X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

خیلی وقته که من کلاً  به  اورژانس منتقل شده ام .

سه سال پیش فقط مریض درمانگاهی  میدیدم ، یه مدتی هم بخاطر دوره ی دیابتی که گذرونده بودم فقط مریض دیابتی ویزیت میکردم که خیلی کار داشت ،هر مریض رو  یه ربع ساعت بررسی میکردم .

با این اوصاف (معهذا) ،   هر ماه توی برنامه یه شیفت درمانگاه دارم  که باید بگذرونم ، چند روز پیش  از مسافرت کذایی نمک ابرود هم شیفت صبح  درمانگاه بودم ، شب قبلش توی اورژانس  شیفت بودم و بلافاصله صبحش باید میرفتم درمانگاه .

ساعت ۳/۵  نصفه  شب اورژانس رو تحویل همکارم دادم و رفتم بخوابم تا  ساعت ۸ صبح برم درمانگاه ، تا اومدم به خودم بجنبم  و مسواکی بزنم و دستی به آب برسونم   ، شد ساعت ۴ صبح ، ساعت ۷/۴۵ با صدای زنگ موبایل به سختی از جام بلند شدم و  خودم رو کشیدم تو  توالت پاویون، انگار پلکام بهم چسبیده بود و باز نمی شدن ،

وقتی به زور و با فحش و فضاحت  پلکام رو باز میکردم  اینقدر تخم چشمام میسوخت که ترجیح میدادم فقط با یک چشم تو دست به آب   رو   نگاه کنم   و به یکی  از چشمام   استراحت بدم !

خلاصه به هر بدبختی و خاکبرسری بود  بصورت تک چشمی   رفتم توالت و  یه آبی به صورتم زدم و لباس پوشیدم   و از پاویون زدم بیرون .

رفتم درمانگاه و مثله بر ج  زهرمار  ول شدم رو صندلی ، حالم خیلی بد بود ،هم از شیفت دیشت تو اورژانس خسته بودم و هم کم خوابیده بودم، حالت تهوع و سردرد داشتم،چون ماه مبارک بود هیچی نخورده بودم و با همون حال ،دهن خشک نشسته بودم پشت رول ! 


والا ما هم انسانیم بخدا ، خسته میشیم ،نیاز به تمدد اعصاب و استراحت  داریم، مثله هر شخص دیگه ایی .

آخه پزشکی که شب  اورژانس بوده و تا ساعت ۴ صبح بیدار بوده رو باید دوباره صبح بزارنش شیفت ؟

خلاصه من با حالت تهوع و سر دردی که داشتم بسم الله رو گفتم تا مریض دیدن رو شروع کنم .

 بیمارستان ما هم که  خدا بده برکت هیچ وقت خلوت نیست، 

مشغول مریض دیدن شدم و ۲۰ نفری رو معاینه کرده بودم که 

یه خانم حدودا ۳۵ ساله وارد اتاق شد ،سلام کرد و نشست روی صندلی ،هیکل گنده ایی داشت و هورت به نظر میرسید ،چادر سیاه تقریبا قدیمی به سرداشت که زیاد هم تمیز نبود ، وقتی نشست روی صندلی یه بوی خاصی میداد ! میتونم بگم بویی شبیه بوی سفید آب  های دهه ی شصت بود.

صورت تقریبا بزرگی داشت که آرایش نکرده بود ، حتی کرم هم نزده بود  ،خیلی ساده و معمولی بود ، چشم و  ابروی سیاه و تقریباً درشتی داشت که توی صورتش جلب توجه میکرد و  بی حالیِ   لب و دهن  و دماغش رو پوشش میدا د  !!

وقتی ازش پرسیدم که مشکلش چیه ؛یکم  مِن مِن  کرد و بعد با یه حسی که انگار زورکی بخواد یه درد و مرضی  تو هیکلش پیدا کنه  گفت :

من خیلی وقته بی حالم ، حس ندارم ،همه اش میخوام یه جا بخوابم ، انگار  از خواب سیر نمیشم ! نمیدونم چمه ؟! .‌‌‌....

من از این دست شکایت ها فراریم ،راستش اصلا نمیدونم علت این بیحالی خانوما چیه ؟!

بهرحال یه چنتا  آزمایش براش نوشتم و گفتم  بره انجام بده .

خانمه گفت : میشه چنتا قرص مسکن هم برام بنویسی تو خونه داشته باشم ؟!

گفتم : باشه ،چنتا استامینوفن کدیین براش نوشتم .

بعدش  دوباره گفت : راستی یه چنتا کپسول چرک خشک کن هم بنویس ، هیچی نداریم تو خونه ....!!

منکه از order  دادن خانومه حسابی ناراحت شده بودم  و در عین حال خیلی هم خواب آلود و خسته بودم و حالت تهوع هم داشتم ، اَخمام  رو تو هم کشیدم و  با عصبانیت گفتم :

یعنی چی   تو خونه داشته باشم  ؟!

مگه  نخود لوبیاست که میخوایی تو خونه  داشته  باشی ؟!  و ادامه  دادم : خانم اگه مریضی مشکلت  رو  به من بگو ! 

 اینکه شما میخوایی تو خونتون  کپسول چرک خشک کن داشته باشی به من ربطی نداره !

شاید شما دوست داشته باشی خیلی چیزا تو خونه تون داشته باشی ! منکه نباید همه اش رو واسه شما نسخه کنم .من واسه مریضی فعلی  شما دوا  مینویسم .


شما فکر کنید  این سخنرانی غرای من  یه اپسیلون  تو  اون خانم  اثر کرده باشه !

انگار نه انگار که من قاطی کردم و روضه خوندم !

با خونسردی تمام جلوی من نشسته بود و جوری یه تیکه آدامس کوچیک رو تو دهنش تاب میداد و به من نگاه میکرد که انگار میخواست بهم  بگه :   هر وقت زر   زدنت تموم شد خودت بگو ......!!

منکه از واکنش  خانم  کلاً    اون  یه  تَه مونده  امیدم به زندگی  رو هم  از  دست  داده  بودم  با بیچارگی  گفتم :

چیه ؟!

الان چی میخوایی ؟! نمینویسم  برات  ....!

خانمه که نه ناراحت شده بود و نه خوشحال ،  با یه لحن عادی گفت :

خُب پس  این قرص خودمو بنویس لااقل !

این قرص رو هر شب میخورم...

گفتم : کدوم قرص؟!   اسمشو بگو ...

خانمه گفت : اسمش رو بلد نیستم ! بزار تو کیفم رو نگاه کنم ،جلدش رو میدم عین همون رو برام بنویس ......

بعدش دست کرد تو کیفش و شروع کرد دنبال پوسته ی  قرص بگرده ‌، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو کیفش بود ! هی یه پلاستیک مجهول الهویه رو از تو کیفش در میاورد و قبل از اینکه من بتونم یه برآورد ماهوی  ازش بکنم  دوباره میچپوندش تو کیف !

منکه هر لحظه داشت خونم به جوش میامد و کاسه صبرم لبریز شده بود با خودم فکر میکردم که این خانم اگه واقعا به قرصش نیاز داشت قطعاً  اونو یه جایی نگه میداشت که سریع  بهش دسترسی پیدا کنه ،یا لااقل  از همون اول قرص رو نشونم میداد، به عنوان مثال مریضهای فشار خونی  به محض ورود به اتاق اول  از همه پوسته ی قرصاشون رو میزارن روی میز و بعد سلام میکنن.

یا مریضای دیابتی با  پلاستیک قرصاشون میان داخل و اگه همون اول پلاستیک رو بررسی نکنیم  اصلا جواب سلام دکتر رو هم نمیدن ! بگذریم .....

مریض پشت  درب زیاد بود  و من خسته !

این خانم هم  انگار  که نه انگار. ....همونطور با حوصله و بی خیال داشت دنبال یه پوسته قر ص خیالی  میگشت !

اینجا بود که دیگه اون روی سگ من بالا اومد و بدون مقدمه و ناگهانی از اون حالت مجسمه واری که به خودم گرفته بودم و به جستجوی اون خانم تو کیفش زل زده بودم خارج شدم و گفتم :

خانم بلند شو برو بیرون . و تکرار کردم : برو بیرون .

خانمه که تا الان در مقابل من  صبر و بی خیالی پیشه کرده بود  یکدفعه ناراحت شد و با عصبانیت و بغض از جاش بلند شد و گفت :

یعنی چه آقای دکتر ؟! این چه طرز حرف زدنه ؟!

شما حق ندارید با مریض  اینطوری برخورد کنید،

و در حالیکه  با یه دستش کیفش رو محکم تو دستش گرفته بود و با دست دیگه اش به میز تکیه کرده بود ادامه داد:

من با بهترین دکترهای تهران تو دست و بغل هم هستیم ! با دکترایی که ۶ ماه ایران هستن ، ۶ ماه خارج !   انوقت شما به من میگی برو بیرون ؟!

من گفتم : خوش بحالت ! برو پیش همون دکترا ، یکساعته مردم پشت  درو  علاف خودت کردی ؟ یعنی چی ؟! اینجا درمانگاه عمومیه ،مطب شخصی نیست که شما دل بدی و قلوه بگیری ، مردم مریض دارن خانم ، اگه  داروی خاصی میخوایی باید قبل از اینکه وارد  اتاق بشی  آماده اش  کرده باشی ، نه اینکه بعد از یکساعت تازه یادت بیافته و دنبالش بگردی ، تازه  پیداش هم نمیکنی ....

خانمه گفت :  نه !  من  تو رو  دُرُستت  میکنم !  میدونی من کیم ؟ من معلم قران هستم و به تو درس اخلاق میدم ، و درحالیکه چادرش رو یکمرتبه باز و بسته میکرد ، بادی به غبغب انداخت و گفت: اینقدر مغرور نباش  دکتر و ادامه داد  : میدونی خدا  راجع به آدمهایی مثله شما چی میگه ؟! خداوند تو قران میفرماید  ؛ ما شما را از یه آب گندیده  و نطفه ی ناچیزی آفریدیم ! 

پس اینقدر مغرور نباش و با  اُمت  پیامبر درست  برخورد کن  اقای دکتر .....

منکه از مثال خانم معلم خنده ام گرفته بود قصد کردم یکم سر به سرش بزارم ! اون خانم نمیدونست که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده که  با من وارد بحث های فلسفی میشه ، در واقع گور خودش رو کند ! حوزه تخصصی من همین بحث های بی سر و ته مذهبی و فلسفی هست و برای هر حرفی صد تا جواب دارم .

اینه که با نیت گیج کردن خانم معلم گفتم :

اتفاقاً  همون آب و نطفه ایی که شما میفرمایید  ناچیز و متعفن هست ، جزء  مایعات استریل  بدنه  و هیچ باکتری و میکروبی توش نیست ! و ادامه دادم : استریل میدونی یعنی چی ؟!  یعنی هیچ میکروبی نداره ، یعنی تمیز تمیزه ! تمیزتر از هر اونچه شما فکرش رو بکنی !

منتظر بودم که خانم معلم  هَنگ کنه و گیر بیافته ، میخواستم هر حرفی زد یه ضربه ی محکمتر بهش بزنم و آچمزش کنم.

ولی در عین ناباوری یه واکنش اعجاب انگیز  ازش دیدم !

یک دفعه به طور ناگهانی خانم معلم همه چیز راجع به  قرآن و   خدا و نطفه و  آب و بد اخلاقی و  درس و پزشک بد اخلاق  رو فراموش کرد !  قیافه اش از اون حالت عصبانی و اَخمو در اومد و گُل از گُلش  شکفت !  لبش خندون شد و چشماش برق زد ، در حالیکه گردنش رو یه خرده  کج کرده بود ، چشماش رو یکمی تنگ کرد و تن صداش رو تغییر داد و با  کشش ملایمی  گفت :

بل......ه   آقای  دکتتترررر!  اونکه  پر از کَلسیمه .....!!

منکه خودم آچمز شده بودم  با تعجب  و به آرومی پرسیدم : چی پر از کلسیمه ؟!

خانم معلم گفت : همون مایع پاستوریزه که گفتی .....!  اون مایع پر از کلسیمه !  خیلی قوّت  داره بخدا .......!!°

همین جور به من  زل زده بود و با آب و تاب از خصوصیات و ترکیبات هیستو بیوشیمیایی اون مایع فوق الذکر  تعریف میکرد! مخصوصا رو محتوای کلسیمش خیلی تاکید داشت !

منکه حسابی غافل گیر شده بودم گفتم :

بله ! دس شوما  درد نیاد .....

خانمه گفت : حالا من چیکار کنم ؟ چطوری شما رو  اِرشاد کنم ؟! شماره تلفنت رو که به من نمیدی لابد ؟!

منکه هنوز تو شوک  رودستی  بودم که از خانم معلم خورده بودم گفتم :

نه ! دیگه متوجه اهمیت قضیه شدم ! خیلی ممنون .بیش از این زحمت نمیدم .....

خانم معلم گفت : حالا من چیکار کنم ؟ اون قرصم رو پیدا نکردم آخرش ؟

منم در حالیکه به افق خیره شده بودم گفتم :

برو به سلامت ،  اون قرصه زیاد مهم نیست حالا ، عجالتاً  شما  هر شب یه قرص کلسیم بخور ! به نظرم  کلسیم خونت خیلی پایینه ......‌




تاریخ : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 | 21:39 | نویسنده: استاد | نظرات (89) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه