X
تبلیغات
زولا

من با توجه به شغلم همیشه لباس رسمی میپوشم ،البته از کت و شلوار فراری هستم  ولی همیشه شلوار پارچه ایی و پیراهن  تنم میکنم .

هر چند وقت یکبار میرم سراغ اون خیاطی که الان ۲۰ ساله میرم  پیشش!

مرتضی خیاطه  ؛ کسی هست که الان یه تولیدی  پیراهن  و شلوار  داره ، ولی قبلاً  یه مغازه ی کوچیک تو کوچه ی کناری ما داشت ،

دوست بابام بود و به ما میگفت : پسر اوستا ....

من ۱۷ سالم بود که اولین بار  با برادرم رفتم مغازه اش و خودم رو معرفی کردم ، با افتخار گفتم   پسر اُوس عباسم !

اینقدر بابام مرد خوب و محترمی بود که هر کدوم از کسبه که اسمش رو میشنیدن  به گرمی از من و داداشم   استقبال میکردن.

مرتضی  دست منو فشار داد و سراغ بابام رو گرفت ، بعدش اندازه های منو برادرم  رو گرفت و برای هر کدوممون یه شلوار  پارچه ایی دوخت .

یه شلوار مشکی  با پارچه ی میکرو جیر کِرِپ.

چه شلواری شده بود ! 

مدت ها من میپوشیدمش و خیلی قشنگ بود.

دست و کار  مرتضی خیلی خوب بود و شلوار پارچه ایی رو   خمره ایی و بد قواره نمیدوخت .

اندازه میزد و با فاق نسبتاً  کوتاه و پاچه های راسته  میبرید و به دست چرخ خیاطی میسپرد.

این شروع کار ما بود و تا الان مدت ۲۰ سال هست که من  شلوارهای مرتضی رو میپوشم .هر دفعه میرم مغازه اش و ۴ تا شلوار میخرم ؛ یه سرمه ای ،یه مشکی ، یه قهوایی سوخته و یکی هم  طوسی .دیگه اینا رو به صورت  شور  و   واشور  هی  میپوشم  تا سری بعد که همین حماقت رو تکرار میکنم.

این برنامه همیشگی منه ،در واقع سالهاست هر کس منو دیده یکی از این شلوارهای پارچه ای و یک پیراهن تو همون مایه رنگ  پوشیدم .

در حال حاضر یه  مغازه ی لباس فروشی تو خیابون ما هست که تو سط یه جوان جویای نام و احمقی  اداره میشه که خودش فکر میکنه خیلی زرنگه !!

اسمش محسنه ، قد متوسط و شکم تقریبا پیش آمده ایی داره ، خیلی ادعای باحالی و بچه زرنگی داره ،همیشه یه شلوار کتان  میپوشه و پیراهنش رو  توی شلوار نمیزاره ، هیچوقت ندیدم کفش بپوشه ،زمستون و تابستون  صندل پاشه .

من  هر از چندگاهی  میرم  مغازه اش و یه پیرهن چهارخونه آستین نصفه ازش میخرم .

تا الان دوتا شلوار هم به من قالب کرده ، یه کتون  یشمی و یه کتون سرمه ایی.

از اونجایی که شنیده کاسب باید خوشرو باشه تا مشتری جمع کنه ، خیلی سعی میکنه با مشتری هاش گرم سلام و علیک کنه و از همه سوالهای بی ربط و  با ربط میپرسه،من هم از این قاعده استثنا نبودم ، ولی فرق من اینه که خودم استاد  اوسکل کردن ملت هستم ، واسه همین بود که یه  روز وقتی رفته بودم یه پیراهن بخرم  ، مغازه دار ازم پرسید که  شغلم چیه   گفتم :

من  مهندس طراح گورستان و کارمند اداره ی اوقاف هستم!!!

وقتی  اون قیافه ی مضحک و متعجب مغازه دار رو جلوی خودم میدیدم که با تعجب میپرسید که طراح گورستان دیگه چیه  گفتم :

شما فکر کردی قبرستونا همینطور الکی گسترش پیدا  میکنه ؟!

نه عزیز جان ،هر چیزی  قاعده خودش رو داره ،گسترش قبرستونا طراحی میخواد ،همین قبر سه طبقه رو فکر کردی از راه  هوا اومده ؟! همین طرح ایده ی یکی از همکارای من بوده ......!!

مغازه دار  کله اش  رو مثله  سرِ  بز  تکون میداد و حرفای منو  قبول میکرد .آخرش گفت : ببخشید مهندس حقوقتون چطوره؟! حتما  نجومیه دیگه .....

من با تاسف خندیدم و گفتم : نه بابا ،  نجومی  کجا بود اخوی ؟! حقوق اداره کاری به ما میدن ،  اینقدر نیروی  بیکار هست که اگه  یه روزی ما  بخواهیم شاکی  باشیم   اخراجمون میکنن یکی دیگه رو میارن  سر کار  ،  راستش منم از  بیکاریه که اینجا مشغولم.

مغازه دار که حسابی تحت تاثیر حرفای من قرار گرفته بود گفت:

عجب .....!

باشه مهندس ،حالا این پیرهن  رو میبری ؟!

من پرسیدم : قیمتش چنده ؟

فروشنده گفت : شما بپسند ، من قیمتش رو برات درست میکنم.

من دوباره قیمت رو پرسیدم و اینبار فروشنده گفت:

اینا ۶۵ هزارتومنه  من برای شما ۴۵ حساب  میکنم !

خلاصه من ۲۰ هزار تو مان تخفیف گرفتم و موضع رو ترک کردم .

از اون ببعد هراز گاهی میرم سراغش و یه پیرهن آستین کوتاه میخرم ،اون بنده خدا هم یکم سراغ طرح توسعه قبرستونا رو میگیره و بعد یه تخفیف ۲۰ هزار تومانی به من میده و خلاص .تماس فِرت !

چند رو پیش اون شلوار جینی که برای تولد بچه ها خریده بودم رو پوشیده بودم ،یه تیشرت سرمه ای تنم کرده بودم که یه علامت دایره ایی سفید گنده وسطش و یکی دو  خروار  دَری وَری انگلیسی  دور برش داشت ، یه جفت کفش  کتونی سبز یشمی هم پوشیده بودم ، ‌این تیپی بود که هیچ سنخیتی با من نداشت ولی قشنگ بود ، سالها بود من تیپ اسپرت نزده بودم و اینشکلی احساس جوانی و سبکی به من دست داده بود، با سانتافه رفته بودم میوه بخرم ، ماشین رو پارک کردم و ازش پریدم  بیرون ،، رفتم تو میوه فروشی و کمی خرید کردم و برگشتم خونه، تو همین حین و بین  لباس فروشه که مغازه اش چند متری با میوه فروشی فاصله داره منو دیده بود ! وقتی دفعه اخری رفتم  پیشش  بعد از چاق سلامتی و تعارفات و توضیح طرح های جدید  قبرهای الکترونیکی یه پیرهن رو پسند کردم ،همینطور که داشتم لباس رو برانداز میکردم  فروشنده گفت :

راستی مهندس ! چند روز پیش  شما بودی اومده بودی میوه بخری ؟!

سریعا  دوزاریم افتاد که فروشنده منو دیده و شناخته ولی چون همیشه منو با لباسهای ساده و ۲۰۶  دیده  شک کرده بود.

قیافه ام رو مثله احمق ها کردم و در حالیکه وانمود میکردم نمیدونم راجع به چی حرف میزنه گفتم :  کی .....!!

فکر نکنم ....

درواقع میترسیدم  اگه بفهمه اون کسی که چند روز پیش دم میوه فروشی دیده  من بوده ام ،  دیگه ۲۰ هزارتومان تخفیف رو از معادله  حذف کنه !!

این بود که خودم رو سفت زده بودم به کوچه ی علی چپ و انکار کردم .

ولی فروشنده قانع نشده بود ، از حالت چشمها  و فرم لب  و دهنش معلوم بود حرفم رو باور نکرده ، ولی خب چاره ایی  هم نداشت ، اونیکه دم میوه فروشی دیده بود ،  یه مرد با شلوار لی چسبون و تیشرت  مارک دار و جلف بود که با سانتافه اومده بود خرید ،ولی من یه مرد معمولی  با یه تیپ ساده و معمولی بودم  که با یه ۲۰۶ اومده بودم و فروشنده نمیتونست  این ود تصویر رو با هم مطابقت بده .

تو برزخ مونده بود و  پرسش از من هم براش کارساز و راهگشا  نبود ،

دوباره بعد از چند دقیقه پرسید :مهندس جدی اون شما نبودی ؟! خیلی قیافه اش شبیه شما بود  ولی تیپش خیلی فرق میکرد ...

من خندیدم و گفتم نه بابا  من نبودم جَوون،  حالا این پیرهن رو چند به من میدی ؟

فروشنده که هنوز نتونسته بود به یه جمع بندی برسه درحالیکه نگاهش به پیرهن دوخته شده بود و من میتونم  حدس بزنم داشت اون صحنه چند روز پیش رو پیش خودش review میکرد گفت : همون ۴۵ بده شما ...

من لباس رو برداشتم و رفتم تو  اتاق پرو ،وقتی داشتم تو آیینه ی  پرو  قیافه ی مضحک و مسخره ی  خودم رو میدیدم  یه لحظه فکر کردم که خب اگه به فرض مثال   من  امروز   این فروشنده رو  قانع کردم که اشتباه کرده و رفتم ،  بعدش چی ؟ بالاخره ما تو این خیابون زندگی میکنیم و ممکنه دفعه ی بعد منو از نزدیک با همون تیپ ببینه و اگه اینطور بشه  خیلی بد میشه ، هم  ۲۰ هزار تومان تخفیف رو از دست میدم هم آبروم میره ،

این شد که تصمیم گرفتم برم بیرون و دفعه ی بعد که دوباره سوال کرد واقعیت رو بهش بگم ، وقتی از پرو خارج شدم فروشنده گفت : خب مهندس چطور  بود ؟!

لحن صداش از اون حالت دوبه شک خارج شده بود و دوباره همون حالت  عادی و زرنگ مابانه خودش رو گرفته بود ، گویی اصلاً  موضوع رو فراموش کرده بود و با خودش گفت بود :  به دَرَکِ   اسفل السافلین،  اون که دیده بودم  هر خری میخواد باشه ،....لقش!

من از این حالتش ناراحت شدم ،چون الان که تصمیم گرفته بودم واقعیت رو براش بگم اون بیخیال شده بود و ضایع بود که  من بعد از اون همه انکار خودم برگردم بگم   اره  اونی که دیدی من بودم !

از بد شانسی من  فروشنده بدجوری بیخیال شده بود ،من سعی کردم  دوباره موضوع رو  پیش بکشم  واسه همین با خنده گفتم : پس فکر کردی یارو  منم ؟!

فروشنده گفت :

آره ،  ولی مهم نیست ،ولش کن !

فروشنده بد جوری بی خیال شده بود .

منم  با اینکه خیلی دلم میخواست  واقعیت رو براش بگم  ولی  صلاح ندونستم این بحث رو بیشتر کشش بدم ، پول لباس رو حساب کردم و از مغازه زدم بیرون ،همینکه داشتم از درب خارج میشدم ،صدای فروشنده رو پشت سرم شنیدم  که گفت:  اقا  مهندس  حالا خداییش  اون تو نبودی ...!؟

انگار دنیا رو به من داده بودن ،  ولی خودم رو کنترل کردم و با یه لبخند ملیح و احمقانه برگشتم تو مغازه و گفتم :

آره  بابا ....

خودم بودم !

فروشنده با صدای نسبتاً بلند و خنده گفت : بابا دمتگرم مهندس ! یکساعته ما رو گرفتیا ....

من خندیدم و گفتم : میخواستم امتحانت کنم ، ولی خوب حافظه ای داریا .....

فروشنده گفت : باور کن من سه چهار روزه تو فکرم که بفهمم اون کسی که دم  میوه فروشی دیدم  مهندس خودمونه یا نه !

و ادامه  داد : ولی عجب تیپی زده بودیا ؛ مهندس ....!

منم با یه حالتی که انگار دارم شکسته نفسی میکنم گفتم : ای بابا ، دیگه  چه کنیم ؟! این تیپ ما هم  داستانی داره واسه خودش ...

فروشنده گفت:  پسر  اول که از دور دیدمت خیلی شک کردم ، یه تیشرت با یه مارک گنده  سفید وسطش پوشیده بودی ، درسته ! 

گفتم بله .

ادامه داد : اره ، خلاصه با خودم گفتم  ای ول مهندس چه تیپی زده !

من گفتم : نظر لطفته ...

بعد دیگه حرفی واسه گفتن نبود ،من نگران آینده  روابط  تجاریم با  فروشنده بودم و فروشنده هم تو فکر  برگردونون تحریم ها ...

داشتم خدا حافظی میکردم که فروشنده گفت :

راستی مهندس  هفته ی دیگه  بار پیرهن های جدیدم میرسه ، بخاطر گرونی دلار یکم قیمت ها رفته بالا ....

تا اینو گفت  من فهمیدم که درست راجع به فروشنده قضاوت میکردم ، با دیدن صحنه ی چندروز پیش دیگه دلیلی برای تخفیف دادن به من نداشت و این  حرفش پیش درامدی بود برای  ندادن تخفیف تو مراجعات بعدی ،

ولی من اصلاً  به روی مبارکم نیاوردم و گفتم :

احتمال زیاد ما آخر همین هفته از این محل میریم ! دیگه قسمت نمیشه بیام  پیرهن های جدیدت رو ببینم ، خیرشو  صاحباش  ببینن .

فروشنده گفت :

نه مهندس حتما بیا یه سر بزن ،

ملاحظه ات رو میکنم .......

فکر کنم ترفندم جواب داد .....

بیا ملاحظه ات  رو میکنم  یعنی هنوز تخفیفه برقراره ،  ولی معلوم نیست هنوز رو پیرهن  ۶۵ هزارتومانی ۲۰ هزار تومان تخفیف بگیرم یا نه .

شاید کمتر بشه ؛ باید رفت و دید .




تاریخ : پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 | 00:38 | نویسنده: استاد | نظرات (41) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه