X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

من پیش خودم  اینطور توجیه میکنم که همه ی آدمها تو خلوت خودشون یه خبط و خطاهایی داشتن ، راستش فکر میکنم همه ی آدم ها یه اشتباهاتی داشتن و این  یه رازی هست بین   خودشون و خودشون .

شاید در واقع اصلاً  اینطور نباشه و همونطور که گفتم این طرز فکر من یه توجیهی باشه برای خودم و یا نوشته ها و خاطراتم.

شاید واقعاً من انسانی هستم که از سطح پایین فرهنگی بر خوردارم  ولی سرم رو کردم زیر برف و بدتر از اون بقیه رو هم یه جورایی شیبه خودم میبینم .

بهر حال چون اینجا کسی من رو نمیشناسه ،این امکان هست که بنده یکسری موضوعات شخصیم رو مطرح کنم و ببینم چی میشه ؟!

راستش از خدا که پنهان نیست پس چرا از شما پنهان باشه که من در سن ۱۸ سالگی برای اولین بار مشروبات الکلی رو امتحان کردم و لبم به الکل باز شد .

خرداد سال ۱۳۷۸ بود ....

چقدر اون روزها جلوی چشم من زنده و تازه است ....؟!

حتی میتونم بوی اون روزها رو استشمام کنم ،من سال آخر دبیرستان بودم و داشتم برای اولین کنکور عمرم  آماده میشدم .

اون روزها جزء  دوران طلایی زندگی من بود ، شاگرد اول کلاس بودم ،تمام امتحانا تم رو با نمره ی عالی پاس میکردم و تمام درسهای دوران دبیرستان رو از تابستون سال قبلش خونده بودم و تست میزدم ،

اون روزها هوای خیلی خوب بود ،اسمون بهاری و آبی بود ، دل مردم خوش بود ،اینقدر تورم و در به دری نبود ،کم آبی نبود ، اصلا کسی نمیدونست  قیمت دلار چی هست ؟

قیمت سکه اصلا بحث روز نبود .اصلا مهم نبود.

ملت داشتن زندگیشون رو میکردن ،هیچ جنگ نیابتی در کار نبود ،حقوق ها سر موقع پرداخت میشد ،قیمت خودرو محل اختلاف نبود و خلاصه انبوهی از این خبرهای ریز و درشت بدی که هر روز از گوشه و کنار میشنویم در کار نبود.

زندگی رنگ بویی دیگه ایی داشت .

من این وسط یه نیمچه جَوون سرخوشی بودم که تنها آرزوم قبولی تو رشته ی پزشکی بود .

ولی علاقمندی های دیگه ایی هم داشتم ،یکیش بحث همین مشروبی بود که گفتم.

به اقتضای سنم و باز به اقتضای محیطی که بزرگ شده بودم به یه سری کارهای ریز و درشت نابهنجار علاقه داشتم .

من تو یه دبیرستان دولتی عادی درس خونده و پسر بازیگوشی بودم.

روابط اجتماعیم خیلی خوب بود ،دوستای زیادی داشتم و علاوه بر اون روابط درون فامیلی گسترده ای هم برخوردار بودم .

تعداد زیادی پسر عمو ،پسر خاله و پسر عمه داشتم که تعدادی شون از ما بزرگتربودن و تومهمونیها از تجربیات خوب و بدشون تعریف میکردن و بازم به اقتضای  همون  سن کوفتیمون ، این تعاریف و تجربیات بزرگتر ها برای ما فوق العاده جذاب بود .

آروم  آروم از گوشه و کنار  تجربیات افراد مختلف راجع به مشروبات الکلی رو شنیده بودم و خیلی علاقه داشتم که اون حس مستی رو تجربه کنم 

البته حافظ هم بی تاثیر  نبود !

نه که بخوام بگم من حافظ خوان بودم ها ...

نه به هیچ وجه .

من هم اون موقع ،  هم همین الان اصلا نمیفهمم حافظ چی میگه ؟!

و البته هیچ موقع اهمیتی هم نمیدادم ، فقط تو کتابای درسی هر سال یه شعری از حا فظ بود که اونم همه اش از می و معشوق  و مستی تعریف میکرد.

از اونجایی که من آدم فوق العاده منطقی هستم و از همون عنفوان شیرخواره گی و تقریبا از بدو تولد هیچ حرف مزخرفی تو کَتم نمی رفت ، این حرفای معلم ادبیاتمون رو هم که میگفت حافظ اینا رو به صورت استعاره گفته و منظورش می و معشوق دنیایی نبوده باور نمیکردم و به قطع به یقین میدونستم حافظ  آدمی نیست که الکی چیزی رو که تجربه نکرده مثال بزنه ، چون اون مثال نمیتونه درست باشه .

یعنی ۲ حالت بیشتر نداشت  : یا حافظ مثال های الکی میاورده و چیزی رو که خودش هیچ تجربه ایی   توش  نداشته  واسه مردم مثال میزده ، یا اینکه واقعا می و معشوق رو تجربه کرده بوده .

از انجاییکه در زمان حافظ  بگیر و ببند زورکی وجود نداشته ، دلیلی برای پنهان کاری حافظ نبوده و در ثانی حافظ ادمی نبوده که برای مردم چیزی رو مثال بزنه و تعریف کنه که خودش هیچ تجربه ایی ازش نداشته ؛ پس قطعا خودش پایه ثابتِ  می  و  مشروب و ساقی و ساغر بوده و خلاصه  حالی به هولی ....

حالا کار نداریم ،مورد حافظ داره منکراتی میشه دست از سرش برمیدارم .

ولی خیام که دیگه صراحتا ،آنچنان واضح و مبرهن بر فواید شراب تاکیید داشت که هیچ استادی از اساتید ماست مالی هیچ رقنه نمیتونست اشعارش رو ماست مالی و ماله کشی کنه و به جای عشق حقیقی به خدا و نمیدونم سیراب شدن از محبت ازلی و این جور توجیه ها جا بزنه .

استاد می فرماد :

جامی و بُتی و بَربَطی بر لب کِشت .

این هر سه مرا نقد ،تو را نسیه بهشت .

یعنی تکلیف رو قشنگ یسره کرده .

دستش درد نکنه .


خلاصه همه ی این عوامل دست به دست هم دادن تا کم کم من تصمیم گرفتم مشروبات کِحُولی رو امتحان کنم !

یکماه مونده بود تا کنکور ،اون روز جمعه بود ،من صبح اول وقت از خونه خارج شده بودم تا تو یکی از آزمون های آزمایشی کانون  فرهنگی قلم چی شرکت کنم.

وقتی رسیدم خونه دیدم اهل خانواده برای تفریح رفتن بیرون از شهر و تا شب برنمیگردن ،

من چون کنکور داشتم جایی نمیرفتم و روی همین حساب برای من یه نامه نوشته بودن و با خیال آسوده رفته بودن بیرون .

منم فرصت رو غنیمت شمردم و با همین امیر پسرخاله ام  و دوتا  از بچه های محل دور هم گردآمدیم و یه قوطی  ودکا  ۵۲ % رو که از قبل آماده کرده بودیم به کار بستیم و با چیپس و ماست زدیم بر بدن ....!

چشمتون روز بد نبینه !

اونجا بود که فهمیدم این حافظ عجب خالی بندیه !

منکه انتظار یه مستی عارفانه رو میکشیدم و فکر میکردم الان چه اتفاق جالبی برام میافته و لابد چه سیر و سلوک هایی که نمیکنم ! با یک حالت تهوع شدید ،سرگیجه وحشتناک و عدم تعادل در راه رفتن مواجهه شدم ،

چیزی نکشید که به استفراغ کردن افتادم ،اینقدر شدید استفراغ میکردم که گویی یک نفر دستش رو کرده تو حلقم و داره روده هام رو میکشه بیرون !

هر چه عق میزدم حالم بهتر که نمیشد هیچ ،بلکم بدتر هم میشد !

تمام خونه دور سرم میچرخید و دست و پام بی حس شده بود ،

اروم اروم فشارم افتاد و بدنم یخ کرد ،مثله یه جنازه سرد و سفید شده بودم ،اون سه تا احمق دیگه هم مثله من شده بودن بلکم یکم بدتر ،

هیچکدوممون قادر نبودیم که یه لیوان اب بدیم دست اون یکی ،

یکی از بچه ها که اسمش احمد بود و اصالتا  از بختیاری های زاگرس بودن روی تخت من افتاده بود و بدون تکلف و بی تعارف بصورت منظم هر ۱۰ دقیقه یکبار ۵۰۰ سی سی استفراغ میکرد تو رختخواب من.

بوی تند استفراغ و بوی گند عرق همه ی خونه رو گرفته بود !

من مثله سگ از کرده ی خودم پشیمون بودم حدود ۳ ساعت از مسمومیت ما ۴ تن با الکل میگذشت ولی دریغ از ذره ایی بهبودی .

من حالم خیلی بد بود ،تو دلم به خیام  فحش میدادم و با زبون به احمد !

با خودم فکر میکردم لابد جنس شرابای قرن ۷و۸ بهتر از اینا بوده !

بالاخره صدای زنگ خونه به صدا در اومد و نمیدونم کدوم یکی از ما درب رو باز کرد؛

برادر بزرگتر امیر بود و وقتی ما چهار تن اهل صفا  و   وضعیت بهم ریخته ی خونه رو دید زنگ زد آمبولانس و ما رو با شورت و زیرپوش بردن بیمارستان !

احمد که زیرپوشم نداشت فقط یه شورت مامان دوز پوشیده بود !

توی اورژانس بیمارستان ما پایه خنده ی پرسنل شده بودیم ،

حدود ۴ ساعتی اونجا بودیم و کم کم حالمون بهتر شده و مرخص شدیم .

وقتی رسیدم خونه ساعت ۷ شب بود ،

خدا خدا میکردم که خانواده ام برنگشته باشن تا بتونم خونه رو تمیز کنم .

وقتی وارد خونه شدم باورم نمیشد که ما ۴ تن اهل وفا این کار رو با خونه کرده بودیم !

همه چیز بهم ریخته و نامرتب بود ،اجاق گاز اومده بود وسط آشپزخونه ،کف سالن پر از پوسته تخمه و چیپس بود ،زیر پوش احمد از لوستر وسط سالن اویزون شده بود ،شلوار امیر تو ماکرو فر بود ،وضعیت اتاق من که فرایند اصلی  از او نجا شروع شده بود و بعد کم کم به همه ی خونه سرایت کرده بوداز همه جا بدتر بود ،انگار یه گله گوسفتد از تو اتاقم رد شده بودن ،همه چیز با خاک یکسان شده بود ،من نمیدونم کدوم احمقی سنتور عزیزتر از جان منو پرت کرده بود بالای کمد لباس !

رحل  قرآن  مادرم به ۲ قسمت مسا ی تقسیم شده بود من خیلی ناراحت بودم و تقریبا هرچی فحش بلد بودم نثار خودم میکردم،

داشتم تند تند خونه رو تمیز میکردم که یواش یواش حالت تهوع دوباره اومد سراغم !

اثر سرم و آمپولا داشت میرفت و من دوباره سرگیجه گرفتم ،

با خودم فکر کردم چند  قیقه بخوابم و بعد دوباره شروع کنم 

این بود که دراز کشیدم روی تخت و چشمام رو بستم .دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه صدای مادرم منو به خودش آورد ،مادرم صدا میزد :

استاد !

استاد !

پاشو بیا بیرون ببینم ! چرا خونه اینطوری شده؟

تو چرا عین میت ها شدی ؟!

حالت خوبه ؟

خواهر م کنارش بود ،دستم رو گرفت  و گفت : خوبی داداشی ....

احساس میکردم لبام فلج شدن ، درست نمیتونستم حرف بزنم ، به زور گفتم : من خوبم ،الان درستش میکنم .....!!

مادرم گفت : پاشو بیا بیرون ، ببین بابات چیکارت داره ؟

اسم بابام که اومد  مو به تنم سیخ شد ! سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و از جام بلند شم،ولی خیلی عجیب بود که نمیتونستم ،بزور بلند شدم ،سرگیجه بدی داشتم ،واقعا نمیتونستم راه برم ،ولی از ترس بابام درحالیکه نصف بدنم رو به دیوار تکیه داده بودم خودم رو تا هال کشوندنم ،پدرم نزدیک اپن آشپزخونه ایستاده بود و با دیدن من گفت : استاد ! این اجاق گاز چرا اینقدر از جاش تکون خورده ؟

من با تعجب پرسیدم: از جاش تکون خورده ؟!!!

بابام گفت : بله .تکون خورده ! بیا جلو نگاه کن ....

من نمیتو نستم بدون تکیه دادن به دیوار تعادلم رو حفظ کنم ولی مجبور بودم حد فاصل ورودی هال تا اُپن  رو بدون حایل دیوار طی کنم ،چون تو این فاصله دیواری نبود .

خلاصه به شکل خیلی خیلی تابلویی از دیوار راهرو منتهی به سالن که تا اون موقع حایل من بود، جدا شدم و در حالیکه تِلو تِلو میخوردم، خودم رو به سنگ  اُپن  رسوندم و همون جا متوقف شدم ،همه با تعجب به من نگاه میکردن ،مطمئن بودم پدر و مادرم متوجه شدن من الکل مصرف کردم ،

پدرم اجاق گاز رو نشونم داد ،اجاق  از جاش تکون خورده بود و حدود یکمتر اومده بود جلوتر!

بعد پرسید:چی شده ؟!

چرا خونه اینقدر بهم ریخته است ؟

اجاق گاز چرا اینقدر جابجا شده ؟

من تازه یادم افتاد احمد و امیر تو اون شرایط میخو استن  املت درست کنن ! فقط یادمه اون دوتا احمق میخواستن خیر سرشون یه غذایی درست کنن و رفتن تو آشپزخونه ، همین !

حتما جابجایی اجاق گاز کار اونا بوده ولی خدا وکیلی نمیدونستم دقیقا چه خاکی تو سرشون کرده بودن  که اجاق گاز اینقدر جابجا شده بود !

رو همین حساب خطاب به بابام گفتم :

من نمیدونم چی شده ....

بابام که دیگه مطمئن شده بود من چه غلطی کردم ،دیگه بحث رو ادامه نداد و گفت :

خیلی خب ، برو پی کارت ....

منکه از شدت حالت تهوع و سرگیجه روی پام بند نبودم به اتاقم برگشتم و افتادم روی تختم ،

خواهرام و مادرم با نگرانی اومدن تو اتاقم ،

مادرم دستش رو گذاشت روی پیشونیم و با دلواپسی گفت :

استادم ، خوبی مامان ؟!

درحالیکه چشمام داشت بسته میشد گفتم :

اره ماما ،

نگران نباش و خوابم برد ....


وقتی بیدار شدم ساعت ۷ صبح شنبه شده بود ،

چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم شمایل  پدرِ خدا بیامورزم بود که با حالت عجیبی که تا اون زمان من از پدرم ندیده بودم به چهار چوب فلزی درب اتاقم تکیه داده بود و زل زده بود به من و اتاقم و داشت فکر میکرد .

خیلی آروم و مظلوم بود و حس یاس و نا امیدی ازش به من القا میشد ،گویی تو این فکر بود که به چه کسی دلخوش کرده و چه انتظارهایی که از من نداشته !

هیچوقت دیگه پدرم رو تو اون حس ندیدم .پدر من یه مرد مقتدر و سختگیر به بچه هاش بود .

از هیچ خطایی نمیگذشت و حتما اونو رو به شکل جدی تذکر میداد و تنبیه میکرد.

من انتظار داشتم وقتی من و خونه رو تو اون وضعیت دیده بود پوست از سرم بکنه ،ولی اون مرد شریف اینکار رو انجام نداد .

وقتی چشمام رو باز کردم و دیدم صبح شده و بدتر از اون معلوم نیست بابام از کی اینجا  ایستاده و داره به من نگاه میکنه یه حس شکست و حماقت عمیقی وجودم رو فراگرفت ،هیچ کاری نمیتونستم بکنم ، کار از کار گذشته بود ،من چشمام رو باز کرده بودم ولی بدنم حس نداشت ،

به محض اینکه بابام دید من بیدار شدم از چهارچوب در جدا شد و رفت سمت آشپزخونه ،من مونده بودم چیکار کنم و جواب بابام رو چی بدم ،واقعا مایه شرمساری بود ،

دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه .

بعد از چند لحظه سخت و بی چاره گی ،صدای در سالن اومد که به آرومی بسته شد و من فهمیدم بابام رفت سر کار.

وقتی بابام رفت من  از اتاقم اومدم بیرون ،مادرو خواهرام هنوز خواب بودن ، دست وصورتم رو شستم و یه صلوات محکم واسه شادی روح حافظ فرستادم و نشستم به درس خوندن .

تا ظهر انتظار پدرم رو میکشیدم که بیاد و تنبیه م کنه .

اصلاً  تمرکز نداشتم و تمام مدت از ترس بابام نمیدونستم باید چیکار کنم .

عاقبت ساعت ۱/۵ ظهر شد .

اون مرد بزرگ و دوست داشتنی همیشه راس ساعت میامد خونه ، آدم منظم و سختکوشی بود ،

فوق العاده بود ،برای من فوق العاده بود ،من عاشق پدرم بودم ،هیچ وقت نمیتونم با نبودنش کنار بیام ،من تو این فراق  میمیرم ، شاید کسی باور نکنه ولی الان با چشمهای گریان این سطور رو مینویسم .

دلم خیلی  برای اون انسان شریف تنگ شده ،یه مرد واقعی بود که منو تنها گذاشت و رفت ..‌‌‌...


ظهر پدرم برگشت ،مثله همیشه رفت توی اتاقش و لباس هاش رو عوض کرد و رفت تا دستاش رو بشوره و وضو بگیره ،

من منتظر موندم تا پدرم نمازش رو شروع کنه ،

وقتی تکبیر گفت و یک رکعت خوند از اتاقم بیرون خزیدم و توی سالن یه گوشه نشستم.

وقتی نماز بابام تموم شد با احتیاط و شرم سلام کردم .

پدرم عین همیشه جواب سلامم رو داد ، انگار نه انگار که اتفاقی تو این خونه افتاده .

خیلی عادی برخورد کرد ،مادرم مثله همیشه یه سینی چای آورد و همگی دور هم نشستیم تا چای بخوریم ،پدرم از هر روزش خنده رو تر بود ،کاملا عادی و خوش اخلاق بود .

هیچ تذکر یا هیچگونه حرفی راجع به روز و شب گذشته به من نزد.

بعد از ناهار برای لحظاتی منو پدرم تنها شدیم .

بابام داشت روی یک تیکه کاغذ حساب کتاب میکرد ،وقتی دید کسی اطرافمون نیست به آرومی به من گفت :

هیچوقت طرف دود نرو ، اما اگه تو به عروسی یا مجلسی مشروب بهت تعارف کردن و یکمی خوردی ایرادی نداره ،من ناراحت نمیشم ،ولی بدون که مشروب هم ضرر داره و چیز خاصی نیست .

ولی اگه بفهمم یه روزی سیگار کشیدی من میدونم و تو .....

این حرف پدرم مثله آبی بود روی  آتیش،من رو از اون حالت عذاب آور و شرمندگی خلاص کرد ،علاوه بر اونکه به صورت تلویحی مجوز مشروب خوردن رو هم صادر کرده بود !!

همین حرف پدرم که مشروب خوردن رو برای من مجاز کرد و حساسیت و سختگیری رو از روش برداشت در کنار اون تجربه ی تلخ من از مشروبات کحالی باعث شد اون عطش و وسوسه  و اشتیاق درونی من برای  مشروب خوردن افت کنه و دیگه مشروبات برام یه چیز خیلی خاصی نباشه .وقتی بابام منو از اون نهی نکرد و فهمیدم اگه جایی مشروب بخورم ایرادی نداره و کار خاصی نکردم ، اشتیاقم برای اینکار کم شد،

درواقع اون جذبه ی مشروب خوردن برام شکست و دیگه هیچ وقت اونکار رو نکردم.





تاریخ : شنبه 14 بهمن 1396 | 13:25 | نویسنده: استاد | نظرات (94) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه