گریه میکنه !

میگه : چه فایده ؟! منکه نمیتونم با شاسی بلند رانندگی کنم !

همش میترسم بزنم به در و دیوار !!

منم میگم خب تو با ۲۰۶ رانندگی کن که عادت داری .بعد بارا ن گریه میکنه و میگه : نمیخووواااامممم......

گیری کردیم ها .....

بگذریم .

روز جمعه دایی باران گفته بود که ساعت ۱۰/۵ صبح ما بریم خونه شون یکساعت دور هم باشیم ،

اصلا شما همین ساعتی رو که تعیین کردن دقت کنید ، آخه ساعت ۱۰/۵ صبح وقت دعوت گرفتنه ؟

قشنگ معلومه میخواستن یه وقت و ساعتی باشه که نه به ناهار بخوره نه به شام !

من نظرم  رو راجع به ساعت مهمونی به باران گفتم و اونم با یه حالت تعرض و جانبداری از داییش گفت :

وا .... خب میخواستن یه ساعت دور هم باشیم دیگه .

چقدر تو خاله زنکی استاد ؟

خوبه تو زن نیستی ...

من که دیدم خیلی دارم ضایع میشم دیگه خفه خون گرفتم و هیچی نگفتم.

بعد از با ان پرسیدم: حالا با کدوم ماشین بریم ؟

باران گفت : مامانم گفته با شاسی بلند نیایید فعلا ،  نمیخوام بقیه بفهمن که شما دوباره شاسی بلند خریدین !!!

من دقیقا میدونستم واسه چی مامان پری نمیخواد فامیلای خودش بفهمن که ما شاسی بلند خریدیم ،

مامان پری فکر میکنه اگه ما رو با شاسی بلند ببینن ،چشممون میزنن.

مامان پری و فک و فامیلش یه اعتقاد عجیب و خرافاتی  و راسخ و اغراق شده و همراه با سایکوز  به چشم و نظر دارن ، به هم دیگه هم رحم نمیکنن ،

مثلا مامان مری میترسه خواهر خودش ،  اونو چشم بزنه و خواهرش هم همین فکر رو راجع به مامان پری و بقیه ی خواهر برادراش میکنه .

ریشه ی همه ی این جهل و عقب افتادگی فکری و جنون در مادربزرگِ  باران  که همان مادر مامان پری باشه ،هست .

اون یه پیرزن خرافاتی و وسواسی هست که اینقدر این مزخرفات رو تو گوش بچه هاش خونده و برای اونا مصادیق تصادفی از چشم و نظر آورده که همه ی بچه هاش مثله روانی ها فکر میکنن همه ملت کار و زندگی و بدبختی خودشون رو ول کردن ، بیکار نشستن تا این طایفه ی دوزاری و   روانی رو چشم بزنن .

مامان پری یه پاش تو مسجده ، یه پاش تو روضه ، یه پاش کربلا ، یه پاش مکه ، یه پاش کلاس قران و حدیث ، اونوقت تو این همه کلاس و جمع مذهبی که صبح تا شب معلوم نیست چی چی بلغور میکنن یکی نیست بهشون بگه  آخه زبون بسته ها ! شما که مثلا کاسه ی داغتر از آش هستید و فول کنتاک مذهبی میزنید و فکر و ذکرتون عمل کردن به دستورات اسلامه هیچ حالیتون هست که اعتقاد به چشم و نظر دقیقا مصادف با کلمه مشرک و دقیقا نمونه ی عینی شرک محسوب میشه .

والا منِ استاد که از نظر category جز آغازیان طبقه بندی میشم  و نه نمازی میخونم نه روزه ایی میگیرم و نه تا حالا رنگ مسجد رو به خودم دیدم اعتقاد دارم هیچ اراده ایی و هیچ موجودی و هیچ قدرتی نمیتونه بر اراده و تصمیم خداوند بر مخلوقاتش تاثیر کنه ،چه برسه به اینکه یه انسان ریقوی دوزاری بخواد با چشماش و با نگاهش چیزی رو عوض کنه .

اینکه ما معتقد باشیم چیزی یا نیروی در کنار خواست خدا میتونه سرنوشت ما یا اموال و سلامتی ما رو دستخوش تغییر کنه دقیقا اعتقاد به یک شریک برای خداوند هست .

شرک یعنی اینکه ما برای خدا شریکی قایل شویم .

مشرک کسی نیست که خداوند رو قبول نداره ، مشرک کسی هست که خداوند رو قبول داره ولی درکنارش به چیزهای دیگری هم اعتقاد داره و فکر میکنه نیرویی یا کسی یا بتی یا چوب خشکی یا هر کوفت  دیگری هم در کنار خداوند میتونه در سرنوشت ما تاثیر داشته باشه .

ایا اینکه ما به چشم زدن اعتقاد داشته باشیم مصداق واقعی و عینی شرک نیست ؟

فکر میکنید اعراب صدر اسلام چه اعتقادی نسبت به بت هاشون داشتن ؟

اونا به  الله اعتقاد داشتن و در کنارش هم به قدرت بت ها ایمان داشتن ،همونطور که همه میدونن اسم پدر حضرت محمد عبد الله بوده ؛ یعنی بنده ی خدا ....

پس اعراب قبل از اسلام هم به همین الله ی که ما روی پرچممون حک کردیم اعتقاد داشتن ولی مشرک بودن و در کنار الله به بت هاشون هم اعتقاد داشتن .

بعد از ۱۵۰۰ سال ما هنوز نتونستیم از سطح فکری اعراب جاهلیت فراتر بریم و درست مثله اونها فکر میکنیم ، به خدا اعتقاد داریم ولی در کنارش به چشم و نظر هم اعتقاد داریم .اصل اولیه ی دین ما توحید هست ، توحید یعنی اینکه شما فقط به خدا اعتقاد داشته باشی  و هیچ قدرتی رو برابر با قدرت خدا ندونی ، به نظر منکه انسان موحد به چشم و نظر اعتقادی نداره .

واقعا خوشم میاد از خودم ، یعنی انسانی به موحدی و سالمی و مومنی خودم تو زندگی ندیدم !


بگذریم ...

گرچه باران از جواب دادن به سوال من طفره رفت ولی من که خودم جواب رو میدونستم پاپی نشدم و قضیه تموم شد .

روز جمعه صبح همگی اماده بودیم تا خیر سرمون مثلا بریم مهمونی ..

من رفتم توی پارکینگ تا ماشین رو بیارم بیرون .

شاسی بلند رو روشن کردم و اومدم بیرون ، توی ماشین منتظر باران و بچه ها بودم که دیدم موبایلم داره زنگ میخوره ،گوشی رو برداشتم ؛ باران بود ؛ پرسید:

استاد ماشینو گذاشتی بیرون ؟

گفتم : بله .

گفت :  ۲۰۶ رو گذاشتی بیرون دیگه ؟؟

گفتم نه ، شاسی بلند رو آوردم بیرون .

باران  با کلافه گی گفت :

نه .

مامانم میگه با شاسی بلند نرید ...

گفتم : واسه چی؟! من دلم میخواد با این ماشین برم ، ....

باران گفت : وا....

مامانم گفته نه .جواب مامانم رو چی میخوایی بدی ...؟!!

منکه خیلی عصبانی شده بودم گفتم : ای بابا ....

خوب یه چیزی بهش میگیم دیگه بیاین بریم .

باران دوباره با همون لحن تحکم دارش گفت : نخیر ، نمیشه ، مامانم گفته با ۲۰۶ بیایید ....!

من گفتم : منکه با این ماشین میرم، اگه شما  نمی خواهید با آژانس بیایید و گوشی رو قطع کردم .

بعد از چند دقیقه دیدم درب خونه باز شد و پسرام  دویدن  تو کوچه و با دیدن شاسی بلند با خوشحالی اومدن سوار شدن ،

باران هم درحالیکه داشت میخندید اومد و سوار شد!!

انگار نه انگار که تا همین یک دقیقه  پیشش داشتیم با هم کَل کَل میکردیم .

من هیچی به روی خودم نیاوردم و باران هم همینطور .

ولی تو تموم میسر من داشتم به این فکر میکردم که مامان پری چطور به خودش اجازه میده تو کارای من دخالت کنه ؟!

خب ماشینه خودمه ،خودم پولشو دادم دلم میخواد سوار بشم ! به کسی چه ربطی داره ؟!!!

بطور مستند میدونم که باران هم داشت تو دلش میگفت : چقدر این استاد ندید بدید هست !

ولی واقعیت این بود که من صرفاً  از سر لجبازی با مامان پری داشتم اینکار رو انجام میدادم .

دلم میخواست یجوری حرص مامان پری رو در بیارم و عصبی شدن رو تو چهره اش بخونم و لذت ببرم !

وقتی میگم ما همه یه جورایی روانی هستیم همینه دیگه !

الان خود من مصداق بارز یه ادم تحقیر شده هستم که دلم میخواست  با تک تک سلول های بدنم  اثار حرص خوردن مادر زنم رو حس کنم تا بلکم یکم دلم حال بیاد ! تازه من مدعی هستم  که در مکتب آزاد فکری و بدون هیچگونه فشار تربیتی بزرگ شدم !

ولی افسوس که این حد از سرپیچی و لجبازی با مامان پری اصلا من رو راضی نمیکرد و ته دلم  همچین قنج نرفته  بود .ولی خب چاره ایی هم نبود می بایست سوخت و ساخت ....

همینطور داشتم با خودم میسوختم و میساختم کم کم به خونه ی دایی باران نزدیک میشدیم و یواش یولش دیگه رسیدیم .

ماشین رو یه گوشه پارک کردیم و رفتیم داخل.

وقتی وارد اپارتمان شدیم ،مامان پری و پدر خانومم  زودتر رسیده بودن ،

تا ما وارد شدیم مامان پری باران رو کشید کنار و ازش پرسید که آیا کسی ما رو دیده یا نه و یکم غر غر کرد که چرا با ۲۰۶ نیامده بودیم .

درواقع میخواست بفهمه که اگه کسی ماشین ما رو ندیده زیاد نگران چشم و نظر نباشه و با خیال راحت مهمونی رو سپری کنه .

بگذریم از اینکه من احتمال میدم در کنار اونهمه  اعتقاد به چشم و نظر ، بخشی از این نگرانی مامان پری برای ما ریشه در نوعی جلب توجه و خودنمایی داره .

بهرحال وقتی مامان پری فهمید که کسی ما رو ندیده خیالش راحت شد و باران رو  ول کرد .

بعد از اون  آرمان که الهی من قربون اون شیرین زبونی و قیافه ی پوکر فیسش برم با یه جمله ی کوتاه هر اونچه من نتونسته بودم عملی کنم رو به خوبی به منصه ی ظهور گذاشت .

مثله همیشه آرمان به من چسبیده بود و پا به پای من وارد اپارتمان دایی شد ، وقتیکه دایی ارمان رو دید با لبخند خم شد سمتش و گفت : به به ؛ سلام ، چطوری آرمان خان ....؟

تو این لحظه همه ی توجهات به آرمان جلب شد .

آرمان که کلا شخصیت cool ی داره بدون اینکه حرفی بزنه  با خونسردی تمام  یکم تو صورت احمقانه ی دایی نگاه کرد و بعد رو کرد به من و در حالیکه با حرکت چشم و ابرو به دایی اشاره میکرد  گفت : بهش بگو ما شاسی بلند خریدیم ....!!

وقتی آرمان این حرف  رو زد  انگار مامان پری رو با چاقو زده باشن !

صورتش از فرط عصبانیت قرمز شد و با سرعت رفت کنار باران نشست و شروع کرد تند تند تو گوش باران پچ پچ کردن .

میدونم که داشت غر میزد که چرا به حرف گوش نمیکنید ؟!

چرا با ۲۰۶ نیامدید ؟! چرا اینطوری میکنید و غیره و ذالک ...

باران هم یه حرکتی زد که واقعا  بیش از پیش ازش خوشم اومد و تو دلم گفتم ای والله ...

وقتی مامان پری داشت تو گوشش غر غر میکرد باران که یه لبخند ساخته گی رو لبش داشت و سعی میکرد صحنه رو طبیعی جلوه بده با گوشه ی لب به مامانش گفت : بسه مامان !!

اینقدر تو جمع پچ پچ نکن زشته !

بلند شو برو انور بشین ...!!

یعنی واقعا کیف کردم ، مامان پری رو کاردش میزدی خونش در نمیامد . رفت یه گوشه نشست و زیر لب شروع کرد به وِرد خوندن!

مطمئن هستم داشت  آیه ایی ، وِردی ،چیزی میخوند تا اثرات چشم احتمالی داداش و به احتمال بیشتر زن داداشش رو  اطفاء کنه!

با خودم فکر کردم  چطور  ۱۶  قرن از عصر جاهلیت اعراب میگذره ولی بعضیا هنوز تو همون طرز تفکر موندن ؟

یعنی ما همه همینطور هستیم ، این حجم زیاد از " وَ  اِن  یَکاد " که رو در و دیوار و پشت ماشینا میبینیم همگی نشانه ی همین شرکی هست که داریم .

ما ظاهراً به خدا ایمان داریم ، ولی هیچکس واقعاً   و قلباً به این نتیجه نرسیده که خدا به تنهایی برای مومن کافی هست .

حیف اونهمه زحمتی  که حضرت محمد و ائمه اطهار کشیدن !

تو بگی سرسوزنی تفکرات عصر حجری ما عوض شده ؛ نشده .


این پست رو نوشتم که یکم از فضای مریضی دور بشیم و انرژی مثبت با خودمون بیاریم 

ان شا الله که همیشه از همین پستا بنویسم ، نه هیچ چیز دیگه .




تاریخ : جمعه 6 بهمن 1396 | 20:52 | نویسنده: استاد | نظرات (66) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه