X
تبلیغات
زولا

خیلی وقت بود که بخاطر مسایل ارتباط جمعی منو باران با هم اختلافی پیدا نکرده بودیم .

همه چیز تقریبا  خوب بود .من یه کشیک طولانی ۱۸ ساعته رو توی اورژانس گذرونده بودم و ساعت ۲ نیمه شب رسیدم خونه .

با خستگی زیاد رفتم تو رختخواب ،صبح با صدای آرش از خوای بیدار شدم ، ساعت ۱۱ صبح  بود ولی من هنوز خیلی خسته بودم و همه جای بدنم درد میکرد ، از شدت  خواب آلودگی انگار لبام   فلج شده بودن ،  آرش ول کن نبود و هی صدام میزد . بالاخره عزمم  رو جمع   (جزم ) کردم !

و از تختخواب جدا شدم ،رفتم تو سالن ، باران تا چشمش به من افتاد گفت : واااای استاد ! چقدر میخوابی ؟! کلی خرید دارم ...

این حسرت به دل من مونده که فقط برای یکبار وقتی از خواب پا میشم باران هیچ خرده فرمایشی با من نداشته باشه .همیشه هم عجله داره .یعنی من رو با استرس و عجله بیدار میکنه و هنوز چشمام باز نشده یه کاری رو دستم میزاره .

دیگه واقعا از این کار خسته شدم .

خلاصه  !    اون روز هم   من   واسه یه سری خرید الکی از خونه رفتم بیرون ، سرم منگ و پوک بود ، کل هیکلم درد میکرد،با بدبختی و بیحالی خریدها رو انجام دادم ،یه چیزی میخریدم ،هنوز از مغازه بیرون نیامده بودم که یه   SMS   از طرف باران اومده بود که دوباره یه چیزی به لیست خرید اضافه کرده بود .

هوا خیلی خیلی گرم بود و کولر ۲۰۶  پس بر نمیامد،من از  SMS  های پیاپی باران کلافه شده بودم ، تازه از سوپری خرید کرده بودم و رفته بودم تو میوه فروشی که  SMS  میداد : چیپس پیاز و جعفری !!

دوباره باید بخاطر ۲ تا چیپس  کوفتی برمیگشتم تو سوپرمارکت.

به همین ترتیب دهن منو آسفالت کرده. بودخلاصه ساعت ۲ بعد از ظهر با خستگی و گرمازدگی برگشتم خونه که دیدم  بَه بَه !

چشمم به جمال بی مثال مامان پری روشن شد، یه قبلمه استامبولی (به قول خودش لوبیا پلو) پخته بود و با دوتا کاسه سالاد شیرازی و ماست آورده بود  بالا   واسه ناهار.

جاتون خالی استامبلی رو  به قول  آرشم ؛ پاشیدیم تو روده  و هنوز  از گِلومون پایین نرفته بود که مامان پری رفت پایین و باران  پیشنهاد داد که بریم  خونه ی مادرِ من !

من مخالفت کردم و گفتم که ساعت ۲/۵ ظهر جمعه مادرم خوابه .خودم هم خیلی خوابم میامد ،ولی باران گوشی رو برداشت و زنگ زد به مامانم ، اونم بیدار بود و گفت که تشریف بیاریید .!  این شد که لباس پوشیدیم  و رفتیم خونه ی مادرِ من ، اونجا من روی کاناپه غش کردم ،بعد از چند ساعت که اونجا بودیم ساعت حدود ۷ عصر بود که به قصد منزل،  خانه ی پدری رو ترک کردیم ، هنوز سوار ماشین نشده بودیم که باران گفت خوبه بریم فلان مرکز خرید واسه بچه ها کفش بخریم !!

از حق نباید بگذریم ؛ با اینکه من خیلی خسته بودم ولی از این پیشنهاد خیلی بدم نیامد ، البته خیلی هم خوشم نیامد چون هروقت میریم  اونجا،  هم باران    هم پسرا ،کلی خرج  و بَرج  رو دستم میزارن .ولی در کل زیاد بدم نیامد و خلاصه رفتیم مرکز خرید معروف.

خب   ؛ خدا رو شکر اون کفشی که میخواستیم گیرمون نیامد ولی باران یه تیشرت و یه جفت کفش خرید  و  پسرا هم طبق معمول اسباب بازی !

دست از پا درازتر داشتیم برمیگشتیم خونه ، توی یکی از خروجی های مرکز خرید بودیم ، ملت در حال رفت و آمد بودن ،یِه عده خارج میشدن و یه عده داخل ، دوتا  خانم جوان هم پشت یکی از این دکه های موقت که کنار مراکز خرید هست ایستاده بود و چند نمونه فیلتر و دستگاه تصفیه ی آب پشت سرشون گذاشته بودن و  همینطور که داشتن با هم حرف میزدن و میخندیدن ، یه نیم نگاهی هم به رهگذرین  داشتن .

من دست  آرمان رو گرفته بودم و جلوتر راه میرفتم ، آرش  و باران هم با یه فاصله ی ۲ متری  بدنبال ما میامدن ،همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت و صلح و صفا برقرار بود که یکدفعه صدایی  توجه منو به خودش جلب کرد ؛

یکی از اون دخترایی که پشت کانتر بود خطاب به من گفت : آقا  شما دستگاه تصفیه آب دارین ؟!

منم همینطور که دست آرمان رو گرفته بودم  و داشتم راهم رو ادامه میدادم گفتم : بله ....

اون دختره  یکمی به من نگاه کرد و بعد شونه هاش رو بالا انداخت و لباش رو یه حالتی کرد و یه لبخندی زد ، حرکتش این معنی  رو میداد که  خب!  اگه دارین که پس هیچی دیگه !

منم متقابلاً  یه لبخندی زدم  و  رد شدیم و

خلاص .

یعنی یه برخوردی به این  شکل و شمایل  از فاصله ی حدوداً  ۴ متری ما با این خانم داشتیم .

با توجه به سابقه ی درخشان  و یَد طولای باران در امر حساسیت مزخرف   زنانه ،من پیش خودم حدس زدم که باران از این برخورد من خوشش نیامده باشه .روی همین حساب چندمتری که دور شدم برگشتم عقب رو نگاه کردم ببینم باران در چه حالیه ؟! 

خیر سرم  میخواستم یه ارزیابی مقدماتی  ازش داشته باشم تا تکلیف خودم رو بدونم و آمادگی لازم برای خون و خونریزی  احتمالی رو داشته باشم .

باران داشت با آرش حرف میزد و ظاهراً همه چیز خوب بود .وقتی سوار ماشین شدیم باران کاملا  عادی بود ،حتی از تو کیفش یه ساندویچ هم درآورد به من داد و برگشتیم خونه و من همه چیز رو کاملا فراموش کردم .

کاملا فراموش کرده  بودم، در این حد که  علت پکر بودن باران رو در طول مدتی که تو خونه بودیم متوجه نشده بودم .

ساعت ۱۰ شب بچه ها خوابیدن و باران یکمی غذا واسه صبحشون درست کردو از منم خواست تا تو کارا  کمکش کنم، باران تمام طول مدت ساکت بود و من هی حرف میزدم که ببینم آخرش میفهمم باران چِشه یا نه ؟!

دست آخر بدون اینکه تغییری تو حال روحی باران ایجاد بشه ،بدون سرو صدا مسواک زد و رفت خوابید .

من روی کاناپه تو حال دراز کشیدم و هدفونم رو   چپوندم تو گوشم ،همینطور که  اهنگ گوش میدادم ،  وقتم رو  با نگاه کردن تو موبایل به بطا لت  میگذروندم ، یک دفعه دیدم ساعت ۲ نیمه شب شده و باران مثله شیخ عجل معلق بالای سرم ایستاده ، هدفون رو از تو گوشم دراوردم و با تعجب پرسیدم : چیزی شده ؟!

باران در حالیکه چشماش پف کرده و قیافه اش خیلی تو هم بود گفت: چیه اینقدر تو این موبایل نگاه میکنی ؟!

چرا نمیخوابی ؟! مگه تو امروز همه اش خوابت نمیامد ؟!

چی میخوایی  تو موبایل.....؟!

من یکمی خودم رو جمع کردم و گفتم : الان میخوابم ..

باران  گفت : استاد امروز چی شد که به  اون دخترا خندیدی ؟!! چی گفتن مگه ؟!

من یه لبخندی زدم و تازه متوجه شدم فاتحه ام خوندَس !

هول کرده بودم ، باران با قیافه ی  مصمم و عصبانی ، دست به کمر بالای سر من ایستاده بود و من مانند  موشی که تو تله افتاده باشه ، مثله احمق ها رو کاناپه دراز کشیده بودم .

از جام بلند شدم و گفتم : هیچی ....

اون جا یه موقعیت طنز پیش اومد ، درواقع من به اون موقعیت خندیدم .

باران گفت : چرت و پرت نگو ، موقعیت طنز ....!!!

تو همینطور که داشتی دور میشدی هی میخندیدی ....

من که فهمیده بودم هر گونه دروغی بهم ببافم در واقع وضع خودم رو از این که هست بدتر میکنم ، سعی کردم یبار دیگه صحنه رو واسه باران شرح بدم ، ولی باران خیلی ناراحت بود ، فقط دلش میخواست با یه  چیزی بکوبه تو صورت من ،فکر میکنم فقط همینکار آرومش میکرد.

داشتم دوباره هول هولکی توضیح میدادم که آرمان فرشته ی نجات من شد و در اتاقشون رو باز کرد و گفت:

من میخوام  بابا منو   بخوابونه .....!!

کارای خدا رو ببین ! وقتی بخواد کسی رو نجات بده  چطوری بچه ی ۴ ساله ایی رو که ساعت ۱۰ شب خوابیده  از خواب بیدار میکنه و درست سرِ بزنگاه میفرسته وسط خفتگیری  باباش و نجاتش میده !!

الهی قربون پسر کوچولوی خوشگلِ خودم برم که دلش میخواست من بخوابونمش .

با ظهور  آرمان  ، باران بیخیال من شد و در حالیکه داشت میرفت تا آرمان رو بزاره سر جاش گفت :

استاد ! دیگه  با من کاری نداشته باش‌.

باران رفت و الان ۳ روزه با هم قهریم ! سر چی ؟! سر یه لبخندی که من به اون دخترای فروشنده زدم  و رد شدم .

نه میشناختمشون ، نه باشون حرف زدم ، نه قراره دیگه ببینمشون .

من از قهر کردن باران متنفرم ، از اینکه بیام خونه و باران با من حرف نزنه بیزارم .دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم .من از تنهایی نمیترسم ، ولی تنهایی طبعات خوبی واسه من نداره ، افسرده تر میشم ، فکرای بد میکنم ، امیدم به زندگی کم میشه ، تنهایی یه چاهی هست که منو میمَکه،  مثله یه سیاه چاله  روحم رو میکشه تو خودش و احساس پوچی بهم دست میده،  تنهای منو تنهاتر میکنه ،وقتی  میافتم تو چاه تنهایی دلم میخواد  تا تهش برم ،خلاصه تنهایی رو دوست ندارم .دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم .

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم ؛  آش نخورده و دهن سوخته  چیز خوبی نیست 'حالا که باران اینقدر سر مسایل بی اهمیت اعصاب منو خرد میکنه و  روح و روان منو به چالش میکشه پس بزار منم یه حرکتی بزنم که لااقل دلم نسوزه ..

دوستی دارم که خیلی برای برنامه ماساژ درمانی به من اصرار میکنه ،

با خودم فکر میکنم یبار برم ماساژ از این تنهایی در بیام بدم نیست .

دست کم  وقتی از سمت باران متهم میشم دیگه احساس نمیکنم بیگناهم .

ایندفعه تصمیم گرفتم حتی اگه باران خواست آشتی کنه دیگه عادی نشم .

خسته شدم از این بازی موش و گربه .مگه اعصاب و روان من  مسخره ی دست بارانه ؟!


ان شا الله  تعالی  پست بعد  خاطره ی ماساژ رو مینگارم ......

دوست خوب بدرد همین روزا میخوره.

دمتگرم علی جون.




تاریخ : شنبه 30 تیر 1397 | 08:35 | نویسنده: استاد | نظرات (38) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کارت شارژ
  • وب پرسا نیوز
  • وب نواب
  • وب علوم پایه