X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

مثلهِ همیشه ی خدا  توی   اورژانس شیفت بودم.

بخاطر مریضی مادرم  فکرم مشغول بود،یکمی تمرکز و حوصله ام کم شده بود ،خانم دکتر دستور داده بود که دوتا پزشک اورژانس نباید با هم تو یه اتاق بشینن و  یکی از اونا  باید بره تو یه اتاق  مجزا مریض ببینه ، من بابت این موضوع هم ناراحت بودم ، دلم نمیخواد تنهایی مریض ببینم،  من از تنهایی بدم میاد .

علاوه بر این مدتی هست که حقوق هم به ما ندادن ، فعلا داریم برای رضای خدا کار میکنیم.

یکم زندگی کردن بدون حقوق سخت هست ولی بجاش اون دنیا  خدا حسابی از خجالتمون در میاد و تشت آبگرم و گُل و شیر و ماساژ  ردیفه.

فقط من موندم جواب بانک رو چی بدم ؟

چون موعد قسطام رسیده و  بانکداری اسلامی اعتقادی به اون دنیا نداره ! همینجا خشکه حساب  میکنه و خلاص.

خلاصه ی همه ی این عوامل دست به دست هم داده بود تا من استاد شش دانگ همیشگی نباشم .

۲ ساعتی از ورودم به اورژانس میگذشت، اورژانس نسبتا خلوت بود ،چنتایی مریض دیدم و از اتاقم اومدم بیرون ، به استیشن پرستاری تکیه دادم ،چنتا از پرستارا دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن ،من بدون اینکه توجهم به اونا باشه داشتم نگاهشون میکردم ،درواقع فقط تو میسر نگاه من بودن ولی من تو فکر خودم بودم و اصلا تو باغ نبودم که دارم به پرستارا نگاه میکنم ،جالب اینجاس که اونا هم داشتن به من نگاه میکردن ولی باز من متوجه نگاه اونا هم به خودم نبودم !!

ناگهان یکی از اونا اومد جلو و با خنده گفت :

دکتر ما داشتیم پشت سرت غیبت میکردیم ....

من که تازه متوجه نگاه اونا شده  بودم خودم رو بی قیدی زدم و با بی تفاوتی  گفتم :

غیبت کنید ! غیبت کنید ؛ من حلال میکنم ،راحت باشید ....

بعد یکی دیگشون گفت :

داشتیم میگفتیم دکتر استاد امروز حالش خوب نیست ! و ادامه داد:

تو فکرین دکتر ؟! چیزی شده ...؟!

من لبخند زدم  و گفتم :

آره ؛ اصلا حالم خوب نیست ...

پرسیدن چرا ؟

من جواب درست و حسابی ندادم و موضع رو ترک کردم .

اروم اروم اورژانس شلوغ شد و تخت ها یکی پس از دیگری پر میشد .

تو این شلوغی یه خانمی همراه با دخترش یک صندلی چرخدار رو هل دادن تو اتاق من !

روی صندلی یه اقای ۵۵ ساله تپل نشسته بود ،یه پیرهن سیاه  تِترون  با یه شلوار مشکی زاغ پوشیده بود ،یه جفت دمپایی هم پاش بود ،صورت گردش یکم تو هم بود و با دستش قفسه ی سینه اش رو گرفته بود .

تا فیگورش رو دیدم  حدس زدم قلبی باشه

پرسیدم چی شده ؟

همسرش گفت :

اقای دکتر این حاج اقای ما از امروز صبح تا الان تو سینه اش درد میکنه ، شکمش باد کرده ، حال استفراغ داره و چهار روزم هست که شیکمش کار نکرده ،  خیر از جَوونیت  ببینی الهی !  یه چیزی بنویس  شیکمش  کار کنه بلکم بهتر شه ...

گفتم : حاج خانم شکمش طوری نیست ، بزار اول یه نوار قلب ازش بگیرم ، ببینم قلبش مشکلی نداشته باشه ! و ادامه دادم : قلبش مهمتره ، شکمش مساله ایی نداره .....

حاج خانم با شنیدن حرفای من دسته ی ویلجیر رو رها کرد و اومد نزدیک میز م و با تاکیید بیشتری گفت :

اقای دکتر ! من میدونم این چشه !!!

من اَمانش ندادم و بلافاصله گفتم : چشه  حاج خانم ؟!!!

حاج خانم ادامه داد: این هیچیش نیس !!

فقط شیکمش کار نکرده ، شیکمش کار کنه خوب میشه ، شما لطف کن یه  داروی شیکم کار کن براش بنویس ....

من با لبخند گفتم: چشم حاج خانوم ،شیکم کار کنم براش مینویسم ،اصلا  همه جا کار کُن  براش مینویسم !

شما اجازه بده من اول نوار قلبش رو ببینم ! بعد چشم ؛ من در خدمت شما هستم ،هرچی خواستی براش مینویسم ، اصلا شما دیکته کن من املاش میکنم .....!

حاج خانم که دید با آدم مسخره ایی طرفه ، یه حساب دو  دو تا چهارتا با خودش کرد و متوجه شد بحث کردن با آدم  لوده فایده ایی نداره ،بنابراین سرش رو یه تکونی داد که یعنی منکه اینکار رو قبول ندارم و کار بیهوده ایی هست ،ولی خب حالا که مجبوریم انجام میدیم !

پس از این تکان معنادار سرجنبان،حاج خانوم موافقتشون رو با انجام نوار قلب اعلام کردن ،

من نوار رو نوشتم و مریض و همراهاش از اتاق رفتن بیرون ، تو صحنه ی اورژانس .

بعد از چند دقیقه حاج خانوم با یه برگ نوار قلب برگشت توی اتاق من و  در حالیکه نوار قلب رو تقریبا به سمت من پرت کردبا یه حالت رفع تکلیفی گفت : بیا اقای دکتر !! اینم نوار قلب ! 

بعد گوشه ی چادرش رو با دهن گرفت و درحالیکه چادرش رو مرتب میکرد زیر لب غر زد :

آدم رو بیخودی علاف میکنن.......

منظورش این بود که من با نوشتن نوار قلب وقتشون رو گرفتم ! درواقع ایشون انتظار داشت من همون اول  که در اومدن تو من یه داروی مسهل برای شوهرش بنویسم ، بِرَن بگیرن و خلاص .

من داشتم نوار قلب رو نگاه میکردم که حاج خانوم گفت :

نوار قلب هم که گرفتیم ، اون شکم کار کن رو بنویس ما بریم ،بعد ادامه داد :  اون همه جا کار کن رو هم که گفتی برام بنویس ....!!!!

من حسابی از رفتار حاج خانوم ناراحت شده بودم ،مخصوصا که نوار قلب رو بدجوری سمت من گرفت ،

ولی مثله همیشه خودم رو کنترل کردم و با توجه به اینکه نوار قلب مریض اصلا خوب نبود و در واقع تغییراتی واضحی دال بر سکته ی قلبی داشت به حاج خانوم گفتم :

حاج خانوم فعلاً  همه جا کار کن  اصلا واسه حاج آقا خوب نیست ! ایشون چند وقتی مهمون ما هستن ..

تا اینو گفتم حاج خانوم نگران شدو پرسید :

واسه چی  آقای دکتر ؟! نوارقلبش طوریه؟


من گفتم : بله حاج خانوم ، نوارش خوب نیست باید بستری بشه ،

حاج خانوم گفت : واااای نه . این نمیتونه بستری بشه ؛خیلی میترسه ، نمیشه حالا دارو بهش بدین  ؛ببرمش،  بعد بیارمش ؟

من گفتم : نه بابا  ، حاج خانوم ، ایشون یه سکته ی خفیف کردن ! باید حتما بستری باشن .

تا اسم سکته رو آوردم حاج خانوم محکم زد تو صورتش و گفت : خدا مرگم بده !حالا چجوری بهش بگم سکته کرده !؟ اقای دکتر شما مطمئنی ؟!

این اصلا طاقت نداره ...

من گفتم : بله حاج خانوم من مطمئنم ،ایشون باید حتما بستری بشن ، ولی لزومی نداره شما بهشون بگید سکته کردن ،شما بفرمایید واسه همون شکمش که کار نکرده باید یه مدتی تحت نظر باشه ،همین .

حاج خانوم از این فکر من خوشش اومد و از اتاق من رفت بیرون که  موضوع مطرح کنه .

من پرونده مریض رو نوشتم و تمام داروهای مورد نیازش رو براش گذاشتم .

حاج اقا گوشه ی اورژانس روی یه تخت خوابیده بود و کم کم همراهاش زیاد میشدن !!

زنش گوشی موبایل رو گرفته بود دستش و به کل فامیلشون اطلاع رسانی میکرد ، نگهبان اوژانس هم یه  آدم بی بخاری بود که هر کس بهش میگفت سلام ، جواب میداد: بفرما تو .‌.!!

اورژانس مثله کارونسرای عباسی شده بود ،شتر با بارش تو اورژانس گم میشد

تو این گیر رو دار حاج آقا و خانواده اش یه گوشه اورژانس واسه خودشون یه جلسه ی روضه ی حضرت ابالفضل  گرفته بودن و یه سفره ی حضرت رقیه پهن کرده بودن و هی حاجی گریه میکرد هی هیت همراه گریه میکردن !!

هی حاجی زار میزد،هی هیت همراه زار میزدن !

خلاصه تو اون شلوغی یه بساطی درست کرده بودن که نگو .....

برای من سوال شده بود که آخرش حاج خانوم به حاج اقا گفته سکته کرده یا اینهمه اشک و آه بخاطر همون یبوسته ؟

ولی چون او ژانس شلوغ بود من پاپی نشدم .بعد از اون نتیجه ی آزمایشات حاج اقا اومد و آنزیم قلبیش خیلی بابا بود که تایید میکرد بیمار سکته کرده .

من تصمیم گرفتم بیمار رو  بفرستم ccu ؛به متخصص قلب بیمارستان زنگ زدم و جریان رو گفتم و okرو گرفتم .

داشتم پرونده و دستورات CCUرو مینوشتم که دوباره حاج خانوم اومد و پرسید :

ببخشید اقای دکتر الان چیکارش میکنید ؟!

گفتم : دارم میفرستمش CCU...

تا اسم سی سی یو  رو آوردم دوباره  حاج خانوم با دست محکم زد تو صورت خودش و با التماس گفت : نه .....

تو  رو خدا اینکا رو نکنید آقای دکتر . . . .!!!

طوری میگفت اینکارو نکنید انگار میخواستیم حاج آقا رو ذبح کنیم ...

دیگه اعصابمو خرد کرده بود ،با تعجب و یکمی بد اخلاقی گفتم :

یعنی چه حاج خانوم ؟!!

مسخره بازی درآوردین ؟!

هر کاری ما میخواییم بکنیم شما یکساعت گریه زاری و التماس میکنی ؛ اصلا  شما با این حالت چرا اومدی بیمارستان ؟

مینشستی تو خونه ..

مگه  اینجا بچه بازیه ؟مریضت سکته کرده ،باید بره CCU ....

وقتی حاج خانوم این حجم از تحکّم و اوقات تلخی  رو از من  دید ،بی خیال شد و برگشت پیش حاج اقا .

من رفتم پشت Stationپرستاری تا بقیه کارها و سفارشات حاج اقا رو انجام بدم ،

اورژانس هنوز شلوغ بود  و آدمهای زیادی دور و بر من بودن که هر کدوم یه سوالی داشتن ، تو این  گیر و دار   دختر حاج آقا  با چشمان گریان درحالیکه داشت با گوشی موبایل صحبت میکرد به من نزدیک شد ، بعد از سلام و علیک گفت :

آقای دکتر میشه یه لحظه با داداش من تلفنی صحبت کنید ؟ اینجا نیست ، عسلویه است ،خیلی نگران بابامه .‌.‌خیلی گناه داره بیچاره ...

من گفتم : خانوم چرا شما اینطوری هستین ؟

کل اورژانس رو بهم ریختین ، بابا یه سکته خفیف کرده به خیر گذشته ،چرا اینقدر شلوغ میکنید ؟

دختره  بازم اصرار کرد،من گوشی رو گرفتم و سلام کردم ،

صدای یه آقای جوانی اونور  خط بود که بعد از سلام و علیک و تعارف حال پدرش رو پرسید ،من براش توضیح دادم ، بعد پرسید که آیا  پدرش همراه نیاز داره یا نه؟


من گفتم : اقا همراه نمیخواد ،فو قش یه نفر ،

و ادامه دادم :خواهر و برادر و مادرو اقوام  شما دور مریض جمع شدن و هی گریه  میکنن!

این مریض سکته کرده نیاز به آرامش داره ، اینکارا براش خوب  نیست ...

پسرش با تعجب گفت :

راست میگید اقای دکتر ؟

گفتم : بله اقا ! مگه من شوخی دارم ؟!

فامیلتون اینجا تعذیه ۷۲ تن گرفتن ..‌

حین مکالمه ی من و پسر حاج آقا ،  دخترش که رو بروی من ایستاده بود بطور منظم هر ۲ دقیقه یکبار دستش رو تو صورت من میچرخوند  و با زبان اشاره به من میگفت : چی میگه ....؟!

منظورش این بود که داداشش داره اونور خط چی میگه .

منم کله ام رو بالا  می انداختم و با اشاره میگفتم :

هیچی ....

دختره یکم صبر میکردو دوباره اشاره میکرد:

چی میگه ....؟؟و  باز من اشاره میکردم :هیچی ......

وقتی به اینجا رسیدیم که من به پسر حاج آقا گفتم  فامیلتون   اینجا تعذیه گرفتن  ،پسره گفت :

خاک تو  سرشون  اقای دکتر .....

من خنده ام گرفته بود ، دختره اشاره کرد : چی میگه ...!

من گفتم :هیچی ....

دوباره اونور خط پسره گفت : اینا چرا اینطوری میکنن ؟

گفتم :چی بگم والا ...الان ۲ ساعته دارن  همینطور  زار  میزنن....


پسره  که خیلی نگران باباش بود و حتما فکر میکرد با آه و ناله ی همراهان ممکنه پدرش سکته ی دوم رو هم بزنه ،  اینبار محکمتر  و با غلظت بیشتری گفت : خاکککک توووسرششوون

دخترش  از جلو اشاره کرد : چی میگه بابا...

من  گوشی رو  دور از صورتم گرفتم و گفتم : هیچی بابا ! داره فحش میده ...‌!!

دختره  چشماش گرد و شد و گفت : چی ؟!

چه فحشی میده ؟!

گفتم :هیچی بابا ...‌‌

پسره گفت : اقای دکتر حالا باید چیکار کرد؟

میخواستم جوابش رو بدم که دوباره دختره گفت :

چه فحشی میده :

من  که دیگه کلافه شده بودم ، گوشی رو گرفتم سمت دختره و گفتم : میگه خاک  تو سرتون کنن!!! 

دختره تا اینو شنید گوشی رو از دست من قاپید و گفت : وا‌‌‌‌‌.....غلط کرده ،خاک توسر خودش!!!

گوشی رو گرفت و رفت ......

شنیدم که داشت با داداشش کل کل میکرد.

خدا خودش همه ،من جمله من رو  شفا بده ....




تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 | 20:30 | نویسنده: استاد | نظرات (48) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه